بوستان - باب اول در عدل و تدبیر و رای

سعدی

سر آغاز

سعدی
شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش
اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پارسایان امیدست و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یک سواره سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس ازان کو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور
رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
برآن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازان بهره ورتر در آفاق نیست که در ملکرانی بانصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش
بدو نیک مردم چو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند
خدا ترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش تست آن و خونخوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها برخداست
نکو کار پرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن
مکن صبر بر عامل ظلم دوست چه از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید
چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر
چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر، چه خیل زنان
شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست
کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
نکو بایدت نام و نیکو قبول نکودار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر بجان پرورند که نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب
غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست
نکودار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست
قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر
چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن
گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست
شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم درکشید
چو شد حالش از بینوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه
چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش
غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بروی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست
وگر پارسی باشدش زاد بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین
عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت
ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش
خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین
دو همجنس دیرینه را هم قلم نباید فرستاد یک جا بهم
چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد، یکی پرده دار
چو دزدان زهم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم
یکی را که معزول کردی ز جاه چو چندی برآید ببخشش گناه
بر آوردن کام امیدوار به از قید بندی شکستن هزار
نویسنده را گر ستون عمل بیفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر پدروار خشم آورد بر پسر
گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر
درشتی و نرمی بهم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند
نمرد آن که ماند پس از وی بجای پل و خانی و خان و مهمان سرای
هر آن کو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار
وگر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس مرگش الحمد خواند
چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان
همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش
همین کام و ناز و طرب داشتند به آخر برفتند و بگذاشتند
یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از او جاودان
به سمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس
گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده
گر آید گنهکاری اندر پناه نه شرط است کشتن به اول گناه
چو باری بگفتند و نشنید پند دگر گوش مالش به زندان و بند
وگر پند و بندش نیاید بکار درختی خبیث است بیخش برآر
چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش در عقوبت بسی
که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگرباره بست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر گران‌سنگ در زمره ادبیات تعلیمی و سیاست‌نامه است که در قالب پندهای اخلاقی، روابط میان حاکم و رعیت را ترسیم می‌کند. کانون اصلی این پیام بر این باور استوار است که شکوه و دوام سلطنت، نه در زورگویی، بلکه در دادگستری و تأمین رفاه مردم نهفته است.

در این منظومه، رعیت به ریشه‌های درختِ دولت تشبیه شده که استواریِ سلطانِ درخت‌منش، کاملاً به سلامت و آرامش آنان بستگی دارد. نویسنده با بهره‌گیری از حکایت‌های تاریخی، بر این نکته پای می‌فشارد که ظلم به ضعفا و بیگانگان، آتشی است که سرانجام دامن پادشاه را خواهد گرفت و نام نیک، تنها یادگار ماندگارِ دورانِ حکومت است.

معنای روان

شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان

شنیدم که نوشیروان در لحظات پایانی عمرش، به هرمز چنین اندرز می‌داد.

نکته ادبی: واژه نزع به معنای جان کندن و روان به معنای جان است.

که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش

اینکه همیشه به فکر آسایش و حمایت از درویشان و زیردستان باش و تنها به راحتی و آسایش خودت نیندیش.

نکته ادبی: خاطر نگهداشتن کنایه از توجه و مراقبت کردن است.

نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس

اگر فقط به دنبال آسایش خودت باشی، در قلمرو تو هیچ‌کس روی آرامش نخواهد دید.

نکته ادبی: تکرار واژه آسایش برای تأکید بر تضاد منافع شاه و رعیت است.

نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند

از نظر انسان‌های خردمند، این رفتار شایسته نیست که چوپان در خواب غفلت باشد و گرگ به گوسفندان حمله کند.

نکته ادبی: تمثیلی است که در آن چوپان نماد شاه و گوسفندان نماد رعیت است.

برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار

به حمایت از مردم نیازمند برخیز، زیرا پادشاه تنها به واسطه وجود رعیت است که صاحب تاج و قدرت می‌شود.

نکته ادبی: تاجدار بودن کنایه از مشروعیت و قدرت پادشاه است.

رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

رعیت مانند ریشه درخت است و پادشاه مثل تنه درخت؛ ای پسر، استحکام درخت به ریشه‌هایش وابسته است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغِ رعیت به بیخ (ریشه) و سلطان به درخت.

مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش

تا جایی که می‌توانی دل مردم را میازار، زیرا آزردن آن‌ها در واقع ریشه خودت را قطع کردن است.

نکته ادبی: ریش کردن کنایه از آزردن و مجروح کردن قلب است.

اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پارسایان امیدست و بیم

اگر می‌خواهی راه درستی را طی کنی، راه انسان‌های پارسا که بر مدار امید به رحمت و ترس از عقوبت حرکت می‌کنند را در پیش بگیر.

نکته ادبی: خوف و رجا در عرفان، و در اینجا در سیاست، لازمه اعتدال است.

طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی

شخصیت انسان با امید به نیکی و ترس از بدی، خردمندانه و پخته می‌شود.

نکته ادبی: بخردی به معنای خردمندی و دانایی است.

گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش پنه یافتی

اگر پادشاهی دارای این دو ویژگی (امید و بیم) باشد، در حکومت و قلمرو خود امنیت و آسایش خواهد یافت.

نکته ادبی: پنه به معنای پناه و امنیت است.

که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار

کسی که به امیدواران رحم می‌کند، خداوند نیز به امیدِ بخشش او، با او مهربانی خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به قاعده اخلاقیِ بازتاب عمل (کارما).

گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند

پادشاه دادگر هرگز ستم به دیگران را نمی‌پسندد، زیرا می‌ترسد که مبادا ستمی به قلمرو خودش راه یابد.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست

اگر این خوی و سرشت در وجود شاه نباشد، در آن کشور هیچ نشانی از آسایش وجود نخواهد داشت.

نکته ادبی: بویِ آسایش کنایه از استشمام یا وجودِ کوچک‌ترین نشانه‌ای از راحتی است.

اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یک سواره سر خویش گیر

اگر در مقامی هستی که نمی‌توانی کاری کنی، تسلیم باش و اگر هم راهی نداری، از آن مقام کناره‌گیری کن.

نکته ادبی: پا در بند بودن کنایه از گرفتاری و بی اختیاری است.

فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

در کشوری که مردم از دست حاکم دل‌تنگ و ناراضی باشند، انتظار آبادی و شکوفایی نداشته باش.

نکته ادبی: دل‌تنگی رعیت، عامل اصلی ویرانیِ مرز و بوم است.

ز مستکبران دلاور بترس ازان کو نترسد ز داور بترس

از افراد متکبرِ جسور بترس و بیش از همه از کسی بترس که از داور (خداوند) نمی‌هراسد.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای قاضیِ نهایی یعنی پروردگار است.

دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب

حاکمی که دل مردم کشورش را بشکند، آبادانیِ مملکت را تنها در خواب خواهد دید.

نکته ادبی: به خواب دیدن کنایه از محال بودن است.

خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور

ستم کردن موجب خرابی و بدنامی می‌شود، افراد تیزبین به عمق این حقیقت آگاه‌اند.

نکته ادبی: به غور رسیدن کنایه از درک عمیقِ موضوع است.

رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت

سلطنت نباید مردمش را با بی‌عدالتی نابود کند، زیرا رعیت پشتوانه و پناهگاه پادشاه هستند.

نکته ادبی: پناه و پشت استعاره از تکیه‌گاه اصلی قدرت است.

مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوشدل کند کار بیش

به خاطر خودت هم که شده هوای کشاورزان را داشته باش، زیرا کارگری که دلش خوش باشد، کار بهتری انجام می‌دهد.

