دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

سی ‌و هفتم

مولوی
ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی
ما منتظر دم تو بودیم شادآ، که رسول لامکانی
هین، قصهٔ آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی
افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمهٔ دم خزانی
ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان بدان جوانی
زهر آمد آن شکر، که او داد سردی و فسردگی نشانی
پا زهر بیار و چارهٔ کن کز دست شدیم ما، تو دانی
زین زهر گیاهمان برون بر هم موسی عهد و هم شبانی
پیش تو امانت شعیبم ما را بچران به مهربانی
تا ساحل بحر و روضه ما را در پیش کنی و خوش برانی
تا فربه و با نشاط گردیم از سنبل و سوسن معانی
پنهان گشتند این رسولان از ننگ و تکبر ملولان
ای چشم و چراغ هردو دیده ما را بقروی جان کشیده
ما را ز قرو میار بیرون ناخورده تمام، و ناچریده
لاغر چو هلال ماند طفلی سه ماه ز شیر وا بریده
بگذار به لطف طفل جان را اندر بر دایه در خزیده
چون نالهٔ ما به گوشت آمد آن را مشمار ناشنیده
در لب، سر شاخ سخت گیرد هر سیب که هست نارسیده
از بیم، که تا نیفتد از شاخ ماند بی ذوق و پژمریده
جان نیست ازان جماد کمتر با دایهٔ عقل برگزیده
سه بوسه ز تو وظیفه دارم ای بر رخ من سحر گزیده
تا صلح کنیم بر دو، امروز زیرا که ملولی و رمیده
خامش، که کریم دلبرست او اخلاق و خصال او حمیده
هین، خواب مرو که دزد و لولی دزدید کلاهت از فضولی
این نفس تو شد گنه فزایی کرمی بد و گشت اژدهایی
شب مرداری، حرام خواری روز اخوت و دزد و ژاژخایی
رو داد بخواه از امیری صاحب علمی، صواب رایی
نبود بلد از خلیفه خالی مخلوق کیست، بی خدایی؟!
رنجور بود جهان به تشویش بی عدل و سیاست و لوایی
بیماری و علت جهان را شمشیر بود پسین دوایی
هنگام جهاد اکبر آمد خیز ای صوفی، بکن غزایی
از جوع ببر گلوی شهوت شوریده مشو به شوربایی
تن باشد و جان، سخای درویش اینست اصول هر سخایی
بگداز به آتشش، که آتش مر خامان راست کیمیایی
خاموش که نار نور گردد ساقی شود آتش و سقایی
صد خدمت و صد سلام از ما بر عقل کم خموش گویا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار، دعوتی است عارفانه و شورانگیز که در آن سالک راه حق، از عالم مادی و تیرگی‌های نفسانی به ستوه آمده و با تضرع، خواهان پیوند با مرشد و راهنمای الهی است. شاعر در این قطعه، جهان مادی را سرشار از فریب و زهرِ ظاهرالصلاح می‌داند که آدمی را پژمرده می‌کند و تنها راه نجات را، بازگشت به اصل خویش و تکیه بر هدایت پیر و مراد حقیقی می‌شمارد.

در بخش‌های پایانی، کلام از حالت استغاثه به سوی تذکر و اخطار می‌رود. شاعر، نفس اماره را به اژدهایی تشبیه می‌کند که باید در میدان «جهاد اکبر» مهار شود. فضای کلی اثر، گذار از خودخواهی‌های کودکانه به سوی کمال‌یافتگی و پذیرشِ راهبردهای سخت‌گیرانه اما شفابخشِ عقل کلی است تا روح، طعم رهایی و حقیقت را بچشد.

معنای روان

ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی

ای صدایی که از عالم معنا می‌آیی، به سوی من بیا و مرا به سوی خود بخوان.

نکته ادبی: بانگ و صلا، استعاره از دعوت الهی یا فراخوانِ پیرِ کامل است.

