بوستان - باب نهم در توبه و راه صواب

سعدی

حکایت

سعدی
کهن سالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفته ام که گویی به گل در فرو رفته ام
برو، گفت دست از جهان برگسل که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای در ایام پیری به هش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم؟
تفرج کنان در هوای و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم وغافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار که کاری نکریدم و شد روزگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم با رویکردی حکیمانه و عبرت‌آموز به مقوله اجتناب‌ناپذیر کهولت سن، زوال جوانی و نزدیکی به پایان عمر می‌پردازد. شاعر در قالب گفت‌وگویی میان یک پیرمرد بیمار و طبیبی دانا، تصویر دقیقی از ضعف جسمانی، حسرت‌های گذشته و غفلت انسان از حقیقت عالم باقی ترسیم می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، دعوت به دوری از هوس‌های دنیوی، پذیرش واقع‌بینانه گذشت زمان و ضرورت پرداختن به توشه آخرت پیش از آن است که فرصت‌ها چون برق بگذرد و انسان در برابر چرخ گردون ناتوان شود.

معنای روان

کهن سالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب

پیرمردی نزد پزشک رفت، در حالی که از شدت بیماری و ناتوانی، گویی در آستانه مرگ قرار گرفته بود.

نکته ادبی: کهن‌سالی کنایه از پیری و عمر طولانی است. نالیدن در اینجا نشان‌دهنده شدت رنج و بیماری است.

که دستم به رگ برنه، ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای

ای پزشک خردمند، نبض مرا بگیر و معاینه کن، چرا که پاهایم دیگر قدرت حرکت ندارند و زمین‌گیر شده‌ام.

نکته ادبی: نیک‌رای به معنای کسی است که اندیشه درست دارد و در اینجا خطاب به پزشک دانا است.

بدین ماند این قامت خفته ام که گویی به گل در فرو رفته ام

وضعیت بدنِ زمین‌گیر من به گونه‌ای است که انگار در گِل فرو رفته‌ام و توانِ برخاستن ندارم.

نکته ادبی: فرو رفتن در گل استعاره از نزدیک شدن به خاک گور و ناتوانی مطلق در حرکت است.

برو، گفت دست از جهان برگسل که پایت قیامت برآید ز گل

طبیب به او گفت: از دلبستگی‌های دنیا دست بشوی، زیرا پاهایت در گِلِ گور فرو رفته است و مرگ نزدیک است.

نکته ادبی: قیامت در اینجا کنایه از لحظه مرگ و روز بازپسین است که استعاره‌ای برای نزدیک بودن پایان عمر به کار رفته است.

نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز ناید به جوی

از پیران انتظار شادابی و نشاطِ جوانی نداشته باش، همان‌طور که آبی که از جوی عبور کرده، دیگر به جای اولش باز نمی‌گردد.

نکته ادبی: آب روان تمثیلی از فرصت‌ها و عمرِ رفته است که بازگشت‌پذیر نیست.

اگر در جوانی زدی دست و پای در ایام پیری به هش باش و رای

اگر در دوران جوانی پرانرژی و فعال بودی، حالا که پیر شده‌ای باید با عقل و تدبیر رفتار کنی و مواظب خود باشی.

نکته ادبی: دست و پا زدن در اینجا کنایه از جنب‌وجوش و فعالیت جوانی است.

چو دوران عمر از چهل درگذشت مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

وقتی سن از چهل سال گذشت، دیگر بی‌هوده دست و پا نزن و تقلا نکن، زیرا فرصت‌ها و توانایی‌هایت از دست رفته است.

نکته ادبی: آب از سر گذشتن ضرب‌المثلی است که به معنای پایان یافتن فرصت یا بیهوده بودن تلاش در زمان غیرمناسب است.

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت

شادی و نشاط از من زمانی رخت بربست که سپیدی موهایم (چون صبح صادق) نمایان شد و شامگاهِ عمرم آغاز گشت.

نکته ادبی: سپیده دمیدن کنایه از سفید شدن موی سر در دوران پیری است.

بباید هوس کردن از سر به در که دور هوسبازی آمد به سر

باید هوس‌ها و خواسته‌های دنیوی را از ذهن خود بیرون کنی، زیرا دورانِ خوش‌گذرانی و غفلت به پایان رسیده است.

نکته ادبی: از سر به در کردن کنایه از فراموش کردن و کنار گذاشتن امیال است.

به سبزی کجا تازه گردد دلم که سبزی بخواهد دمید از گلم؟

چگونه انتظار داری دلم با سرسبزی و جوانی تازه شود، در حالی که به‌زودی از مزار و گِلِ وجود من، سبزه خواهد رویید؟

نکته ادبی: سبزی نماد حیات و طراوت است که در تقابل با مرگ و گور قرار گرفته است.

تفرج کنان در هوای و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس

ما در حالی که غرق در هوس‌های دنیوی بودیم، از روی خاک قبر بسیاری از گذشتگان عبور کردیم.

نکته ادبی: تفرج‌کنان نشان‌دهنده غفلت و بی‌خبری انسان در مسیر زندگی است.

کسانی که دیگر به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند

همان‌طور که ما گذشتیم، کسانی که اکنون در عالم غیب هستند، در آینده خواهند آمد و از روی قبر ما عبور خواهند کرد.

نکته ادبی: عالم غیب کنایه از جهان پس از مرگ و دنیای ارواح است.

دریغا که فصل جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت

افسوس که دوران جوانی سپری شد و زندگی ما در بازی و سرگرمی‌های بیهوده هدر رفت.

نکته ادبی: لهو و لعب اشاره به لذت‌های دنیوی زودگذر است.

دریغا چنان روح پرور زمان که بگذشت بر ما چو برق یمان

افسوس از آن زمانِ روح‌افزا و ارزشمند که همچون برقِ سرزمین یمن، با سرعت نور از دست ما رفت.

نکته ادبی: برق یمان تشبیهی است برای سرعت بسیار زیاد گذر زمان.

ز سودای آن پوشم و این خورم نپرداختم تا غم دین خورم

آنقدر درگیرِ خورد و خوراک و پوشاکِ مادی بودم که فرصت نکردم به غمِ دین و توشه آخرت بپردازم.

نکته ادبی: غم دین خوردن کنایه از اهتمام به مسائل معنوی و اخروی است.

دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم وغافل شدیم

افسوس که مشغولِ کارهای بیهوده شدیم و از مسیر حق دور مانده و غافل شدیم.

نکته ادبی: باطل در اینجا مقابلِ حق و امور الهی است.

چه خوش گفت با کودک آموزگار که کاری نکریدم و شد روزگار

چه سخن زیبایی به کودکِ محصل گفته شد که: ما کاری انجام ندادیم و روزگار به پایان رسید.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا می‌تواند استعاره از روزگار یا معلم زندگی باشد که ناتوانی در کسب دانشِ زندگی را تذکر می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره گِل

اشاره به خاک گور و وضعیت زمین‌گیر شدن انسان در پیری و مرگ.

تشبیه آب روان

تشبیه جوانی و فرصت‌های عمر به آبی که می‌گذرد و باز نمی‌گردد.

تضاد جوانی و پیری

تقابل میان دوران نشاط و دوران ضعف و اندیشه که ساختار معنایی شعر بر آن استوار است.

کنایه برق یمان

کنایه از سرعت بسیار زیاد و زودگذر بودن ایام عمر.