بوستان - باب نهم در توبه و راه صواب

سعدی

حکایت

سعدی
قضا زنده ای رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بیننده ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق چو بر مرده ریزد گلش نه بروی که برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی بر حذرباش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون باید این مرغ را پای بست نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستی به جای دگر کس بسی نشیند به جای تو دیگر کسی
اگر پهلوانی و گر تیغ زن نخواهی بدربردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند چو در ریگ ماند شود پای بند
تو را نیز چندان بود دست زور که پایت نرفته ست در ریگ گور
منه دل بر این سالخورده مکان که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست حساب از همین یک نفس کن که هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با نگاهی فلسفی و عبرت‌آموز به مقوله مرگ و ناپایداری حیات دنیوی می‌نگرند. شاعر در این سروده‌ها مخاطب را از بیهودگیِ مویه‌های افراطی بر سرنوشتِ محتومِ دیگران باز می‌دارد و بر این نکته تأکید می‌ورزد که مرگ، حقیقتی همگانی و گریزناپذیر است که برای همه، از هر طبقه و با هر توانی، رخ خواهد داد.

پیام محوری اثر، دعوت به خودشناسی و آمادگی برای سفر ابدی است. نویسنده با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دقیق، خواننده را فرامی‌خواند تا به جای دلبستگی به جایگاه‌های فانی و گریستن بر گذشتگان، به پاکیِ اعمال و غنیمت‌شمردنِ فرصتِ باقی‌مانده در این دنیا بیندیشد و پیش از آنکه زمان از دست برود، توشه‌ای برای آخرت بیندوزد.

معنای روان

قضا زنده ای رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید

تقدیر الهی بندِ جانِ زنده‌ای را گسست و شخص دیگری از شدت غم، گریبان درید.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت محتوم است.

چنین گفت بیننده ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش

شخص تیزبین و هوشمندی وقتی صدای شیون و زاری را شنید، این‌گونه سخن گفت:

نکته ادبی: بیننده در اینجا به معنای کسی است که با بصیرت و آگاهی به وقایع نگاه می‌کند.

ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن

آن درگذشته، اگر دستش باز بود و می‌توانست، از شدت ناراحتیِ شما که بر سرِ او می‌زنید، کفنش را پاره می‌کرد.

نکته ادبی: مرده بر خویشتن اشاره به این دارد که میت از عزاداری و بیقراریِ زندگان در عذاب است.

که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ

آن شخصِ درگذشته خطاب به زندگان می‌گوید: این‌قدر از غم و اندوه من بی‌تابی نکنید، چرا که من تنها یکی دو روز زودتر از شما به این سفر (آخرت) رهسپار شدم.

نکته ادبی: بسیچ در اینجا به معنای آماده شدن و سفر کردن است.

فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش

آیا مرگِ خودت را فراموش کرده‌ای؟ همان مرگی که مرا ناتوان و خوار کرد.

نکته ادبی: ریش در اینجا به معنای مجروح، ناتوان و ضعیف است.

محقق چو بر مرده ریزد گلش نه بروی که برخود بسوزد دلش

انسانِ حقیقت‌بین، وقتی بر مزارِ مرده‌ای می‌رود، گل بر گورش نمی‌ریزد؛ بلکه برای سرنوشت خود و پایانِ زندگی‌اش دل می‌سوزاند.

نکته ادبی: محقق به معنای انسانِ عارف و کسی است که به حقیقتِ امور پی برده است.

ز هجران طفلی که در خاک رفت چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت

چرا برای کودکی که از دنیا رفته است، ناله و فغان می‌کنی؟ او پاک به این جهان آمد و پاک نیز از آن رفت.

نکته ادبی: هجران به معنای جدایی است و پاک رفتن کنایه از معصوم بودن در هنگام مرگ است.

تو پاک آمدی بر حذرباش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

تو هم پاک به دنیا آمده‌ای، پس مراقب باش که با گناه آلوده نشوی؛ زیرا زشت است که انسان با گناه و ناپاکی بمیرد.

نکته ادبی: حذر باش به معنای مراقب بودن و پرهیز کردن است.

کنون باید این مرغ را پای بست نه آنگه که سررشته بردت ز دست

الان باید به فکرِ بستنِ بال و پرِ این مرغِ جان باشی (توبه و تزکیه)، نه آن زمانی که رشتهٔ زندگی از دستت رها شده است.

نکته ادبی: مرغ استعاره از جانِ انسان است و پای بستن کنایه از مهار کردن نفس و آمادگی برای مرگ است.

نشستی به جای دگر کس بسی نشیند به جای تو دیگر کسی

تو اکنون در جایگاه کسی نشسته‌ای که درگذشته است؛ و به‌زودی فرد دیگری نیز به جای تو خواهد نشست.

نکته ادبی: اشاره به گردش روزگار و جانشینیِ آدمیان بر روی زمین دارد.

اگر پهلوانی و گر تیغ زن نخواهی بدربردن الا کفن

چه پهلوان باشی و چه شمشیرزن، در نهایت هیچ‌چیز از این دنیا با خود نمی‌بری، مگر کفنی که بر تن داری.

نکته ادبی: بدربردن به معنای بردن و به همراه داشتن است.

خر وحش اگر بگسلاند کمند چو در ریگ ماند شود پای بند

اگر حیوانِ وحشی بتواند کمند و طناب را پاره کند، وقتی پایش در ریگ‌زار گیر کند، اسیر می‌شود.

نکته ادبی: ریگ استعاره از گور است که هر کس به آن وارد شود، راه بازگشتی ندارد.

تو را نیز چندان بود دست زور که پایت نرفته ست در ریگ گور

توانایی و قدرت تو نیز تنها تا زمانی کارساز است که پایت هنوز به ریگِ گور نرسیده باشد.

نکته ادبی: دست زور به معنای قدرت و توان جسمانی است.

منه دل بر این سالخورده مکان که گنبد نپاید بر او گردکان

دل به این دنیا (مکانِ سالخورده) نبند، چرا که این گنبدِ گردون (آسمان) بر سرِ هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: گنبد کنایه از آسمان و جهانِ هستی است و گردکان به معنای چرخان است.

چو دی رفت و فردا نیامد به دست حساب از همین یک نفس کن که هست

چون دیروز گذشت و فردا هم هنوز در دسترس نیست، پس حساب و کتابِ اعمالت را بر اساس همین یک لحظه‌ای که اکنون در آن هستی، انجام بده.

نکته ادبی: نفس در اینجا استعاره از لحظه و دمِ جاریِ زندگی است.

آرایه‌های ادبی

کنایه گریبان دریدن

نشانهٔ سوگواریِ شدید و بیقراری در غمِ از دست دادن عزیز.

استعاره مرغ

جانِ انسان به پرنده‌ای تشبیه شده که باید مراقب آن بود و پیش از پروازِ نهایی، آن را مهار کرد.

تمثیل و نماد ریگ

ریگ‌زار و شن‌های روان نمادِ قبر و گوری است که انسان را در خود فرو می‌بلعد و او را اسیر می‌کند.

تشبیه گنبد

آسمان به گنبدی چرخان تشبیه شده که بر هیچ‌کس پایدار نمی‌ماند.

تضاد دیروز / فردا / اکنون

استفاده از زمان برای تأکید بر اهمیتِ لحظهٔ حال و غفلت‌زدایی.