نکته ادبی: دهقان در متون کهن معمولاً به معنای کشاورز و طبقه مولد جامعه است.

مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی

جوانمردی نیست که با کسی بدی کنی که پیش‌تر از او نیکی‌های بسیاری دیده‌ای.

نکته ادبی: مروت به معنای جوانمردی و انصاف است.

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

شنیدم که خسرو در لحظات مرگ به فرزندش شیرویه گفت.

نکته ادبی: این بیت مقدمه پندهای نهایی شاه به جانشین خود است.

برآن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی

تلاش کن که در هر تصمیمی، مصلحت مردم را در نظر بگیری.

نکته ادبی: صلاح رعیت محور اصلی اندرزهای سیاسی است.

الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای

هرگز از عدالت و راه درست منحرف نشو، تا مردم نیز از حمایت تو روی برنگردانند.

نکته ادبی: سر پیچیدن کنایه از نافرمانی و سرکشی است.

گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر

مردم از حاکم ستمگر فرار می‌کنند و نام زشت او در تاریخ ماندگار می‌شود.

نکته ادبی: سمر شدن کنایه از شهرتِ منفی و ضرب‌المثل شدن است.

بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد

دیری نمی‌گذرد که کسی که پایه ظلم را بنا نهاده، خودش آن بنیاد را ویران می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مجازاتِ دوری و نتیجه‌یِ اعمالِ بد.

خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن

خرابی‌ای که با شمشیر ایجاد می‌شود، به اندازه ویرانی که از آهِ دلِ ستمدیدگان (زنان و کودکان) برمی‌آید، نیست.

نکته ادبی: دود دل کنایه از نفرین و آه ستمدیدگان است که آثار ویرانگر دارد.

چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت

بسیار دیده‌ای که شعله آهِ یک بی‌وه زن، موجب آتش‌سوزی و نابودی یک شهر شده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نفرین مظلوم که می‌تواند طومار قدرت را در هم بپیچد.

ازان بهره ورتر در آفاق نیست که در ملکرانی بانصاف زیست

در جهان کسی سودمندتر و نیک‌بخت‌تر از پادشاهی نیست که با انصاف حکومت کرد.

نکته ادبی: آفاق به معنای کرانه‌های جهان است.

چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش

وقتی که زمان مرگ و کوچ از این دنیا فرا برسد، مردم برای آرامش روح او دعا می‌کنند.

نکته ادبی: تربت به معنای قبر و آرامگاه است.

بدو نیک مردم چو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند

از آنجایی که سرانجام همه از این دنیا می‌گذرند، بهتر است که نام نیکی از خود به یادگار بگذارند.

نکته ادبی: بدو نیک مردم کنایه از همه انسان‌هاست.

خدا ترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار

فرد خداترس را بر مردم حاکم کن، زیرا حاکم پرهیزگار، معمار آبادانی کشور است.

نکته ادبی: معمار ملک بودن استعاره از نقشِ اساسیِ حاکم در ساختار کشور است.

بد اندیش تست آن و خونخوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق

کسی که سود تو را در آزار مردم می‌بیند، در حقیقت دشمن تو و خونخوار مردم است.

نکته ادبی: بداندیش به معنای بدخواه است.

ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها برخداست

سپردن قدرت به کسانی که مردم را به خدا واگذار می‌کنند (از شدت ظلم)، کار خطایی است.

نکته ادبی: از دستشان دست‌ها بر خداست، کنایه از این است که آنقدر ظلم کرده‌اند که مردم برای دادخواهی فقط دست به دعا برداشته‌اند.

نکو کار پرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی

کسی که نکوکاران را پرورش دهد، بدی نمی‌بیند، اما اگر بدان را حمایت کنی، دشمن جان خودت را پرورده‌ای.

نکته ادبی: خصم به معنای دشمن است.

مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن

در برابر فرد موذی تنها با جریمه مالی کوتاه نیا، بلکه باید ریشه او را از بین ببری.

