بوستان - باب هشتم در شکر بر عافیت

سعدی

حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

سعدی
بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان
طمع کردن رایان چین و چگل چو سعدی وفا زان بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا؟
مغی را که با من سر و کار بود نکو گوی و هم حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من
که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ظلال اندرند
نه نیروی دستش، نه رفتار پای ورش بفگنی بر نخیرد ز جای
نبینی که چشمانش از کهرباست؟ وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازند خوان چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن را کژ پیششان راست بود ره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است به نزدیک بی دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق
چو بینی که جاهل به کین اندرست سلامت به تسلیم و لین اندرست
مهین برهمن را ستودم بلند که ای پیر تفسیر استا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظر ولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریب بد از نیک کمتر شناسد غریب
تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحتگر شاه این بقعه ای
چه معنی است در صورت این صنم که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی برافروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سوالت صواب است و فعلت جمیل به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بی خبر
جز این بت که هر صبح از این جا که هست برآرد به یزدان دادار دست
وگر خواهی امشب همین جا بباش که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آن جا ببودم به فرمان پیر چو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت دراز مغان گرد من بی وضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب
مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم
همه شب در این قید غم مبتلا یکم دست بر دل، یکی بر دعا
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس
خطیب سیه پوش شب بی خلاف بر آهخت شمشیر روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته به یک دم جهانی شد افروخته
تو گفتی که در خطهٔ زنگبار ز یک گوشه ناگه در آمد تتار
مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای در زن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست
به یک بار از اینها برآمد خروش تو گفتی که دریا برآمد به جوش
چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بیش مشکل نماند حقیقت عیان گشت و باطل نماند
چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است
نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت
چو بینی زبر دست را زور دست نه مردی بود پنجهٔ خود شکست
زمانی به سالوس گریان شدم که من زانچه گفتم پشیمان شدم
به گریه دل کافران کرد میل غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
دویدند خدمت کنان سوی من به عزت گرفتند بازوی من
شدم عذر گویان بر شخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
بتک را یکی بوسه دادم به دست که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند
چو دیدم که در دیر گشتم امین نگنجیدم از خرمی در زمین
در دیر محکم ببستم شبی دویدم چپ و راست چون عقربی
نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر
پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست
به فورم در آن حل معلوم شد چو داود کاهن بر او موم شد
که ناچار چون در کشد ریسمان بر آرد صنم دست، فریاد خوان
برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار
بتازید ومن در پیش تاختم نگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن بماند، کند سعی در خون من
پسندد که از من برآید دمار مبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر یافتی ز دستش برآور چو دریافتی
که گر زنده اش مانی، آن بی هنر نخواهد تو را زندگانی دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت اگر دست یابد ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منه چو رفتی و دیدی امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم رها کردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی
مکش بچهٔ مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
چو زنبور خانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی
به چاپک تر از خود مینداز تیر چو افتاد، دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیست که چون پای دیوار کندی مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیز وزان جا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشت دهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد
ز جور فلک دادخواه آمدم در این سایه گسترپناه آمدم
دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریش که در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورم وگر پای گردد به خدمت سرم؟
فرج یافتم بعد از آن بندها هنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آن که هرگه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز
بیاد آید آن لعبت چینیم کند خاک در چشم خود بینیم
بدانم که دستی که برداشتم به نیروی خود بر نیفراشتم
نه صاحبدلان دست برمی کشند که سر رشته از غیب درمی کشند
در خیر بازست و طاعت ولیک نه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه
کلید قدر نیست در دست کس توانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راست تو را نیست منت، خداوند راست
چو در غیب نیکو نهادت سرشت نیاید ز خوی تو کردار زشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کند نخست از تو خلقی پریشان کند
وگر باشدش بر تو بخشایشی رساند به خلق از تو آسایشی
تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمندست اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی
مقامی بیابی گرت ره دهند که بر خوان عزت سماطت نهند
ولیکن نباید که تنها خوری ز درویش درمنده یاد آوری
فرستی مگر رحمتی در پیم که بر کردهٔ خویش واثق نیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه روایتی حکیمانه و انتقادی از سفر شاعر به سومنات است که تقابل خرد و خرافه را به تصویر می‌کشد. محوریت داستان بر نکوهش تقلید کورکورانه و افشای فریب‌کاری متولیان دروغین استوار است.

