بوستان - باب پنجم در رضا

سعدی

حکایت

سعدی
یکی مرد درویش در خاک کیش نکو گفت با همسر زشت خویش
چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت
که حاصل کند نیکبختی به زور؟ به سرمه که بینا کند چشم کور؟
نیاید نکوکار از بدرگان محال است دوزندگی از سگان
همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از ز قوم
ز وحشی نیاید که مردم شود به سعی اندر او تربیت گم شود
توان پاک کردن ز زنگ آینه ولیکن نیاید ز سنگ آینه
به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرما به گردد سپید
چو رد می نگردد خدنگ قضا سپر نیست مربنده را جز رضا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعر با نگاهی جبرگرایانه و فلسفی به مفهوم «ذات» و «تقدیر» می‌پردازد. شاعر معتقد است که سرشت و ماهیتِ موجودات، امری تغییرناپذیر است و تلاشِ آدمی برای دگرگون کردنِ آنچه در نهادِ پدیده‌ها یا اشخاص به ودیعه نهاده شده، بیهوده و فرجامی جز ناکامی ندارد.

درونمایه‌ی اصلی متن، پذیرشِ واقعیتِ موجود و تن دادن به تقدیر است. نویسنده با بهره‌گیری از تمثیل‌های طبیعت‌گرایانه، تفاوتِ میانِ «عرض» (ویژگی‌های سطحی و قابل‌تغییر) و «جوهر» (ذاتِ تغییرناپذیر) را تبیین کرده و انسان را به جای جنگیدن با سرنوشت، به آرامشِ درونی و تسلیم در برابرِ خواستِ هستی دعوت می‌کند.

معنای روان

یکی مرد درویش در خاک کیش نکو گفت با همسر زشت خویش

مردی پارسا در جزیره کیش، پندی صریح و در عین حال تند به همسرِ بدرفتار و نازیبای خود داد.

نکته ادبی: کیش نام مکانی است؛ زشت‌خو ترکیبی است از نازیبایی ظاهری و بدرفتاری اخلاقی.

چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت

چون تقدیر و سرنوشت، چهره تو را نازیبا آفریده است، بیهوده برای پنهان کردنِ آن، به صورتت مواد آرایشی نمال.

نکته ادبی: دست قضا استعاره‌ای از تقدیر است؛ میندای شکل امری فعل نهادن است.

که حاصل کند نیکبختی به زور؟ به سرمه که بینا کند چشم کور؟

آیا می‌توان با فشار و اجبار به نیکبختی رسید؟ آیا می‌توان با کشیدنِ سرمه، چشمِ نابینا را بینا کرد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ محال بودنِ تغییرِ ذاتی.

نیاید نکوکار از بدرگان محال است دوزندگی از سگان

از افرادِ ناپاک و فرومایه، انتظارِ رفتار نیک نداشته باش؛ همان‌طور که محال است سگ‌ها هنر خیاطی بیاموزند.

نکته ادبی: بدرگان جمع مکسر یا ترکیب وصفی برای اشاره به ریشه‌ی ناپاک است.

همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از ز قوم

حتی تمام دانشمندان و فیلسوفان بزرگ نیز نمی‌توانند از زهرِ مار، عسلِ شیرین تولید کنند.

نکته ادبی: ز قوم در اینجا اشاره به زهر مار یا خودِ مار است که با انگبین (عسل) تضادِ کامل دارد.

ز وحشی نیاید که مردم شود به سعی اندر او تربیت گم شود

از موجودِ درنده و وحشی، انتظارِ انسان شدن نداشته باش؛ هر چقدر هم برای تربیتِ او بکوشی، آن کوشش هدر می‌رود.

نکته ادبی: وحشی نمادِ طبیعتِ رام‌نشدنی است.

توان پاک کردن ز زنگ آینه ولیکن نیاید ز سنگ آینه

می‌توان آینه را از زنگار پاک کرد و جلا داد، اما سنگ هرگز به آینه تبدیل نخواهد شد (چون آینه بودن در ذاتِ سنگ نیست).

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میانِ قابلیتِ اصلاحِ عرضی (زنگار) و استحکامِ ذاتی (سنگ).

به کوشش نروید گل از شاخ بید نه زنگی به گرما به گردد سپید

با هیچ کوششی نمی‌توان از شاخه‌ی درخت بید، گلِ زیبا رویاند؛ همان‌طور که پوستِ سیاه‌پوست با تابشِ گرما سفید نمی‌شود.

نکته ادبی: بید در ادبیاتِ کهن نمادِ بی‌ثمری و عدمِ قابلیتِ رویشِ گل است.

چو رد می نگردد خدنگ قضا سپر نیست مربنده را جز رضا

از آنجا که تیرِ تقدیر را نمی‌توان منحرف کرد، بهترین سپر و دفاع برای انسان در برابرِ حوادث، رضایت به خواستِ الهی است.

نکته ادبی: خدنگ قضا کنایه از سرنوشتِ حتمی و گریزناپذیر است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل سرمه و چشم کور، آینه و سنگ، شاخ بید و گل

شاعر برای اثباتِ یک اصلِ انتزاعی و فلسفی، از مثال‌های ملموس و عینی بهره گرفته است تا مطلب برای مخاطب روشن شود.

استفهام انکاری که حاصل کند نیکبختی به زور؟

پرسشی که پاسخِ آن در خودِ پرسش نهفته است و به نفیِ تلاش برای تغییرِ ماهیت اشاره دارد.

کنایه خدنگ قضا

اشاره به تیرِ سرنوشت که با سرعت و دقت به هدف می‌خورد و هیچ گریزی از آن نیست.

تضاد زنگ آینه و سنگ، زهر و انگبین

به کارگیریِ مفاهیم متضاد برای نشان دادنِ تفاوتِ میانِ چیزی که قابلِ اصلاح است و چیزی که ذاتاً متفاوت است.