نکته ادبی: مکافات به معنای جزای عمل است.

مکن صبر بر عامل ظلم دوست چه از فربهی بایدش کند پوست

بر کارگزار ستمگر صبر نکن، چرا که او مانند حیوانی است که باید پوستش را بکنی (مجازات کنی) تا به چربی برسد.

نکته ادبی: فربهی کنایه از پروار شدنِ مأمور با مالِ مردم است.

سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید

سر گرگ را باید از همان ابتدا برید، نه وقتی که گوسفندان مردم را درید.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی برای پیشگیری از وقوع جرم و سرکوب دشمن قبل از قدرت گرفتن.

چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر

چه خوش گفت بازرگانی که در بند بود، آنگاه که راهزنان او را به تیر بستند.

نکته ادبی: روایت حکایتی برای تأکید بر مظلومیتِ اهلِ تجارت.

چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر، چه خیل زنان

وقتی راهزنان (کسانی که باید حامی باشند) جسارت و بی‌پروایی نشان دهند، دیگر چه فرق می‌کند که لشکر باشد یا زنان و کودکان.

نکته ادبی: مردانگی در اینجا به معنایِ جسارتِ در راهزنی و بی‌پروایی است.

شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست

پادشاهی که بازرگان را آزار دهد، درِ خیر و برکت را به روی شهر و لشکر خود بسته است.

نکته ادبی: خستن به معنای مجروح کردن و آزار دادن است.

کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟

وقتی خبر رفتار بد حاکم بپیچد، دیگر چه کسی از هوشمندان حاضر است به آنجا بیاید؟

نکته ادبی: رسم بد کنایه از بدعت در بی‌عدالتی است.

نکو بایدت نام و نیکو قبول نکودار بازارگان و رسول

اگر خواهان نام نیک و پذیرش عمومی هستی، بازرگانان و سفیران را گرامی بدار.

نکته ادبی: رسول در اینجا به معنای فرستاده و سفیر است.

بزرگان مسافر بجان پرورند که نام نکویی به عالم برند

بزرگان و مسافران را با جان و دل حمایت کن، زیرا آن‌ها نام نیکی از تو در جهان منتشر می‌کنند.

نکته ادبی: به جان پروردن کنایه از اهمیت دادن و مراقبت ویژه است.

تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب

کشوری که غریبه‌ها در آن آزرده خاطر شوند، به زودی رو به تباهی و نابودی خواهد رفت.

نکته ادبی: عن قریب کنایه از زمان نزدیک است.

غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست

با غریبه‌ها مهربان و با مسافران دوست باش، چرا که تاجر مسافر نام تو را نیکو می‌گرداند.

نکته ادبی: جلاب به معنای تاجر و سیاح به معنای جهانگرد است.

نکودار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز

مهمان و مسافر را گرامی بدار و در عین حال از آسیب‌های احتمالی آن‌ها نیز بر حذر باش.

نکته ادبی: ضیف به معنای مهمان است.

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست

احتیاط در برابر غریبه پسندیده است، زیرا ممکن است دشمنی در لباس دوست باشد.

نکته ادبی: اشاره به تقیه و سیاستِ محافظه‌کارانه در برخورد با بیگانه.

قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر

به قدیمی‌های دربار و خدمتگزاران وفادار خود بها بده، زیرا آن‌ها هرگز خیانت نمی‌کنند.

نکته ادبی: غدر به معنای پیمان‌شکنی و خیانت است.

چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن

هرگاه خدمتگزارت پیر و فرسوده شد، زحمات سالیان درازش را فراموش نکن.

نکته ادبی: کهن شدن کنایه از قدیمی شدن و خدمت طولانی است.

گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست

اگر خدمتکار به واسطه پیری یا ناتوانی، دیگر قادر به انجام کار نیست، تو همچنان بخشش و کرم خود را نسبت به او قطع نکن.