شاعر با زیرکی نشان می‌دهد که در مواجهه با جهل سازمان‌یافته و تعصب حاکم، خرد حکم می‌کند که انسان از مجادله‌های بی‌حاصل پرهیز کند و به جای اصرار بر افشای حقیقت، مصلحت‌اندیشی پیشه سازد تا از آسیب نادانان در امان بماند.

معنای روان

بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات

در شهر سومنات بتی از عاج دیدم که به زیبایی جواهرنشان شده بود، درست مانند بت منات در دوران جاهلیت.

نکته ادبی: اشاره به بت منات که از بت‌های معروف اعراب پیش از اسلام بود و استعاره از قدمت و تقدسِ پوشالی بت.

چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر

بت‌تراش چنان هنرمندانه آن را ساخته بود که دیگر زیباتر از آن ممکن نبود.

نکته ادبی: تمثالگر به معنای پیکرتراش و نقاش است.

ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان

از هر گوشه و کناری، کاروان‌ها برای دیدن این پیکر بی‌جان روانه می‌شدند.

نکته ادبی: ناحیت به معنای منطقه و اقلیم است.

طمع کردن رایان چین و چگل چو سعدی وفا زان بت سخت دل

امیدِ وفاداری داشتن از این بتِ سخت‌دل، مانند امید پادشاهان چین و چگل به وفای این بت است که امیدی واهی است.

نکته ادبی: چگل سرزمینی در ترکستان که در ادبیات کلاسیک به زیبایی و همچنین بُت‌پرستی شهرت داشت.

زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان

سخنورانِ زبردست از هر جا می‌آمدند و در برابر این بت که قدرت سخن گفتن نداشت، زاری می‌کردند.

نکته ادبی: زبان‌آوران استعاره از فصحا و خطبایی است که در برابر امر باطل تسلیم شده‌اند.

فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا؟

از کشف حقیقت این ماجرا حیران ماندم که چرا یک موجود زنده، باید موجودی بی‌جان را بپرستد؟

نکته ادبی: حی به معنای زنده و جماد به معنای بی‌جان است؛ تقابل این دو نشان‌دهنده تعجب شاعر است.

مغی را که با من سر و کار بود نکو گوی و هم حجره و یار بود

مغی که با من ارتباط داشت، خوش‌صحبت و در یک حجره با من هم‌نشین بود.

نکته ادبی: مغ در اینجا به معنای کاهن یا پیشوای دینی غیرمسلمان است.

به نرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من

با ملایمت از برهمن پرسیدم: ای پیشوا، من از کار این معبد در عجبم.

نکته ادبی: بقعه به معنای مکان، معبد یا زیارتگاه است.

که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ظلال اندرند

که مردم چگونه شیفته این پیکر ضعیف شده‌اند و در چاه گمراهی گرفتارند.

نکته ادبی: ظلال جمع ظِل به معنای سایه‌ها و در اینجا استعاره از کفر و نادانی است.

نه نیروی دستش، نه رفتار پای ورش بفگنی بر نخیرد ز جای

این بت نه قدرت دست دارد و نه توان راه رفتن؛ اگر آن را واژگون کنی، خود نمی‌تواند از جایش بلند شود.

نکته ادبی: توصیف ضعف بت برای نشان دادن بطلان پرستش آن.

نبینی که چشمانش از کهرباست؟ وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

آیا نمی‌بینی که چشمانش از سنگ کهربا است؟ انتظارِ وفاداری داشتن از چشمان سنگی، کار اشتباهی است.

نکته ادبی: کهربا سنگی است که به دلیل جذابیت ظاهری مورد توجه است، اما در اینجا نمادِ بی‌روحی است.

بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت

وقتی این حرف را زدم، آن دوستِ صمیمی تبدیل به دشمن شد؛ مانند آتش خشمگین شد و به جان من افتاد.

نکته ادبی: در من گرفت کنایه از حمله کردن و آزار دادن است.

مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر

به سایر مغان و پیران دیر خبر داد؛ در آن جمع، هیچ خیر و نیکی ندیدم.

