بوستان - باب اول در عدل و تدبیر و رای

سعدی

حکایت پادشاه غور با روستایی

سعدی
شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی بزور
خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف
چو منعم کند سفله را، روزگار نهد بر دل تنگ درویش، بار
چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست
شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار
تگاور به دنبال صیدی براند شبش درگرفت از حشم دور ماند
بتنها ندانست روی و رهی بینداخت ناکام شب در دهی
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم
پسر را همی گفت کای شادبهر خرت را مبر بامدادان به شهر
که آن ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینمش بر جای تخت
کمر بسته دارد به فرمان دیو به گردون بر از دست جورش غریو
در این کشور آسایش و خرمی ندید و نبیند به چشم آدمی
مگر این سیه نامهٔ بی صفا به دوزخ برد لعنت اندر قفا
پسر گفت: راه درازست و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت
طریقی بیندیش و رایی بزن که رای تو روشن تر از رای من
پدر گفت: اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی
زدن بر خر نامور چند بار سر و دست و پهلوش کردن فگار
مگر کان فرومایهٔ زشت کیش به کارش نیاید خر لنگ ریش
چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز او دست جبار ظالم ببست
به سالی که در بحر کشتی گرفت بسی سالها نام زشتی گرفت
تفو بر چنان ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند
پسر چون شنید این حدیث از پدر سر از خط فرمان نبردش بدر
فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ خر از دست عاجز شد از پای لنگ
پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که می بایدت پیش گیر
پسر در پی کاروان اوفتاد ز دشنام چندان که دانست داد
وز این سو پدر روی در آستان که یارب به سجادهٔ راستان
که چندان امانم ده از روزگار کز این نحس ظالم برآید دمار
اگر من نبینم مر او را هلاک شب گور چشمم نخسبد به خاک
اگر مار زاید زن باردار به از آدمی زادهٔ دیوسار
زن از مرد موذی ببسیار به سگ از مردم مردم آزار به
مخنث که بیداد با خود کند ازان به که با دیگری بد کند
شه این جمله بشنید و چیزی نگفت ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت
همه شب به بیداری اختر شمرد ز سودا و اندیشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد
سواران همه شب همی تاختند سحرگه پی اسب بشناختند
بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه پیاده دویدند یکسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج لشکر، زمین
یکی گفتش از دوستان قدیم که شب حاجبش بود و روزش ندیم
رعیت چه نزلت نهادند دوش؟ که ما را نه چشم آرمید و نه گوش
شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث
هم آهسته سر برد پیش سرش فرو گفت پنهان به گوش اندرش
کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش
بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش ز دهقان دوشینه یاد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت بخواری فگندند در پای تخت
سیه دل برآهخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز
سر ناامیدی برآورد و گفت نشاید شب گور در خانه خفت
نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روزگار
چرا خشم بر من گرفتی و بس؟ منت پیش گفتم، همه خلق پس
چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار
ور ایدون که دشخوارت آمد سخن دگر هرچه دشخوارت آید مکن
تو را چاره از ظلم برگشتن است نه بیچاره بی گنه کشتن است
مرا پنج روز دگر مانده گیر دو روز دگر عیش خوش رانده گیر
نماند ستمگار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار
تو را نیک پندست اگر بشنوی وگر نشنوی خود پشیمان شوی
بدان کی ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه؟
چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟
همی گفت و شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیر قدر
نبینی که چون کارد بر سر بود قلم را زبانش روان تر بود
شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فرو گفت فرخ سروش
کز این پیر دست عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار
زمانی سرش در گریبان بماند پس آنگه به عفو آستین برفشاند
به دستان خود بند از او برگرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت
بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی
به گیتی حکایت شد این داستان رود نیکبخت از پی راستان
بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از جاهل عیب جوی
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست
وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بود سودمند
ترش روی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش
از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی است از ستمگری یک حاکم که با زور و جبر، اسباب معیشت مردم فرودست را از چنگشان بیرون می‌آورد. شاعر با به تصویر کشیدن این زورگویی، فضای خفقان‌آور و ناامیدی را که در سایه حکومت ظالم بر جامعه حاکم است، به‌خوبی ترسیم می‌کند.

در لایه‌های عمیق‌تر، این حکایت نماد تقابل قدرتِ ظاهری و حقیقتِ پنهان است؛ جایی که حاکمِ ستمگر با وجود در اختیار داشتن لشکر و قدرت، در برابر کلام حق و قضاوت مردم ناتوان است و در نهایت، محکومیت تاریخی او در کلام صریح پیرمرد هویدا می‌شود.

