بوستان - باب اول در عدل و تدبیر و رای

سعدی

حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست

سعدی
ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی
عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته
به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت
دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته
به شهری درآمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار
که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز بر پای درویش داشت
بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه
چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد
درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی
نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیبت آزرده دیدم دلی
ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگرد به آزار کس
ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب
سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شاه آستین برفشاند
پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد
زرش داد و گوهر به شکر قدوم بپرسیدش از گوهر و زاد بوم
بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت به قربت ز دیگر کسان بر گذشت
ملک با دل خویش در گفت و گو که دست وزارت سپارد بدو
ولیکن بتدریج تا انجمن به سستی نخندند بر رای من
به عقلش بباید نخست آزمود بقدر هنر پایگاهش فزود
برد بر دل از جور غم بارها که نا آزموده کند کارها
نظر کن چو سوفار داری به شست نه آنگه که پرتاب کردی ز دست
چو یوسف کسی در صلاح و تمیز به یک سال باید که گردد عزیز
به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی
زهر نوعی اخلاق او کشف کرد خردمند و پاکیزه دین بود مرد
نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس
به رای از بزرگان مهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش
چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست
در آورد ملکی به زیر قلم کز او بر وجودی نیامد الم
زبان همه حرف گیران ببست که حرفی بدش برنیامد ز دست
حسودی که یک جو خیانت ندید به کارش به تابه چو گندم تپید
ز روشن دلش ملک پرتو گرفت وزیر کهن را غم نو گرفت
ندید آن خردمند را رخنه ای که در وی تواند زدن طعنه ای
امین و بد اندیش طشتند و مور نشاید در او رخنه کردن بزور
ملک را دو خورشید طلعت غلام به سر بر، کمر بسته بودی مدام
دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری
دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش
سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست بطبعش هواخواه گشتند و دوست
در او هم اثر کرد میل بشر نه میلی چو کوتاه بینان به شر
از آسایش آنگه خبر داشتی که در روی ایشان نظر داشتی
چو خواهی که قدرت بماند بلند دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند
وگر خود نباشد غرض در میان حذر کن که دارد به هیبت زیان
وزیر اندر این شمه ای راه برد بخبث این حکایت بر شاه برد
که این را ندانم چه خوانند و کیست! نخواهد بسامان در این ملک زیست
سفر کردگان لاابالی زیند که پروردهٔ ملک و دولت نیند
شنیدم که با بندگانش سرست خیانت پسندست و شهوت پرست
نشاید چنین خیره روی تباه که بد نامی آرد در ایوان شاه
مگر نعمت شه فرامش کنم که بینم تباهی و خامش کنم
به پندار نتوان سخن گفت زود نگفتم تو را تا یقینم نبود
ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش رومی در آغوش داشت
من این گفتم اکنون ملک راست رای چنان کازمودم تو نیز آزمای
به ناخوب تر صورتی شرح داد که بد مرد را نیکروزی مباد
بداندیش بر خرده چون دست یافت درون بزرگان به آتش بتافت
به خرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت کهن سوختن
ملک را چنان گرم کرد این خبر که جوشش برآمد چو مرجل به سر
غضب دست در خون درویش داشت ولیکن سکون دست در پیش داشت
که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد، سردی بود
میازار پروردهٔ خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن
به نعمت نبایست پروردنش چو خواهی به بیداد خون خوردنش
از او تا هنرها یقینت نشد در ایوان شاهی قرینت نشد
کنون تا یقینت نگردد گناه به گفتار دشمن گزندش مخواه
ملک در دل این راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت
دل است، ای خردمند، زندان راز چو گفتی نیاید به زنجیر باز
نظر کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در راه هشیار مرد
که ناگه نظر زی یکی بنده کرد پری چهره بر زیر لب خنده کرد
دو کس را که با هم بود جان و هوش حکایت کنانند و ایشان خموش
چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر
ملک را گمان بدی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد
هم از حسن تدبیر و رای تمام باهستگی گفتش ای نیک نام
تو را من خردمند پنداشتم بر اسرار ملکت امین داشتم
گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند
چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست
که چون بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا داردم در حرم
برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت با خسرو کاردان
مرا چون بود دامن از جرم پاک نیاید ز خبث بداندیش باک
به خاطر درم هرگز این ظن نرفت ندانم که گفت اینچه بر من نرفت
شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت بگویند خصمان به روی اندرت
چنین گفت با من وزیر کهن تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن
بخندید و انگشت بر لب گرفت کز او هرچه آید نیاید شگفت
حسودی که بیند بجای خودم کجا بر زبان آورد جز بدم
من آن ساعت انگاشتم دشمنش که خسرو فروتر نشاند از منش
چو سلطان فضیلت نهد بر ویم ندانی که دشمن بود در پیم؟
مرا تا قیامت نگیرد بدوست چو بیند که در عز من ذل اوست
بر اینت بگویم حدیثی درست اگر گوش با بنده داری نخست
ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر، به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور
فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی
تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر؟
چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه؟
شنید این سخن بخت برگشته دیو بزاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است
مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک
وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت
ولیکن نیندیشم از خشم شاه دلاور بود در سخن، بی گناه
اگر محتسب گردد آن را غم است که سنگ ترازوی بارش کم است
چو حرفم برآمد درست از قلم مرا از همه حرف گیران چه غم؟
ملک در سخن گفتنش خیره ماند سر دست فرماندهی برفشاند
که مجرم به زرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری
ز خصمت همانا که نشنیده ام نه آخر به چشم خودت دیده ام؟
کز این زمره خلق در بارگاه نمی باشدت جز در اینان نگاه
بخندید مرد سخنگوی و گفت حق است این سخن، حق نشاید نهفت
در این نکته ای هست اگر بشنوی که حکمت روان باد و دولت قوی
نبینی که درویش بی دستگاه بحسرت کند در توانگر نگاه
مرا دستگاه جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت
ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب
مرا همچنین چهره گلپام بود بلورینم از خوبی اندام بود
در این غایتم رشت باید کفن که مویم چو پنبه است و دوکم بدن
مرا همچنین جعد شبرنگ بود قبا در بر از فربهی تنگ بود
دو رسته درم در دهن داشت جای چو دیواری از خشت سیمین بپای
کنونم نگه کن به وقت سخن بیفتاده یک یک چو سور کهن
در اینان بحسرت چرا ننگرم؟ که عمر تلف کرده یاد آورم
برفت از من آن روزهای عزیز بپایان رسد ناگه این روز نیز
چو دانشور این در معنی بسفت بگفت این کز این به محال است گفت
در ارکان دولت نگه کرد شاه کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه
کسی را نظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست
بعقل ار نه آهستگی کردمی به گفتار خصمش بیازردمی
بتندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ
ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی
نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و، بدگوی را گوش مال
به تدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش
به عدل و کرم سالها ملک راند برفت و نکونامی از وی بماند
چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین، گوی دولت برند
از آنان نبینم در این عهد کس وگر هست بوبکر سعدست و بس
بهشتی درختی تو، ای پادشاه که افگنده ای سایه یک ساله راه
طمع بود در بخت نیک اخترم که بال همای افگند بر سرم
خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی
خدایا برحمت نظر کرده ای که این سایه بر خلق گسترده ای
دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار
صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد
خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمل تهی حرامش بود تاج شاهنشهی
نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار
تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین
ندیدم چنین دیو زیر فلک کز او می گریزند چندین ملک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی

کسی از نواحی دریای عمان برخاست و به دربار آمد که سفرهای بسیار به خشکی و دریا انجام داده بود.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین‌های هموار است.

عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم

او فرهنگ و آداب اقوام مختلف مانند عرب، ترک، تاجیک و رومی را دیده و از هر کدام دانش و حکمتی در جان پاک خود اندوخته بود.

نکته ادبی: جنس در اینجا به معنی نوع، گروه یا قوم است.

جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته

او دنیا دیده و دانشمند بود و از راه سفر و معاشرت با بزرگان، تجربه کسب کرده بود.

نکته ادبی: صحبت به معنی معاشرت و هم‌نشینی است.

به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت

از نظر بدنی نیرومند بود، همچون درختی تنومند، اما از نظر وضع ظاهری، بسیار فقیر و بی‌برگ‌وبار به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: بی‌برگ کنایه از فقر و نداشتن مال دنیاست.

دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته

لباسی پر از وصله و کهنه پوشیده بود که در میان آن لباس‌ها، گویی روح او از سختی و رنج در حال سوختن بود.

نکته ادبی: حراق در اینجا به معنی سوختن و شدت رنج است.

به شهری درآمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار

آن مرد به شهری در کنار دریا وارد شد که حاکم آنجا، پادشاهی بزرگ و قدرتمند بود.

نکته ادبی: ناحیت به معنی سرزمین و منطقه است.

که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز بر پای درویش داشت

پادشاهی که طبعی نیکو داشت و همواره در فکر آبادانی و خوش‌نامی بود و در برابر درویشان و اهل معرفت تواضع می‌کرد.

نکته ادبی: سر عجز بر پای درویش داشتن، کنایه از فروتنی در برابر اهل حق است.

بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه

خدمتگزاران پادشاه، او را به حمام بردند تا غبار و آلودگی‌های راه را از سر و تنش بشویند.

نکته ادبی: گرد راه کنایه از خستگی و آلودگیِ ناشی از سفر طولانی است.

چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد

هنگامی که در برابر پادشاه قرار گرفت، با ادب و احترام، دست‌هایش را بر سینه گذاشت و به نیایش پرداخت.

نکته ادبی: بر نهادن دست بر سینه، نشانه ادب و بندگی است.

درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی

وارد ایوان پادشاه شد و در دعا گفت: امیدوارم که بختت جوان و دولتت همیشگی باشد.

نکته ادبی: رهی در اینجا به معنای راهرو و پایدار است.

نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیبت آزرده دیدم دلی

گفت: در این سرزمین هیچ شهری را ندیدم که در آن از ستم و آسیب، دلی آزرده نباشد (همه جا عدالت برقرار است).

نکته ادبی: منزل در اینجا به معنای شهر یا آبادی است.

ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگرد به آزار کس

برای پادشاه همین بس که زینت و پیرایه‌اش این است که راضی نمی‌شود به کسی ستم شود.

نکته ادبی: پیرایه به معنی زیور و آرایش است.

ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب

هیچ‌کس را ندیدم که از مستی سرکش باشد، مگر خرابات که آن هم خرابه است (کنایه از اینکه در این شهر، جز خرابات، همه جا نظم و آرامش حکمفرماست).

نکته ادبی: سرگران بودن کنایه از کبر و غرور ناشی از مستی است.

سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شاه آستین برفشاند

سخن گفت و با کلامش چنان مرواریدی بر زمین ریخت که پادشاه از شدت وجد و تحسین، آستینش را به نشانه تشویق و تعجب تکان داد.

نکته ادبی: آستین بر افشاندن در قدیم نشانه شادی و تحسین بوده است.

پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد

سخن‌گویی آن مرد مورد پسند پادشاه قرار گرفت، او را نزد خود خواند و مورد احترام قرار داد.

نکته ادبی: اکرام به معنی بزرگداشت و احترام است.