نکته ادبی: روی خیر کنایه از حسن نیت یا رفتار انسانی است.

فتادند گبران پازند خوان چو سگ در من از بهر آن استخوان

زرتشتیانی که کتاب پازند می‌خواندند، مانند سگان بر سر استخوان، به من حمله کردند.

نکته ادبی: پازند تفسیری بر کتاب اوستا است و اشاره به تعصب دینی آن‌ها دارد.

چو آن را کژ پیششان راست بود ره راست در چشمشان کژ نمود

چون دیدگاه نادرستِ خود را درست می‌پنداشتند، راه راست در نظرشان کج و نادرست جلوه کرد.

نکته ادبی: تناقض میان کج و راست برای نشان دادن وارونگی بینش جاهلان.

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است به نزدیک بی دانشان جاهل است

انسان هرچقدر هم دانا و با‌فکر باشد، در نزد افراد نادان، جاهل شمرده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تضاد عقل و جهل در جامعه متعصب.

فرو ماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق

مانند کسی که در حال غرق شدن است، راه چاره‌ای نیافتم و دیدم که راهی جز مدارا کردن وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از استیصال شاعر در میان خشم متعصبان.

چو بینی که جاهل به کین اندرست سلامت به تسلیم و لین اندرست

هرگاه دیدی نادانی خشمگین است، سلامت تو در نرمی و تسلیم بودن در برابر اوست.

نکته ادبی: لین به معنای نرمی و ملایمت؛ توصیه به مصلحت‌اندیشی.

مهین برهمن را ستودم بلند که ای پیر تفسیر استا و زند

بزرگِ برهمنان را با صدای بلند ستودم و گفتم: ای پیر که مفسر اوستا و زند هستی.

نکته ادبی: استا و زند نام کتاب‌های مقدس زرتشتیان است.

مرا نیز با نقش این بت خوش است که شکلی خوش و قامتی دلکش است

من هم به این بت علاقه پیدا کرده‌ام، چرا که شکل زیبا و قامتی دلربا دارد.

نکته ادبی: تقیه و مدارا با پیشوایان بت‌پرستان برای نجات جان.

بدیع آیدم صورتش در نظر ولیکن ز معنی ندارم خبر

صورتش در نظرم عجیب و زیباست، اما از معنا و باطنِ آن بی‌خبرم.

نکته ادبی: به کار بردن ترفندِ پرسشگریِ مودبانه برای خنثی کردن خشم او.

که سالوک این منزلم عن قریب بد از نیک کمتر شناسد غریب

من که تازه به این مکان آمده‌ام، غریبه هستم و زشتی و زیبایی را کمتر از تو تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: سالوک به معنای مسافر و رهرو است.

تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحتگر شاه این بقعه ای

تو خود می‌دانی که مهره اصلیِ این بازی هستی و مشاور شاهِ این مکان محسوب می‌شوی.

نکته ادبی: فرزین مهره‌ای در شطرنج (وزیر) که بسیار تعیین‌کننده است؛ استعاره از جایگاه ویژه او.

چه معنی است در صورت این صنم که اول پرستندگانش منم

چه رازی در این بت نهفته است که اولین پرستنده‌اش من باشم؟

نکته ادبی: استفاده از لحن پرسشی برای جلب اعتماد برهمن.

عبادت به تقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است

عبادتِ تقلیدی، گمراهی است؛ خوشا به حال رهروی که حقیقت را می‌داند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت عبادت آگاهانه و تقلید جاهلانه.

برهمن ز شادی برافروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی

برهمن از خوشحالی چهره‌اش برافروخته شد و مرا ستود و گفت: ای خوش‌سخن.

نکته ادبی: پیروزی سیاست شاعر در فریبِ فریبکار.

سوالت صواب است و فعلت جمیل به منزل رسد هر که جوید دلیل

پرسش تو درست است و رفتارت زیبا؛ هرکس به دنبال دلیل باشد، به مقصد می‌رسد.

نکته ادبی: تأیید برهمن از پرسش شاعر؛ کنایه از اینکه او خود نیز می‌داند کارشان دلیل منطقی ندارد.

بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بی خبر

من هم مانند تو در سفر بسیار گشته‌ام و بت‌های زیادی دیدم که از خودشان بی‌خبر بودند.

نکته ادبی: اعتراف ضمنی برهمن به بی‌جان بودن سایر بت‌ها.

جز این بت که هر صبح از این جا که هست برآرد به یزدان دادار دست

مگر همین بتی که هر صبح از این مکان، دست‌هایش را به سوی خداوند یگانه بلند می‌کند.

نکته ادبی: شروع فریب بزرگ برهمن؛ ادعای معجزه بت.

وگر خواهی امشب همین جا بباش که فردا شود سر این بر تو فاش

اگر می‌خواهی امشب همین‌جا بمان تا فردا حقیقتِ کار بر تو آشکار شود.

نکته ادبی: دعوت به تماشای شعبده‌بازی برای اثبات قدرت بت.

شب آن جا ببودم به فرمان پیر چو بیژن به چاه بلا در اسیر

به دستور پیر آنجا ماندم، مثل بیژن که در چاه افراسیاب اسیر بود.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان بیژن و منیژه و چاه اسارت.

شبی همچو روز قیامت دراز مغان گرد من بی وضو در نماز

شبی مانند روز قیامت طولانی بود؛ کاهنان دور من، بدون وضو در حال نماز بودند.

نکته ادبی: توصیف فضای سنگین و اضطراب‌آور معبد در شب.

کشیشان هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب

کشیشانی که هرگز آب به خود ندیده بودند و بغل‌هایشان مانند مردارِ زیر آفتاب بوی تعفن می‌داد.

نکته ادبی: توصیفِ کریه برای نشان دادن بیزاری شاعر از محیط.

مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم

شاید گناه بزرگی مرتکب شده بودم که در آن شب، عذابی دردناک تحمل کردم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت سختیِ شب.

همه شب در این قید غم مبتلا یکم دست بر دل، یکی بر دعا

تمام شب درگیر غم و گرفتاری بودم، یک دست بر قلبم و دست دیگرم به دعا بود.

نکته ادبی: بیان اضطراب درونی و انتظار برای فاش شدن فریب.

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس

که ناگهان دهل‌زن کوس را کوبید و خروس از جایگاه برهمن بانگ برداشت.

نکته ادبی: آغاز زمانِ فریب‌کاری یا همان صبح‌گاه.

خطیب سیه پوش شب بی خلاف بر آهخت شمشیر روز از غلاف

صبح که خطیبِ سیاهپوشِ شب بود، شمشیر روز را از غلاف بیرون کشید.

نکته ادبی: تشبیه طلوع خورشید به کشیدن شمشیر از غلاف؛ استعاره‌ای زیبا برای آغاز صبح.

فتاد آتش صبح در سوخته به یک دم جهانی شد افروخته

آتشِ خورشید به جانِ تاریکی افتاد و در یک لحظه جهان روشن شد.

نکته ادبی: آتشِ صبح استعاره از نور خورشید و سوخته استعاره از تاریکی شب.

تو گفتی که در خطهٔ زنگبار ز یک گوشه ناگه در آمد تتار

گویی لشکریان تاتار ناگهان از گوشه‌ای از زنگبار وارد شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه هجوم مردم به بتکده به هجوم لشکریان تاتار.

مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی

کاهنانِ بداندیش و نشسته، از در و دشت و کوچه به معبد آمدند.

نکته ادبی: تأکید بر چهره و نیت زشت کاهنان.

کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای در زن نماند

هیچ مرد و زنی در شهر نماند؛ بتکده پر از جمعیت شد.

نکته ادبی: نشان دادنِ گستردگی خرافه در میان مردم.

من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست

من از غم رنجور و از خواب مست بودم که ناگهان بت دستش را بلند کرد.

نکته ادبی: مشاهده شعبده و فریبِ اصلی.

به یک بار از اینها برآمد خروش تو گفتی که دریا برآمد به جوش

یکباره از جمعیت فریادی بلند شد؛ گویی دریا به جوش آمده باشد.

نکته ادبی: تشبیه همهمه جمعیت به خروش دریا.

چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من

وقتی بتکده از جمعیت خالی شد، برهمن با خنده به من نگاه کرد.

