بوستان - باب هشتم در شکر بر عافیت

سعدی

حکایت

سعدی
جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کزان یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای
به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چه پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیده ای وگرنه تو هم چشم پوشیده ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیمِ دقیقِ ناسپاسیِ فرزند در برابرِ دلسوزیِ مادر است که با زبانی نصیحت‌آمیز بیان شده است. شاعر با یادآوریِ ضعفِ مطلقِ انسان در دورانِ نوزادی و ناتوانیِ اجتناب‌ناپذیرِ او در پایانِ عمر، غرورِ کاذبِ ناشی از قدرتِ جوانی را زیرِ سؤال می‌برد تا فرزند را به تأمل و قدرشناسی دعوت کند.

درونمایه این اثر، تضاد میانِ قدرتِ گذرا و ناتوانیِ ابدی است. مادر با روایتی پرسش‌گرانه، فرزند را به تماشایِ چهره‌یِ حقیقیِ هستی دعوت می‌کند؛ چهره‌ای که در آن، تکبر هیچ جایگاهی ندارد و تنها حقیقتِ جاری، گردشِ روزگار و لزومِ بصیرت است.

معنای روان

جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت

فرزند در برابر سخن و رأی مادر سرکشی کرد و ایستاد، و دلِ مادر از این نافرمانی سوخت و دردمند شد.

نکته ادبی: بتافتن در اینجا به معنای رو برگرداندن و مخالفت کردن است.

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد

مادر، گهواره‌ای که فرزند در آن بزرگ شده بود را پیشِ روی او آورد و او را به خاطرِ سست‌عهدی و فراموشیِ حقِ مادری سرزنش کرد.

نکته ادبی: مهد، استعاره از دورانِ نوزادی و ضعف است.

نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟

آیا زمانی که در گهواره بودی، هیچ نیرویی در بدنت نبود؟ به اندازه‌ای ناتوان بودی که حتی نمی‌توانستی مگسی را از خود دور کنی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر ضعفِ مطلقِ نوزاد.

تو آنی کزان یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای

تو همان کسی هستی که دیروز از دور کردنِ مگسی عاجز بودی، اما امروز که به زور و قدرتِ جوانی رسیده‌ای، مغرور شده‌ای.

نکته ادبی: سالار و سرپنجه کنایه از قدرت و توانمندیِ جوانی است.

به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور

روزی در گور به چنان حالِ استیصالی خواهی افتاد که حتی نخواهی توانست مورچه‌ای را از خود دور کنی.

نکته ادبی: قعر گور استعاره از نهایتِ ضعف و تنهاییِ پس از مرگ است.

دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

وقتی که چراغِ زندگی‌ات خاموش شد و کرم‌های گور مغزِ سرت را خوردند، آن چشم‌ها دیگر چه فایده‌ای دارند؟

نکته ادبی: پیه دماغ استعاره از نابودیِ جسمانی و زوالِ عقل و آگاهی است.

چه پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه

چه انسانِ غافلی هستی که راهِ رستگاری را از بیراهه‌یِ هلاکت تشخیص نمی‌دهی.

نکته ادبی: چشم‌ پوشیده کنایه از بی‌بصیرتی و نادانی است.

تو گر شکر کردی که با دیده ای وگرنه تو هم چشم پوشیده ای

اگر امروز شکرگزارِ نعمتِ بینایی هستی که به خوبی راه را می‌بینی، از آن بهره ببر؛ وگرنه تو هم مانندِ مردگان، کور و بی‌بصیرتی.

نکته ادبی: شکر کردن در اینجا به معنای استفاده‌یِ درست از مواهب برای شناختِ حق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد جوانی و ناتوانی

تقابل میان قدرتِ ظاهریِ امروز و ناتوانیِ نوزادی و مرگ.

کنایه سرپنجه بودن

کنایه از داشتن قدرت و سلطه.

استعاره چراغ

اشاره به نورِ زندگی و قوه ی بینایی که با مرگ خاموش می‌شود.

پرسش انکاری مگس راندن از خود مجالت نبود؟

طرح سوالی که پاسخ آن منفی است برای اثبات ضعفِ مخاطب.