زرش داد و گوهر به شکر قدوم بپرسیدش از گوهر و زاد بوم

به خاطر قدومش به او زر و گوهر بخشید و از اصل و نسب و زادگاهش پرسید.

نکته ادبی: زاد و بوم به معنی وطن و سرزمین اصلی است.

بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت به قربت ز دیگر کسان بر گذشت

آنچه را که پادشاه پرسیده بود، صادقانه پاسخ داد و به واسطه این صداقت و نزدیکی، از دیگران برتری یافت.

نکته ادبی: قربت به معنی نزدیکی و مقام است.

ملک با دل خویش در گفت و گو که دست وزارت سپارد بدو

پادشاه در دل خود با خویش اندیشید که وزارت را به او بسپارد.

نکته ادبی: دست وزارت سپردن کنایه از واگذاری مسئولیت امور است.

ولیکن بتدریج تا انجمن به سستی نخندند بر رای من

اما با خود گفت: باید این کار را به تدریج انجام دهم تا اطرافیان به سستیِ تصمیم من نخندند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای حاضران در مجلس و اطرافیان شاه است.

به عقلش بباید نخست آزمود بقدر هنر پایگاهش فزود

ابتدا باید او را با عقلش بیازمایم و بر اساس میزان هنر و توانایی‌اش به او مقام دهم.

نکته ادبی: پایگاه به معنی رتبه و جایگاه است.

برد بر دل از جور غم بارها که نا آزموده کند کارها

پادشاه بارها از عجله در کارها رنج برده بود، چرا که کارهای بدون آزمایش، سرانجام بدی دارند.

نکته ادبی: ناآزموده به معنی کسی است که هنوز محک نخورده است.

نظر کن چو سوفار داری به شست نه آنگه که پرتاب کردی ز دست

باید زمانی که تیر را در کمان نهاده‌ای (سوفار) دقت کنی، نه وقتی که تیر را رها کرده‌ای (چون دیگر قابل تغییر نیست).

نکته ادبی: سوفار شکاف انتهای تیر است که در زه کمان قرار می‌گیرد.

چو یوسف کسی در صلاح و تمیز به یک سال باید که گردد عزیز

کسی مانند یوسف، در پاکی و درایت، بعد از یک سال آزمون باید عزیز (وزیر) شود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف پیامبر که پس از آزمون‌ها عزیز مصر شد.

به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی

تا زمان زیادی نگذرد و کسی را به خوبی نشناسی، شایسته نیست که به عمق وجودش دست یابی (او را به مقام بالا برسانی).

نکته ادبی: غور به معنی عمق و باطن است.

زهر نوعی اخلاق او کشف کرد خردمند و پاکیزه دین بود مرد

پادشاه اخلاق او را در شرایط مختلف آزمود و دید که آن مرد، خردمند و دارای دینی پاک است.

نکته ادبی: کشف کرد به معنی آشکار شدن و دانستن است.

نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس

او را خوش‌رفتار، باهوش، سخن‌سنج و کسی که قدر مردم را می‌شناسد، یافت.

نکته ادبی: روشن قیاس به معنای کسی است که قضاوت صحیح و روشن دارد.

به رای از بزرگان مهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش

در رای و نظر، او را از همه بزرگان بالاتر دید و او را در مقام نخست‌وزیری خود نشاند.

نکته ادبی: دستور در ادبیات کهن به معنای وزیر است.

چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست

چنان با حکمت و معرفت کار را مدیریت کرد که امر و نهی او در همه جا نفوذ کرد.

نکته ادبی: کار بستن به معنی به کار گرفتن و مدیریت کردن است.

در آورد ملکی به زیر قلم کز او بر وجودی نیامد الم

کشور را چنان با تدبیر اداره کرد که هیچ‌کس از او آزاری ندید.

نکته ادبی: زیر قلم آوردن کنایه از تسلط بر امور اداری و سیاسی است.

زبان همه حرف گیران ببست که حرفی بدش برنیامد ز دست

زبان همه عیب‌جویان را بست، چرا که هیچ خطایی از دست او سر نمی‌زد.

نکته ادبی: حرف‌گیر به معنی عیب‌جو و کسی که به دنبال خطا است.

حسودی که یک جو خیانت ندید به کارش به تابه چو گندم تپید

حسودی که حتی ذره‌ای خیانت از او ندیده بود، از شدت حسادت مانند گندم در تابه داغ به خود می‌پیچید.

نکته ادبی: یک جو کنایه از مقدار بسیار ناچیز است.

ز روشن دلش ملک پرتو گرفت وزیر کهن را غم نو گرفت

پادشاه از دلِ روشن و صادق وزیر جدید، نیرو و روشنایی گرفت و وزیر قدیمی دچار غم و اندوه جدیدی شد.

نکته ادبی: غم نو کنایه از حسادت ناشی از جایگزین شدن است.

ندید آن خردمند را رخنه ای که در وی تواند زدن طعنه ای

آن حسود در وجود آن مرد خردمند هیچ ضعفی ندید که بتواند به او طعنه بزند.

نکته ادبی: رخنه به معنی شکاف و ضعف است.

امین و بد اندیش طشتند و مور نشاید در او رخنه کردن بزور

امین و خائن (بداندیش) مانند طشت و مور هستند (کنایه از اینکه بداندیش نمی‌تواند در او نفوذ کند)، و نمی‌توان با زور به او آسیب زد.

نکته ادبی: تمثیل طشت و مور برای ناتوانی در نفوذ به کسی که از استقامت برخوردار است.

ملک را دو خورشید طلعت غلام به سر بر، کمر بسته بودی مدام

پادشاه دو غلام زیبا و درخشان داشت که همیشه کمر به خدمت او بسته بودند.

نکته ادبی: خورشید طلعت به معنی دارای چهره‌ای درخشان و زیبا است.

دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری

دو پیکر پاکیزه که مانند حوریان و پریان بودند و مانند خورشید و ماه از یکدیگر متمایز و زیبا بودند.

نکته ادبی: حور و پری نماد زیبایی مطلق هستند.

دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش

دو چهره‌ای که انگار یکی بیش نبودند، گویی در آینه، خود را تکرار کرده بودند.

نکته ادبی: همتای خویش به معنی شبیه به خود است.

سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن

سخن‌های آن دانای شیرین‌سخن، در دلِ آن دو زیبا تأثیر گذاشت.

نکته ادبی: شمشاد بن کنایه از قامتِ کشیده و زیبای آن دو غلام است.

چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست بطبعش هواخواه گشتند و دوست

وقتی آن دو غلام دیدند که اوصاف و اخلاق وزیر نیکوست، طبعاً به او علاقه‌مند و دوست شدند.

نکته ادبی: هواخواه به معنی دوستدار و علاقه‌مند است.

در او هم اثر کرد میل بشر نه میلی چو کوتاه بینان به شر

در وجود وزیر نیز میلِ بشری پدید آمد، نه میلی که کوتاه‌بینان به شر و گناه دارند (اشاره به کشش انسانی به زیبایی).

نکته ادبی: میل بشر به غرایز طبیعی و انسانی اشاره دارد.

از آسایش آنگه خبر داشتی که در روی ایشان نظر داشتی

او زمانی که به چهره ایشان نگاه می‌کرد، احساس آرامش و خوشی می‌کرد.

نکته ادبی: روی به معنی چهره است.

چو خواهی که قدرت بماند بلند دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند

ای خواجه (انسان خردمند)، اگر می‌خواهی جایگاه و قدرتت بلند بماند، دل به زیبایی‌های ظاهری (ساده‌رویان) نبند.

نکته ادبی: ساده‌رویان کنایه از زیبارویان است.

وگر خود نباشد غرض در میان حذر کن که دارد به هیبت زیان

و حتی اگر قصد بدی هم نداشته باشی، از این کار حذر کن، زیرا این دلبستگی از نظر هیبت و آبرو زیان‌بار است.

نکته ادبی: حذر به معنی دوری کردن است.

وزیر اندر این شمه ای راه برد بخبث این حکایت بر شاه برد

وزیر حسود به این موضوع پی برد و با خباثت، این داستان را به گوش پادشاه رساند.

نکته ادبی: شمه به معنی مقدار کم یا گوشه‌ای از یک ماجراست.

که این را ندانم چه خوانند و کیست! نخواهد بسامان در این ملک زیست

گفت: نمی‌دانم این مرد کیست و چیست! او نمی‌تواند با آرامش در این مملکت زندگی کند.

نکته ادبی: بسامان به معنی با آرامش و نظم است.

سفر کردگان لاابالی زیند که پروردهٔ ملک و دولت نیند

مسافران معمولاً بی‌قید و بند هستند و پرورده‌ی این ملک و دولت نیستند (وفادار نیستند).

نکته ادبی: لاابالی به معنی بی‌پروا و بی‌قید است.

شنیدم که با بندگانش سرست خیانت پسندست و شهوت پرست

شنیده‌ام که او با غلامان شما سر و سرّی (رابطه پنهانی) دارد و خیانت‌کار و شهوت‌پرست است.

نکته ادبی: سر داشتن کنایه از رابطه داشتن است.

نشاید چنین خیره روی تباه که بد نامی آرد در ایوان شاه

شایسته نیست چنین فرد بی‌شرمی که بدنامی به بار می‌آورد، در ایوان شاه باشد.

نکته ادبی: خیره روی به معنی بی‌شرم و بی‌حیا است.

مگر نعمت شه فرامش کنم که بینم تباهی و خامش کنم

اگر نعمت شاه را فراموش کنم، سزاوار است که این تباهی را ببینم و سکوت کنم.

نکته ادبی: خاموش کردن کنایه از سکوت کردن است.

به پندار نتوان سخن گفت زود نگفتم تو را تا یقینم نبود

به صرف گمان نمی‌توان زود سخن گفت، من تا یقین نداشتم به تو چیزی نگفتم.

نکته ادبی: پندار به معنی گمان و تصور است.

ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش رومی در آغوش داشت

یکی از نزدیکانِ شاه که مورد لطف و اعتماد او بود، گرفتارِ تهمتِ دشمنان شد.

نکته ادبی: آغوش رومی کنایه از نزدیکی و تقرب به پادشاه است.

من این گفتم اکنون ملک راست رای چنان کازمودم تو نیز آزمای

من این سخن را به شما گفتم، اکنون پادشاه که صاحبِ تدبیر است، باید خود نیز تحقیق کند و حقیقت را بیازماید.

نکته ادبی: راست‌رای به معنای کسی است که اندیشه‌ای درست و صحیح دارد.

به ناخوب تر صورتی شرح داد که بد مرد را نیکروزی مباد

سخن‌چین، ماجرا را به بدترین شکلِ ممکن برای شاه تعریف کرد تا آن فردِ مورد نظر، نزد شاه منفور شود.

نکته ادبی: ناخوب‌تَر صورتی یعنی در بدترین حالت و شکلِ روایت.

بداندیش بر خرده چون دست یافت درون بزرگان به آتش بتافت

بداندیش و حسود، وقتی بهانه‌ای کوچک به دست آورد، آتشِ خشم را در دلِ بزرگان شعله‌ور کرد.

نکته ادبی: خرده در اینجا به معنای ایراد و بهانه کوچک است.

به خرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت کهن سوختن

با همان بهانه و ایرادِ کوچک، می‌توان آتشِ فتنه را برافروخت و سپس درختِ کهن (رابطه قدیمی) را سوزاند و نابود کرد.

نکته ادبی: تشبیه فتنه به آتش و رابطه به درخت کهن.