ما منتظر دم تو بودیم شادآ، که رسول لامکانی

ما بی‌صبرانه منتظر نسیم حیات‌بخش تو بودیم؛ خوش آمدی ای فرستاده‌ای که به هیچ مکان خاصی تعلق نداری (فرای عالم ماده).

نکته ادبی: لامکان، اصطلاحی عرفانی برای اشاره به عالم غیرمادی و الهی است.

هین، قصهٔ آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی

بسیار خوب، اکنون داستان آن بهار معنوی را برای ما بازگو کن، همان‌طور که طوطیِ خوش‌سخن، شکرِ آن سرزمینِ پرنعمت را وصف می‌کند.

نکته ادبی: طوطی نماد روح ناطق است که از عالم بالا تغذیه می‌کند.

افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمهٔ دم خزانی

ما به دلیل تأثیراتِ سرد و ویرانگرِ روزگار (خزان)، پژمرده و زرد شده‌ایم.

نکته ادبی: زمزمه دم خزانی، کنایه از ناملایمات و دوری از اصل حقیقت است.

ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان بدان جوانی

ما را از فریبِ این پیرِ نفس نجات ده و به آن جوانی و طراوتِ حقیقی برسان.

نکته ادبی: پیر در اینجا استعاره از نفس اماره یا دهر است که به دروغ، خود را دانا جلوه می‌دهد.

زهر آمد آن شکر، که او داد سردی و فسردگی نشانی

آن شکر و لذتی که دنیا به ما چشاند، در واقع زهری بود که نشانه‌های سردی و مرگِ معنوی را در ما پدید آورد.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگی لذات دنیوی که در ابتدا شیرین اما در نهایت کشنده است.

پا زهر بیار و چارهٔ کن کز دست شدیم ما، تو دانی

پادزهرِ این زهر را بیاور و چاره‌ای بیندیش، چرا که ما از دست رفته‌ایم و تو خود بهتر می‌دانی که چه بلایی بر سرمان آمده است.

نکته ادبی: پا زهر، ضد سم؛ در اینجا اشاره به علم لدنی و نور هدایت دارد.

زین زهر گیاهمان برون بر هم موسی عهد و هم شبانی

ما را از میان این گیاهانِ سمی (دلبستگی‌های دنیوی) بیرون بکش؛ تو برای ما هم‌چون حضرت موسی (رهبر) و هم‌چون چوپان (مربی) هستی.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های موسی که در اینجا مظهر هدایت و شبانی است.

پیش تو امانت شعیبم ما را بچران به مهربانی

من همچون حضرت شعیب که امانت‌دار است، به تو سپرد شده‌ام؛ ما را با مهربانی و مدارا تربیت کن و به چرا ببر.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مریدی و مرادی که با صبوری و شفقت همراه است.

تا ساحل بحر و روضه ما را در پیش کنی و خوش برانی

ما را پیش بینداز و هدایت کن تا به ساحل دریای معرفت و باغِ بهشتِ حقیقت برسیم.

نکته ادبی: بحر و روضه، استعاره از مقامات عالی عرفانی است.

تا فربه و با نشاط گردیم از سنبل و سوسن معانی

تا به واسطه گل‌ها و گیاهانِ معنوی (مفاهیم بلند عرفانی)، روحمان فربه و با نشاط شود.

نکته ادبی: سنبل و سوسن معانی، استعاره از معارف حق و حقایق الهی است.

پنهان گشتند این رسولان از ننگ و تکبر ملولان

این رسولان و راهنمایان از شرمِ تکبر و غرورِ انسان‌ها، از دیدگان پنهان شدند.

نکته ادبی: ملولان، کسانی که از حقیقت دلزده و به غرور خود مشغول‌اند.

ای چشم و چراغ هردو دیده ما را بقروی جان کشیده

ای نورِ چشمِ هر دو دیده من، ما را به سوی آن جانِ عزیز و والا کشیده‌ای.

نکته ادبی: چشم و چراغ، استعاره از محبوب و راهنما است.