نکته ادبی: هرم به معنای پیری و فرتوتی است.

شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم درکشید

شنیدم که شاپور (پادشاه) پس از آنکه خسرو او را از کار برکنار کرد و به اصطلاح قلم عزل بر نامش کشید، خاموش ماند و سخنی نگفت.

نکته ادبی: دم در کشیدن کنایه از سکوت کردن و تسلیم در برابر حکم است.

چو شد حالش از بینوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه

چون حال و روز شاپور از فقر و بی‌پولی رو به تباهی رفت، نامه‌ای نوشت و شرح حال خود را برای شاه بازگو کرد.

نکته ادبی: بینوایی به معنای فقر و تنگدستی است.

چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش

(شاپور به شاه می‌گوید:) از آنجا که جوانی‌ام را در راه خدمت به تو صرف کردم، اکنون که پیر شده‌ام، مرا از درگاه خود مران.

نکته ادبی: بذل کردن به معنای بخشیدن و صرف کردن است.

غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش

غریبه‌ای که وجودش فتنه و آشوب به پا می‌کند، او را آزار مده، بلکه به سادگی او را از کشور خود اخراج کن.

نکته ادبی: سر کسی پر فتنه بودن کنایه از فتنه‌انگیز بودن است.

تو گر خشم بروی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست

اگر بر او خشم نگیری، روا و درست است؛ زیرا اخلاق ناپسندِ خودِ آن فرد، مانند دشمنی در پی اوست و به او آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: در قفا بودن کنایه از همراه بودن یا به دنبال کسی بودن است.

وگر پارسی باشدش زاد بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

و اگر آن فرد اهل سرزمین خودتان است، او را به تبعید به سرزمین‌های دوردست مانند صنعا، سقلاب یا روم مفرست.

نکته ادبی: زاد بوم به معنای وطن و زادگاه است.

هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت

حتی در آنجا (در تبعیدگاه) نیز به او تا زمان کوتاهی (تا پیش از ظهر) امان مده؛ زیرا درست نیست که بارِ بلا و مشکل را به دوش مردم دیگر بیندازی.

نکته ادبی: تا به چاشت کنایه از مدت زمانی بسیار کوتاه است.

که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین

چرا که مردم می‌گویند: آن سرزمینی که چنین افراد ناشایستی از آن بیرون می‌آیند، نفرین‌شده و بدیمن است.

نکته ادبی: برگشته باد کنایه از بخت‌برگشته و بدیمن است.

عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس

اگر می‌خواهی مسئولیتی به کسی واگذار کنی، به سراغ فردی برو که خودش دارای تمکن مالی است؛ چرا که کسی که فقیر است، از سلطان ترسی ندارد (و ممکن است خیانت کند).

نکته ادبی: منعم به معنای ثروتمند و دارای نعمت است.

چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش

چون آدم فقیر و تنگدست وقتی در تنگنا قرار گیرد و سرش را به زیر افکند، جز داد و فریاد و نافرمانی کاری از دستش برنمی‌آید.

نکته ادبی: فرو بردن گردن به دوش کنایه از به ستوه آمدن و ناامیدی است.

چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت

زمانی که مسئول اموال (مشرف) دست از امانتداری کشید و خیانت کرد، باید ناظری بر او گماشت تا مراقبش باشد.

نکته ادبی: مشرف به معنای ناظر و بازرس اموال است.

ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش

و اگر آن ناظر هم با شخص خاطی (مشرف) همدست شد، هر دو را از کار برکنار کن.

نکته ادبی: در ساختن به معنای همدست شدن و تبانی کردن است.

خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار

مسئول باید خدا ترس و امانت‌دار باشد؛ اگر کسی تنها از ترسِ تو و مجازات تو امانت‌دار است، او را امین و درستکار مپندار.

نکته ادبی: امین دانستن در اینجا به معنای مورد اعتماد بودن است.

امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک

فرد امین باید از خدا بترسد، نه اینکه فقط به دلیل ترس از دادگاه، بازخواست و مجازات تو، خود را نگه دارد.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای خداوند و دادگر متعال است.

بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین

(در کارهایت) دقیق باش و حساب و کتاب کن و آسوده خاطر مباش، زیرا (آنقدر فساد زیاد است که) از هر صد نفر، به سختی یک نفر امین می‌یابی.

نکته ادبی: بیفشان و بشمار استعاره از محاسبه دقیق و بررسی موشکافانه است.

دو همجنس دیرینه را هم قلم نباید فرستاد یک جا بهم

دو فردی را که از یک جنس و هم‌فکر هستند، نباید برای یک کار یا یک جایگاه با هم فرستاد.

نکته ادبی: همجنس دیرینه به معنای کسانی است که سابقه دوستی یا هم‌فکری قدیمی دارند.

چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد، یکی پرده دار

چه می‌دانی شاید با هم تبانی کنند و یکی از آن‌ها دزد باشد و دیگری همدستش که راه را برای او باز می‌کند.

نکته ادبی: پرده‌دار در اینجا به معنای کسی است که اسرار یا خیانت دیگری را می‌پوشاند.

چو دزدان زهم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم

زمانی که دزدان از یکدیگر بترسند، آنگاه کاروان (حکومت و مردم) در امنیت و سلامت به مقصد می‌رسد.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنای سالم و در امان است.

یکی را که معزول کردی ز جاه چو چندی برآید ببخشش گناه

کسی را که از مقامش معزول کردی، اگر مدتی گذشت، گناهش را ببخش و او را دوباره بپذیر.

نکته ادبی: از جاه معزول کردن به معنای برکناری از مقام و جایگاه است.

بر آوردن کام امیدوار به از قید بندی شکستن هزار

دلشاد کردن یک فرد امیدوار، بسیار بهتر از هزار بار زندانی کردن و مجازات کردن است.

نکته ادبی: قید و بند به معنای زندان و گرفتاری است.

نویسنده را گر ستون عمل بیفتد، نبرد طناب امل

اگر ستون کارِ یک نویسنده یا مسئول اجرایی سست شد، بلافاصله طناب امیدش را قطع مکن (فرصت جبران بده).

نکته ادبی: طناب امل کنایه از رشته امید و زندگی است.

به فرمانبران بر شه دادگر پدروار خشم آورد بر پسر

حاکم دادگر باید با زیردستان خود مانند پدری باشد که گاهی از سرِ مصلحت بر فرزند خود خشم می‌گیرد.

نکته ادبی: پدروار یعنی به شیوه و روش پدران.

گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک

گاه او را تنبیه می‌کند تا متنبه شود و به درد آید، و گاه با مهربانی اشک را از چشمانش پاک می‌کند (حمایتش می‌کند).

نکته ادبی: آب دیده پاک کردن کنایه از دلجویی و نوازش است.

چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر

اگر همیشه نرمی و ملایمت نشان دهی، دشمن گستاخ می‌شود؛ و اگر همیشه خشمگین باشی، همه از تو دلسرد و متنفر می‌شوند.

نکته ادبی: سیر شدن کنایه از بیزار و دلزده شدن است.

درشتی و نرمی بهم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است

سخت‌گیری و نرمش باید در کنار هم باشد؛ مانند رگ‌زنی که هم کارش جراحی است و هم مرهم گذاشتن.

نکته ادبی: رگ‌زن استعاره از پزشک جراح در قدیم است.

جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

جوانمرد، خوش‌اخلاق و بخشنده باش؛ همان‌طور که خداوند بر تو نعمت می‌بخشد، تو نیز بر مردم بخشش کن.

نکته ادبی: پاشیدن کنایه از بخشیدن و احسان کردن است.

نیامد کس اندر جهان کو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند

هیچ‌کس در این جهان باقی نمانده است، مگر کسی که پس از مرگش، نام نیکی از او به یادگار مانده باشد.