ملک را چنان گرم کرد این خبر که جوشش برآمد چو مرجل به سر

این خبر به قدری شاه را خشمگین کرد که خشم در وجودش مانندِ آبی که در دیگ می‌جوشد، به غلیان درآمد.

نکته ادبی: مرجل به معنای دیگ مسی است و استعاره از فوران خشم.

غضب دست در خون درویش داشت ولیکن سکون دست در پیش داشت

شاه خشمگین بود و قصدِ تنبیه داشت، اما خرد و بردباری‌اش او را از اقدامِ شتاب‌زده باز می‌داشت.

نکته ادبی: سکون در اینجا به معنای وقار و آرامشِ عاقلانه است.

که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد، سردی بود

کشتنِ کسی که خود پرورش داده‌ای، جوانمردانه نیست و ستم کردن در حالی که باید دادگری کرد، نشانه‌ی سردیِ طبع و بی‌خردی است.

نکته ادبی: پرورده کشتن به معنای نابود کردنِ دست‌پرورده است.

میازار پروردهٔ خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن

کسی را که خود پرورش داده‌ای، آزار مده؛ وقتی او مانندِ تیرِ تو در کمان است، او را به تیرِ خود هدف قرار مده.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دست‌پرورده در خدمتِ توست، پس به او آسیب نزن.

به نعمت نبایست پروردنش چو خواهی به بیداد خون خوردنش

اگر قرار بود در نهایت با بیداد او را بکشی، پس چرا از ابتدا او را با نعمت و مهربانی پرورش دادی؟

نکته ادبی: تناقض میان پرورش دادن و کشتن را نقد می‌کند.

از او تا هنرها یقینت نشد در ایوان شاهی قرینت نشد

تا زمانی که به هنرهای او یقین پیدا نکردی، او را در دربارِ شاهی نزدِ خود راه مده.

نکته ادبی: قرین به معنای همنشین و همراه است.

کنون تا یقینت نگردد گناه به گفتار دشمن گزندش مخواه

اکنون تا زمانی که گناهش برایت ثابت نشده، به خاطرِ سخنِ دشمنان، به او آسیب نرسان.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

ملک در دل این راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت

پادشاه این راز و گمانِ بد را در دل پنهان داشت و به پندِ حکیمان توجهی نکرد.

نکته ادبی: نیوشیدن واژه‌ای کهن به معنای شنیدن است.

دل است، ای خردمند، زندان راز چو گفتی نیاید به زنجیر باز

ای خردمند! دلِ انسان زندانِ اسرار است؛ وقتی رازی را به زبان آوردی، دیگر نمی‌توانی آن را پنهان کنی.

نکته ادبی: تشبیه دل به زندان برای تأکید بر حفظِ راز.

نظر کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در راه هشیار مرد

شاه پنهانی مراقبِ رفتارِ آن مرد بود و در این جست‌وجو، نقصی در رفتارِ او مشاهده کرد.

نکته ادبی: خلل به معنای شکاف و نقص است.

که ناگه نظر زی یکی بنده کرد پری چهره بر زیر لب خنده کرد

ناگهان شاه نگاهش به یکی از خدمتکاران افتاد که زنی زیبا بود و آن مرد در حال لبخند زدن به او بود.

نکته ادبی: پری‌چهره استعاره از زنی بسیار زیباست.

دو کس را که با هم بود جان و هوش حکایت کنانند و ایشان خموش

دو نفر که با هم صمیمی هستند، حتی بدونِ سخن گفتن و با نگاه، با یکدیگر گفتگو می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به ارتباطِ غیرکلامی میان دو عاشق یا دوست.

چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر

وقتی چشمت را به دیدارِ کسی عادت دهی، مانندِ فردِ تشنه (مستسقی) می‌شوی که هر چه از دجله بنوشد، سیراب نمی‌شود.

نکته ادبی: مستسقی به معنای کسی است که بیماری استسقا دارد و عطشش هرگز فرو نمی‌نشیند.

ملک را گمان بدی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد

گمانِ بدِ پادشاه به یقین تبدیل شد و از روی بدگمانی، خشمگین شد.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای خیال‌پردازی و بدگمانی است.

هم از حسن تدبیر و رای تمام باهستگی گفتش ای نیک نام

اما شاه با تدبیر و هوشمندی، با آرامش رو به او کرد و گفت ای خوش‌نام.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

تو را من خردمند پنداشتم بر اسرار ملکت امین داشتم

من تو را خردمند می‌دانستم و رازهای مملکت را به دستِ تو سپرده بودم.

نکته ادبی: امین به معنای مورد اعتماد است.

گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند

خیال می‌کردم تو زیرک و هوشمندی، اما نمی‌دانستم که نادان و ناپسند هستی.

نکته ادبی: خیره به معنای سرگشته و نادان است.

چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست

چنین جایگاهِ والایی شایسته‌ی تو نیست؛ این اشتباهِ من بود که تو را بالا آوردم، نه خطای تو.

نکته ادبی: تواضعِ آمیخته به سرزنشِ خود.

که چون بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا داردم در حرم

وقتی فردِ پست‌ذاتی را پرورش دهم، طبیعتاً او در حریمِ من خیانت می‌کند.

نکته ادبی: بدگهر به معنای کسی است که ذاتِ ناپاکی دارد.

برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت با خسرو کاردان

آن مردِ دانا سرش را بلند کرد و با پادشاهِ کاردان سخن گفت.

نکته ادبی: خسرو لقبی برای پادشاه است.

مرا چون بود دامن از جرم پاک نیاید ز خبث بداندیش باک

از آنجا که دامنِ من از گناه پاک است، از شرارتِ بداندیشان نمی‌ترسم.

نکته ادبی: دامن پاک کنایه از بی‌گناهی است.