ما را ز قرو میار بیرون ناخورده تمام، و ناچریده

ما را از این حالتِ ابتدایی و نارس بودن بیرون میاور، چرا که هنوز کاملاً رشد نکرده و از معرفت تغذیه نکرده‌ایم.

نکته ادبی: ناخورده تمام و ناچریده، استعاره از سالکی که هنوز به بلوغ معنوی نرسیده است.

لاغر چو هلال ماند طفلی سه ماه ز شیر وا بریده

ما مانند کودکی هستیم که سه ماه است از شیر مادر گرفته شده و از ضعف لاغر مانده است.

نکته ادبی: هلال، نماد لاغری و ناتوانی در مسیر سلوک است.

بگذار به لطف طفل جان را اندر بر دایه در خزیده

کودکِ جان را به لطفِ خود نزدِ دایه (عقل یا مرشد) رها کن تا در آغوش او جای گیرد.

نکته ادبی: دایه، نماد عقل کلی یا پیر راهنما است.

چون نالهٔ ما به گوشت آمد آن را مشمار ناشنیده

حال که ناله‌های ما به گوش تو رسیده است، آن را ناشنیده نگیر و به آن توجه کن.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه توجه پیر، پاسخِ تضرع مرید است.

در لب، سر شاخ سخت گیرد هر سیب که هست نارسیده

هر سیبی که هنوز نارس است، به شدت به شاخه درخت چسبیده است.

نکته ادبی: تمثیل برای سالکی که هنوز به دنیا وابستگی شدید دارد.

از بیم، که تا نیفتد از شاخ ماند بی ذوق و پژمریده

از ترسِ اینکه مبادا از شاخه بیفتد و بی‌مزه و پژمرده شود (هنوز ظرفیت جدا شدن از عالم ماده را ندارد).

نکته ادبی: اشاره به ترس از فنا یا جدا شدن از تعلقات دنیوی.

جان نیست ازان جماد کمتر با دایهٔ عقل برگزیده

جان انسان کمتر از آن میوه نیست؛ باید با مراقبتِ دایه‌ی عقلِ برگزیده، به کمال برسد.

نکته ادبی: اشاره به لزوم تربیت عقلانی برای روح انسان.

سه بوسه ز تو وظیفه دارم ای بر رخ من سحر گزیده

ای محبوبِ سحرخیز، من سه بوسه (سه فیض) از تو طلبکارم.

نکته ادبی: وظیفه داشتن، اشاره به استحقاق دریافت فیض از جانب مرشد است.

تا صلح کنیم بر دو، امروز زیرا که ملولی و رمیده

امروز باید بین ما صلح برقرار شود، زیرا تو دلگیر و رمیده به نظر می‌رسی.

نکته ادبی: رمیده، اشاره به قهرِ معنوی یا دوری عارفانه است.

خامش، که کریم دلبرست او اخلاق و خصال او حمیده

ساکت باش؛ او دلبری کریم است و اخلاق و خوی او بسیار پسندیده است.

نکته ادبی: حمیده، به معنای ستوده و نیکوست.

هین، خواب مرو که دزد و لولی دزدید کلاهت از فضولی

مراقب باش که به خواب غفلت نروی، چرا که دزدِ نفس، کلاهِ ایمان تو را از روی نادانی ربوده است.

نکته ادبی: دزد و لولی، استعاره از نفس اماره که فرصت‌طلب است.

این نفس تو شد گنه فزایی کرمی بد و گشت اژدهایی

این نفسِ سرکشِ تو که زمانی کرمی کوچک بود، در اثر گناه به اژدهایی بزرگ و خطرناک تبدیل شده است.

نکته ادبی: کرم و اژدها، تمثیلی از رشد گناه در صورتِ عدم مهار نفس است.

شب مرداری، حرام خواری روز اخوت و دزد و ژاژخایی

تو در شب به خوردنِ مال حرام مشغول بودی و در روز به تظاهرِ به دوستی و یاوه‌گویی می‌پردازی.

نکته ادبی: ژاژخایی، به معنای هذیان‌گویی و سخن بیهوده است.

