بوستان - باب هشتم در شکر بر عافیت

سعدی

حکایت اندر معنی شکر منعم

سعدی
ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره برهم فتاد
چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن
پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین
سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی ز من خواست شد
دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه
خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می رفت و می گفت نرم
اگر دی نپیچیدمی گردنش نپیچیدی امروز روی از منش
فرستاد تخمی به دست رهی که باید که بر عود سوزش نهی
ملک را یکی عطسه آمد ز دود سر و گردنش همچنان شد که بود
به عذر از پی مرد بشتافتند بجستند بسیار و کم یافتند
مکن، گردن از شکر منعم مپیچ که روز پسین سر بر آری به هیچ
شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم
تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن
زبان آمد از بهر شکر و سپاش به غیبت نگرداندش حق شناس
گذرگاه قرآن و پندست گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش
دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فرو گیر و دوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایتِ آموزنده، تصویری از غرورِ بی‌جای قدرتمندان در برابرِ مصلحان و خادمان جامعه است. داستان با روایتی پزشکی آغاز می‌شود که در آن پزشک یونانی با مهارتی بی‌نظیر، جان و سلامتِ فرزندِ پادشاه را بازمی‌گرداند؛ اما در ادامه، با بی‌مهریِ شاه، ورق برمی‌گردد و پزشک با تدبیری هوشمندانه و عبرت‌آموز، غرورِ شاه را درهم می‌شکند.

بخش دومِ این اثر به نصایح اخلاقیِ کاربردی می‌پردازد؛ شاعر تأکید می‌کند که هر ابزار، نعمت یا استعدادی که در اختیارِ انسان است، باید در مسیرِ خیر و سازندگی به کار گرفته شود، نه تخریب. نادیده گرفتنِ حقِ ولی‌نعمت، سوءاستفاده از قدرت و دوری از فضایل اخلاقی، سرانجامی جز پشیمانی و زیانِ ابدی نخواهد داشت.

معنای روان

ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره برهم فتاد

شاهزاده‌ای از اسب سیاه خود به زمین افتاد و بر اثر آن، مهره‌های گردنش از جای در رفت و دچار درهم‌ریختگی شد.

نکته ادبی: ادهم: اسبی که رنگش سیاه است. در اینجا واژه‌ای وصفی برای اسب است.

چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن

چون گردنِ او به درون بدنش فرو رفته بود، سرش دیگر قابلیت چرخش نداشت و تنها با حرکتِ کل بدن می‌چرخید.

نکته ادبی: پیلش: استعاره از سنگینی و فرو رفتگی گردن که مانند جثه فیل در تن فرو رفته است.

پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین

پزشکانِ آن روزگار از درمانِ او ناتوان ماندند و حیران شدند، تا اینکه فیلسوفی از سرزمین یونان از راه رسید.

نکته ادبی: یونان زمین: به معنای سرزمین یونان؛ در متون کهن به جایگاه دانش پزشکی معروف بوده است.

سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی ز من خواست شد

او سرِ شاهزاده را با مهارت پیچاند و رگ‌ها را به حالت اول بازگرداند و گفت: اگر من در اینجا حضور نداشتم، او قطعاً جان خود را از دست می‌داد.

نکته ادبی: از من خواست شد: کنایه از اینکه مرگ یا نابودی او به وقوع می‌پیوست.

دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه

در نوبتِ بعد که پزشک نزد شاه حاضر شد، شاه با بی‌اعتنایی و بدون توجه و قدردانی به او نگریست.

نکته ادبی: عین عنایت: به معنای نگاهِ همراه با توجه و لطف؛ عدم آن یعنی بی‌اعتنایی مطلق.

خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می رفت و می گفت نرم

آن مردِ خردمند از روی شرمساری سر به زیر انداخت و شنیدم در حالی که از آنجا دور می‌شد، به آرامی با خود می‌گفت:

نکته ادبی: سر فرو شد به شرم: کنایه از احساس حقارت و خجالت‌زدگی از مشاهده حق‌ناشناسی شاه.

