بوستان - باب نهم در توبه و راه صواب

سعدی

حکایت

سعدی
یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام
یکی حجره خاص از پی دوستان در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زیر دستان پزندم خورش براحت دهم روح را پرورش
بسختی بکشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم
خیالش خرف کرده کالیوه رنگ به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست که جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور گل می سرشت که حاصل کند زان گل گور خشت
به اندیشه لختی فرو رفت پیر که ای نفس کوته نظر پند گیر
چه بندی در این خشت زرین دلت که یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز که بازش نشیند به یک لقمه آز
بدار ای فرومایه زین خشت دست که جیحون نشاید به یک خشت بست
تو غافل در اندیشهٔ سود مال که سرمایهٔ عمر شد پایمال
غبار هوی چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، روایتگرِ وسوسه شدنِ انسانِ پرهیزگار در برابر جلوه‌های فریبنده مادیات است. داستان با یافتن یک خشت زرین آغاز می‌شود و ذهنِ آرامِ شخصیتِ اصلی را دچار تلاطم و رویاپردازی‌های دور و دراز می‌کند که او را از حقیقتِ هستی و توجه به معنویت بازمی‌دارد.

در نهایت، شاعر با استفاده از تصویرِ گور و خشتِ گِلی، تلنگری اخلاقی می‌زند تا ناپایداریِ جهان و سرانجامِ محتومِ انسان را یادآوری کند؛ پیامی که دعوت به رهایی از حرص و طمع و بازگشت به خویشتنِ الهی است.

معنای روان

یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست

مردی که سیرت و رفتاری پارسا و خداترس داشت، اتفاقی یک خشتِ طلا به دستش رسید.

نکته ادبی: پارسا سیرت به معنای کسی است که درونی نیکو و زاهدانه دارد.

سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد

این ثروتِ ناگهانی، عقل و هوشِ او را چنان سرگشته و حیران کرد که حرص و طمع، قلبِ صاف و روشنِ او را تاریک و کدر ساخت.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنی حرص، طمع و خیال‌بافی است.

همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال

تمامِ شب را در این فکر بود که چگونه این گنج و دارایی را حفظ کند تا زمانی که زنده است، از بین نرود.

نکته ادبی: زوال به معنای نابودی و از دست رفتن است.

دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست

از این پس دیگر لازم نیست برای درخواستِ کمک، کمرِ خود را در برابرِ هیچ‌کس خم کنم و متواضعانه کرنش نمایم.

نکته ادبی: دوتا کردنِ قامت کنایه از تعظیم و فروتنیِ ذلیلانه است.

سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام

خانه‌ای خواهم ساخت که پایه‌ها و دیوارهایش از سنگِ مرمر باشد و سقفش را با چوب‌های معطر و گران‌بها تزئین کنم.

نکته ادبی: رخام به معنای سنگِ مرمر و عودِ خام کنایه از مصالح ساختمانی بسیار گران‌بها و خوش‌بو است.

یکی حجره خاص از پی دوستان در حجره اندر سرا بوستان

اتاق ویژه‌ای برای پذیرایی از دوستانم تدارک می‌بینم و درونِ همان اتاق، باغی سرسبز و زیبا ایجاد می‌کنم.

نکته ادبی: حجره در اینجا به معنی اتاق است.

بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت

از بس لباس‌های وصله‌دار دوختم و رنج کشیدم خسته شدم؛ دودِ اجاقِ آشپزی، چشم و مغزم را سوزاند و از بین برد.

نکته ادبی: تفِ دیگدان استعاره از سختی‌های معیشت و فقر است.

دگر زیر دستان پزندم خورش براحت دهم روح را پرورش

از این به بعد، زیردستان برایم غذا می‌پزند و من با آسایش و رفاه، روح و جانم را پرورش می‌دهم.

نکته ادبی: خورش در اینجا به معنی غذای پخته شده است.

بسختی بکشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم

این نمدی که رویش می‌خوابیدم، از شدت سختی جانم را گرفت؛ زین‌پس روی قالیچه‌های ابریشمی و نفیس استراحت خواهم کرد.

نکته ادبی: عبقری نوعی پارچه یا فرشِ گران‌بهای منسوب به سرزمین عبقری است که کنایه از اشرافی‌گری است.

خیالش خرف کرده کالیوه رنگ به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ

خیالاتِ واهی، او را دیوانه و پریشان‌احوال کرد؛ نگرانی و فکرِ مال، همچون چنگالِ خرچنگ بر مغزش چنگ انداخت و او را عذاب داد.

نکته ادبی: خرف و کالیوه در اینجا به معنی عقل‌باخته و سرگشته است.