رو داد بخواه از امیری صاحب علمی، صواب رایی

به نزدِ حاکمی عادل، دانشمند و صاحب‌نظر برو و از او چاره و دادخواهی بخواه.

نکته ادبی: امیر و صاحب علم، استعاره از پیرِ کامل و عقلِ حق‌بین است.

نبود بلد از خلیفه خالی مخلوق کیست، بی خدایی؟!

مگر می‌شود که جهان از خلیفه (خدا یا ولی خدا) خالی باشد؟ مگر این مخلوقات بی‌خدا هستند؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری برای اثبات ضرورت وجود راهنما در جهان.

رنجور بود جهان به تشویش بی عدل و سیاست و لوایی

جهان بدون عدل، تدبیر و پرچمداری (رهبری) دچار رنج و تشویش است.

نکته ادبی: لوایی، به معنای پرچم و نمادِ فرمانروایی و هدایت است.

بیماری و علت جهان را شمشیر بود پسین دوایی

هنگامی که جهان به بیماریِ غفلت دچار شود، شمشیرِ عدالت آخرین درمانِ آن است.

نکته ادبی: شمشیر، نمادِ قاطعیت و حکمِ عقل است که جهل را از بین می‌برد.

هنگام جهاد اکبر آمد خیز ای صوفی، بکن غزایی

اکنون زمان جهاد اکبر (مبارزه با نفس) فرارسیده است؛ ای صوفی برخیز و وارد این نبرد شو.

نکته ادبی: جهاد اکبر، اصطلاح معروف عرفانی برای مبارزه با نفس اماره است.

از جوع ببر گلوی شهوت شوریده مشو به شوربایی

با گرسنگی دادن به نفس، گلوی شهوت را ببر و به خاطر یک غذای ساده، خود را آشفته نکن.

نکته ادبی: جوع، به معنای گرسنگی (روزه) است که ابزار اصلی برای سرکوب شهوت است.

تن باشد و جان، سخای درویش اینست اصول هر سخایی

اصلِ بخشندگی و سخاوتِ درویش، در رها کردنِ تن و جان است.

نکته ادبی: سخای درویش، به معنای گذشتن از تعلقات مادی است.

بگداز به آتشش، که آتش مر خامان راست کیمیایی

نفسِ خود را در آتشِ ریاضت گداز کن، چرا که آتش برای افرادِ خام، حکمِ کیمیا را دارد و آنان را طلا می‌کند.

نکته ادبی: کیمیا، استعاره از دگرگونی روحی و رسیدن به کمال است.

خاموش که نار نور گردد ساقی شود آتش و سقایی

خاموش باش که در این حال، آتش (سختی‌ها) به نور تبدیل می‌شود و ساقیِ این مجلس، خودِ آتش خواهد بود.

نکته ادبی: تبدیل آتش به نور، استعاره از تجلیِ حقیقت در دلِ رنج‌ها است.

صد خدمت و صد سلام از ما بر عقل کم خموش گویا

صدها خدمت و سلام از سوی ما تقدیم به آن عقلِ کامل که در عین خاموشی، گویا و رهنماست.

نکته ادبی: عقل کم خموش گویا، متناقض‌نمایی است که به مقامِ سکوتِ عارفانه اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره طوطی

نماد روح ناطق و پاکی که از حقایق الهی تغذیه می‌کند.

تضاد کرم و اژدها

نشان‌دهنده چگونگی رشد و بزرگ شدنِ گناه و نفس اماره در صورتِ نادیده گرفتن آن.

کنایه جهاد اکبر

کنایه از مبارزه دشوار با خواهش‌های نفسانی که بالاترین مرتبه نبرد است.

تمثیل سیب نارس و شاخه

توصیف دلبستگی‌های دنیوی و ترس از جدا شدن از آن.

پارادوکس عقل کم خموش گویا

عقلی که از کثرت‌گوییِ بیهوده پرهیز دارد اما در عین سکوت، سراسر معنا و هدایت است.