نکته ادبی: خنده برهمن نشانه پیروزی او در فریب دادن مردم.

که دانم تو را بیش مشکل نماند حقیقت عیان گشت و باطل نماند

گفت: می‌دانم دیگر تردیدی نداری؛ حقیقت آشکار شد و باطل از بین رفت.

نکته ادبی: برهمن با اطمینان کاذب فکر می‌کند شاعر را فریب داده است.

چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است

وقتی دیدم جهل در وجودش محکم است و خیالاتِ باطل در ذهن او کاملاً رسوخ کرده است.

نکته ادبی: درکِ شاعر از نفوذ ناپذیریِ نادانیِ برهمن.

نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت

جرئت نکردم حق را بگویم، زیرا حق باید از اهل باطل پنهان بماند.

نکته ادبی: تقیه کردن در برابر متعصبان برای حفظ جان.

چو بینی زبر دست را زور دست نه مردی بود پنجهٔ خود شکست

وقتی می‌بینی زورِ فردی قدرتمند بیشتر است، شکستن دست خود نشانه مردانگی نیست.

نکته ادبی: ضرب‌المثل و حکیمانه‌ترین بخش متن؛ تاکید بر تدبیر در برابر زور.

زمانی به سالوس گریان شدم که من زانچه گفتم پشیمان شدم

زمانی به تظاهر گریه کردم و گفتم که از حرف‌های قبلی‌ام پشیمانم.

نکته ادبی: سالوس به معنای ریاکاری و تظاهر برای رسیدن به مقصود.

به گریه دل کافران کرد میل غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

گریه‌ام دلِ کافران را نرم کرد؛ تعجبی ندارد اگر سنگ در میان سیل به حرکت درآید.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ رفتار سیاست‌مدارانه بر افراد سنگدل.

دویدند خدمت کنان سوی من به عزت گرفتند بازوی من

آن‌ها با اشتیاق و خدمت‌گزاری به سوی من دویدند و با احترام، بازوان مرا گرفتند.

نکته ادبی: تعبیر 'خدمت‌کنان' نشان‌دهنده احترامی کاذب است که برای فریب شاعر به کار رفته است.

شدم عذر گویان بر شخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج

من به عنوانِ پوزش‌خواه نزدِ آن فردِ عاج‌نشین رفتم؛ همان کسی که بر کرسیِ زرکوب و تختِ چوبِ ساج نشسته بود.

نکته ادبی: 'عاج' و 'ساج' در اینجا کنایه از ثروت و شکوهِ ظاهریِ متولیِ بت‌خانه است.

بتک را یکی بوسه دادم به دست که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به دستِ آن بت، بوسه‌ای دادم که لعنت بر آن بت و بت‌پرست باد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ بوسه (ظاهر) و لعنت (باطن) نشان‌دهنده نفاقِ مصلحتیِ شاعر است.

به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند

چند روزی برای فریب‌کاری، تظاهر به کفر کردم و در مباحثِ دینیِ برهمنان، خودم را برهمن جلوه دادم.

نکته ادبی: 'تقلید' در اینجا به معنایِ نمایشی است که شاعر برای نفوذ به دژِ دشمن بازی می‌کند.

چو دیدم که در دیر گشتم امین نگنجیدم از خرمی در زمین

وقتی دیدم که در معبد (دیر) مورد اعتماد واقع شده‌ام، از شدتِ خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم.

نکته ادبی: 'امین' به معنای مورد اعتماد و رازدار است.

در دیر محکم ببستم شبی دویدم چپ و راست چون عقربی

شبی درِ دیر را محکم بستم و مانندِ عقرب، با چابکی و هشیاری به این سو و آن سو دویدم.

نکته ادبی: تشبیه به عقرب برای نشان دادنِ حرکتِ سریع، مخفیانه و در عین حال خطرناکِ شاعر است.

نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر

از زیر و زبرِ تخت را نگاه کردم و پرده‌ای دیدم که با طلا تزیین شده بود.

نکته ادبی: 'مکلل' به معنای تاج‌گذاری شده یا تزیین شده با جواهر و طلاست.

پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست

پشتِ پرده، کاهنی آتش‌پرست بود که سرِ ریسمانی را در دست داشت.

