بوستان - باب هفتم در عالم تربیت

سعدی

حکایت

سعدی
در این شهرباری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب ببر درکشیدش به ناز و عتیب
پری چهره هرچ اوفتادش به دست ز رخت و اوانیش در سر شکست
نه هرجا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سربسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟ که بسیار بیند عجب هر که زیست
کسی گفتش این راه را وین مقام بجز تنگ ترکان ندانیم نام
برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را بفرمود کای نیکبخت هم این جا که هستی بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زن بود بندهٔ نازنین مشت زن
گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار
ازان تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو و عصار ازان در که است که از کنجدش ریسمان کوته است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه حکایتِ بازرگانی را روایت می‌کند که در پیِ غفلت و اسارت در دامِ هواهای نفسانی، از غلامی نابکار آسیب می‌بیند. شاعر از این واقعه پلی می‌سازد برای بیانِ اندرزهای اخلاقی درباره‌ی مهارِ نفسِ سرکش و شیوه‌ی صحیحِ برخورد با زیردستان. در واقع، این داستان نمادی از کشمکشِ درونیِ انسان میانِ خرد و خواهش‌های نفسانی است.

در بخش دوم، شاعر با زیرکی، تجربه‌ی تلخِ بازرگان را با موقعیتی جغرافیایی (تنگِ ترکان) پیوند می‌زند تا نشان دهد چگونه خاطره‌ی شکست، همچون لنگری مانع از تکرارِ اشتباه می‌شود. در نهایت، با زبانی صریح و تند، به نقدِ کسانی می‌پردازد که با ظاهرِ فریبنده و ادعاهای پاک‌بازی، در واقع اسیرِ غرایزِ خویش‌اند و راهکارِ عملی برای رستگاری و مدیریتِ زندگی ارائه می‌دهد.

معنای روان

در این شهرباری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید

در آن شهر به گوشم رسید که بازرگانی برای خود غلامی خرید.

نکته ادبی: شهرباری به معنای در آن شهر است که در ادبیات کهن برای توصیف محیط پیرامون به کار می‌رفته است.

شبانگه مگر دست بردش به سیب ببر درکشیدش به ناز و عتیب

شبانگاه وقتی با او خلوت کرد و به او دسترسی پیدا کرد، او را با ترکیبی از ناز و سرزنشِ آمیخته با تندی، به سوی خود کشید.

نکته ادبی: عتیب به معنای عتاب و سرزنش است؛ واژه‌ای عربی که در فارسی کلاسیک برای بیان تندی آمیخته با رابطه استفاده می‌شده است.

پری چهره هرچ اوفتادش به دست ز رخت و اوانیش در سر شکست

آن غلامِ زیباروی، هرچه از اموال و اثاثیه در دسترس داشت، غارت کرد و به تاراج برد.

نکته ادبی: اوان جمع آنیه به معنای ظروف و اسباب است؛ رخت و اوان کنایه از تمام دارایی و اموال منقول است.

نه هرجا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب

هر جا که زیبایی و خط و خالی دل‌فریب دیدی، گمان مکن که لزوماً باید طمعِ تصاحبِ آن را داشته باشی.

نکته ادبی: کتیب مصغر کتاب است و در اینجا به معنای نوشته یا در سیاقِ استعاری به معنایِ آنچه در ذهن یا سرنوشتِ انسان نقش بسته است.

گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول

او خداوند و پیامبر را گواه گرفت که دیگر هرگز به دنبالِ کارهای بیهوده و ناپسند نروم.

نکته ادبی: فضول به معنای کارهای بیهوده و زائد است که در اینجا کنایه از شهواتِ نفسانی است.

رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سربسته و روی ریش

در همان هفته‌ی بعد، زمانِ سفر فرا رسید؛ بازرگان در حالی که دلی زخمی و سری پر از اندوه داشت و چهره‌اش در هم بود، رهسپار شد.

نکته ادبی: روی ریش کنایه از چهره‌ای است که بر اثر غم و اندوه، شکسته و آزرده شده است.

چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل

وقتی از شهر کازرون دو میل (واحد مسافت) دور شد، به مسیری سنگلاخ و ترسناک رسید.

نکته ادبی: مهیل صفتِ جایگاه به معنای ترسناک و هول‌انگیز است.

بپرسید کاین قله را نام چیست؟ که بسیار بیند عجب هر که زیست

پرسید که نام این گردنه چیست؟ چرا که هر کس در این مسیر عمر گذرانده، چیزهای عجیب و غریبی دیده است.

نکته ادبی: قله در اینجا به معنای گردنه یا راه صعب‌العبور کوهستانی است.

کسی گفتش این راه را وین مقام بجز تنگ ترکان ندانیم نام

کسی به او گفت که نام این راه و این مکان را جز «تنگِ ترکان» نمی‌دانیم.

نکته ادبی: تنگ در متون کهن به معنای دره یا گذرگاهِ باریک میان دو کوه است.

برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید

وقتی نام «تنگِ ترکان» را شنید، بسیار آزرده شد، گویی که با دشمنِ خونیِ خود روبه‌رو شده است.

نکته ادبی: تشبیه در مصراع دوم بر اساسِ تداعیِ خاطراتِ تلخِ بازرگان از غلامِ قبلی‌اش که ترک‌زبان یا از نژادِ ترک بوده، شکل گرفته است.

سیه را بفرمود کای نیکبخت هم این جا که هستی بینداز رخت

به غلامِ خود (همراهِ فعلی‌اش) گفت که ای بخت‌یار، همین‌جا که هستیم توقف کن و بار و بنه را پیاده کن.

نکته ادبی: سیاه در ادبیات کلاسیک غالباً به غلامانِ زنگی یا سیاه‌پوست اطلاق می‌شده است؛ انداختنِ رخت کنایه از توقف و اقامت است.

نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم

اگر من دوباره از تنگِ ترکان عبور کنم، ذره‌ای عقل و شناخت در من وجود ندارد.

نکته ادبی: جوم به معنای ذره، قطعه یا پاره‌ای کوچک است که در اینجا برای تأکید بر نفیِ عقل به کار رفته است.

در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند

درِ شهوتِ نفسِ کافر و سرکش را ببند و اگر عاشقِ چیزی هستی، پیه رنج و کتک را به تنت بمال و سرت را به زیر افکن.

نکته ادبی: نفسِ کافر استعاره‌ای عرفانی برای نفسِ اماره است که در برابرِ ایمان قرار دارد.

چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری

هنگامی که غلامی را می‌پروری و تربیت می‌کنی، با هیبت و اقتدار با او برخورد کن تا از او بهره‌مند شوی.

نکته ادبی: برخوردن در اینجا به معنای بهره‌برداری و استفاده‌ی درست است.

وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد

و اگر ارباب (صاحبخانه) در برابرِ غلام لب به دندان بگزد (از روی ضعف سکوت کند)، غلام خیالِ ریاست و آقایی به سرش می‌زند.

نکته ادبی: دماغ پختن کنایه از خیالِ خام پروراندن و متکبر شدن است.

غلام آبکش باید و خشت زن بود بندهٔ نازنین مشت زن

غلام باید اهلِ آب‌کشی و خشت‌زنی (کارهای سخت) باشد؛ اگر غلامِ نازپرورده باشد، مشت‌زن (گستاخ و معترض) از آب درمی‌آید.

نکته ادبی: مشت‌زن استعاره از غلامِ نافرمان و پرخاشگر است.

گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر

گروهی هستند که با پسرانِ زیبا می‌نشینند و ادعا می‌کنند که ما پاک‌باز و دارای چشمِ بصیرت هستیم.

نکته ادبی: پاک‌بازی در اینجا به صورت طعنه‌آمیز به معنای عشقِ عرفانی به کار رفته تا ریاکاریِ آنان را نشان دهد.

ز من پرس فرسودهٔ روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه دار

این ادعاها را از من که روزگار دیده‌ام بپرس؛ این‌ها همچون روزه‌داری هستند که بر سرِ سفره‌ی حسرتِ غذا نشسته‌اند (درونشان با ظاهرشان فرق دارد).

نکته ادبی: فرسودهٔ روزگار به معنای کسی است که تجربه‌های تلخ و شیرینِ زیادی از دنیا دارد.

ازان تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند

گوسفند فقط زمانی از خرما می‌خورد که خرما در کیسه (تنگ) و قفل‌شده باشد؛ یعنی ذاتِ هرکس در محدودیت‌ها مشخص می‌شود.

نکته ادبی: تنگ خرما استعاره از مانع و حفاظی است که دسترسیِ آسان را محدود می‌کند.

سر گاو و عصار ازان در که است که از کنجدش ریسمان کوته است

اگر گاو و عصار (کسی که روغن‌کشی می‌کند) در آن جایگاه هستند، به خاطر این است که ریسمانِ کنجدِشان کوتاه است (یعنی محدودیت‌هایی دارند).

نکته ادبی: تمثیلی برای بیانِ این حقیقت که نظمِ امور وابسته به وجودِ محدودیت‌ها و قیدهاست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه تنگ ترکان

شاعر خاطره‌ی ناخوشایندِ غلام‌بارگی را به مکانِ جغرافیاییِ «تنگِ ترکان» پیوند زده تا ترسِ روانیِ شخصیت را به شکلی نمادین به تصویر بکشد.

کنایه دماغ خداوندگاری پختن

کنایه از خیال‌پردازی و رسیدن به این باورِ غلط که غلام می‌تواند در جایگاهِ ارباب بنشیند.

تلمیح/تمثیل تنگ خرما

اشاره به این نکته که طبیعتِ موجودات (مانند گوسفند یا انسان) در نبودِ قید و بند و در شرایطِ رهایی، دچارِ لغزش می‌شود.

استعاره نفسِ کافر

نفسِ اماره را به کافری تشبیه کرده که همواره در جنگ با ایمان و عقلِ آدمی است.