بوستان - باب اول در عدل و تدبیر و رای

سعدی

در تغیر روزگار و انتقال مملکت

سعدی
شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل
جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز
گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت
همه تخت و ملکی پذیرد زوال بجز ملک فرمانده لایزال
چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می گفت در زیر لب
که در مصر چون من عزیزی نبود چو حاصل همین بود چیزی نبود
جهان گرد کردم نخوردم برش برفتم چو بیچارگان از سرش
پسندیده رایی که بخشید و خورد جهان از پی خویشتن گرد کرد
در این کوش تا با تو ماند مقیم که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم
کند خواجه بر بستر جان گداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز
در آن دم تو را می نماید به دست که دهشت زبانش ز گفتن ببست
که دستی به جود و کرم کن دراز دگر دست کوته کن از ظلم و آز
کنونت که دست است خاری بکن دگر کی برآری تو دست از کفن؟
بتابد بسی ماه و پروین و هور که سر بر نداری ز بالین گور

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با زبانی نصیحت‌آمیز و واقع‌گرایانه، گذرایی دنیا و ناپایداری قدرت و ثروت را در برابر تقدیر محتوم مرگ به تصویر می‌کشد. شاعر با یادآوری اینکه هیچ جایگاه دنیوی از گزند فنا در امان نیست، مخاطب را به درک حقیقت هستی و محدودیت فرصت‌های حیات دعوت می‌کند.

پیام اصلی اثر، دعوت به عمل صالح و نیکوکاری در زمان حیات است. شاعر با ایجاد تقابل میان حرص و ستم با جود و بخشش، راه رستگاری را در استفاده از فرصت کوتاه عمر و پیش‌فرستادنِ توشه‌ای برای آخرت می‌داند و هشدار می‌دهد که پس از مرگ، فرصت هرگونه تغییری از میان می‌رود.

معنای روان

شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل

شنیدم که مرگ در سرزمین مصر به سراغ حاکمی رفت و لشکر خود را برای درهم‌کوبیدنِ دورانِ زندگی او گسیل داشت.

نکته ادبی: میر به معنای حاکم و پادشاه است و سپه تاختن استعاره‌ای از هجوم بی‌امانِ مرگ بر زندگی انسان است.

جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز

طراوت و زیبایی از چهره‌اش رخت بربست و همانند خورشیدی که هنگام غروب به زردی می‌گراید، دیگر از روزگارِ او چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: رخ دل‌فروز استعاره از چهره‌ای است که با زیبایی‌اش دل را روشن می‌کرد. خورشید نماد حیات و روشنایی است.

گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت

خردمندان با ناامیدی و حسرت دریافتند که در دانش پزشکی، هیچ درمانی برای مرگ وجود ندارد.

نکته ادبی: گزیدن دست کنایه از حسرت خوردن و تأسف بسیار است. طب در اینجا به معنای دانشِ پزشکی قدیم است.

همه تخت و ملکی پذیرد زوال بجز ملک فرمانده لایزال

تمامِ قدرت‌ها، تخت‌ها و حکومت‌های دنیوی سرانجام رو به نابودی و زوال می‌روند؛ تنها پادشاهی خداوندِ بی‌همتاست که ابدی و جاودان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: لایزال صفتی برای خداوند به معنای کسی است که زوال‌ناپذیر و همیشگی است.

چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می گفت در زیر لب

هنگامی که لحظات پایانی عمرش فرا رسید، شنیدند که به آرامی با خود سخن می‌گفت.

نکته ادبی: روز عمر به شب رسیدن استعاره‌ای از نزدیک شدن به زمان مرگ و پایانِ فرصت‌هاست.

که در مصر چون من عزیزی نبود چو حاصل همین بود چیزی نبود

می‌گفت: در مصر کسی به اندازه من عزیز و قدرتمند نبود، اما اکنون که نتیجه و دستاورد نهایی این است، انگار هیچ چیزی نداشتم و همه هیچ بود.

