دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

سی‌پنجم

مولوی
زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی
ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش، براتی
ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی
ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی
شکر لب، مه رخان جام بر کف تو می گو هر کرا خواهی که: « هاتی »
ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی
در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی
خداوند شمس دین دریای جان بخش تو شورستان درین دولت، مواتی
زهی شاهی، لطیفی، بی نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی
اگر تبریز دارد حبهٔ زو چه نقصان گر شود از گنجها، تی
هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی
زهی کعبه که تو جان بخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی
هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر، بر فرقش تو تاجی
نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی
زهی نور جهان جان، که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی
همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری، و بعضی خراجی
خداوند! شمس دینا! این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی
ایا تبریز، بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی
مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی
هرآن جان و دلی کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی
در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی
به چرخ چارمت عیسیست داعی به پیش دولتت چاوش ساعی
ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را، و بادی
گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی
بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی!
دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی
همی گوید به عالم او به سوگند که: « تا زادی، چنین روزی نزادی »
یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی
بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم: « چون فتادی؟ »
که تو خون ریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنین بر باد دادی؟! »
بگفتا: « دیده ام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی »
خداوند شمس دین! آخر چه نوری؟ فرشته یا پری، یا تش نژادی
به تبریز آ دلا، از لحر عشقش چو بندهٔ عیب ناک اندر مزادی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها، ستایش‌نامه‌ای پرشور و غنایی خطاب به شمس تبریزی است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از وجد و حیرت، مقام معنوی و نورانیِ مراد خود را می‌ستاید. در این قطعات، شمس فراتر از یک انسان معمولی و در جایگاه تجلیِ حقیقتِ الهی در جهانِ خاکی تصویر شده که وجودش، معنای زندگی، عشق و حقیقت را برای عاشق بازتعریف می‌کند.

فضای حاکم بر این ابیات، غلبهٔ روح بر ماده است؛ جایی که عقل و منطق در برابرِ تماشای جمال و کمالِ شمس رنگ می‌بازند. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های متنوعی نظیر دریا، شطرنج، بازار و نخلستان، تلاش می‌کند تا ناتوانیِ واژگان را در توصیفِ عظمتِ بی‌کرانِ شمس نشان دهد و شوریدگیِ جان خویش را در مواجهه با این خورشیدِ جان‌بخش به نمایش بگذارد.

معنای روان

زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی

ای دریای بی‌کرانِ زندگی و ای حقیقتِ محض؛ وجودِ تو سرشار از زیبایی و جمالِ ذاتی و اصیل است.

نکته ادبی: زهی از ادات تحسین و تعجب است که در اینجا برای تکریم مخاطب به کار رفته است.

ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش، براتی

جانِ من برای رهایی از رنجِ هجران، از تو گشایشی خواست و تو برایش شمعی از نورِ حقیقت فرستادی که خود عینِ آن گشایش و براتِ آزادی بود.

نکته ادبی: برات در اینجا به معنای حواله و سندِ رهایی است.

ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی

در برابرِ تندی و قدرتِ عشقِ تو، سرسختیِ آهن نیز مانند موم نرم می‌شود. شگفتا از این عشقِ تندخو، سرکش و غالب که همه چیز را در خود ذوب می‌کند.

نکته ادبی: حرون به معنای اسبِ سرکش و در اینجا صفتی برای عشقِ طوفانی است.

ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی

با وجودِ تندیِ عشقِ تو، اما باطنِ آن همچون شکرستانی شیرین است که از نخلستان‌ها و جویبارهای پرآبِ فرات سیراب شده و طعمی گوارا دارد.

نکته ادبی: تضاد میان تندیِ عشق و شیرینیِ شکرستان برای بیان کمالِ آن است.

شکر لب، مه رخان جام بر کف تو می گو هر کرا خواهی که: « هاتی »

ای کسی که لبانت شکرریز و چهره‌ات چون ماه درخشان است و جامِ محبت در دست داری، به هر کس که می‌خواهی بگو: «بیایید و از این شراب بهره‌مند شوید.»

نکته ادبی: هاتی واژه‌ای عربی به معنای «بیاور» یا «بیایید» است که در اینجا دعوت به حضور است.

ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی

از هر لبِ سرخی که همچون لعل است، بوسه‌ای به ما رسیده است؛ تو در این عشق مانندِ درویشی هستی که آن لب‌های لعل‌گون، زکات و بخششِ تو به نیازمندانِ محبت است.

