بوستان - باب سوم در عشق و مستی و شور

سعدی

حکایت صبر و ثبات روندگان

سعدی
چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم، گدایان شاه
که پیری به در یوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد
یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست که چیزی دهندت، بشوخی مایست
بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس؟
بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست
نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید
که حیف است از این جا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن
نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی؟
هم این جا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز
شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست
شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل
سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر
همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح
طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول
چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند
زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست
گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت
مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش
ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر
توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه داستانی پندآموز است درباره پیرمردی نیازمند که با درک حقیقتِ جایگاهِ الهی، از ناامیدی به امید می‌رسد و با تکیه بر کرمِ خداوند به رستگاری می‌رسد. داستان بر این محور استوار است که درگاه الهی جایگاه بی‌پاسخ ماندن نیست و تنها شرط رسیدن به مقصود، استقامت، صبر و اعتماد کامل به بخشندگیِ بی‌پایانِ حضرت حق است.

در بخش پایانی، شاعر با نگاهی حکیمانه، پیوند عاطفی و معنوی میان انسان‌ها را به کیمیاگری تشبیه می‌کند که نیاز به شکیبایی و گذشت دارد. نویسنده تأکید می‌کند که هرچیزِ ارزشمندی در این جهان، از جمله رابطه با معشوق یا جستجوی حقیقت، به آسانی به دست نمی‌آید و برای حفظ پیوندهای عمیق، باید از لغزش‌های کوچکِ طرف مقابل چشم‌پوشی کرد.

معنای روان

چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم، گدایان شاه

روایتی از عارفانِ حقیقت‌جو دارم؛ کسانی که در ظاهر فقیرند اما در باطن ثروتمند و دارای عزت نفس‌اند، و در عینِ گدایی، پادشاهی می‌کنند.

نکته ادبی: متضاد آوردن (تضاد) میان فقیر و منعم، و گدا و شاه، برای نشان دادن غنای طبعِ عارفان استفاده شده است.

که پیری به در یوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد

پیرمردی هنگام صبح برای گدایی بیرون رفت و به مسجدی رسید و شروع به درخواست کمک کرد.

نکته ادبی: در یوزه به معنای گدایی و طلبِ کمک است. فعل آواز داد در اینجا به معنای ندا در دادن و کمک خواستن است.

یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست که چیزی دهندت، بشوخی مایست

کسی به او گفت: اینجا خانه مردم نیست که چیزی به تو بدهند، پس بیهوده اینجا نایست.

نکته ادبی: به شوخی مایست در اینجا به معنای بیهوده و بی‌دلیل نایست است.

بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس؟

پیرمرد پرسید: اگر اینجا خانه مردم نیست، پس خانه کیست که صاحبش بر حالِ هیچ‌کس رحم نمی‌کند؟

نکته ادبی: بخشایش به معنای رحمت و لطف است که در تقابل با طرد کردن قرار گرفته است.

بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست

به او گفته شد: ساکت باش، این چه حرف اشتباهی است؟ صاحب این خانه، خداوندِ ماست.

نکته ادبی: لفظ خطا کنایه از سخنی ناسنجیده و دور از ادب است.

نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید

پیرمرد نگاهی به چراغ‌ها و محراب انداخت و از اعماق جانش فریادی برآورد.

نکته ادبی: قندیل به معنای چراغ‌های آویزان در مساجد قدیم است که نمادی از تقدس مکان است.

که حیف است از این جا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن

گفت: حیف است که از این مکان فراتر بروم؛ دریغ است که از درِ این خانه محروم برگردم.

نکته ادبی: دریغ است اشاره به افسوسِ از دست دادن فرصتِ معنوی دارد.

نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی؟

من هرگز از هیچ خانه‌ای ناامید برنگشته‌ام، چرا باید از درِ خانه خدا دست‌خالی و شرم‌سار بروم؟

نکته ادبی: زردروی شدن کنایه از شرمساری و ناامیدی است.