نکته ادبی: 'مطرانی' معربِ کلمه سریانی به معنای اسقف یا کاهنِ بزرگ است.

به فورم در آن حل معلوم شد چو داود کاهن بر او موم شد

حقیقتِ ماجرا برایم روشن شد؛ همان‌طور که آهن در دستِ حضرت داوود نرم می‌شد، آن کاهن نیز آن را به حرکت درمی‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت داوود در نرم کردنِ آهن با دست.

که ناچار چون در کشد ریسمان بر آرد صنم دست، فریاد خوان

چون کاهن ریسمان را می‌کشید، بت دستش را بلند می‌کرد و گویی فریاد می‌زد.

نکته ادبی: توضیحِ مکانیکیِ واقعه که نشان می‌دهد معجزه، صرفاً یک فریبِ مهندسی‌شده است.

برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار

برهمن از دیدنِ دستِ من رو شد و شرمسار گشت؛ چرا که رسوایی، مانندِ وصله‌ای زشت بر چهره‌ی کارش نمایان بود.

نکته ادبی: 'بخیه بر روی کار' کنایه‌ای از عیب و نقصی است که آشکار شده و قابل پنهان کردن نیست.

بتازید ومن در پیش تاختم نگونش به چاهی در انداختم

او حمله کرد و من پیش‌دستی کردم و او را سرنگون به درونِ چاهی انداختم.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از مشاهده‌گری به کنشگریِ خشونت‌آمیز برای دفاع از خود.

که دانستم ار زنده آن برهمن بماند، کند سعی در خون من

دانستم که اگر آن برهمن زنده بماند، قطعاً برای گرفتنِ انتقام و ریختنِ خونِ من تلاش خواهد کرد.

نکته ادبی: بیانِ منطقِ عملِ شاعر در حذفِ دشمن برای بقا.

پسندد که از من برآید دمار مبادا که سرش کنم آشکار

او هرگز نمی‌پسندد که من زنده بمانم، پس نباید اجازه دهم که رازِ کارش فاش شود.

نکته ادبی: 'دمار از کسی برآوردن' یعنی او را به هلاکت رساندن.

چو از کار مفسد خبر یافتی ز دستش برآور چو دریافتی

وقتی از کارِ فردِ مفسد و فریب‌کار آگاه شدی، تا فرصت داری او را از بین ببر.

نکته ادبی: توصیه‌ی اخلاقی-سیاسیِ شاعر به برخوردِ قاطع با دشمنِ مکار.

که گر زنده اش مانی، آن بی هنر نخواهد تو را زندگانی دگر

زیرا اگر آن شخصِ بی‌هنر (فریب‌کار) را زنده بگذاری، او دیگر به تو اجازه‌ی زندگی نخواهد داد.

نکته ادبی: منطقِ دفعِ خطرِ احتمالی.

وگر سر به خدمت نهد بر درت اگر دست یابد ببرد سرت

و اگر هم نزدِ تو با چاپلوسی اظهارِ بندگی کند، به محضِ اینکه فرصت یابد، سرت را خواهد برید.

نکته ادبی: هشدار درباره دوروییِ دشمنان.

فریبنده را پای در پی منه چو رفتی و دیدی امانش مده

فریبِ آدمِ فریب‌کار را نخور و دنباله‌روِ او نباش؛ اگر به سراغش رفتی و ماهیتش را دیدی، به او رحم نکن.

نکته ادبی: تاکید بر عدمِ ترحمِ نابه‌جا به دشمنِ قسم‌خورده.

تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث که از مرده دیگر نیاید حدیث

آن خبیث را با سنگ کشتیم تا دیگر هیچ صحبتی از او باقی نماند (چون مرده حرف نمی‌زند).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ 'مُرده سخن نمی‌گوید'.

چو دیدم که غوغایی انگیختم رها کردم آن بوم و بگریختم

وقتی دیدم که چه غوغایی به پا کردم، آن سرزمین را ترک کردم و گریختم.

نکته ادبی: 'بوم' به معنای سرزمین و دیار است.

چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی

اگر مثلِ شیر در میانِ بیشه آتش روشن کردی، باید عاقل باشی و از شیرانِ بیشه دوری کنی (بعد از ایجادِ فتنه باید از منطقه خطر دور شد).

