بوستان - باب هشتم در شکر بر عافیت

سعدی

حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان

سعدی
شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان
ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل
دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش
دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام
در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید
وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت
تماشای ترکش چنان خوش فتاد که هندوی مسکین برفتش ز یاد
قبا پوستینی گذشتش به گوش ز بدبختیش در نیامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبود که جور سپهر انتظارش فزود
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت که چوبک زنش بامدادان چه گفت
مگر نیک بختت فراموش شد چو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود؟
فرو برده سر کاروانی به دیگ چه از پا فرو رفتگانش به ریگ
بدار ای خداوند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب
توقف کنید ای جوانان چست که در کاروانند پیران سست
تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال ز ره باز پس ماندگان پرس حال
تو را کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون می خورد؟
به آرام دل خفتگان در بنه چه دانند حال کم گرسنه؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه روایتی اخلاقی و انتقادی است که با حکایتی از سلطان طغرل آغاز می‌شود. سلطان که ابتدا تحت تأثیر سرمای جانکاه شب، دلسوزی‌اش برانگیخته شده و وعده پوششی به پاسبان می‌دهد، به دلیل سرگرم شدن به عیش و لذت‌های شخصی، وعده خود را فراموش می‌کند و پاسبانِ چشم‌انتظار را در آن سرمای سخت تنها می‌گذارد.

در بخش دوم، شاعر از این ماجرا پلی می‌زند به نکوهش بی‌تفاوتی قدرتمندان نسبت به فرودستان. او با زبانی صریح و کوبنده به کسانی که در مسند قدرت و آسایش هستند، هشدار می‌دهد که غرق شدن در لذت‌های دنیوی نباید آنان را از رنجِ کسانی که زیر بار مشکلات کمر خم کرده‌اند، غافل کند.

معنای روان

شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان

شنیده‌ام که یک شب پاییزی، سلطان طغرل در حال گذر، به نگهبان و پاسبانی برخورد کرد.

نکته ادبی: خزان در اینجا استعاره از سرمای شدید است. هندو در اینجا کنایه از غلام یا پاسبانِ سیه‌چرده است.

ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل

آن نگهبان به خاطر بارش برف و باران و سیل، همچون ستاره سهیل از شدت سرما به لرزه افتاده بود.

نکته ادبی: تشبیه پاسبان به ستاره سهیل که همواره در حرکت و لرزان است، برای نمایش شدت لرزش بدن استفاده شده است.

دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش

دل سلطان از روی ترحم و دلسوزی برای او به جوش آمد و گفت: حالا این پوستینِ تنِ مرا بپوش.

نکته ادبی: قبا و پوستین از ملزومات پوششی آن دوره برای مقابله با سرماست.

دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام

به او گفت: اندکی روی لبه پشت‌بام منتظر بمان تا آن را توسط غلامی برایت بفرستم.

نکته ادبی: دست غلام استعاره از فرستاده یا واسطه است.

در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید

سلطان در همین فکر بود که باد سردی وزید و پادشاه به گرمای ایوان شاهی پناه برد.

نکته ادبی: خزیدن به معنای وارد شدن و پناه گرفتن با احتیاط است.

وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت

پادشاه جوانی زیباروی در میان ملازمان خود داشت که طبع و میلش به او کشیده می‌شد.

نکته ادبی: وشاق به معنای غلام و نوجوان خادم است.

تماشای ترکش چنان خوش فتاد که هندوی مسکین برفتش ز یاد

دیدنِ آن جوانِ زیباروی چنان برای سلطان دلپذیر بود که آن پاسبانِ بینوا و وعده به او را کاملاً از یاد برد.

نکته ادبی: ترکش در اینجا به احتمال زیاد اشاره به وسایل تزئینی یا ویژگی ظاهری آن جوان است.

قبا پوستینی گذشتش به گوش ز بدبختیش در نیامد به دوش

وعده پوشیدن پوستین به گوش پاسبان رسید اما به دلیل بدشانسی او، آن پوستین هرگز به دوشش نرسید.

نکته ادبی: کنایه از خلف وعده.