نکته ادبی: نام نیک به معنای اعتبار و آوازه خوب است.

نمرد آن که ماند پس از وی بجای پل و خانی و خان و مهمان سرای

کسی که پس از مرگش پلی، کاروانسرایی یا خانه‌ای (برای رفاه مردم) باقی گذاشته باشد، در حقیقت نمرده است.

نکته ادبی: پل و خان استعاره از آثار خیر عمومی است.

هر آن کو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار

هر کس که از خود یادگاری (اثر خیر) باقی نگذارد، درخت وجودش بی‌ثمر بوده است.

نکته ادبی: درخت وجود استعاره از هستی انسان است.

وگر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس مرگش الحمد خواند

و اگر کسی از دنیا رفت و هیچ اثر خیری از او باقی نماند، شایسته نیست که پس از مرگش برایش فاتحه خواند.

نکته ادبی: الحمد خواندن کنایه از طلب آمرزش و ذکر خیر کردن است.

چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان

اگر می‌خواهی نامت جاودان بماند، کارهای نیک بزرگان را نادیده مگیر و نام آن‌ها را زنده نگه دار.

نکته ادبی: نهان کردن به معنای پنهان کردن و فراموش سپردن است.

همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش

همان نقشی را که پس از شاهان گذشته دیدی، خودت نیز پس از دوران حکومتت انتظار داشته باش.

نکته ادبی: نقش در اینجا به معنای سرنوشت و جایگاه است.

همین کام و ناز و طرب داشتند به آخر برفتند و بگذاشتند

آن‌ها نیز به همین کام‌روایی و خوشی‌ها سرگرم بودند، اما سرانجام رفتند و همه چیز را بر جای گذاشتند.

نکته ادبی: کام و ناز استعاره از لذت‌های دنیوی است.

یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از او جاودان

یکی با نام نیک از دنیا می‌رود و دیگری رسم و یاد بدی از خود بر جای می‌گذارد که تا ابد باقی است.

نکته ادبی: جاودان به معنای همیشگی است.

به سمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس

ای حاکم، به گوش خود شکایت و آزار مردم را مشنو (و زود باور مکن)، و اگر چیزی به تو گفتند، تحقیق کن و به حقیقت آن برس.

نکته ادبی: سمع رضا به معنای شنیدن از روی خشنودی و پذیرش است.

گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده

گناهِ گناهکار را به پای فراموشی بگذار و اگر از تو امان و بخشش خواستند، به آن‌ها امان بده.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

گر آید گنهکاری اندر پناه نه شرط است کشتن به اول گناه

اگر گناهکاری به پناه تو آمد، شرط عدالت نیست که به خاطر اولین گناه او را بکشی.

نکته ادبی: شرط در اینجا به معنای قانون و انصاف است.

چو باری بگفتند و نشنید پند دگر گوش مالش به زندان و بند

اگر یک بار به او تذکر دادند و نصیحت نشنید، بار دیگر او را با زندان و محدودیت تنبیه کن.

نکته ادبی: گوش‌مالی کنایه از تنبیه و ادب کردن است.

وگر پند و بندش نیاید بکار درختی خبیث است بیخش برآر

و اگر نصیحت و تنبیه در او اثر نکرد، او مانند درخت خبیث و پلیدی است که باید ریشه‌اش را از زمین درآورد (او را از جامعه دور کرد).

نکته ادبی: درخت خبیث استعاره از انسان فاسد و تبهکار است.

چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش در عقوبت بسی

هنگامی که به خاطر گناه کسی خشمگین شدی، در مجازات او بسیار تأمل و فکر کن.

نکته ادبی: تأمل به معنای درنگ و اندیشیدن است.

که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگرباره بست

زیرا شکستنِ لعلِ بدخشان آسان است، اما چیزی که شکسته شد (مانند آبرو یا جان) را نمی‌توان دوباره ترمیم کرد.

نکته ادبی: لعل بدخشان نماد کالای گران‌بها و شکننده است.