اگر دی نپیچیدمی گردنش نپیچیدی امروز روی از منش

اگر دیروز گردنِ او را با جراحی به حالت طبیعی بازنمی‌گرداندم، امروز این‌گونه با بی‌اعتنایی از من روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: نپیچیدمی: در اینجا کنایه از درمان نکردن و به همان حال رها کردن است.

فرستاد تخمی به دست رهی که باید که بر عود سوزش نهی

پزشک دارویی را به دستِ خدمتکاری فرستاد و دستور داد که آن را بر روی دودِ عود بریزی تا بسوزد.

نکته ادبی: رهی: به معنای غلام یا خدمتکار.

ملک را یکی عطسه آمد ز دود سر و گردنش همچنان شد که بود

بر اثرِ استنشاقِ دودِ آن گیاه، شاه عطسه‌ای کرد و سر و گردنش دوباره به حالت اول و کجِ پیشین بازگشت.

نکته ادبی: همان شد که بود: اشاره به بازگشت بیماری یا نقصی که قبلاً درمان شده بود.

به عذر از پی مرد بشتافتند بجستند بسیار و کم یافتند

آن‌ها برای عذرخواهی به دنبال آن مردِ پزشک شتافتند، اما هر چه جستجو کردند، او را نیافتند.

نکته ادبی: به عذر: برای طلبِ بخشش و پوزش‌خواهی.

مکن، گردن از شکر منعم مپیچ که روز پسین سر بر آری به هیچ

در برابرِ کسی که به تو نیکی کرده است، ناسپاسی مکن؛ چرا که اگر حق‌نشناس باشی، در پایانِ کار دچار تباهی و بی‌ارزشی خواهی شد.

نکته ادبی: گردن مپیچ: کنایه از سرکشی و نافرمانی و عدم قدردانی.

شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم

شنیدم پیرمردی پسرش را از روی خشم توبیخ می‌کرد و می‌گفت: ای کسی که چشمانت گستاخانه می‌نگرد!

نکته ادبی: شوخ چشم: کنایه از گستاخ، بی‌حیا و کسی که پرده‌دری می‌کند.

تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن

من به تو ابزارِ کار (تیشه) دادم تا هیزم بشکنی و کسب معاش کنی، نگفتم که با آن دیوارِ مسجد را خراب کنی.

نکته ادبی: دیوار مسجد: نمادِ مقدسات و حریم عمومی است؛ کنایه از سوءاستفاده از قدرت برای تخریب.

زبان آمد از بهر شکر و سپاش به غیبت نگرداندش حق شناس

زبان برای شکرگزاری و ستایشِ پروردگار آفریده شده است؛ انسانِ خداشناس هرگز آن را به غیبت و بدگویی نمی‌آلاید.

نکته ادبی: حق‌شناس: کسی که حقِ نعمت را می‌شناسد و رعایت می‌کند.

گذرگاه قرآن و پندست گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش

گوش باید مسیرِ شنیدنِ آیات و پندهای حکیمانه باشد؛ پس برای شنیدنِ حرف‌های دروغ و تهمت تلاش مکن.

نکته ادبی: گذرگاه: نمادی برای مجرا و کانالِ ورودی به روح و ذهن.

دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فرو گیر و دوست

چشمانِ انسان برای دیدنِ زیبایی‌های خلقتِ خداست؛ پس از نگریستن به عیبِ برادر و دوست خودداری کن.

نکته ادبی: صنع باری: به معنای آفرینشِ پروردگار و زیبایی‌های هستی.

آرایه‌های ادبی

کنایه گردن مپیچ

کنایه از سرکشی نکردن و فروتنی در برابر احسانِ ولی‌نعمت.

تمثیل تیشه و دیوار مسجد

تمثیلی برای تقبیح سوءاستفاده از ابزار و قدرت در مسیرِ تخریبِ حرمت‌ها.

تضاد شکر و بهتان

تقابل میان سپاسگزاری با زبان و بدگویی با آن که نشان‌دهنده تضاد در عملکرد اخلاقی است.