بوستان - باب هفتم در عالم تربیت

سعدی

حکایت

سعدی
یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ
قفا خورده گریان وعریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن
سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف
نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس؟
اگر هست مرد از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر
اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی
به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات حکیمانه، هشداری است در باب عواقب تلخِ سخن‌سنجی‌نکردن و هرزه‌گویی. شاعر با ترسیم صحنه‌هایی از مجادلات و رسوایی‌ها، نشان می‌دهد که چگونه کلام تند و نسنجیده، انسان را به مهلکه می‌افکند و آبروی او را بر باد می‌دهد.

در نگاهی ژرف‌تر، شاعر به این حقیقتِ اصیل اشاره دارد که ارزشِ واقعی انسان در «بودن» اوست، نه در «نمودن» یا لاف زدن. همان‌گونه که عطرِ مشک نیاز به فریاد ندارد و عیارِ طلا با محک مشخص می‌شود، انسانِ هنرمند و باکمال نیز نیازی به خودستایی ندارد و ارزش او، خودِ عمل و کردارش است که بر زبان جاری می‌شود.

معنای روان

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ

کسی در اوج درگیری و تندی، زبان به ناسزا گشود؛ سرانجام کار این شد که مردم بر او هجوم آوردند و لباسش را پاره‌پاره کردند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیم میان رفتارِ زشت (ناسزا) و واکنشِ فیزیکیِ جامعه (دریدن گریبان).

قفا خورده گریان وعریان نشست جهاندیده ای گفتش ای خودپرست

آن شخص که کتک خورده بود و گریه‌کنان و عریان مانده بود، به گوشه‌ای خزید؛ در این حال، فردی باتجربه و دیده‌ور به او گفت: ای انسان خودشیفته و نادان!

نکته ادبی: قفا خوردن کنایه از سیلی خوردن و تحقیر شدن است؛ جهان‌دیده استعاره از پیر و خردمند است.

چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گل پیرهن

اگر دهانت را مثل غنچه بسته نگاه می‌داشتی، امروز آبرو و پیراهنت به دست دیگران دریده نمی‌شد و رسوا نمی‌شدی.

نکته ادبی: تشبیه لب به غنچه و پیراهن به گلبرگ؛ تضاد زیبایی میان بستن دهان (سکوت) و دریدن پیراهن (رسوایی).

سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی مغز بسیار لاف

آدمی که بی‌فکر و سراسیمه سخن می‌گوید و گزافه‌گویی می‌کند، مانند طنبوری است که توخالی است و فقط سروصدا دارد و مغزی در آن نیست.

نکته ادبی: تمثیل طنبور بی مغز برای کسی که بدون دانش و درک، پرحرفی می‌کند.

نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نفس؟

آیا نمی‌دانی که زبان مانند آتش است و شعله‌ور می‌شود؟ اما به راحتی می‌توان آن را با آبی (خویشتن‌داری و سکوت) خاموش کرد.

نکته ادبی: استعاره از زبان به آتش و از سکوت به آب؛ این بیت به لزوم کنترل کلام اشاره دارد.

اگر هست مرد از هنر بهره ور هنر خود بگوید نه صاحب هنر

اگر انسانی از هنر و کمال بهره‌مند باشد، همان هنرِ او خود به خود گویای بزرگی‌اش خواهد بود و نیازی نیست که خودش به تعریف از خود بپردازد.

نکته ادبی: تاکید بر عدم نیاز به خودستایی در افرادِ کمال‌یافته.

اگر مشک خالص نداری مگوی ورت هست خود فاش گردد به بوی

اگر مشکِ واقعی نداری، ادعای آن را مکن؛ و اگر مشکِ اصیل داری، نیازی به گفتن نیست، چون عطرش فاش می‌کند که چیست.

نکته ادبی: تمثیل مشک برای نشان دادن اینکه کمالِ حقیقی خود را نشان می‌دهد.

به سوگند گفتن که زر مغربی است چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

چه نیازی است که با سوگند خوردن بگویی طلا خالص است؟ سنگ محک خود نشان می‌دهد که عیار آن چیست.

نکته ادبی: اشاره به محک زدن طلا؛ استعاره از آزمایشِ عملی برای سنجشِ ادعاهای کلامی.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو غنچه

تشبیه دهان به غنچه برای القای مفهومِ سکوت و بستنِ لب.

تمثیل طنبور بی‌مغز

تمثیل برای سخنورانِ کم‌دانشی که هیاهوی بسیار دارند اما از محتوا تهی هستند.

استعاره آتش

استعاره از زبان و کلام که اگر کنترل نشود، ویرانگر است.

تلمیح و تمثیل مشک و محک

استفاده از تجربیاتِ ملموسِ بازاری برای اثباتِ این نکته که ارزش واقعی نیاز به جار زدن ندارد.