بوستان - باب هفتم در عالم تربیت

سعدی

حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی

سعدی
چنین گفت پیری پسندیده دوش خوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود
در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار
مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای ناخدا ترس بی نام و ننگ
به تشنیع و دشمنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چوفجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست
که ای زرق سجادهٔ زرق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش
مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش بدر کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت برافتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی
همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو
برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذار که می دانیم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ورنه خموش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایتِ پندآموز، با زبانی طنزآلود و روایی، به نقدِ مداخله‌های نابه‌جا در امور شخصی دیگران می‌پردازد. شاعر در قالبِ داستانی کهن، تصویری از یک پیرمردِ مدعیِ امر به معروف ترسیم می‌کند که با قضاوتِ عجولانه و ظاهربینانه، خود را در موقعیتی خفت‌بار گرفتار می‌کند و در نهایت می‌آموزد که قضاوتِ زودهنگام و دخالت در حریمِ خصوصی دیگران، عاقبتی جز رسوایی ندارد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به سکوت، خویشتن‌داری و پرهیز از فضولی در کار دیگران است. سعدی با استفاده از این حکایت نشان می‌دهد که گاهی آنچه ما زشتی یا گناه می‌پنداریم، ممکن است برخاسته از زاویه‌ی دیدِ غلطِ ما باشد و بهتر است آدمی به جای تماشای عیوبِ دیگران، به اصلاحِ خویش و حفظِ آبروی خود بپردازد تا در دامِ افترا و حقه‌بازیِ مردم گرفتار نشود.

معنای روان

چنین گفت پیری پسندیده دوش خوش آید سخنهای پیران به گوش

پیرمردی دانشمند و مورد احترام، دیشب چنین حکایتی را نقل کرد؛ سخنان و اندرزهای بزرگان همیشه شنیدنی و دلنشین است.

نکته ادبی: واژه "پسندیده" به معنای گرامی و شایسته است.

که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز

او گفت: زمانی که به سفری در هندوستان رفته بودم، در گوشه‌ای دورافتاده، مردی بسیار زشت، سیاه چرده و بلندقامت را دیدم.

نکته ادبی: کنجی فراز به معنای گوشه‌ای دنج و دور از چشم است.

تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود

آن‌قدر زشت بود که گویی عفریتی (دیوی) است که در زمان بلقیس وجود داشت؛ در زشتی و کراهت، نماد و مثالی برای ابلیس بود.

نکته ادبی: عفریت به معنای دیو و موجودی سهمگین و قدرتمند در افسانه‌هاست.

در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در

در بغلِ آن مردِ زشت، دختری زیبا همچون ماه قرار داشت که از شدت اشتیاق، لب‌های آن مرد را گاز می‌گرفت.

نکته ادبی: تشبیه "دختر چون قمر" بیانگر اوج زیبایی زن در تضاد با زشتی مرد است.

چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار

آن دو چنان در آغوش یکدیگر پیچیده بودند که گویی شب، روز را در خود فرو برده و پنهان کرده است.

نکته ادبی: عبارت "اللیل یغشی النهار" اشاره به آیه قرآن است و در اینجا استعاره از در هم تنیدگی و تاریکی و روشنایی است.

مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت

من با دیدن این صحنه، احساس وظیفه کردم که امر به معروف کنم؛ این حسِ فضولی، همچون آتشی در وجودم شعله‌ور شد و مرا به حرکت واداشت.

نکته ادبی: آرایه استعاره مکنیه؛ فضولی به آتشی تشبیه شده که در وجود شاعر در گرفته است.

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ که ای ناخدا ترس بی نام و ننگ

به دنبال تکه‌ای چوب یا سنگ گشتم تا به سراغشان بروم و به آن مرد فریاد بزنم که ای بی‌دینِ بی‌شرم و بدنام.

نکته ادبی: ناخدا ترس کنایه از کسی است که از خدا نمی‌ترسد.

به تشنیع و دشمنام و آشوب و زجر سپید از سیه فرق کردم چوفجر

با داد و فریاد، توهین و ایجاد آشوب، آن دو را همان‌طور که سپیده‌ی صبح تاریکی شب را کنار می‌زند، از هم جدا کردم.

نکته ادبی: تشبیه جدا کردنِ دو نفر به جدا شدنِ شب از روز (چو فجر).

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

آن ابرِ تیره و ناخوشایند (مرد زشت) از بالای باغ کنار رفت و آن مرواریدِ سفید (زن) که زیر سایه‌ی او بود، نمایان شد.

نکته ادبی: بیضه در اینجا کنایه از سفیدی و زیبایی زن است.

ز لا حولم آن دیو هیکل بجست پری پیکر اندر من آویخت دست

آن دیوِ سیاه‌چهره با شنیدنِ ذکرِ "لا حول" از من ترسید و فرار کرد، اما آن دخترِ زیبا، دستم را گرفت و به من آویخت.

نکته ادبی: دیو هیکل اشاره به هیکلِ درشت و زشتِ آن مرد است.

که ای زرق سجادهٔ زرق پوش سیه کار دنیاخر دین فروش

زن با عصبانیت گفت: ای منافقِ ریاکاری که لباسِ دین پوشیده‌ای و تظاهر به پارسایی می‌کنی، تو در باطن سیاهکار و دین‌فروش هستی.

نکته ادبی: زرق به معنای فریب و دورویی است.

