بوستان - باب ششم در قناعت

سعدی

حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت

سعدی
یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن، پیش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت:
مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند، تو چندین مسوز
نگارندهٔ کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خرید بدارد، فکیف آن که عبد آفرید
تو را نیست این تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار
شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست چو راضی شدی سیم و سنگت یکی است
چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک
خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین ترست
گدا را کند یک درم سیم سیر فریدون به ملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست
گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست
بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
اگر پادشاه است و گر پینه دوز چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سیلاب خواب آمد و مرد برد چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد
چو بینی توانگر سر از کبر مست برو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترس که برخیزد از دستت آزار کس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت با تصویری از دغدغه‌های معیشتی پدری در آغاز راهِ پرورش فرزند آغاز می‌شود و با کلام خردمندانه و الهام‌بخشِ همسر او، دریچه‌ای نو به سوی توکل بر پروردگار می‌گشاید. همسر، با استدلالی منطقی و ایمانی راسخ، یادآور می‌شود که آفریدگاری که جان می‌بخشد و جسم را می‌پروراند، خود ضامنِ روزی و بقای او نیز هست.

سعدی در ادامه، حکایت را به فضیلتِ قناعت و آزادگیِ روح پیوند می‌زند. او با نگاهی نقادانه به شکوهِ ظاهریِ فرمانروایان و ثروتمندان، نشان می‌دهد که فقرِ بی‌دغدغه و سرشار از آسودگی، برتر از پادشاهی است که گرفتارِ بندِ زر و زور است. در این دیدگاه، آرامشِ خاطر و رهایی از بندِ حرص، تنها معیار سنجشِ خوشبختی حقیقی انسان است.

معنای روان

یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود

طفلی دندان درآورده بود و پدرش برای تأمین مخارج و خوراک او، سخت نگران و در اندیشه فرو رفته بود.

نکته ادبی: سر به فکرت فرو بردن کنایه از غرق شدن در اندیشه و نگرانی است.

که من نان و برگ از کجا آرمش؟ مروت نباشد که بگذارمش

پدر می‌گفت: چگونه می‌توانم نان و مایحتاج او را فراهم کنم؟ از طرفی، مردانگی نیست که فرزندم را رها کنم.

نکته ادبی: نان و برگ در اینجا به معنای خوراک و مایحتاج زندگی است.

چو بیچاره گفت این سخن، پیش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت:

وقتی آن مرد بیچاره این سخنان را نزد همسرش گفت، ببین که زن با چه شجاعت و ایمانی پاسخ او را داد.

نکته ادبی: مردانه گفتن در اینجا کنایه از سخنی قاطع و دلاورانه است.

مخور هول ابلیس تا جان دهد همان کس که دندان دهد نان دهد

ترس از بی‌پولی را که وسوسه شیطان است، از دل بیرون کن. همان خدایی که به کودک دندان داده است تا غذا را بجود، خود نیز روزی‌اش را فراهم می‌کند.

نکته ادبی: دندان دادن کنایه از فراهم کردن ابزار نیاز توسط خداوند است.

تواناست آخر خداوند روز که روزی رساند، تو چندین مسوز

خداوندِ روزگار آن‌قدر توانمند است که رزق و روزی همگان را می‌رساند؛ پس تو این‌قدر بیهوده نسوز و نگران نباش.

نکته ادبی: خداوند روز کنایه از پروردگار و صاحبِ ایام است.

نگارندهٔ کودک اندر شکم نویسنده عمر و روزی است هم

خداوندی که صورت‌بندیِ کودک را در شکم مادر انجام داد، نویسنده عمر و مقدرکننده روزی او نیز هست.

نکته ادبی: نگارنده به معنای خالق و نقش‌بند است که به قدرتِ آفرینش اشاره دارد.

خداوندگاری که عبدی خرید بدارد، فکیف آن که عبد آفرید

ارباب و صاحب‌کاری که بنده‌ای را می‌خرد، ناچار است نان او را بدهد؛ پس چگونه ممکن است خداوند، کسی را که خود آفریده است، رها کند؟

نکته ادبی: فکیف در عربی به معنای 'پس چگونه' است و برای ایجاد استدلالِ برهان خلف به کار رفته است.

تو را نیست این تکیه بر کردگار که مملوک را بر خداوندگار

تو به خداوند آن‌گونه که بنده به اربابش اطمینان دارد، اعتماد نداری.

نکته ادبی: این بیت دارای لحن سرزنش‌آمیز است و دعوت به توکلِ عملی دارد.

شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم

آیا شنیده‌ای که در روزگاران قدیم، اولیا و بزرگان دین با قدرت الهی می‌توانستند سنگ را به سیم (نقره) تبدیل کنند؟

نکته ادبی: ابدال به معنای عارفان و بندگان خاص خداوند است.

