بوستان - باب پنجم در رضا

سعدی

حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر

سعدی
بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار
به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود
چو درویش بیند توانگر بناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز
زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش
که کس چون تو بدبخت، درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست
بیاموز مردی ز همسایگان که آخر نیم قحبهٔ رایگان
کسان را زر و سیم و ملک است و رخت چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت؟
برآورد صافی دل صوف پوش چو طبل از تهیگاه خالی خروش
که من دست قدرت ندارم به هیچ به سرپنجه دست قضا بر مپیچ
نکردند در دست من اختیار که من خویشتن را کنم بختیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه روایتی اخلاقی و داستانی است که تضاد میان دو جهان‌بینی را به تصویر می‌کشد: یکی بهره‌مندی از ثروت دنیوی و دیگری فقرِ زاهدانه. شاعر با ترسیم صحنه‌ای از زندگی مردی ثروتمند به نام «بختیار» و همسایه درویش و تهی‌دستش، بستر را برای گفتگو درباره‌ی تقدیر و تلاش فراهم می‌آورد.

درونمایه‌ی اصلی اثر، تقابل میان انتظارات مادیِ همسرِ مردِ درویش و نگاهِ عمیق و تسلیم‌مدارانه‌ی مرد نسبت به مشیت الهی است. این شعر با زبانی تمثیلی، ناتوانی انسان در تغییرِ قضا و قدر را در برابرِ میلِ فطری به رفاه قرار می‌دهد و نوعی از قناعت و پذیرشِ شرایط را در مقابلِ فشارِ نیازِ روزمره ترسیم می‌کند.

معنای روان

بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار

نام آن فرد ثروتمند و خوش‌اقبال «بختیار» بود؛ او بسیار توانگر و صاحبِ سرمایه‌های فراوان بود.

نکته ادبی: بلند اختری به معنای خوش‌اقبالی و سعادتمندی است.

به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود

او چنان ثروتمند بود که در مقایسه با همسایه‌ی گدایش، زر و سکه‌هایش مانند گندم در پیمانه به وفور یافت می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه ثروت به گندم برای تاکید بر فراوانی و در دسترس بودنِ آن.

چو درویش بیند توانگر بناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز

هنگامی که فردِ درویش و فقیر، انسانِ توانگر را در حالِ ناز و نعمت می‌بیند، داغِ فقر و نیاز در دلش شعله‌ورتر می‌شود.

نکته ادبی: داغِ نیاز، کنایه از رنج و دردی است که فقر بر دل می‌نهد.

زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش

زنی با شوهرِ خود به نزاع و کشمکش پرداخت، چرا که آن مرد شب‌هنگام دست‌خالی به خانه بازگشته بود.

نکته ادبی: جنگ پیوستن کنایه از آغاز کردن دعوا و کشمکش است.

که کس چون تو بدبخت، درویش نیست چو زنبور سرخت جز این نیش نیست

زن به شوهرش گفت که در عالم کسی به بدبختیِ تو نیست و تو همچون زنبورِ سرخی هستی که جز نیش‌زدن و آزارِ خود و دیگران، بهره‌ای نداری.

نکته ادبی: تشبیه به زنبور سرخ، اشاره به بی‌فایده بودن و تنها ایجادِ رنج و درد کردن دارد.

بیاموز مردی ز همسایگان که آخر نیم قحبهٔ رایگان

زن گفت که باید از همسایگانِ ثروتمند، مردانگی و کسبِ ثروت را بیاموزی؛ چرا که تو عملاً هیچ عایدی و فایده‌ای نداری.

نکته ادبی: قحبه در اینجا به معنای زنی بدکاره یا به صورت استعاری به معنای فردی بیهوده و بی‌اثر به کار رفته است.

کسان را زر و سیم و ملک است و رخت چرا همچو ایشان نه ای نیکبخت؟

زن با کنایه پرسید که دیگران صاحبِ ثروت و ملک و اسبابِ زندگی هستند؛ پس چرا تو همانند آنان خوشبخت و ثروتمند نیستی؟

نکته ادبی: زر و سیم و ملک و رخت، فهرستِ کاملی از دارایی‌های دنیوی در آن عصر است.

برآورد صافی دل صوف پوش چو طبل از تهیگاه خالی خروش

مردِ صوفی‌منش و پاک‌دل، در پاسخ لب به سخن گشود؛ اما صدای او مانند طبل، تنها از سرِ تهی بودن و ناتوانی بود.

نکته ادبی: صافی دل کنایه از درویشی است که باطنِ پاک دارد. تشبیه به طبل، نشان‌دهنده‌ی بی‌محتوا بودنِ سخن در نظرِ دنیاییان است.

که من دست قدرت ندارم به هیچ به سرپنجه دست قضا بر مپیچ

مرد گفت که من هیچ قدرتی برای تغییر وضعیت ندارم و تو نیز با سرپنجه‌هایِ قضا و قدر درگیر مشو و بیهوده تلاش نکن.

نکته ادبی: دستِ قضا، استعاره‌ای از تقدیر و سرنوشتِ محتوم است.

نکردند در دست من اختیار که من خویشتن را کنم بختیار

خداوند اختیارِ ثروت‌مند شدن را به دستِ من نسپرده است تا بتوانم به خواستِ خود، خویشتن را خوشبخت و ثروتمند سازم.

نکته ادبی: نکردند در دستِ من اختیار، اشاره به جبرِ حاکم بر تقدیرِ اقتصادیِ انسان از نظرِ گوینده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زرش همچو گندم

تشبیه زر و طلا به گندم برای نشان دادن کثرت و وفور ثروت.

تشبیه چو طبل از تهیگاه

تشبیه حالِ مرد به طبلِ توخالی برای بیانِ این نکته که صدای اعتراض او از سرِ نداری است.

کنایه دست خالی

کنایه از فقر و نداشتنِ آذوقه و پول.

استعاره دست قضا

استعاره از تقدیر و سرنوشت الهی که همچون دستی انسان را کنترل می‌کند.