هم این جا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز

همین‌جا دستِ نیاز دراز می‌کنم، چرا که مطمئنم دست‌خالی برنخواهم گشت.

نکته ادبی: دست خواهش دراز کردن استعاره از طلب و دعا کردن است.

شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست

شنیدم که آن پیرمرد یک سال در آنجا ماند و مانندِ طلبکاران، دستانش را به سوی خدا بلند کرده بود.

نکته ادبی: مجاور نشستن به معنای اعتکاف و ساکن شدن در مکانی مقدس است.

شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل

شبی زمانِ مرگش فرا رسید و دلش از ضعف و ناتوانی به تپش افتاد.

نکته ادبی: پای عمرش فرو شد به گل کنایه از رسیدنِ زمان مرگ و پایان زندگی است.

سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر

هنگام سحر کسی چراغی نزد او برد و دید که رمقِ زندگی‌اش مانند شعله چراغ در سپیده‌دم کم‌سو شده است.

نکته ادبی: تشبیه به چراغ سحر، تصویری از زوال و نزدیکی به پایان است.

همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح

او در حالی که از شادی غلغله به پا کرده بود، می‌گفت: هر که درِ خانه کریم را بکوبد، آن در به رویش باز می‌شود.

نکته ادبی: به کارگیری ضرب‌المثل عربی «من دق باب الکریم انفتح» نشان‌دهنده تکیه بر کرم الهی است.

طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول

کسی که طالبِ حقیقتی است باید صبور و بردبار باشد؛ چرا که هرگز ندیده‌ام کسی که به دنبالِ کیمیاگری (معنویت) است، بی‌طاقت باشد.

نکته ادبی: کیمیاگر استعاره از سالک و جوینده حقیقت است که به دنبالِ تبدیلِ مسِ وجود به طلای معنوی است.

چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند

چه بسیار فلزاتی که در خاک پنهان می‌کنند تا شاید روزی به طلا تبدیل شوند.

نکته ادبی: خاک سیه اشاره به مدفون کردن فلزات برای فرآیند اکسیداسیون است که تمثیلی برای صبر در راهِ کمال است.

زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست

طلا برای خریدنِ چیزها خوب است، اما چیزی بهتر از یادِ دوست (خدا) برای خریدن نخواهی یافت.

نکته ادبی: یاد دوست کنایه از معنویت و پیوند با حضرت حق است.

گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت

اگر از دستِ معشوقی دلگیر شدی، دیگری را خواهی یافت که غمخوار تو باشد.

نکته ادبی: غمگسار به معنای کسی است که اندوه را می‌زداید.

مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش

به خاطرِ اخمِ کسی، زندگیِ خود را تلخ نکن؛ با دلبستگی به دیگری، آتشِ آن اندوه را خاموش کن.

نکته ادبی: آب و آتش تضادی نمادین برای خاموش کردن خشم و اندوه است.

ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر

اما اگر آن معشوق در خوبی همتا ندارد، به خاطرِ یک آزارِ جزئی، او را از دست نده.

نکته ادبی: ترکش مگیر به معنای رها کردن و دست شستن از اوست.

توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن

می‌توان از کسی چشم پوشید و دل کند که می‌دانی بدون او نیز می‌توانی زندگی کنی.

نکته ادبی: دل بپرداختن کنایه از دل کندن و رها کردن است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح من دق باب الکریم انفتح

اشاره به ضرب‌المثلی عربی با مضمونِ گشایشِ درهای الهی به روی بندگان امیدوار.

استعاره کیمیاگر

اشاره به سالکِ راه حق که در حالِ صیقل دادنِ روح و تبدیلِ وجودِ مادی به ارزش‌های معنوی است.

تضاد فقیران منعم، گدایان شاه

استفاده از تضاد برای بیانِ برتری مقامِ معنوی بر ثروتِ ظاهری.

تشبیه رمق دید از او چون چراغ سحر

تشبیه جانِ در حالِ خروج به نورِ کم‌سوی چراغ در سپیده‌دم.