مگر رنج سرما بر او بس نبود که جور سپهر انتظارش فزود

مگر رنج سرمای تن برای آن بیچاره کافی نبود؟ که حالا باید دردِ انتظارِ بیهوده و بی‌وفایی سلطان را هم تحمل می‌کرد.

نکته ادبی: جور سپهر کنایه از بدشانسی و ظلم روزگار است.

نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت که چوبک زنش بامدادان چه گفت

ببین وقتی که سلطان در غفلت و خوشگذرانی خوابید، آن پاسبان (چوبک‌زن کنایه از توبیخ‌گر) در صبحگاه به او چه گفت.

نکته ادبی: چوبک‌زن در اینجا نقش تمثیلیِ منتقد و توبیخ‌گر را دارد که بیدارباشِ اخلاقی می‌دهد.

مگر نیک بختت فراموش شد چو دستت در آغوش آغوش شد؟

پاسبان گفت: آیا آن وعده نیکی که به من دادی فراموش شد؟ به محض اینکه دستت به آغوشِ محبوب رسید، همه چیز را فراموش کردی؟

نکته ادبی: تکرار واژه آغوش برای تأکید بر غرق شدن در لذت است.

تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود؟

تو شب را به خوشی و عیش می‌گذرانی، از کجا می‌دانی که بر امثال ما چه شب سخت و سردی می‌گذرد؟

نکته ادبی: ایهام در شب؛ شبِ لذت برای پادشاه و شبِ رنج برای پاسبان.

فرو برده سر کاروانی به دیگ چه از پا فرو رفتگانش به ریگ

کاروانی که سردسته‌اش سر در دیگ غذا دارد، چه می‌فهمد که همراهانش زیر فشارِ مشکلاتِ راه، از پا افتاده‌اند؟

نکته ادبی: دیگ کنایه از رفاه و شکم‌سیری است که باعث بی‌خبری از دیگران می‌شود.

بدار ای خداوند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب

ای صاحبِ کشتی، کشتی را بر آب نگه دار؛ چرا که بیچارگان در حال غرق شدن در مشکلات هستند.

نکته ادبی: زورق به معنای قایق کوچک است و کنایه از مسئولیت پادشاه در اداره امور جامعه.

توقف کنید ای جوانان چست که در کاروانند پیران سست

ای جوانانِ تندرو و چابک، کمی صبر کنید، چرا که در میان این کاروان، پیرانِ ناتوان نیز حضور دارند.

نکته ادبی: اشاره به لزوم درک تفاوت توانایی‌های افراد در جامعه.

تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان

تو در کالسکه مخصوص کاروان به راحتی خوابیده‌ای و مهار شتر در دست ساروان است؛ تو از سختی راه چه می‌دانی؟

نکته ادبی: هودج، اتاقک کوچکی است که بر پشت شتر می‌بندند.

چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال ز ره باز پس ماندگان پرس حال

برای تو چه دشت باشد چه کوه، چه سنگ باشد چه خاک؛ حالِ کسانی را بپرس که از مسیر بازمانده‌اند.

نکته ادبی: رمال به معنای خاک و ریگ است.

تو را کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون می خورد؟

تو را شتر کوه‌پیکر حمل می‌کند، فرد پیاده چه دردی می‌کشد را از کجا می‌دانی؟

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تنومند است.

به آرام دل خفتگان در بنه چه دانند حال کم گرسنه؟

کسانی که با آرامش در خانه و بستر خود خوابیده‌اند، چه درکی از حال گرسنگان دارند؟

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه و کنایه از ثروت و آرامش است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه به لرزش در افتاده همچون سهیل

تشبیه لرزیدنِ پاسبان در سرما به لرزش و سوسوی ستاره سهیل در آسمان.

کنایه سر در دیگ داشتن

کنایه از غرق شدن در لذت‌های جسمانی و شکم‌بارگی که باعث بی‌خبری از رنج دیگران می‌شود.

مراعات نظیر برف، باران، سیل، سرما

استفاده از واژگانی که فضای سرد و ناگوار محیط را برای خواننده ترسیم می‌کنند.

تضاد خوابِ غفلتِ سلطان در برابر سرمای پاسبان

تقابل میان رفاهِ بی‌دردِ پادشاه و سختیِ جانکاهِ زیردستان برای برجسته کردن بی‌عدالتی.