به خاطر درم هرگز این ظن نرفت ندانم که گفت اینچه بر من نرفت

حتی به ذهنم هم خطور نکرد که چنین گناهی کنم، نمی‌دانم چه کسی این دروغ را درباره‌ی من گفت.

نکته ادبی: به خاطر درم یعنی به ذهن و اندیشه‌ام خطور کرد.

شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت بگویند خصمان به روی اندرت

شاه گفت: آنچه من درباره‌ی تو گفتم، همان حرف‌هایی است که دشمنانت در حضورِ من علیه تو زده‌اند.

نکته ادبی: خصمان به معنای دشمنان و رقیبان است.

چنین گفت با من وزیر کهن تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن

وزیرِ کهنه‌کار این‌ها را به من گفت؛ تو نیز هر چه می‌دانی بگو و انجام بده.

نکته ادبی: اشاره به منشأ خبر که وزیر بوده است.

بخندید و انگشت بر لب گرفت کز او هرچه آید نیاید شگفت

آن مرد خندید و انگشت بر لب نهاد، چرا که از بدخواهیِ دشمنش تعجبی نداشت.

نکته ادبی: انگشت بر لب نهادن کنایه از سکوت یا حیرت است.

حسودی که بیند بجای خودم کجا بر زبان آورد جز بدم

حسودی که جایگاهِ مرا می‌بیند، چگونه ممکن است جز بدگویی از من چیزی بر زبان آورد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ بدیهیاتِ حسادت.

من آن ساعت انگاشتم دشمنش که خسرو فروتر نشاند از منش

من همان لحظه‌ای دشمنیِ او را دانستم که شاه او را در جایگاهی پایین‌تر از من نشاند.

نکته ادبی: اشاره به رقابتِ میان دو کارگزار.

چو سلطان فضیلت نهد بر ویم ندانی که دشمن بود در پیم؟

وقتی سلطان به من برتری می‌دهد، نمی‌دانی که او دشمنِ من شده است؟

نکته ادبی: اشاره به عداوتِ ناشی از حسادتِ شغلی.

مرا تا قیامت نگیرد بدوست چو بیند که در عز من ذل اوست

او تا قیامت با من دوست نخواهد شد، چون می‌بیند که عزتِ من باعثِ ذلتِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ منافع.

بر اینت بگویم حدیثی درست اگر گوش با بنده داری نخست

اگر گوشِ شنوا داری، حکایتی درست برایت تعریف کنم.

نکته ادبی: دعوت به شنیدنِ یک تمثیل.

ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب

در کتابی خوانده بودم که شخصی ابلیس را در خواب دید.

نکته ادبی: آغازِ یک تمثیل حکایتی.

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور

او بسیار بلندقامت مانند صنوبر بود و چهره‌اش مانندِ حوریان و خورشید، پرنور و زیبا بود.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ خیره‌کننده‌ی ابلیس در خواب.

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی

آن شخص جلو رفت و گفت: عجب، تویی؟ فرشته هم به این زیبایی نیست.

نکته ادبی: شگفتی از زیباییِ ظاهری.

تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر؟

تو که چنین چهره‌ی زیبایی مانندِ ماه داری، چرا در تمامِ جهان به زشتی معروف شدی؟

نکته ادبی: سمر به معنای داستان و شهرتِ عام است.

چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه؟

چرا نقاش در قصرِ شاه، تو را چنین زشت و بدمنظر ترسیم کرده است؟

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و غمگین است.

شنید این سخن بخت برگشته دیو بزاری برآورد بانگ و غریو

دیو که بخت‌برگشته بود، با شنیدنِ این حرف به گریه و فریاد افتاد.

نکته ادبی: نشان دادنِ مظلومیتِ شیطان در روایت.

که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است

گفت: ای نیک‌بخت، این شکلِ واقعیِ من نیست؛ بلکه نقاشِ دشمنِ من است که این‌گونه مرا تصویر کرده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه چگونه دشمنان حقیقتِ یک نفر را تحریف می‌کنند.

مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک

نامِ من نیز نیک است، اما دشمن، بدیِ مرا به دروغ می‌گوید.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ذات با روایتِ دشمن.

وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت

وزیری که آبروی مرا برد، باید از مکرش فرار کرد.

نکته ادبی: کنایه به وزیر به عنوانِ مسببِ تهمت.

ولیکن نیندیشم از خشم شاه دلاور بود در سخن، بی گناه

از خشمِ شاه نمی‌ترسم، چون در سخنم دلیرم و گناهی ندارم.

نکته ادبی: تأکید بر جسارتِ بی‌گناه.

اگر محتسب گردد آن را غم است که سنگ ترازوی بارش کم است

فقط کسی که در سنگِ ترازوی بارش (اعتبارش) کم است، از محتسب و بازرسی می‌ترسد.

نکته ادبی: سنگِ ترازو کنایه از سنجشِ کردار است.

چو حرفم برآمد درست از قلم مرا از همه حرف گیران چه غم؟

وقتی حرفِ من از روی حقیقت و درستی بیان می‌شود، دیگر از عیب‌جویان نمی‌ترسم.

نکته ادبی: حرف‌گیر به معنای عیب‌جو و کسی است که دنبالِ بهانه است.

ملک در سخن گفتنش خیره ماند سر دست فرماندهی برفشاند

شاه از تواناییِ سخن گفتنِ او خیره ماند و دستِ خود را به نشانه‌ی تحسین و شگفتی تکان داد.

نکته ادبی: توصیفِ تسلطِ متهم بر کلام.

که مجرم به زرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری

شاه گفت: گناهکار با زبان‌آوری و حیله، از جرمی که مرتکب شده مبرا نمی‌شود.

نکته ادبی: زرق به معنای فریب و دورویی است.