نکته ادبی: عزیز در اینجا می‌تواند هم به معنای فرد گرامی و هم اشاره‌ای غیرمستقیم به لقب عزیز مصر (داستان یوسف) باشد که نماد قدرت است.

جهان گرد کردم نخوردم برش برفتم چو بیچارگان از سرش

تمام جهان را زیر پا گذاشتم و گشتم، اما از میوه‌های آن بهره‌ای نبردم و سرانجام همچون انسان‌های بیچاره و بی‌نوا از آن کوچ کردم.

نکته ادبی: بر خوردن کنایه از بهره‌مند شدن و لذت بردن از دستاوردهای دنیوی است.

پسندیده رایی که بخشید و خورد جهان از پی خویشتن گرد کرد

انسانِ هوشمند و با درایت کسی است که بخشش می‌کند و از دارایی‌اش بهره می‌برد و در واقع، توشه جهانِ باقی را برای خود فراهم می‌کند.

نکته ادبی: پسندیده رایی به معنای صاحبِ اندیشه درست و عاقبت‌اندیش است.

در این کوش تا با تو ماند مقیم که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم

در این دنیا تلاش کن تا کاری انجام دهی که برایت باقی بماند و همراه تو باشد، چرا که هر آنچه پس از مرگت در دنیا باقی می‌ماند، مایه حسرت و نگرانی است.

نکته ادبی: مقیم صفت برای عمل صالح است که در آخرت همراه انسان می‌ماند.

کند خواجه بر بستر جان گداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز

حاکم یا ثروتمند در بستر مرگ، که محل ذوب شدن و تمام شدنِ عمر است، دو دست خود را به دو شیوه متفاوت نشان می‌دهد (نمادین).

نکته ادبی: جان‌گداز استعاره‌ای برای لحظات مرگ است که وجود انسان در آن گداخته می‌شود.

در آن دم تو را می نماید به دست که دهشت زبانش ز گفتن ببست

در آن لحظه برای تو آشکار می‌شود، اگرچه ترس و هراسِ آن لحظه زبانش را از سخن گفتن بازداشته است.

نکته ادبی: دهشت به معنای ترس شدید و حیرت‌زدگی است که مانع از بیان حقیقت توسط محتضر می‌شود.

که دستی به جود و کرم کن دراز دگر دست کوته کن از ظلم و آز

او با همان زبانِ بی‌زبانی می‌گوید: یک دست خود را برای بخشش و مهربانی دراز کن و دست دیگر را از ستمگری و حرص و طمع کوتاه کن.

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از انجامِ عمل و اقدام کردن است.

کنونت که دست است خاری بکن دگر کی برآری تو دست از کفن؟

اکنون که زنده هستی و قدرت عمل داری، کار نیکی انجام بده؛ چه زمانی دیگر می‌توانی پس از مرگ دستت را از کفن بیرون بیاوری و کاری کنی؟

نکته ادبی: دست از کفن برآوردن کنایه از زنده شدن و بازگشتن به دنیا برای جبرانِ مافات است.

بتابد بسی ماه و پروین و هور که سر بر نداری ز بالین گور

ماه و ستارگان و خورشید بارها طلوع و غروب خواهند کرد، اما تو هرگز دیگر از بالینِ گور سر برنخواهی داشت.

نکته ادبی: پروین و هور نمادهای گذر زمان و گردش روزگار هستند که بر بی‌بازگشت بودن مرگ تأکید دارند.

آرایه‌های ادبی

استعاره روز عمرش به شب

تشبیه عمر انسان به روز و مرگ به شب برای نشان دادن پایانِ فرصت‌ها.

کنایه دست کوتاه و دراز

اشاره به دو نوع عمل؛ دست دراز برای بخشش و دست کوتاه برای پرهیز از ستم.

تضاد (طباق) روز و شب

تقابل میان روشناییِ حیات و تاریکیِ مرگ برای تأکید بر ناپایداری.

تشخیص (جان‌بخشی) سپه تاخت بر روزگارش اجل

نسبت دادن ویژگیِ فرماندهی و لشکرکشی به مفهوم انتزاعی مرگ.