معنای روان

شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی بزور

شنیده‌ام که در میان پادشاهان سرزمین غور، پادشاهی بود که با زور و ستم، خرِ مردم را از آن‌ها می‌گرفت.

نکته ادبی: «غور» نام منطقه‌ای تاریخی است؛ «خر» در اینجا نماد دارایی و وسیله امرار معاش طبقه ضعیف است.

خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف

خرها زیر بار سنگین و بدون خوراک، در عرض دو روز تلف می‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به ستمی که بر موجودات بی‌زبان می‌رود.

چو منعم کند سفله را، روزگار نهد بر دل تنگ درویش، بار

وقتی روزگار فردی فرومایه را به ثروت و قدرت می‌رساند، او باری از غم بر دل درویشان می‌گذارد.

نکته ادبی: «منعم» به معنای ثروتمند و «سفله» به معنای پست‌فطرت است.

چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست

مانند بامی بلند که خودپرست است و بر سرِ بام‌های پست، نجاست و خاشاک می‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه حاکم ظالم به بام بلند که جایگاه پست‌تر از خود را تحقیر می‌کند.

شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار

شنیدم که روزی آن پادشاهِ بیدادگر برای شکار از شهر بیرون رفت.

نکته ادبی: «بیدادگر» صفت فاعلی برای توصیف خوی ظالم پادشاه.

تگاور به دنبال صیدی براند شبش درگرفت از حشم دور ماند

اسب تندرو را در تعقیب شکار تاخت و شب‌هنگام از سپاه خود دور افتاد.

نکته ادبی: «تگاور» به معنای اسب تندرو است.

بتنها ندانست روی و رهی بینداخت ناکام شب در دهی

تنها بود و راه را نمی‌دانست؛ ناچار شب را در روستایی ماند.

نکته ادبی: «ناکام» در اینجا به معنی بدون رسیدن به مقصد و با اکراه است.

یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم

پیرمردی در آن ده زندگی می‌کرد که از قدیمی‌ها و بسیار مردم‌شناس بود.

نکته ادبی: «مردم‌شناس قدیم» اشاره به حکمتِ تجربی پیران دارد.

پسر را همی گفت کای شادبهر خرت را مبر بامدادان به شهر

پیرمرد به پسرش می‌گفت: ای کسی که نصیب و بهره‌ات شاد است، فردا صبح خرت را به شهر نبر.

نکته ادبی: «شادبهر» ترکیبی است برای خطاب قرار دادن فرزند.

که آن ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینمش بر جای تخت

چرا که آن پادشاهِ ناجوانمردِ بدعاقبت، که آرزو می‌کنم به جای تخت پادشاهی، تابوت او را ببینم...

نکته ادبی: دعای بدِ پیرمرد برای زوال حاکم ظالم.

کمر بسته دارد به فرمان دیو به گردون بر از دست جورش غریو

او کمر به خدمتِ شیطان بسته است و از دست ستم‌های او، فریاد مردم به آسمان بلند است.

نکته ادبی: «گردون» استعاره از آسمان است.

در این کشور آسایش و خرمی ندید و نبیند به چشم آدمی

در این کشور هیچ‌کس آسایش و خرمی ندید و نخواهد دید.

نکته ادبی: «چشم آدمی» کنایه از نگریستن و شاهد بودن است.

مگر این سیه نامهٔ بی صفا به دوزخ برد لعنت اندر قفا

مگر اینکه این انسانِ بدنامِ بی‌شرافت، با لعنت مردم راهی جهنم شود.

نکته ادبی: «سیه‌نامه» کنایه از کسی است که در کارنامه‌اش اعمال بد ثبت شده.

پسر گفت: راه درازست و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت

پسر گفت: راه بسیار دور و سخت است و پیاده نمی‌توانم بروم، ای پدر خوش‌اقبال.

نکته ادبی: «نیکبخت» خطاب محبت‌آمیز پسر به پدر.

طریقی بیندیش و رایی بزن که رای تو روشن تر از رای من

تو چاره‌ای بیندیش و راهی پیدا کن که هوش و تدبیر تو از من بیشتر است.

نکته ادبی: ارجاع به تجربه و دانایی پدر.

پدر گفت: اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی

پدر گفت: اگر نصیحت مرا بشنوی، باید سنگ بزرگی برداری.

نکته ادبی: «قوی» در اینجا به معنای بزرگ و سنگین است.

