بوستان - باب نهم در توبه و راه صواب

سعدی

موعظه و تنبیه

سعدی
خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هرکس درود آنچه کشت نماند بجز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از موی گرد
نه چون خواهی آمد به شیراز در سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه عن قریب سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی ور آلایشی داری از خود بشوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی پندآموز و استوار، حقیقت ناپایداری حیات دنیوی را ترسیم می‌کنند. شاعر در این قطعه، تن آدمی را چون قفسی تنگ و جانِ او را مرغی گرفتار در این قفس می‌بیند که ناگزیر از پرواز و رهایی است.

مضمون اصلی، تذکر به کوتاهی عمر و پرهیز از دلبستگی‌های فانی است. با اشاره به سرنوشت نامدارانِ تاریخ و گذرا بودنِ هستی، انسان را به هوشیاری و تلاش برای کسب نام نیک و پیراستن جان از آلودگی‌ها پیش از فرا رسیدنِ سفرِ ابدی فرا می‌خواند.

معنای روان

خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟

ای انسان که جسمت مانند قفسی استخوانی است، آیا آگاهی که جان تو پرنده‌ای است که «نفس» نامیده می‌شود؟

نکته ادبی: استعاره از بدن به «قفس» و جان به «مرغ» که از مضامین عرفانی رایج است.

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید

هنگامی که این پرنده از قفسِ تن پرواز کند و بندها را بگسلد، دیگر با هیچ تلاشی نمی‌توانی او را دوباره شکار کنی و به دست آوری.

نکته ادبی: بگسست قید: کنایه از مرگ و جدا شدن روح از بدن.

نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است

فرصت زندگی را غنیمت بشمار که عمر آدمی تنها یک دم است؛ و یک لحظه بیداری و آگاهی نزدِ خردمندان، از کل جهان ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تضاد میان «دم» (لحظه) و «عالم» (جهان هستی) برای نشان دادن ارزشِ لحظه.

سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت

اسکندر که بر تمام دنیا فرمانروایی می‌کرد، در آن لحظه‌ای که مرگش فرا رسید، دنیا را با تمام شکوهش رها کرد و رفت.

نکته ادبی: اسکندر: نماد اسطوره‌ای و تاریخی قدرت و پادشاهی که مرگ آن را درهم شکست.

میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی

برای او امکان‌پذیر نبود که تمامِ ثروت و قدرتِ جهانی‌اش را بدهد و در عوض، تنها یک لحظه بیشتر مهلتِ زندگی بگیرد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی انسان در برابر تقدیر و مرگ، فارغ از هرگونه ثروت.

برفتند و هرکس درود آنچه کشت نماند بجز نام نیکو و زشت

همه رفتند و هر کس آنچه را که در دنیا کاشته بود، درو کرد؛ و از آن‌ها جز نامِ نیک یا بد، چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: تمثیل کشاورزی (کاشت و برداشت) برای تبیین نتیجه اعمال انسان.

چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ که یاران برفتند و ما بر رهیم

چرا باید دلمان را به این دنیا که مانند کاروان‌سرا و محل توقفِ موقت است، ببندیم؟ گذشتگان رفتند و ما نیز در همان مسیر هستیم.

نکته ادبی: کاروانگه: استعاره از دنیا به عنوان مکانی گذرا.

پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان

پس از مرگ ما، دوباره در این بوستان گل‌ها خواهند روئید و دیگران خواهند آمد و با هم همنشین خواهند شد.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ چرخه طبیعت و بی‌اعتباریِ حضور انسان در این چرخه.

دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل بر نکند

دل به زیبایی‌های فریبنده دنیا مبند، زیرا هیچ‌کس نبوده است که دل به دنیا ببندد و در نهایت ناچار به دل کندن و رها کردن آن نشود.

نکته ادبی: اشاره به رابطه دوطرفه و ناکامِ انسان با دنیا.

چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از موی گرد

هنگامی که انسان در خاکِ گور می‌خوابد، قیامتِ او آغاز می‌شود و جسمش به خاک و غبار تبدیل می‌گردد.

نکته ادبی: خاکدان لحد: استعاره از قبر.

نه چون خواهی آمد به شیراز در سر و تن بشویی ز گرد سفر

مگر نه اینکه وقتی می‌خواهی به شهری مثل شیراز وارد شوی، غبار سفر را از سر و تن خود می‌شویی؟

نکته ادبی: تشبیه توبه به شستنِ غبار سفر قبل از ورود به شهر.

پس ای خاکسار گنه عن قریب سفر کرد خواهی به شهری غریب

پس ای انسانِ گناهکار، بدان که به‌زودی باید به سرزمینی غریب و ناشناخته سفر کنی.

نکته ادبی: سفر به شهر غریب: استعاره از مرگ و رفتن به جهان باقی.

بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی ور آلایشی داری از خود بشوی

از دو چشمه چشمانت اشک جاری کن و اگر آلودگی و گناهی داری، پیش از رفتن با اشکِ توبه خود را پاک کن.

نکته ادبی: تشبیه چشم به سرچشمه و اشک به آبِ شستشو برای پاکیزگی روح.

آرایه‌های ادبی

استعاره استخوانی قفس و مرغ جان

بدن به قفس و روح به مرغی محبوس تشبیه شده است.

تلمیح سکندر

اشاره به اسکندر مقدونی به عنوان نمونه بارز قدرت که مرگ آن را خنثی کرد.

کنایه سر و تن بشویی ز گرد سفر

کنایه از توبه و پاک‌کردن گناهان پیش از فرارسیدن مرگ.

مجاز کاروانگه

دنیا به عنوان محل توقف کوتاه مسافران (مجاز از زندگی دنیوی).