بوستان - باب چهارم در تواضع

سعدی

حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه

سعدی
یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتگینی به دست
به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم
تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع
چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون
چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم؟
تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهی منکر برآید ز دست نشاید چو بی دست و پایان نشست
وگر دست قدرت نداری، بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی
چو دست و زبان را نماند مجال به همت نمایند مردی رجال
یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین
که باری بر این رند ناپاک و مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست
دمی سوزناک از دلی با خبر قوی تر که هفتاد تیغ و تبر
بر آورد مرد جهاندیده دست چه گفت ای خداوند بالا و پست
خوش است این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار
کسی گفتش ای قدوهٔ راستی بر این بد چرا نیکویی خواستی؟
چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
چنین گفت بینندهٔ تیز هوش چو سر سخن در نیابی مجوش
به طامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه اش خواستم
که هرگه که بازآید از خوی زشت به عیشی رسد جاودان در بهشت
همین پنج روزست عیش مدام به ترک اندرش عیشهای مدام
حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی زان میان با ملک باز گفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ
به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت
بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس
قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم
نصیحتگر آمد به ایوان شاه نظر کرد در صفهٔ بارگاه
شکر دید و عناب و شمع و شراب ده از نعمت آباد و مردم خراب
یکی غایب از خود، یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی به دست
ز سویی برآورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش
حریفان خراب از می لعل رنگ سرچنگی از خواب در بر چو چنگ
نبود از ندیمان گردن فراز بجز نرگس آن جا کسی دیده باز
دف و چنگ با یکدگر سازگار برآورده زیر از میان ناله زار
بفرمود و درهم شکستند خرد مبدل شد این عیش صافی به درد
شکستند چنگ و گسستند رود بدر کرد گوینده از سر سرود
به میخانه در سنگ بردن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند
می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون
خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود
شکم تا به نافش دریدند مشک قدح را بر او چشم خونی پر اشک
بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای
که گلگونه خمر یاقوت فام به شستن نمی شد ز روی رخام
عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هر که بر بط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف
وگر فاسقی چنگ بردی به دوش بمالیدی او را چو طنبور گوش
جوان را سر از کبر و پندار مست چو پیران به کنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش بهول که شایسته رو باش و پاکیزه قول
جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند
گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل
خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی
سپر نفگند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ
بنرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست
چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد
به گفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند، سست گیر
به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیر دست است و گر سرفراز
که این گردن از نازکی بر کشد به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد
به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تند روی
تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترش روی را گو به تلخی بمیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر حکایتگر تحول درونی یک شاهزاده‌زاده‌ جوان است که غرق در شهوات و غرور جوانی، به تباهی و گناه روی آورده بود. داستان با توصیفِ فضای آلوده به معصیت و ناتوانی اطرافیان در برابر قدرتِ بی‌حدِ او آغاز می‌شود، اما به مرور با تکیه بر قدرتِ دعا و تاثیرِ کلامِ حقِ مردانِ خدا، مسیر قصه به سمت توبه و بازگشت به فضیلت تغییر جهت می‌دهد.

درونمایه اصلی این قطعه، تقابل میان زورِ بازو و فشارِ بیرونی با قدرتِ نفوذِ معنوی و نصیحت است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه سخت‌گیری‌های بیهوده و خشونتِ پدر برای اصلاحِ فرزند کارگر نمی‌افتد، اما یک دعای برخاسته از دل و نیتِ پاک، چنان آتشی در جانِ گنهکار می‌افکند که او با اراده‌ی خویش، بساطِ عیش و نوشِ گذشته را درهم می‌شکند و راهِ رستگاری را برمی‌گزیند.

معنای روان

یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود

جوانی از نسل پادشاهان در شهر گنجه زندگی می‌کرد که بر خلاف انتظار، به دور از اخلاق و سرشار از خوی تند و خشونت بود.

نکته ادبی: سرپنجه در اینجا کنایه از تندخویی، ستیزه‌جویی و قدرتِ سرکش است.

به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتگینی به دست

او در حالی وارد مسجد شد که مست بود و با صدای بلند آواز می‌خواند؛ در سرش سودای باده بود و جامی در دست داشت.

نکته ادبی: ساتگین نوعی جامِ بزرگِ شراب‌خوری است که در متون کهن فراوان به کار رفته است.

به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم

در گوشه‌ای از مسجد (مقصوره)، مردی پرهیزکار و پارسا نشسته بود که زبانی شیرین و دلی پاک و بی‌آلایش داشت.