زدن بر خر نامور چند بار سر و دست و پهلوش کردن فگار

و چند بار به خر بزنی تا سر و دست و پهلوی آن مجروح شود.

نکته ادبی: «فگار» به معنای زخمی و مجروح است.

مگر کان فرومایهٔ زشت کیش به کارش نیاید خر لنگ ریش

شاید آن انسانِ پست و بدذات، دیگر خرِ لنگ و زخمی را نخواهد.

نکته ادبی: «زشت‌کیش» کسی که دارای عقاید و رفتار ناپسند است.

چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز او دست جبار ظالم ببست

همان‌طور که حضرت خضر کشتی را شکست تا از چنگ پادشاه ظالم نجاتش دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خضر در قرآن.

به سالی که در بحر کشتی گرفت بسی سالها نام زشتی گرفت

در سالی که کشتی در دریا گرفته شد، پادشاه آن را رها کرد و سال‌ها بدنامی برای خود خرید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ستمکار بدنامی ابدی می‌خرد.

تفو بر چنان ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند

تف بر چنین پادشاهی و دولتی که باعث شد تا قیامت بر او نفرین بماند.

نکته ادبی: «شنعت» به معنای زشتی و بدنامی است.

پسر چون شنید این حدیث از پدر سر از خط فرمان نبردش بدر

پسر وقتی این سخن را از پدر شنید، از دستور او سرپیچی نکرد.

نکته ادبی: «سر از خط فرمان نبرد» کنایه از اطاعت کردن است.

فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ خر از دست عاجز شد از پای لنگ

آن بیچاره خر را با سنگ زد و خر از شدت درد، لنگ شد.

نکته ادبی: توصیفِ ناگوارِ یک تصمیمِ عقلانی برای حفظ بقا.

پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که می بایدت پیش گیر

پدر گفت: حالا راه خودت را بگیر و برو.

نکته ادبی: «سر خویش گرفتن» کنایه از رفتن و به کار خود پرداختن.

پسر در پی کاروان اوفتاد ز دشنام چندان که دانست داد

پسر به دنبال کاروان راه افتاد و هر چه فحش می‌دانست به پادشاه داد.

نکته ادبی: توصیف خشمِ فروخفته‌ مردم.

وز این سو پدر روی در آستان که یارب به سجادهٔ راستان

و پدر رو به درگاه خدا کرد و گفت: ای خدا، به حقِ دعای راستان...

نکته ادبی: «سجاده راستان» کنایه از عبادتگاهِ بندگانِ صالح است.

که چندان امانم ده از روزگار کز این نحس ظالم برآید دمار

به من از روزگار مهلتی بده تا شاهد نابودی این پادشاهِ ظالم باشم.

نکته ادبی: «دمار از کسی برآمدن» کنایه از نابود شدن.

اگر من نبینم مر او را هلاک شب گور چشمم نخسبد به خاک

اگر نابودی او را نبینم، حتی در شبِ گور هم چشمانم آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ انزجار از ظالم.

اگر مار زاید زن باردار به از آدمی زادهٔ دیوسار

اگر زن بارداری مار بزاید، بهتر از آدم‌زاده‌ای است که خوی دیو دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن زشتیِ درونِ انسان ظالم.

زن از مرد موذی ببسیار به سگ از مردم مردم آزار به

زنِ موذی از مردِ موذی بهتر است و سگ از انسانِ مردم‌آزار بهتر است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ پستیِ حاکم ظالم.

مخنث که بیداد با خود کند ازان به که با دیگری بد کند

انسانِ ضعیف‌نفسی که به خودش ستم می‌کند، بهتر از کسی است که به دیگران بدی می‌کند.

نکته ادبی: «مخنث» در اینجا به معنای سست‌عنصر و بی‌غیرت است.

شه این جمله بشنید و چیزی نگفت ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت

پادشاه همه این حرف‌ها را شنید و چیزی نگفت، اسبش را بست و روی نمد زین خوابید.

نکته ادبی: «نمد زین» پوششی که بر اسب می‌انداختند.

همه شب به بیداری اختر شمرد ز سودا و اندیشه خوابش نبرد

تمام شب را بیدار بود و ستاره‌ها را می‌شمرد و از فکر و خیال خوابش نمی‌برد.

نکته ادبی: «اختر شمردن» کنایه از بی‌خوابی و انتظار کشیدن.

چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد

وقتی صدای مرغ سحر را شنید، پریشانی شب را فراموش کرد.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ زمان و پایانِ شب.

