بوستان - باب دوم در احسان

سعدی

حکایت

سعدی
شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست
به کنجی درون رفت و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد
شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم
فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفائی کزان شخصش آمد به روی
بگفت ای فلان ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن
به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید
بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد
شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد وعالم بدید
حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی بصر دیده بر کرد دوش
شنید این سخن خواجه سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل
بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت؟
که بر کردت این شمع گیتی فروز؟ بگفت ای ستمگار برگشته روز
تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای
به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی او در، فراز
اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی
کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند
چو برگشته دولت ملامت شنید سر انگشت حسرت به دندان گزید
که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام توشد
کسی چون بدست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان به آز؟
الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی
خورش ده به گنجشک و کبک وحمام که یک روزت افتد همایی به دام
چو هر گوشه تیر نیاز افگنی امیدست ناگه که صیدی زنی
دری هم برآید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه‌ی ادبی در قالب داستانی نمادین، مفهوم عمیقِ خیرخواهی، فروتنی و غیرقابل پیش‌بینی بودنِ فضلِ الهی را به تصویر می‌کشد. شاعر با تقابل میانِ یک «مردِ ثروتمندِ مغرور» و یک «مردِ نیازمندِ روشن‌دل»، هشدار می‌دهد که غرور و بی‌توجهی به دیگران، انسان را از برکاتِ بزرگِ زندگی محروم می‌سازد. در واقع، آن‌که در ظاهر ناتوان یا نیازمند است، ممکن است حاملِ بزرگ‌ترین موهبت‌های الهی باشد.

پیام اصلی متن، تشویق به دست‌گیری از دیگران و گشودنِ درِ رحمت به روی نیازمندان است. شاعر تأکید می‌کند که آدمی نباید در قضاوت‌های خود کوته‌بین باشد؛ چرا که ممکن است در میانِ فرصت‌های به‌ظاهر کوچک (همانندِ صدقه‌های کوچک یا یاری‌های اندک)، بختِ بلند و خوشبختیِ بزرگ (هما) نهفته باشد. خدمت به خلق، کلیدِ گشایشِ گره‌هایِ ناگشودنیِ زندگی است.

معنای روان

شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست

شنیدم که فردی ثروتمند، چنان در غرور و تکبر غرق شده بود که درِ خانه‌اش را به روی فردی نیازمند بست.

نکته ادبی: «کبر مست» استعاره از کسی است که غرور، عقل و بینش او را زائل کرده است.

به کنجی درون رفت و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد

آن مردِ نیازمند به گوشه‌ای رفت و نشست؛ در حالی که از شدتِ اندوه، دلش پر از آتش و آهش سرد و حاکی از ناامیدی بود.

نکته ادبی: «جگر گرم» کنایه از غصه و سوز دل است.

شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم

فردی که چشمانش نمی‌دید (یا در اینجا به معنایِ بی‌بصیرت بودنِ ظاهری در مقابلِ بینشِ باطنی است)، از او پرسید که چرا این‌قدر خشمگین و غمگینی؟

نکته ادبی: «پوشیده چشم» کنایه‌ای است که در اینجا برای توصیف نابینایی به کار رفته است.

فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفائی کزان شخصش آمد به روی

مردِ نیازمند ماجرا را تعریف کرد و بر خاکِ کوچه گریست که چه بی‌مهری و ستمی از آن شخصِ مغرور دیده است.

نکته ادبی: «خاک کوی» نمادِ بی‌پناهی و آوارگی است.

بگفت ای فلان ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن

مردِ نابینا گفت: «ای دوست، از آزارِ آن شخص بگذر و آرام باش؛ امشب را مهمانِ من باش و افطار کن.»

نکته ادبی: «ترکِ آزار کن» دعوت به گذشت و پرهیز از کینه‌ورزی است.

به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید

آن مردِ نابینا با مهربانی و رفتارِ دل‌نواز، او را به سمتِ خود کشاند و به خانه برد و سفره‌ای برایش پهن کرد.

نکته ادبی: «گریبان کشیدن» کنایه از دعوت با محبت و صمیمیت است.

بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد

مردِ درویش در آن خانه آرام گرفت و برای میزبان دعا کرد که: «خداوند به تو بینایی و روشناییِ باطن عطا کند.»

نکته ادبی: «روشن‌نهاد» صفتی برای انسان‌های پاک‌سیرت و اهل معرفت است.

شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد وعالم بدید

شب‌هنگام، اشک‌هایی از چشمانِ (نرگس‌مانندِ) او جاری شد و سحرگاهان که چشمانش را گشود، توانست جهان را ببیند.

نکته ادبی: «نرگس» در ادبیات فارسی نمادِ زیبایی و در اینجا کنایه از چشم است.

حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی بصر دیده بر کرد دوش

خبر در تمام شهر پیچید و مردم متعجب شدند که آن مردِ نابینا، دیشب بینا شده است.

نکته ادبی: «جوش» در اینجا به معنای هیاهو و غوغای شهر است.

شنید این سخن خواجه سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل

آن مردِ ثروتمندِ سنگدل که این خبر را شنید، از اینکه مردِ درویش از او روی گردانده و حاجت‌روا شده، ناراحت شد.