نکته ادبی: مقصوره به بخشِ خاص و جداشده‌ای در مسجد گفته می‌شد که معمولاً بزرگان یا حکام در آنجا نماز می‌خواندند.

تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع

چند نفری هم اطرافِ آن مرد پارسا جمع شده بودند؛ تو نیز اگر به دنبالِ کسبِ کمال و دانش نیستی، حداقل در شمارِ شنوندگانِ حرف‌های خوب باش.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای تشویقِ مخاطب به بهره‌گیری از همنشینی با عالمان.

چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون

چون آن جوانِ سرکش بر بی‌اعتباری و گناهکاریِ خود اصرار ورزید، دل‌های آن عزیزانِ پاک‌سیرت آزرده و پریشان شد.

نکته ادبی: حرون به اسبی گفته می‌شود که از فرمانِ سوار سرپیچی می‌کند؛ اینجا کنایه از فردِ لجباز و نافرمان است.

چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم؟

از آنجایی که پادشاهِ جوان، مخالفِ اخلاق و دین بود، چه کسی جرئت می‌کرد که به او تذکر دهد و امر به معروف کند؟

نکته ادبی: منکر بودنِ قدم در اینجا به معنایِ گام برداشتن در مسیرِ خلافِ اخلاق و هنجارهاست.

تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل

کسی که قدرت دارد، می‌تواند حتی بر خلافِ میلِ دیگران رفتار کند، درست مانندِ صدای طبل که آوازِ لطیفِ چنگ را خاموش می‌کند (قدرتِ بلامنازع مانعِ شنیده شدنِ حقیقت می‌شود).

نکته ادبی: تحکم کردن به معنایِ به زور و اجبار کاری را پیش بردن است.

گرت نهی منکر برآید ز دست نشاید چو بی دست و پایان نشست

اگر قدرتِ جلوگیری از بدی را داری، باید اقدام کنی و نباید دست روی دست بگذاری و ساکت بمانی.

نکته ادبی: نهیِ منکر در متونِ عرفانی و اخلاقیِ قدیم، وظیفه‌ای اجتماعی تلقی می‌شده است.

وگر دست قدرت نداری، بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی

و اگر دستت به جایی بند نیست و قدرتِ عملی نداری، حداقل با زبانت او را نصیحت کن تا شاید اخلاقش اصلاح شود.

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ نهی از منکر (اول با دست، بعد با زبان) دارد.

چو دست و زبان را نماند مجال به همت نمایند مردی رجال

و اگر نه دستت می‌رسد و نه زبانت، مردانِ بزرگ با همت و نیتِ درونی خود با بدی مبارزه می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به ضعیف‌ترین مرحله ایمان، یعنی ابرازِ بیزاری در قلب.

یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین

فردی نزدِ آن دانای گوشه‌نشین رفت و با گریه و زاری به خاک افتاد.

نکته ادبی: سر بر زمین سودن کنایه از تضرع و نیازِ شدید است.

که باری بر این رند ناپاک و مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست

و گفت: برای این جوانِ مست و گناهکار دعا کن، زیرا ما نه توانِ عملی داریم و نه جرئتِ سخن گفتن.

نکته ادبی: رند در اینجا به معنایِ فردی لاابالی و بی‌قید است.

دمی سوزناک از دلی با خبر قوی تر که هفتاد تیغ و تبر

یک ناله و دعای سوزناک از دلی که درد را می‌شناسد، از هزاران شمشیر و سلاح برنده‌تر و کارسازتر است.

نکته ادبی: اهمیتِ اخلاص و تاثیرِ دعایِ خیر بر قدرتِ مادی.

بر آورد مرد جهاندیده دست چه گفت ای خداوند بالا و پست

آن مردِ دنیا‌دیده و سرد و گرم چشیده، دست به دعا برداشت و گفت: ای خداوندِ همه هستی و پستی و بلندی،

نکته ادبی: خداوندِ بالا و پست استعاره از مالکِ آسمان و زمین است.

خوش است این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار

این جوان که روزگارش به خوشی می‌گذرد، خدایا کاری کن که همیشه در خوشی و عافیت (به معنایِ هدایت و رستگاری) باشد.

نکته ادبی: دعایِ خوشی برای او، در واقع دعایی برای توبه و بازگشتِ او به مسیرِ صلاح است، نه خوشی در گناه.