سواران همه شب همی تاختند سحرگه پی اسب بشناختند

سواران تمام شب می‌تاختند و سحرگاه جای پای اسب شاه را پیدا کردند.

نکته ادبی: وصولِ سپاه به پادشاه.

بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه پیاده دویدند یکسر سپاه

وقتی شاه را دیدند، همه سپاه پیاده شدند.

نکته ادبی: ادبِ سپاه در برابر پادشاه.

به خدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج لشکر، زمین

برای خدمت کردن سر بر زمین گذاشتند؛ زمین از کثرت لشکر مانند دریا موج می‌زد.

نکته ادبی: تشبیه کثرتِ سربازان به امواج دریا.

یکی گفتش از دوستان قدیم که شب حاجبش بود و روزش ندیم

یکی از دوستان قدیمی شاه به او گفت...

نکته ادبی: «حاجب» نگهبان و «ندیم» همنشین.

رعیت چه نزلت نهادند دوش؟ که ما را نه چشم آرمید و نه گوش

دیشب رعایا چه رفتاری با تو داشتند که ما آرام و قرار نداشتیم؟

نکته ادبی: سؤال از اتفاقاتِ شبِ گذشته.

شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث

پادشاه نتوانست بگوید که از رفتار زشتِ آن مرد چه کشید.

نکته ادبی: «خبثِ خبیث» کنایه از تندی و گزندگیِ کلامِ پیرمرد.

هم آهسته سر برد پیش سرش فرو گفت پنهان به گوش اندرش

آهسته سر پیرمرد را جلو آورد و پنهانی در گوشش گفت.

نکته ادبی: حرکتِ پادشاه برای رازداری.

کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش

کسی به من چیزی نگفت، اما دستِ خر (صاحب خر) از حد گذشت.

نکته ادبی: پادشاه در ظاهر خود را بی‌تفاوت نشان می‌دهد اما در باطن کینه دارد.

بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند

بزرگان نشستند و غذا خواستند و مجلس جشن برپا کردند.

نکته ادبی: «خوان» به معنی سفره و غذا است.

چو شور و طرب در نهاد آمدش ز دهقان دوشینه یاد آمدش

وقتی شور و نشاط در وجودش افتاد، یاد کشاورز دیشبی افتاد.

نکته ادبی: «دهقان» در اینجا به معنای کشاورز و روستایی است.

بفرمود و جستند و بستند سخت بخواری فگندند در پای تخت

دستور داد او را پیدا کردند و دست‌بسته به خواری پای تخت انداختند.

نکته ادبی: اقدام به انتقام‌جویی.

سیه دل برآهخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز

آن مردِ بدذات (شاه) شمشیر تیزش را بیرون کشید و بیچاره راه فراری نداشت.

نکته ادبی: «سیه‌دل» صفتی برای پادشاهِ ظالم.

سر ناامیدی برآورد و گفت نشاید شب گور در خانه خفت

پیرمرد از روی ناامیدی سر برداشت و گفت: شبِ گور جای خوابیدن نیست.

نکته ادبی: اشاره به نزدیک بودن مرگ و نترسیدن از آن.

نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روزگار

ای پادشاه، فقط من نبودم که تو را بدنام می‌دانستم، بلکه همه مردم تو را ظالم می‌دانند.

نکته ادبی: اعتراف به یک حقیقت جمعی.

چرا خشم بر من گرفتی و بس؟ منت پیش گفتم، همه خلق پس

چرا فقط بر من خشم گرفتی؟ حرفی که من زدم، حرفِ همه مردم است.

نکته ادبی: شجاعتِ فرد در برابرِ استبداد.

چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار

وقتی بیدادگری کردی، انتظار نداشته باش که از تو به نیکی یاد کنند.

نکته ادبی: پندِ نهایی شاعر: کارنامه اعمالِ حاکم، قضاوتِ تاریخ است.

ور ایدون که دشخوارت آمد سخن دگر هرچه دشخوارت آید مکن

اگر شنیدنِ سخن حق برایت دشوار است، پس کارهایی انجام نده که باعث شود حقیقت برایت تلخ و دشوار جلوه کند.

نکته ادبی: واژه «ایدون» در اینجا به معنای «اگر» یا «چنانچه» به کار رفته است.

تو را چاره از ظلم برگشتن است نه بیچاره بی گنه کشتن است

راهِ درستِ نجات برای تو این است که از ظلم دست بکشی، نه اینکه با کشتنِ بی‌گناهان، خود را بیچاره و گرفتار کنی.