ز خصمت همانا که نشنیده ام نه آخر به چشم خودت دیده ام؟

من این‌ها را از زبانِ دشمنت نشنیده‌ام؛ مگر خودم با چشمانِ خودم تو را ندیدم؟

نکته ادبی: تأکید بر مشاهده‌ی مستقیمِ پادشاه به عنوانِ حجت.

کز این زمره خلق در بارگاه نمی باشدت جز در اینان نگاه

از میان تمام افرادی که در این دربار حضور دارند، گویا نگاه تو تنها به همین چند نفر خیره مانده است.

نکته ادبی: بارگاه: استعاره از دربار و حریم پادشاهی.

بخندید مرد سخنگوی و گفت حق است این سخن، حق نشاید نهفت

آن مرد سخنور خندید و گفت: این سخنی که گفتی حق و درست است و حقیقت را نباید پنهان کرد.

نکته ادبی: حق نشاید نهفت: نوعی تأکید بر اخلاقِ راست‌گویی و شجاعت در بیان حقیقت.

در این نکته ای هست اگر بشنوی که حکمت روان باد و دولت قوی

اگر با دقت گوش کنی، در این سخن نکته‌ای نهفته است که باعث پویایی حکمت و استواری دولت و کشور می‌شود.

نکته ادبی: حکمت روان باد: کنایه از ترویج دانش و خردمندی.

نبینی که درویش بی دستگاه بحسرت کند در توانگر نگاه

آیا نمی‌بینی که شخص درویش و تهی‌دست، چگونه با حسرت و آرزومندی به فرد توانگر نگاه می‌کند؟

نکته ادبی: بی‌دستگاه: کنایه از فقر و نداشتن ابزار قدرت یا ثروت.

مرا دستگاه جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت

دوران جوانی و توانایی من نیز سپری شد و آن روزگار را به بازی و سرگرمی گذراندم.

نکته ادبی: دستگاه جوانی: قدرت و قوای جسمانی ایام جوانی.

ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب

من نمی‌توانم از تماشای این زیبارویان چشم بپوشم، چرا که آن‌ها گنجینه‌دارانِ زیبایی و جلوه‌گری هستند.

نکته ادبی: سرمایه داران حسن: استعاره از بهره‌مندی از زیبایی ظاهری.

مرا همچنین چهره گلپام بود بلورینم از خوبی اندام بود

من هم در روزگار جوانی چهره‌ای درخشان مانند گل داشتم و اندامم از زیبایی و تناسب، همچون بلور شفاف بود.

نکته ادبی: گلپام: کنایه از چهره‌ای با طراوت و سرخ و سفید.

در این غایتم رشت باید کفن که مویم چو پنبه است و دوکم بدن

اکنون در این سن و سال، وقت آن است که کفن بپوشم؛ زیرا موهایم همچون پنبه سپید گشته و بدنم بسیار لاغر و نحیف شده است.

نکته ادبی: دوکم: به معنای لاغر و باریک همچون دوک نخ‌ریسی.

مرا همچنین جعد شبرنگ بود قبا در بر از فربهی تنگ بود

من هم در گذشته موهایی سیاه و درخشان داشتم و به خاطر چاقی و پر بودن بدن، قبایم در تنم تنگ می‌شد.

نکته ادبی: جعد شبرنگ: گیسوی سیاه و تیره.

دو رسته درم در دهن داشت جای چو دیواری از خشت سیمین بپای

در دهانم دو ردیف دندان‌های سفید و مرتب داشتم که مانند دیواری از خشت‌های نقره‌ای در جای خود قرار داشتند.

نکته ادبی: خشت سیمین: تشبیه دندان‌ها به خشت‌های نقره‌ای به دلیل سپیدی و نظم.

کنونم نگه کن به وقت سخن بیفتاده یک یک چو سور کهن

اکنون مرا ببین که هنگام سخن گفتن، دندان‌هایم یکی‌یکی مانند آجر‌های خرابه‌ی قدیمی می‌ریزند.

نکته ادبی: سور کهن: اشاره به دیوارهای قدیمی و فرسوده که خشت‌هایشان سست شده است.

در اینان بحسرت چرا ننگرم؟ که عمر تلف کرده یاد آورم

چرا با حسرت به این جوانان نگاه نکنم؟ چون با دیدن آن‌ها، عمر تلف‌شده‌ی خودم را به یاد می‌آورم.

نکته ادبی: حسرت: بیانگر اندوه ناشی از فقدان ایام جوانی.

برفت از من آن روزهای عزیز بپایان رسد ناگه این روز نیز

آن روزهای عزیز جوانی از دست رفت و این روزهای باقی‌مانده نیز ناگهان به پایان خواهد رسید.

نکته ادبی: روزهای عزیز: اشاره به ایام پرشور جوانی.

چو دانشور این در معنی بسفت بگفت این کز این به محال است گفت

وقتی آن دانشمند این سخنان پرمعنا را بیان کرد، پادشاه گفت که گفتن سخنی بهتر از این، غیرممکن است.

نکته ادبی: سفتن (سوراخ کردن): کنایه از سخن گفتن عمیق و حکیمانه.

در ارکان دولت نگه کرد شاه کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه

پادشاه به ارکان حکومت و درباریان نگاه کرد و گفت از این سخنان با معنا و زیبا، چیزی بهتر نمی‌توان یافت.

نکته ادبی: ارکان دولت: کارگزاران و بزرگان حکومت.

کسی را نظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست

نگاه کردن به زیبارویان برای کسی جایز است که بداند چگونه با تماشای این زیبایی، به عظمت خالق پی ببرد و عذر بندگی بخواهد.

نکته ادبی: شاهد: در ادبیات کلاسیک به معنای محبوب و زیبارو.