کسی گفتش ای قدوهٔ راستی بر این بد چرا نیکویی خواستی؟

کسی به او گفت: ای پیشوایِ راستی و درستی، چرا برای چنین آدمِ بدی، طلبِ خیر می‌کنی؟

نکته ادبی: قدوه به معنایِ پیشوا و الگو است.

چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟

وقتی برای فردِ پیمان‌شکن آرزوی خوبی می‌کنی، در واقع داری به مردمِ شهر بدی می‌کنی (چون شرِ او ادامه می‌یابد).

نکته ادبی: بدعهد یعنی کسی که پیمانش را با خدا یا خلق شکسته است.

چنین گفت بینندهٔ تیز هوش چو سر سخن در نیابی مجوش

آن دانای تیزهوش پاسخ داد: تا وقتی که عمقِ سخنِ مرا نفهمیدی، بی‌تابی و اعتراض نکن.

نکته ادبی: مجوش به معنایِ خروشیدن و بی‌آرام بودن است.

به طامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه اش خواستم

من برایِ عیش و نوشِ گناهکارانه او دعا نکردم، بلکه از درگاهِ خداوند خواستم که توفیقِ توبه به او عطا کند.

نکته ادبی: طامات به معنایِ سخنانِ بیهوده و گزاف است.

که هرگه که بازآید از خوی زشت به عیشی رسد جاودان در بهشت

زیرا هر زمان که او از خوی زشتِ خود برگردد، به سعادت و عیشِ جاودانی در بهشت خواهد رسید.

نکته ادبی: اشاره به توبه و تغییرِ مسیرِ زندگی.

همین پنج روزست عیش مدام به ترک اندرش عیشهای مدام

عمرِ این دنیا کوتاه است، من برای او عیشِ دائمیِ آخرت را خواستم که با ترکِ گناه حاصل می‌شود.

نکته ادبی: پنج روز استعاره از کوتاهیِ عمر است.

حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی زان میان با ملک باز گفت

این سخنِ حکیمانه را کسی شنید و نزدِ پادشاه بازگو کرد.

نکته ادبی: سخن‌ساز در اینجا به معنایِ گوینده‌یِ سخنِ پرمغز است.

ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ

شاه از شنیدنِ این حرف چنان متحول شد که مانندِ ابر، اشک از چشمانش جاری گشت و بر چهره‌اش سیلِ حسرت بارید.

نکته ادبی: میغ به معنایِ ابر است.

به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت

آتشِ شوقِ توبه در درونش شعله‌ور شد و از شدتِ شرمساری، سرش را پایین انداخت و نگاهش را به پاهایش دوخت.

نکته ادبی: نیران به معنایِ آتش‌هاست.

بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس

به دنبالِ آن مردِ پارسا کسی فرستاد و از او طلبِ یاری کرد تا او را در مسیرِ توبه راهنمایی کند.

نکته ادبی: درِ توبه کوبیدن استعاره از تصمیمِ قاطع برایِ بازگشت به سویِ حق است.

قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم

گفت: لطف کن و نزدِ من بیا تا در برابرِ تو، غرور و جهالت و کارهای نادرستِ خود را کنار بگذارم.

نکته ادبی: قدم رنجه کردن اصطلاحی برای دعوتِ محترمانه است.

نصیحتگر آمد به ایوان شاه نظر کرد در صفهٔ بارگاه

آن مرد نصیحت‌گر به کاخِ شاه آمد و به فضای مجلسِ دربار نگاه کرد.

نکته ادبی: صفه به معنایِ ایوان یا سکویِ بلند در دربار است.

شکر دید و عناب و شمع و شراب ده از نعمت آباد و مردم خراب

او نعمت‌های فراوان، شمع و باده دید، اما مردمِ حاضر در آنجا را از نظرِ معنوی، خراب و تباه یافت.

نکته ادبی: تضاد میانِ نعمتِ آباد و مردمِ خراب، نشان‌دهنده غفلتِ آنان است.

یکی غایب از خود، یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی به دست

یکی از خود بی‌خود بود، دیگری نیمه‌مست و آن یکی با جامِ شراب در دست، شعر می‌خواند.

نکته ادبی: صراحی همان ظرفِ شراب است.

ز سویی برآورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش

از یک سو نوازندگان فریاد می‌زدند و از سوی دیگر ساقی فریاد می‌زد که بنوشید.

نکته ادبی: توصیفِ فضایِ بی‌بندوبارِ دربار.