فراغ مناجات و رازش نماند خور و خواب و ذکر و نمازش نماند

آن‌قدر درگیرِ این تخیلات شد که دیگر فرصتی برای مناجات و راز و نیاز با خدا برایش نماند؛ حتی خورد و خوراک و خواب و عبادتش نیز مختل شد.

نکته ادبی: مفهومِ بیت نشان‌دهنده غفلتِ کامل از یادِ خداوند به خاطرِ تعلقاتِ مادی است.

به صحرا برآمد سر از عشوه مست که جایی نبودش قرار نشست

مست از نشئه‌یِ این آرزوهایِ خام، به صحرا رفت و از شدتِ هیجان، آرام و قرار نداشت و نمی‌توانست یک جا بنشیند.

نکته ادبی: عشوه در اینجا به معنای فریبِ نفس و دل‌خوشیِ کاذب است.

یکی بر سر گور گل می سرشت که حاصل کند زان گل گور خشت

در صحرا فردی را دید که بر سرِ قبری مشغولِ گِل‌مالی است تا از آن گِل، خشتِ مخصوصِ گور بسازد.

نکته ادبی: تصویرِ خشت‌سازی بر گور، نمادِ فناپذیری انسان است.

به اندیشه لختی فرو رفت پیر که ای نفس کوته نظر پند گیر

مردِ پارسا لحظه‌ای به فکر فرو رفت و با خود گفت: ای نفسِ کوتاه‌بین، از این صحنه درس عبرت بگیر.

نکته ادبی: نفسِ کوتاه‌بین اشاره به جنبه‌ای از وجود انسان دارد که فقط لذت‌های آنی را می‌بیند.

چه بندی در این خشت زرین دلت که یک روز خشتی کنند از گلت؟

چرا دلت را به این خشتِ طلایی بسته و اسیرِ آن شده‌ای، در حالی که روزی می‌رسد که از گِلِ وجودِ خودت خشت می‌سازند و بر گورت می‌گذارند؟

نکته ادبی: این بیت شاه‌بیتِ داستان و تقابلِ خشتِ طلا (ثروت) با خشتِ گور (مرگ) است.

طمع را نه چندان دهان است باز که بازش نشیند به یک لقمه آز

دهانِ طمعِ انسان چنان گشاد و سیری‌ناپذیر نیست که با یک لقمه‌یِ کوچکِ آز و میلِ مادی، پر و راضی شود.

نکته ادبی: شاعر می‌گوید طمع هرگز با ثروتِ دنیوی سیر نمی‌شود.

بدار ای فرومایه زین خشت دست که جیحون نشاید به یک خشت بست

ای انسانِ فرومایه، دست از این خشتِ طلا بردار؛ چرا که نمی‌توان رودخانه‌یِ عظیمِ جیحون را با یک خشت بست و جلویِ جریانِ آن را گرفت (کنایه از اینکه با امورِ کوچک نمی‌توان با مشکلاتِ بزرگ یا تقدیر مقابله کرد).

نکته ادبی: جیحون اشاره به رودخانه‌یِ پرآبِ تاریخی دارد.

تو غافل در اندیشهٔ سود مال که سرمایهٔ عمر شد پایمال

تو در غفلتِ کامل به فکرِ سودِ مالی هستی، در حالی که سرمایه‌یِ اصلیِ عمرت در حالِ نابودی و تباهی است.

نکته ادبی: پایمال شدن کنایه از هدر رفتن و نابودی است.

غبار هوی چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرت بسوخت

غبارِ هوایِ نفس، چشمانِ عقلت را کور کرده و بادِ سمیِ هوس، کشت‌زارِ عمرت را سوزانده و نابود کرده است.

نکته ادبی: سموم به معنی بادِ گرم و سمی است.

بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک

سرمه‌یِ غفلت را از چشمانت پاک کن؛ زیرا به‌زودی می‌میری و خودت سرمه‌ای در چشمانِ خاک خواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خاکِ گور، چشمانِ انسان را پر می‌کند؛ تشبیهی بسیار هنرمندانه از پایانِ زندگی.

آرایه‌های ادبی

تناقض (تضاد) خشتِ زرین و خشتِ گِل

شاعر با تقابلِ خشتِ طلا (نمادِ ثروت و زندگی) و خشتِ گِلِ گور (نمادِ مرگ)، ناپایداریِ مادیات را به تصویر کشیده است.

استعاره سرمه در چشم خاک

تشبیه خاکِ قبر به چشمی که در آن سرمه می‌کشند؛ تصویری عمیق از دفن شدن انسان در خاک.

کنایه جیحون نشاید به یک خشت بست

کنایه از ناتوانی در برابرِ جریانِ سرنوشت یا بزرگیِ رنج‌ها با ابزار‌هایِ ناچیزِ مادی.

تشبیه خرچنگ چنگ

تشبیه نگرانی و فکرِ مال به چنگالِ خرچنگ که سفت و محکم بر مغز چنگ می‌اندازد.