نکته ادبی: استعاره از بخشندگیِ معشوق که بوسه‌اش را همچون زکات به عاشق می‌بخشد.

در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی

در شطرنجِ عشق اگر تو پیروز شوی، به مقامِ شاهی می‌رسی؛ اما افسوس که بخت و اقبالِ پنهانی وجود ندارد، چرا که در برابرِ او، تو همواره مات هستی.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه مات (متحیر شدن و در شطرنج شکست خوردن).

خداوند شمس دین دریای جان بخش تو شورستان درین دولت، مواتی

ای خداوندگارِ من، ای شمسِ دین که دریای جان‌بخشی، در برابرِ دولتِ تو، این دنیا همچون شوره‌زاری بی‌حاصل و مرده است.

نکته ادبی: موات در فقه به معنای زمینِ بایر و بی‌جان است.

زهی شاهی، لطیفی، بی نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی

شگفتا از این شاهی، لطافت و بی‌همتاییِ تو که جان‌های پراکنده و آشفته را در وجودِ خود به وحدت و آرامش می‌رسانی.

نکته ادبی: شتات به معنای پراکندگی و تفرقه است.

اگر تبریز دارد حبهٔ زو چه نقصان گر شود از گنجها، تی

اگر شهر تبریز حبه‌ای از داراییِ معنویِ تو را داشته باشد، چه زیانی به گنجینه‌های عظیم تو می‌رسد؟ اصلاً کم نمی‌شود.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ گنجینه‌های معنوی شمس.

هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی

هزاران زاهد که به زهدِ ظاهریِ خود مغرورند، در برابرِ تو هیچ جایگاهی ندارند و خون و وجودِ آنان در برابرِ عشقِ تو فاقد اعتبار است.

نکته ادبی: مباح بودن خون در اینجا استعاره از بی‌ارزشیِ جانِ آنان در مقایسه با حقیقتِ عشق است.

زهی کعبه که تو جان بخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی

تو کعبه‌ای هستی که خود جان‌بخشِ حاجیانِ خویشی؛ تو همان اقبال و موفقیتی هستی که هر محتاج و امیدوار به دنبالِ آن است.

نکته ادبی: تلفیق مفاهیمِ آیینی با عرفانِ عاشقانه.

هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر، بر فرقش تو تاجی

هر سری که از روی تکبر در برابرِ آسمان (کیوان) خم نمی‌شود، تو با فخر و بزرگی بر فرقِ آن سر، همچون تاجی می‌نشینی.

نکته ادبی: کیوان نمادِ اوج و فلکِ هفتم است.

نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی

هر لجاجت و سرکشی که وجود دارد، در برابرِ تو سر به تسلیم و طاعت فرود آورده و با تمامِ جان و دل در پیشگاهت خاضع است.

نکته ادبی: تغییر از لجاجت به تسلیم نشان‌دهنده قدرتِ جذبِ معشوق است.

زهی نور جهان جان، که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی

شگفتا از این نورِ جان‌بخشِ جهان؛ نوری که از خورشید، ماه یا هیچ چراغِ دنیوی وام گرفته نشده، بلکه ذاتیِ خودِ توست.

نکته ادبی: سراج به معنای چراغ است.

همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری، و بعضی خراجی

تمامِ جان‌ها همچون قطعه‌ زمین‌هایی هستند که زیرِ نظرِ تو قرار دارند و برخی از آن‌ها زکات (عشریه) و برخی مالیات (خراج) می‌پردازند تا به تو برسند.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ دیوانی و مالیاتی برای بیانِ رابطه بندگیِ روح با مراد.

خداوند! شمس دینا! این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی

خداوندا، ای شمسِ دین! این شعرِ ستایشگر، در برابرِ جاه و مقامِ والای تو، تنها هدیه‌ای کوچک (هاجی) از سوی یک بنده است.

نکته ادبی: هاجی در اینجا به معنای هدیه و ارمغانی است که زائر می‌برد.

ایا تبریز، بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی

ای تبریز، تو باج‌گیرِ جان‌ها باش، چرا که فرمانروایِ مطلق بر جان‌ها و تمامِ دارایی‌هایِ آنان، تو هستی.

نکته ادبی: تشبیه شمس به حاکم یا باج‌گیر که مالکِ جانِ مریدان است.

مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی

اگر مزاج و حالِ دلِ عاشق مانند برف سرد و بی‌روح شود، با آتشِ عشقِ تو دوباره به ثمر می‌نشیند و جان می‌گیرد.