حریفان خراب از می لعل رنگ سرچنگی از خواب در بر چو چنگ

شراب‌خواران از مستیِ شرابِ سرخ‌رنگ بی‌هوش بودند و نوازنده‌ی چنگ نیز خواب‌آلود در گوشه‌ای افتاده بود.

نکته ادبی: حریفان به معنایِ یارانِ بزم است.

نبود از ندیمان گردن فراز بجز نرگس آن جا کسی دیده باز

در میانِ آن جمع، جز چشم‌های خمارِ مست (نرگس)، کسی هشیار و بینا نبود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمِ خمار و مست است.

دف و چنگ با یکدگر سازگار برآورده زیر از میان ناله زار

دف و چنگ هم‌نوا شده بودند و نوایِ غم‌انگیزی را از میانِ بزمِ خود بلند کرده بودند.

نکته ادبی: ناله زار، تضادی با فضایِ جشن است که نشان از بی‌حاصلیِ آن عیش دارد.

بفرمود و درهم شکستند خرد مبدل شد این عیش صافی به درد

شاه دستور داد و همه را درهم شکستند؛ آن عیشِ شیرین، به درد و پشیمانی تبدیل شد.

نکته ادبی: دگرگونیِ وضعیت از خوشیِ ظاهری به دردِ واقعیِ ناشی از بیداریِ ضمیر.

شکستند چنگ و گسستند رود بدر کرد گوینده از سر سرود

چنگ‌ها را شکستند و سیم‌های سازها را پاره کردند و خواننده را از خواندنِ سرود بازداشتند.

نکته ادبی: اشاره به حذفِ ابزارِ گناه و لهو و لعب.

به میخانه در سنگ بردن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند

به محلِ شراب‌خوری هجوم بردند، کوزه‌های شراب را واژگون کردند و گردنِ آنها را شکستند (کنایه از نابود کردنِ ظرفِ شراب).

نکته ادبی: تعبیرِ «گردن زدن» برای کدو، استعاره‌ای طنزآمیز برایِ شکستنِ ظرفِ شراب است.

می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون

شرابِ قرمز از کوزه‌های شکسته روان شد، انگار که خون از رگ‌های حیوانی کشته‌شده جاری باشد.

نکته ادبی: تشبیه رنگِ شراب به خون.

خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود

خُمِ شرابی که نه ماه (مانندِ جنین) در آن مانده بود، بالاخره ناچار شد شراب را بیرون بریزد.

نکته ادبی: آبستنِ خمر استعاره از کهنه بودن و رسیدگیِ شراب است.

شکم تا به نافش دریدند مشک قدح را بر او چشم خونی پر اشک

شکمِ خُم‌ها را تا نیمه دریدند و قدح را با چشمی گریان (اشاره به شرابِ سرریز شده) نگاه می‌کردند.

نکته ادبی: مبالغه و تصویرسازیِ خشونت‌آمیز برای توبه و پاکسازی.

بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای

شاه دستور داد سنگ‌فرشِ کفِ آن مکان را کندند و جایِ نو و پاکیزه‌ای برایش ساختند.

نکته ادبی: تطهیرِ مکانِ آلوده به گناه.

که گلگونه خمر یاقوت فام به شستن نمی شد ز روی رخام

زیرا لکه‌های سرخِ شرابِ یاقوتی، با شستن از رویِ سنگِ مرمر پاک نمی‌شد.

نکته ادبی: رخام به معنایِ سنگِ مرمرِ سفید است.

عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آن روز چندان شراب

تعجبی ندارد که فاضلابِ آنجا خراب شده باشد، چون در آن روز، شرابِ بسیاری در آن ریخته شده بود.

نکته ادبی: بالوعه به معنایِ آبریزگاه یا فاضلاب است.

دگر هر که بر بط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف

هر کس دیگری که سازِ چنگ به دست می‌گرفت، مانندِ خودِ چنگ که با دست ضربه می‌خورد، کتک می‌خورد.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌یِ دف (هم ساز است و هم ابزاری برایِ ضربه زدن).

وگر فاسقی چنگ بردی به دوش بمالیدی او را چو طنبور گوش

و اگر آدمِ فاسقی سازی بر دوش می‌گرفت، گوش‌هایش را مانندِ صدایِ طنبور می‌مالیدند.

نکته ادبی: تعبیرِ طنزآمیز برایِ گوش‌مالی دادن.

جوان را سر از کبر و پندار مست چو پیران به کنج عبادت نشست

آن جوان که پیش از این از غرور و تکبر مست بود، حالا مانندِ پیرمردان به کنجِ عبادت نشست.

نکته ادبی: تحولِ شخصیتی از کبر به تواضع.