بعقل ار نه آهستگی کردمی به گفتار خصمش بیازردمی

اگر با خرد و آرامش رفتار نمی‌کردم، احتمال داشت که با گفتارِ تندِ آن دشمن، رنجیده خاطر شوم.

نکته ادبی: آهستگی: به معنای بردباری و متانت.

بتندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ

کسی که از روی تندی و شتاب، بلافاصله دست به شمشیر می‌برد، سرانجام از پشیمانی، پشت دست خود را به دندان می‌گزد.

نکته ادبی: پشت دست به دندان گزیدن: کنایه از پشیمانی عمیق.

ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی

سخن افراد مغرض و بدخواه را نشنو، چرا که اگر به آن عمل کنی، گرفتار پشیمانی خواهی شد.

نکته ادبی: صاحب غرض: کسی که نیتی آلوده یا منفعت‌طلبانه دارد.

نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و، بدگوی را گوش مال

پادشاه مقام و مال و افتخاراتِ فرد نیک‌نام را افزایش داد و بدگویان را تنبیه و گوش‌مالی کرد.

نکته ادبی: گوش مال: کنایه از تنبیه و ادب کردن.

به تدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش

با تدبیر و کاردانی آن وزیرِ دانشمند، نام نیکی از پادشاه در سراسر کشور بر سر زبان‌ها افتاد.

نکته ادبی: دستور: به معنای وزیر و مشاور عالی.

به عدل و کرم سالها ملک راند برفت و نکونامی از وی بماند

او سال‌ها با عدل و بخشندگی حکومت کرد و در نهایت رفت، اما نام نیکی از او به یادگار ماند.

نکته ادبی: ملک راندن: کنایه از اداره کردن کشور.

چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین، گوی دولت برند

چنین پادشاهانی که دین‌دار و دین‌پرور هستند، با قدرتِ دین، گوی سبقت را در میدان کشورداری می‌ربایند.

نکته ادبی: گوی دولت بردن: کنایه از رسیدن به پیروزی و موفقیت سیاسی.

از آنان نبینم در این عهد کس وگر هست بوبکر سعدست و بس

من در این روزگار کسی مانند او نمی‌بینم، و اگر کسی باشد، تنها ابوبکر سعد است و بس.

نکته ادبی: اشاره به یک شخصیت تاریخی که در زمان خود عادل بوده است.

بهشتی درختی تو، ای پادشاه که افگنده ای سایه یک ساله راه

ای پادشاه، تو همچون درختی بهشتی هستی که سایه‌ات تا یک سال راه گسترده شده است.

نکته ادبی: سایه یک ساله راه: کنایه از گستردگی حمایت و امنیت پادشاه برای مردم.

طمع بود در بخت نیک اخترم که بال همای افگند بر سرم

امیدوار بودم که در بخت بلندم، سایه‌ی همای سعادت بر سرم بیفتد.

نکته ادبی: همای: پرنده‌ای اسطوره‌ای که سایه‌اش بر سر هر کس بیفتد، پادشاه می‌شود.

خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی

خرد به من گفت که سعادت واقعی با همای به دست نمی‌آید، اگر پیروزی و خوش‌بختی می‌خواهی، به سایه‌ی این پادشاه پناه ببر.

نکته ادبی: دولت: به معنای اقبال و سعادت سیاسی.

خدایا برحمت نظر کرده ای که این سایه بر خلق گسترده ای

خدایا، تو با نگاه رحمت و لطف خود به این پادشاه نگریسته‌ای که سایه‌ی حمایتش را بر سر مردم گسترانده است.

نکته ادبی: نظر کردن: به معنای توجه و لطف الهی.

دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار

من که بنده‌ی دعاگوی این دولت هستم، از تو می‌خواهم که این سایه‌ی پادشاهی را برای مردم پاینده نگه‌داری.

نکته ادبی: دعاگوی: کسی که برای بقای دیگری دعا می‌کند.

صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد

عاقلانه است که پیش از کشتن، فرد را ببندی و اسیر کنی، چرا که سر بریده را نمی‌توان دوباره پیوند داد.

نکته ادبی: صواب: به معنای کار درست و مصلحت‌آمیز.

خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه

پادشاهی که صاحب فرمان و اندیشه و شکوه است، نباید از همهمه و ناله‌های مردم خسته و درمانده شود.

نکته ادبی: ستوه: به معنای درمانده و خسته و به تنگ آمده.

سر پر غرور از تحمل تهی حرامش بود تاج شاهنشهی

کسی که سرش پر از غرور است اما از بردباری و تحمل خالی است، تاج شاهی بر سرش حرام است.

نکته ادبی: تحمل: به معنای صبر و شکیبایی.

نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار

نمی‌گویم که در میدان جنگ ایستادگی نکن، بلکه می‌گویم وقتی خشمگین شدی، عقلت را بر سر جایش حفظ کن و تسلط بر خود داشته باش.

نکته ادبی: عقل بر جای داشتن: کنایه از حفظ تسلط بر نفس هنگام خشم.

تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست

هر کسی که عاقل است، بردباری می‌کند؛ نه آن عقلی که باعث شود خشم، صاحبش را ذلیل و زیردست کند.

نکته ادبی: زیردست شدن: کنایه از مغلوبِ خشم شدن.

چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین

وقتی لشکریانِ خشم از کمین‌گاهِ نفس بیرون می‌تازند، دیگر نه انصافی می‌ماند و نه تقوا و دینی.

نکته ادبی: لشکر خشم: استعاره از فوران عصبانیت.

ندیدم چنین دیو زیر فلک کز او می گریزند چندین ملک

من دیوی بدتر از خشم روی زمین ندیدم که حتی فرشتگان هم از شر آن فراری باشند.

نکته ادبی: دیو: استعاره از خشمِ لجام‌گسیخته.