نپنداری این قول معقول نیست چو راضی شدی سیم و سنگت یکی است

گمان نکن که این ادعا غیرمنطقی است؛ وقتی به مقام رضایت و قناعت برسی، برای تو سیم و سنگ هیچ تفاوتی با هم ندارند.

نکته ادبی: اشاره به مقامات عرفانی که ارزشِ مادیات در نظر عارف رنگ می‌بازد.

چو طفل اندرون دارد از حرص پاک چه مشتی زرش پیش همت چه خاک

وقتی کودک، قلبش از طمع پاک است، برای او تفاوت ندارد که مشتی طلا در دست داشته باشد یا مشتی خاک.

نکته ادبی: طبیعتِ کودک نمادِ فطرتِ پاک و به دور از دلبستگی‌های دنیوی است.

خبر ده به درویش سلطان پرست که سلطان ز درویش مسکین ترست

به آن درویشی که بنده و پرستشگرِ سلطان است بگو که پادشاه، خود از تو فقیرتر و نیازمندتر است.

نکته ادبی: این بیت بیانگر وارونگیِ ارزش‌هاست که در ادبیات تعلیمی سعدی جایگاه ویژه‌ای دارد.

گدا را کند یک درم سیم سیر فریدون به ملک عجم نیم سیر

یک سکه نقره برای سیر کردنِ نیازِ گدا کافی است، اما پادشاهِ ایران هم با داشتن یک قلمرو بزرگ، هنوز سیر و راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: فریدون نمادِ پادشاهی و ثروتِ عظیم است.

نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست

حفظ کردنِ حکومت و ثروت، سراسر رنج و گرفتاری است؛ در واقع آن گدایِ بی‌توقع، پادشاهِ حقیقی است، اگرچه نامش گداست.

نکته ادبی: بلا در اینجا به معنای محنت و رنجِ حاصل از تعلقات است.

گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست

گدایی که هیچ قید و بندی به مال دنیا ندارد، از پادشاهی که با وجود ثروت، احساس رضایت و خوشبختی ندارد، بهتر است.

نکته ادبی: بند داشتن کنایه از اسارتِ فکری و روحی در برابر مادیات است.

بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت

روستایی و همسرش با چنان آرامشی می‌خوابند که پادشاه در کاخِ مجلل خود هرگز آن لذت و آرامش را تجربه نمی‌کند.

نکته ادبی: ایوان نمادِ شکوه و رفاهِ مادیِ شاهانه است.

اگر پادشاه است و گر پینه دوز چو خفتند گردد شب هر دو روز

چه پادشاه باشی و چه پینه‌دوز (تعمیرکننده کفش)، وقتی خواب به سراغ هر دو می‌آید، شب برایشان تمام می‌شود و روز فرا می‌رسد.

نکته ادبی: این بیت به تساویِ انسان‌ها در برابر طبیعت و مرگ اشاره دارد.

چو سیلاب خواب آمد و مرد برد چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد

هنگامی که سیلِ خواب می‌آید و انسان را با خود می‌برد (خوابش می‌برد)، دیگر تفاوتی ندارد که روی تخت پادشاهی باشی یا در دشت و بیابان.

نکته ادبی: سیلابِ خواب استعاره‌ای از غلبه خواب بر اراده و جایگاه انسان است.

چو بینی توانگر سر از کبر مست برو شکر یزدان کن ای تنگدست

هرگاه دیدی ثروتمندی از شدتِ کبر و غرور مست شده است، تو ای فرد تنگدست، خدا را شکر کن (که در بندِ این غرور نیستی).

نکته ادبی: مستِ کبر کنایه از غفلتِ ناشی از قدرت است.

نداری بحمدالله آن دسترس که برخیزد از دستت آزار کس

خدا را شکر کن که آن قدرت و جایگاهی را نداری که موجب شود به کسی آزار برسانی و حق کسی را ضایع کنی.

نکته ادبی: حمد و شکر در اینجا به معنای قدردانی از ایمنیِ از گناه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه سر به فکرت فرو بردن

به معنای غرق شدن در اندیشه و نگرانی.

تضاد (طباق) گدا و پادشاه

برای نشان دادن تفاوت میان آرامشِ درونی و شکوهِ بیرونی.

تمثیل خداوندگاری که عبدی خرید

تشبیه رابطه خالق و مخلوق به رابطه ارباب و بنده برای درک بهترِ روزی‌رسانی خداوند.

ایهام سیم و سنگ

اشاره به هم‌ارز شدن مادیات و جمادات در نظر عارفانِ بی‌نیاز.

مراعات نظیر نان و برگ و دندان

استفاده از واژگانی که در حوزه مفهومِ رزق و خوراک با یکدیگر پیوند دارند.