نکته ادبی: استعاره از پیامدهایِ کنش‌هایِ خطرناک.

مکش بچهٔ مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای

بچه‌ی مارِ خطرناک را نکش (اگر کشتی، نیمی از کار را انجام نده)؛ وقتی مار را کشتی، دیگر در آن خانه نمان.

نکته ادبی: توصیه به کامل کردنِ کار و فرار از پیامدهایِ آن.

چو زنبور خانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی

اگر کندوی زنبور را برانگیختی، سریع از آن محل فرار کن، وگرنه آسیب خواهی دید.

نکته ادبی: تمثیلی برای پرهیز از آسیبِ ناشی از خشمِ جمعی یا انتقامِ گروهی.

به چاپک تر از خود مینداز تیر چو افتاد، دامن به دندان بگیر

به کسی که از تو زرنگ‌تر است تیر نینداز؛ و اگر تیر انداختی و موفق شدی، سریع فرار کن.

نکته ادبی: 'دامن به دندان گرفتن' کنایه از فرارِ سریع و بی‌درنگ است.

در اوراق سعدی چنین پند نیست که چون پای دیوار کندی مایست

در کلامِ سعدی چنین اندرزِ نادرستی نیست که بگوییم وقتی پایِ دیوار را کندی، همان‌جا بایست.

نکته ادبی: نقدِ تلویحیِ به کارِ ناتمام یا ماندن در مکانِ خطرناک.

به هند آمدم بعد از آن رستخیز وزان جا به راه یمن تا حجیز

بعد از آن ماجراهای سخت، به هند آمدم و از آنجا به راهِ یمن و سپس حجاز رفتم.

نکته ادبی: اشاره به مسیرِ جغرافیاییِ سفرِ شاعر.

از آن جمله سختی که بر من گذشت دهانم جز امروز شیرین نگشت

از تمامِ سختی‌هایی که در آن دوران کشیدم، کامم جز امروز شیرین نشد.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ آوارگی و رسیدن به آرامش در پناهگاه.

در اقبال و تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد

در سایه‌ی اقبال و حمایتِ ابوبکر سعد که مادری چون او قبل و بعد از او نزاییده است.

نکته ادبی: مدحِ ممدوح که در ادبیاتِ کلاسیک برای اعلامِ پناهگاه استفاده می‌شده است.

ز جور فلک دادخواه آمدم در این سایه گسترپناه آمدم

از جور و ستمِ روزگار به اینجا پناه آوردم و در سایه‌ی لطفِ این پادشاه جای گرفتم.

نکته ادبی: 'دادخواه' کسی است که به دنبالِ عدالت است.

دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار

همچون بنده، دعاگویِ این دولت هستم؛ خدایا این سایه‌ی حمایت را پاینده بدار.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای ممدوح که در پایانِ مدح مرسوم است.

که مرهم نهادم نه در خورد ریش که در خورد انعام و اکرام خویش

او برای من مرهمی نهاد که نه تنها در خورِ زخمِ من بود، بلکه در شأنِ بخشندگی و کرامتِ خودش بود.

نکته ادبی: 'ریش' به معنای زخم است.

کی این شکر نعمت به جای آورم وگر پای گردد به خدمت سرم؟

چگونه می‌توانم شکرِ این نعمت را به جای آورم؟ حتی اگر برای خدمتش تمامِ بدنم (پای و سر) به کار بیفتد، باز هم کم است.

نکته ادبی: اغراق در سپاس‌گزاری.

فرج یافتم بعد از آن بندها هنوزم به گوش است از آن پندها

پس از آن گرفتاری‌ها، گشایش یافتم، اما هنوز آن پندها در گوشم باقی است.

نکته ادبی: انتقال از مدح به پندهایِ حکمی و عرفانی.

یکی آن که هرگه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز

یکی از آن پندها این است که هرگاه دستِ نیاز به سویِ خدایِ دانا بلند می‌کنم...

نکته ادبی: آغازِ مبحثِ توحیدی و عرفانی.

بیاد آید آن لعبت چینیم کند خاک در چشم خود بینیم

به یادِ آن بتِ چینی می‌افتم که با فریب، خاک در چشمِ کسانی می‌پاشید که او را می‌پرستیدند.

