بوستان - باب ششم در قناعت

سعدی

حکایت

سعدی
مرا حاجیی شانهٔ عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود
بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان
مپندار چون سرکهٔ خود خورم که جور خداوند حلوا برم
قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو به خواهش روی چو یک سو نهادی طمع، خسروی
وگر خود پرستی شکم طبله کن در خانهٔ این و آن قبله کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به مسئله‌ی عزت نفس و کرامت انسانی در برابر وابستگی‌های مادی می‌پردازد. شاعر با روایتی کوتاه از تقابل میان هدیه گرفتن و تحقیر شدن، به مخاطب می‌آموزد که پذیرش هرگونه عطای مادی از سوی دیگران، گاه به بهای از دست رفتن آزادی و بزرگی روح تمام می‌شود.

مفهوم مرکزی این قطعه، دعوت به قناعت و بی‌نیازی است. شاعر تأکید می‌کند که وقتی انسان طمع خود را کنار بگذارد، خود به جایگاهی رفیع و پادشاه‌گونه دست می‌یابد و دیگر نیازی به کرنش در برابر صاحبان قدرت برای رسیدن به نان و نوای ناپایدار نخواهد داشت.

معنای روان

مرا حاجیی شانهٔ عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد

یک حاجی به من شانه‌ای از عاج هدیه داد؛ درود و رحمت خدا بر اخلاق پسندیده حاجیان باد.

نکته ادبی: حرف «ی» در پایان «حاجیی» نشانه‌ی نکره است و به معنای «یک حاجی» می‌باشد.

شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود

شنیدم که همان شخص پیش‌تر مرا به سگ تشبیه کرده بود؛ چرا که به خاطر مسئله‌ای، از من دلگیر و ناراضی بود.

نکته ادبی: فعل «مانده بود» در اینجا کنایه از دل‌خوری و رنجیدگی است که مانع از ارتباط درست شده است.

بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان

آن شانه را دور انداختم و گفتم این [شانه که از] استخوان است؛ من دیگر هدیه تو را نمی‌خواهم، مرا دوباره سگ خطاب نکن.

نکته ادبی: واژه «استخوان» در اینجا پیوند معنایی با واژه «سگ» دارد و شاعر با هوشمندی عاج را به اصل آن یعنی استخوان ارجاع می‌دهد تا هدیه را پس بزند.

مپندار چون سرکهٔ خود خورم که جور خداوند حلوا برم

گمان مبر که چون من به ناچار سرکه [غذای ساده و تلخ] خود را می‌خورم، حاضرم برای رسیدن به حلوا [نعمت‌های دنیا]، تحقیر و زورگویی یک ارباب را تحمل کنم.

نکته ادبی: سرکه و حلوا در تقابلِ نمادین برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ زندگیِ زاهدانه و زندگیِ مرفه اما آلوده به خفت هستند.

قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی

ای نفس من، به آنچه داری قانع باش؛ چرا که با قناعت، پادشاه و گدا را در یک جایگاهِ بی‎‌نیازی خواهی دید.

نکته ادبی: جمله «سلطان و درویش بینی یکی» بیانگر یک اصل عرفانی و اخلاقی است که ارزشِ انسان را به دارایی او نمی‌داند.

چرا پیش خسرو به خواهش روی چو یک سو نهادی طمع، خسروی

چرا برای درخواست حاجت نزد پادشاه می‌روی؟ وقتی طمع را از خود دور کنی، تو خود پادشاهی.

نکته ادبی: «خسروی» در مصراع دوم به معنای صفتِ پادشاهی است که از قناعت حاصل می‌شود نه از ثروت.

وگر خود پرستی شکم طبله کن در خانهٔ این و آن قبله کن

اما اگر اسیر شکم و هوای نفس هستی، پس شکمت را مانند طبل پرکن و مدام درِ خانه‌ی این و آن را به عنوان قبله‌گاهِ خود قرار ده و گدایی کن.

نکته ادبی: عبارت «شکم طبله کن» استعاره از حرص و شکم‌پرستی است که انسان را به ذلت می‌کشاند.

آرایه‌های ادبی

کنایه شکم طبله کن

نمادی از حرص و ولعِ بی‌پایان برای خوراک و لذت‌های مادی که منجر به خواری می‌شود.

تضاد سلطان و درویش

نشان دادن برابریِ انسان‌ها در ساحتِ قناعت و بی‌آلایشی.

استعاره سرکه و حلوا

سرکه استعاره از زندگی ساده و قناعت، و حلوا استعاره از رفاه و ثروتِ ناشی از وابستگی است.