مرا پنج روز دگر مانده گیر دو روز دگر عیش خوش رانده گیر

تصور کن که تنها پنج روز از عمر من باقی مانده است؛ حتی فرض کن که فقط دو روز از زندگی‌ام برای خوش‌گذرانی باقی است (اشاره به گذرا بودن عمر و بی‌ارزشیِ ظلم).

نماند ستمگار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار

ستمگر در این روزگار باقی نمی‌ماند و عمرش به پایان می‌رسد، اما لعنت و بدنامیِ همیشگی بر او باقی خواهد ماند.

تو را نیک پندست اگر بشنوی وگر نشنوی خود پشیمان شوی

این سخن، پندِ بسیار خوبی برای توست؛ اگر آن را بشنوی و به کار ببندی سعادتمند می‌شوی و اگر نشنوی، در نهایت خودت پشیمان خواهی شد.

بدان کی ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه؟

آیا می‌دانی چه پادشاهی نزد مردم ستایش می‌شود؟ آن پادشاهی که مردم در دربار و به صورت آشکار او را ستایش می‌کنند (نه از روی ترس، بلکه به خاطر عدالتش).

چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟

چه سودی دارد که در میانِ جمعیت (انجمن) تو را ستایش کنند، اما در پشتِ سر، پیرزنی در حالِ چرخ‌ریسی، تو را نفرین کند؟

همی گفت و شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیر قدر

زن با وجود اینکه شمشیر بالای سرش بود، این سخنان را می‌گفت و جانش را در برابر تیرِ سرنوشت و مرگ قرار داده بود (از مرگ نمی‌هراسید).

نبینی که چون کارد بر سر بود قلم را زبانش روان تر بود

آیا نمی‌بینی که وقتی تیغِ تیزِ شمشیر بر سرِ کسی است، زبانِ قلم و حقیقت‌گویی او روان‌تر و برنده‌تر می‌شود؟

شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فرو گفت فرخ سروش

پادشاه از مستی و غفلتِ قدرت به هوش آمد؛ گویی فرشته‌ای خجسته (سروش) در گوشِ جانِ او حقیقتی را نجوا کرد.

کز این پیر دست عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار

فرشته به او گفت که از آزار دادنِ این پیرزن دست بردار و بدان که کشتنِ یک نفر، معادلِ کشتنِ هزاران هزار نفر است (از نظر اهمیتِ جانِ انسان).

زمانی سرش در گریبان بماند پس آنگه به عفو آستین برفشاند

پادشاه لحظه‌ای در فکر فرو رفت، سپس به نشانه عفو و بخشش، آستینِ خود را تکاند (از گناه زن گذشت).

به دستان خود بند از او برگرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت

پادشاه با دستانِ خود بندها را از دستِ زن باز کرد، سرِ او را بوسید و در آغوشش گرفت.

بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی

پادشاه به او بزرگی و مقام بخشید و او را صاحبِ فرمان کرد؛ بدین ترتیب، نهالِ امید در وجودِ آن زن به ثمر نشست و نیکی پدیدار شد.

به گیتی حکایت شد این داستان رود نیکبخت از پی راستان

این داستان در جهان به ضرب‌المثل تبدیل شد؛ شخصِ نیک‌بخت کسی است که راهِ افرادِ راست‌کردار را دنبال می‌کند.

بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از جاهل عیب جوی

اخلاقِ خوب را از عاقلان بیاموز، نه آن‌قدر که به دنبالِ عیب‌جویی از افراد نادان باشی (تمرکز بر یادگیری از خردمندان).

ز دشمن شنو سیرت خود که دوست هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست

سیرت و شخصیتِ واقعیِ خودت را از زبانِ دشمن بشنو؛ چرا که دوست، هر کاری که انجام دهی در نظرش زیبا جلوه می‌کند (به دلیلِ علاقه، عیب‌هایت را نمی‌بیند).

وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بود سودمند

به بیمار قند دادن، زیان‌بار است؛ دارویِ تلخ برای او سودمندتر است (سخنِ حق اگرچه تلخ است، اما شفابخش است).

ترش روی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش

یک منتقدِ ترش‌رو و صریح‌اللهجه که عیب‌ها را می‌گوید، بهتر از دوستانی است که خوش‌طبع و شیرین‌زبان هستند (و فقط تملق می‌گویند).

از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست

از این بهتر کسی نمی‌تواند تو را نصیحت کند؛ اگر عاقل باشی، همین یک اشاره برای پند گرفتن کافی است.