نکته ادبی: 'لعبت چینی' استعاره از بت است.

بدانم که دستی که برداشتم به نیروی خود بر نیفراشتم

می‌دانم که آن دستی را که برای دعا بلند کردم، با نیرویِ خودم بالا نبردم.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ عرفانی و توفیقِ الهی.

نه صاحبدلان دست برمی کشند که سر رشته از غیب درمی کشند

اهلِ دل خودشان دست به دعا نمی‌برند، بلکه رشته‌ی این کار از غیب کشیده می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ این نکته که اراده‌ی نهایی از سویِ خداوند است.

در خیر بازست و طاعت ولیک نه هر کس تواناست بر فعل نیک

درِ خیر همیشه باز است، اما هر کسی تواناییِ انجامِ کارِ نیک را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ توفیقِ الهی برایِ فعلِ خیر.

همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه

مانعِ اصلی همین است که به درگاهِ الهی نمی‌شود راه یافت، مگر با فرمان و اجازه یِ شاهِ هستی.

نکته ادبی: 'شاه' در اینجا استعاره از خداوند است.

کلید قدر نیست در دست کس توانای مطلق خدای است و بس

کلیدِ تقدیر در دستِ هیچ بشری نیست؛ توانا و فرمانروایِ مطلق فقط خداست و بس.

نکته ادبی: اثباتِ توحیدِ افعالی.

پس ای مرد پوینده بر راه راست تو را نیست منت، خداوند راست

پس ای انسانی که در راهِ حق تلاش می‌کنی، خودت را صاحبِ امتیاز ندان که همه‌چیز از آنِ خداست.

نکته ادبی: نفیِ غرور و خودبینی در عبادت.

چو در غیب نیکو نهادت سرشت نیاید ز خوی تو کردار زشت

وقتی خداوند در نهادِ تو سرشتِ نیکی قرار داده باشد، از تو کردارِ زشت سر نخواهد زد.

نکته ادبی: بحثِ 'طینت' یا سرشتِ انسانی.

ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار زهر آفرید

همان کسی که در زنبور عسل قرار داد، در مار نیز زهر آفرید.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ الهی در تضادها.

چو خواهد که ملک تو ویران کند نخست از تو خلقی پریشان کند

هرگاه خدا بخواهد که ملکِ تو را ویران کند، نخست مردم را علیه تو پریشان و شورشی می‌کند.

نکته ادبی: بیانِ سنت‌هایِ الهی در نابودیِ قدرت‌ها.

وگر باشدش بر تو بخشایشی رساند به خلق از تو آسایشی

و اگر بخواهد به تو رحم کند، از وجودِ تو آسایش را به مردم می‌رساند.

نکته ادبی: ارتباطِ میانِ رفتارِ نیک و نیتِ الهی.

تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند و برخاستی

در راهِ راستی تکبر مکن، چون همان دستی که تو را گرفت تا برخیزی، از جانبِ خدا بود.

نکته ادبی: توصیه به تواضع.

سخن سودمندست اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی

این سخن سودمند است اگر بشنوی؛ اگر در طریقتِ عرفان قدم بگذاری به مراتبِ مردانِ راه می‌رسی.

نکته ادبی: دعوت به سیر و سلوک.

مقامی بیابی گرت ره دهند که بر خوان عزت سماطت نهند

اگر به تو اجازه دهند، به مقامی می‌رسی که بر سفره‌ی عزت و کرامتِ الهی جای می‌گیری.

نکته ادبی: 'سماط' به معنای سفره است.

ولیکن نباید که تنها خوری ز درویش درمنده یاد آوری

اما نباید در آن مقامِ عزت تنها خوری؛ درویشِ درمانده را نیز به یاد داشته باش.

نکته ادبی: تاکید بر انفاق و جوانمردی.

فرستی مگر رحمتی در پیم که بر کردهٔ خویش واثق نیم

امیدوارم رحمتی در پیِ این سخنان باشد؛ چرا که من به عملِ خودم مطمئن نیستم (و تنها به رحمتِ خدا چشم دارم).

نکته ادبی: بیانِ فروتنیِ نهایی و اتکایِ صرف به رحمتِ الهی.