مرا عمرها دل ز کف رفته بود بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

من سال‌ها بود که عاشقِ آن مرد بودم و تمامِ قلب و جانم را به پای او ریخته و شیفته‌اش بودم.

نکته ادبی: جان بر وی آشفته بودن کنایه از دلبستگی شدید است.

کنون پخته شد لقمه خام من که گرمش بدر کردی از کام من

اکنون که لحظه‌ی وصال بود و داشتیم به لذتِ نهایی می‌رسیدیم، تو آمدی و این لقمه‌ی آماده و شیرین را از دهانم بیرون کشیدی.

نکته ادبی: لقمه خام اشاره به فرصتِ وصال است که پیرمرد آن را خراب کرد.

تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت برافتاد و رحمت نماند

زن شروع به شکایت و دادخواهی کرد و با فریاد گفت که شفقت و رحم در این زمانه از بین رفته است.

نکته ادبی: تظلم به معنای دادخواهی و شکایت بردن به نزد دیگران است.

نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد از این مرد پیر؟

آیا در میانِ جوانانِ این شهر کسی نمانده که دستگیرِ من باشد و دادِ مرا از این پیرمردِ مداخله‌گر بستاند؟

نکته ادبی: دستگیر در اینجا به معنای یاور و مدافع است.

که شرمش نیاید ز پیری همی زدن دست در ستر نامحرمی

آیا این پیرمرد شرم نمی‌کند که در این سن و سال، دستِ نامحرمی را به زور می‌گیرد و مزاحم می‌شود؟

نکته ادبی: ستر به معنای پوشش و حریم است.

همی کرد فریاد و دامن به چنگ مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

او مدام فریاد می‌زد و لباسِ مرا چنگ زده بود؛ من از شدت شرمساری، سرم را از خجالت پایین انداخته بودم.

نکته ادبی: سر در گریبان بردن کنایه از اندوه و شرمندگی است.

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر که از جامه بیرون روم همچو سیر

عقلم به گوشِ جانم گفت که بهتر است مثلِ مار که پوست می‌اندازد، از لباس‌هایم بیرون بیایم و فرار کنم (تا آبرویم نرود).

نکته ادبی: تشبیه فرار کردن به مار که پوست می‌اندازد، نمادِ رهایی از دام است.

نه خصمی که با او برآیی به داو بگرداندت گرد گیتی به گاو

چرا که او دشمنی نبود که بتوانی در دعوا با او پیروز شوی؛ او چنان تو را با این تهمت‌ها در دنیا رسوا می‌کند که گویی تو را با گاو (نمادِ حماقت یا قدرت) به این سو و آن سو می‌کشاند.

نکته ادبی: گرد گیتی به گاو گرداندن کنایه از رسوایی در تمامِ دنیاست.

برهنه دوان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من

من برهنه و دوان دوان از دستِ آن زن فرار کردم، چرا که می‌دانستم از دست دادنِ لباس، بهتر از آبرو است.

نکته ادبی: ترجیحِ جان (و آبرو) بر مال.

پس از مدتی کرد بر من گذار که می دانیم؟ گفتمش زینهار!

پس از مدتی، دوباره آن زن سر راهِ من سبز شد و پرسید: آیا مرا می‌شناسی؟ من از ترس گفتم: پناه بر خدا!

نکته ادبی: زینهار کلمه‌ای برای امان خواستن و پناه بردن است.

که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر

زن گفت: من به دستِ تو توبه کردم که دیگر گردِ فضولی و مداخله در کار دیگران نگردم.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ داستان در اینجاست که گویی زن دارد به پیرمرد درس می‌دهد.

کسی را نیاید چنین کار پیش که عاقل نشیند پس کار خویش

اصلاً برای هیچ‌کس نباید چنین موقعیتی پیش بیاید که مجبور شود به دنبالِ کارهای خودش باشد (کنایه از اینکه انسان عاقل نباید در کار دیگران دخالت کند).

نکته ادبی: آرایه کنایه؛ نشستن پسِ کار خویش به معنای مشغول بودن به امور شخصی است.

از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم

من از آن رسوایی و شرمساری، این درس را گرفتم که دیگر عیب‌های دیگران را نبینم و اگر هم دیدم، نادیده بگیرم.

نکته ادبی: دیده نادیده انگاشتن کنایه از تغافل و چشم‌پوشی است.

زبان در کش ار عقل داری و هوش چو سعدی سخن گوی ورنه خموش

اگر عقل و هوش داری، زبانت را نگه دار؛ یا مثل سعدی سخنانِ حکیمانه بگو و یا سکوت اختیار کن.

نکته ادبی: تخلص سعدی در بیت پایانی که به وظیفه شاعر و خردمند اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زشتی نمودار ابلیس

تشبیه مرد زشت به ابلیس برای نشان دادن غایتِ کراهت او.

کنایه سر در گریبان

کنایه از شرمندگی و ناچاری.

تضاد (طباق) سپید از سیه فرق کردن

تضاد بین سپید و سیاه برای نشان دادن عملِ جداسازی.

تمثیل پیرمرد و زن در هند

کلِ داستان به عنوان تمثیلی برای لزوم پرهیز از فضولی و قضاوت عجولانه به کار رفته است.

استعاره ابر ناخوش و بیضه

ابر ناخوش استعاره از مردِ زشت و بیضه استعاره از زنِ زیبا است.