پدر بارها گفته بودش بهول که شایسته رو باش و پاکیزه قول

پدرش بارها با فریاد و هراس به او گفته بود که رفتارِ شایسته داشته باش و پاک‌سخن باش.

نکته ادبی: به هول به معنایِ با ترس و فریاد است.

جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند

او سختیِ برخوردِ پدر، زندان و بند را تحمل کرد، اما هیچ‌کدام به اندازه نصیحتِ آن پیرِ دانا برایش مفید نبود.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌فایده بودنِ زور و کاراییِ نصیحتِ عالمانه.

گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل

اگر کسی با ملایمت به او می‌گفت که جوانی و نادانی را کنار بگذار، او سختیِ گفتارِ پدر را فراموش می‌کرد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ سخنگویِ سهل (نصیحتگرِ ملایم) و پدرِ سخت‌گیر.

خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی

خیال و غرورِ جوانی باعث می‌شد که بخواهد درویشان و پارسایان را از بین ببرد.

نکته ادبی: غرورِ جوانی مانعِ شنیدنِ حق بود.

سپر نفگند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ

شیرِ بیشه هم اگر در جنگ باشد سپر نمی‌اندازد و پلنگ از شمشیرِ تیز نمی‌ترسد (او نیز سرکش بود و از هیچ‌کس نمی‌ترسید).

نکته ادبی: توصیفِ قدرت و سرکشیِ شاهزاده با تشبیه به حیواناتِ درنده.

بنرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست

با استفاده از مهربانی و نرمی می‌توان دشمن را به دوست تبدیل کرد، درحالی‌که اگر با دوست خود هم با تندی و سختی رفتار کنی، او را به دشمن تبدیل می‌کنی.

نکته ادبی: بِ در «بنرمی» حرف اضافه به معنای «به وسیله» است. تقابل میان «دوست» و «دشمن» در این بیت، صنعت تضاد را ایجاد کرده است.

چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد

هیچ‌کس مانند سندان (آهنِ کوبنده) سرسخت نیست؛ اما حتی او هم در نهایت ضرباتِ پتکِ تأدیب را بر سرِ خود تحمل می‌کند (پس آدمی باید از غرور بپرهیزد).

نکته ادبی: سندان ابزاری است که آهنگران روی آن آهن می‌کوبند و خایسک به معنای چکش یا پتک است. این بیت تمثیلی از اجتناب‌ناپذیری تنبیه برای افراد لجوج است.

به گفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند، سست گیر

با افراد صاحب‌منصب و حاکمان، با تندی سخن مگو؛ بلکه هرگاه دیدی آن‌ها با خشونت رفتار می‌کنند، تو با ملایمت و نرمی برخورد کن تا از آسیب در امان بمانی.

نکته ادبی: سست‌گرفتن در اینجا به معنای نرمش نشان دادن و تندی نکردن است که در تضاد با مفهوم درشتی قرار دارد.

به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیر دست است و گر سرفراز

با هر کسی که برخورد می‌کنی، چه فردی که جایگاه پایینی دارد و چه کسی که دارای مقام و مرتبه بالاست، با اخلاقِ نیکو رفتار کن و سازگار باش.

نکته ادبی: زیردست و سرفراز دایره‌المعارفی از کل جامعه است که به عمومیت توصیه اخلاقی اشاره دارد.

که این گردن از نازکی بر کشد به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد

زیرا انسان‌های مغرور (که سرکشی می‌کنند) با سخن خوش و ملایم، سر به زیر می‌آورند و غرورشان می‌شکند و نرم می‌شوند.

نکته ادبی: گردن برکشیدن کنایه از غرور و تکبر و سر اندر کشیدن کنایه از فروتنی و تسلیم است.

به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تند روی

با استفاده از شیرین‌زبانی می‌توان در میدانِ رقابت‌ها پیروز شد، در حالی که تندخویی و عصبانیت، همواره باعث شکست و دوری دیگران می‌شود.

نکته ادبی: گوی بردن استعاره از برنده شدن و سبقت گرفتن است که ریشه در بازی چوگان دارد.

تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترش روی را گو به تلخی بمیر

تو هنر شیرین‌زبانی را از سعدی یاد بگیر و افراد ترش‌رو و بدخلق را به حال خود رها کن تا در همان تلخی و تنهایی خود بمانند.

نکته ادبی: ترش‌رو استعاره از کسی است که با چهره‌ای عبوس و رفتاری خشن با دیگران برخورد می‌کند.