نکته ادبی: «سنگدل» استعاره از کسی است که شفقت و رحم در وجودش نیست.

بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت؟

مردِ ثروتمند به نابینا گفت: «ای خوش‌اقبال، بگو چگونه این کارِ بزرگ و دشوار (بینا شدن) برای تو آسان شد؟»

نکته ادبی: «نیک‌بخت» صفتی است که در اینجا با کنایه از سوی ثروتمند به کار رفته است.

که بر کردت این شمع گیتی فروز؟ بگفت ای ستمگار برگشته روز

پرسید: «چه کسی این چراغِ روشنایی را در چشمانت روشن کرد؟» نابینا گفت: «ای ستمگری که بختت سیاه و واژگون شده است.»

نکته ادبی: «شمعِ گیتی‌فروز» استعاره از نورِ بینایی یا هدایت است.

تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای

«تو کوته‌بین و سست‌رأی بودی که ارزشِ وجودیِ مرا نفهمیدی و مثلِ کسی که جغدِ شوم را به همایِ سعادت ترجیح می‌دهد، عمل کردی.»

نکته ادبی: «جغد» نمادِ شومی و «هما» نمادِ سعادت و خوشبختی است.

به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی او در، فراز

«آن کسی درِ خانه‌اش را به روی من گشود و روشنایی داد که تو درِ خانه‌ات را بر روی او بستی.»

نکته ادبی: «فراز» به معنی بستن و «باز» به معنی گشودن است.

اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی

«اگر تو پیشِ پایِ مردانِ خدا تواضع کنی و خاکسار باشی، قطعاً به مقامِ مردانگی و حقیقت دست خواهی یافت.»

نکته ادبی: «بوسه بر خاک زدن» کنایه از فروتنی و تسلیم در برابر بزرگان است.

کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند

«کسانی که چشمِ دلشان بسته است، از وجودِ این سرمه‌ی بینش (توتیا) که همان تواضع و نیکوکاری است، بی‌خبرند.»

نکته ادبی: «توتیا» سنگی معدنی که قدیم برای درمان چشم استفاده می‌شد و در ادبیات نمادِ بصیرت است.

چو برگشته دولت ملامت شنید سر انگشت حسرت به دندان گزید

وقتی آن مردِ بدعاقبت این سرزنش را شنید، از شدتِ حسرت و پشیمانی انگشت به دندان گزید.

نکته ادبی: «انگشت به دندان گزیدن» کنایه از نهایتِ حسرت و افسوس است.

که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام توشد

با خود گفت: «شکارِ ارزشمندِ من (بختِ بلند) نصیبِ تو شد و آن خیری که قرار بود به من برسد، به دستِ تو افتاد.»

نکته ادبی: «شهباز» استعاره از فرصت‌های طلایی و بختِ بلند است.

کسی چون بدست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان به آز؟

«چطور ممکن است کسی شاهینِ شکاری (فرصتِ بزرگ) در دست داشته باشد اما مثلِ موش با طمع و حقارت رفتار کند؟»

نکته ادبی: «جره‌باز» نوعی پرنده شکاری تیزبین و قوی است.

الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی

«بنابراین اگر خواهانِ یافتنِ انسان‌های صاحب‌دل و بزرگ هستی، هرگز از خدمت به آنان غافل نشو.»

نکته ادبی: «اهلِ دل» به معنای عارفان و انسان‌های باصفا و مهربان است.

خورش ده به گنجشک و کبک وحمام که یک روزت افتد همایی به دام

«به همه موجودات، از کوچک تا بزرگ کمک کن؛ چرا که ممکن است روزی پرنده‌ی اقبال (هما) در دامِ تو بیفتد.»

نکته ادبی: «همایی به دام افتادن» کنایه از رسیدن به موفقیت یا سعادت بزرگ است.

چو هر گوشه تیر نیاز افگنی امیدست ناگه که صیدی زنی

«وقتی تیرِ نیاز و طلب را به هر سو پرتاب کنی، امید است که ناگهان به هدفی بزنی.»

نکته ادبی: «تیرِ نیاز» استعاره از دعا و خواستن است.

دری هم برآید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف

«همان‌طور که از میانِ صدها صدف یکی مروارید دارد، از میانِ صدها تیر نیز یکی به هدف می‌خورد؛ پس باید تلاش و خدمت را ادامه داد.»

نکته ادبی: «چوبه» به معنای تیر است و «هدف» استعاره از نتیجه و مقصود.

آرایه‌های ادبی

استعاره هما

نمادِ سعادت، بخت بلند و اقبالِ نیک که نصیبِ انسان‌های نیک‌کردار می‌شود.

کنایه انگشت به دندان گزیدن

کنایه از پشیمانیِ عمیق و حسرتِ شدید پس از دست دادنِ فرصت.

تضاد (طباق) جغد و همای

تقابل میانِ نادانی و شومی (جغد) با خردمندی و خوشبختی (هما).

نماد توتیا

سرمه‌ای که به چشم می‌کشند؛ در اینجا نمادِ ابزارِ کسبِ بینش و حقیقت‌بینی است.

مراعات نظیر تیر، هدف، چوبه

استفاده از واژگانی که در یک حوزه معنایی (تیراندازی) قرار دارند تا مفهوم تلاش و هدف‌گیری در زندگی را برسانند.