نکته ادبی: نتاج به معنای زایش و ثمر است.

هرآن جان و دلی کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی

هر جان و دلی که زنده است و حیاتی دارد، به خاطرِ مهرِ توست که پیوسته در راز و نیاز (تناجی) با تو به سر می‌برد.

نکته ادبی: تناجی از ریشه نجوا و به معنای گفتگوی درونی و سری است.

در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی

در آن بازارِ عشقی که بوی تو در آن پیچیده است، زیباییِ یوسفان دیگر خریدار ندارد و بی‌رونق است.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و بی‌ارزش شدنِ زیباییِ ظاهری در برابرِ زیباییِ معنوی شمس.

به چرخ چارمت عیسیست داعی به پیش دولتت چاوش ساعی

در فلکِ چهارم (جایگاهِ خورشید)، حضرتِ عیسی برای تو دعا می‌کند و در پیشگاهِ دولت و عظمتِ تو، چاوشان و پیش‌قراولان در تلاش‌اند.

نکته ادبی: ترکیبِ نمادهای نجومی و عرفانی.

ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را، و بادی

از جانبِ شاهِ ما، ملکی سرشار از آرزوهای برآورده شده نصیبمان شد، چرا که او ختمِ احسان و کمال است.

نکته ادبی: ختم به معنای پایان‌بخشنده و کامل‌کننده.

گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی

اگر احسان و نیکی زبان داشت، به مدح و شکرگزاریِ او سیصد زبانِ دیگر اضافه می‌شد تا عظمتش را بستاید.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ عظمتِ احسانِ معشوق.

بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی!

اگر به آن سویِ جهان (عالمِ غیب) گوش فرادهی، می‌شنوی که چه چاوشان و ندا دهندگانی جانِ او را فریاد می‌زنند.

نکته ادبی: منادی به معنای ندا دهنده و جارچی.

دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی

دهانِ آفرینش از همان روزی که او را دید، از شدتِ شادی و حیرت همچنان باز مانده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حیرتِ هستی در برابرِ عظمتِ شمس.

همی گوید به عالم او به سوگند که: « تا زادی، چنین روزی نزادی »

او به تمامِ عالم سوگند می‌خورد که: «از روزی که به دنیا آمده‌ای، هرگز چنین موجودِ شگرفی را ندیده‌ای.»

نکته ادبی: تأکید بر یکتاییِ شمس در تاریخِ هستی.

یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی

مدتی پنهان شو تا زیبایی‌هایِ دیگر، در بازارِ زیبایان کساد نشود و از رونق نیفتد.

نکته ادبی: مبالغه در زیباییِ شمس که تمامِ زیبایی‌هایِ دیگر را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم: « چون فتادی؟ »

عشق را دیدم که بر خاک و خون افتاده است؛ از او پرسیدم: «چگونه بدین حال و روز افتادی؟»

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به عشق.

که تو خون ریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنین بر باد دادی؟! »

گفتم: «تو که خود خون‌ریزِ تمامِ عاشقانی، چطور شد که خودت چنین دل بر باد دادی؟»

نکته ادبی: تضاد میانِ ماهیتِ عشق (که ظالم است) و وضعیتِ کنونی‌اش (که قربانی است).

بگفتا: « دیده ام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی »

عشق گفت: «چیزی (شمس) را دیدم که صد ماهِ تابان در برابرِ آتشِ او مانندِ نذر و نیاز، در حالِ سوختن هستند.»

نکته ادبی: وداد به معنای دوستی و نذر است.

خداوند شمس دین! آخر چه نوری؟ فرشته یا پری، یا تش نژادی

ای خداوندگار، ای شمسِ دین! آخر تو چه نوری هستی؟ فرشته‌ای، پری هستی یا از نژادِ دیگری؟

نکته ادبی: پرسشِ بی‌پاسخ برای تأکید بر فرابشری بودنِ شمس.

به تبریز آ دلا، از لحر عشقش چو بندهٔ عیب ناک اندر مزادی

ای دل، به سوی تبریز برو تا از طریقِ عشقِ او، مانند بنده‌ای که عیب‌هایِ خود را در بازارِ حقیقت عرضه می‌کند، به کمال برسی.

نکته ادبی: مزاد به معنای مزایده و بازارِ خرید و فروش است؛ استعاره از عرضه‌یِ خویشتن در محضرِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریا

تشبیه شمس تبریزی به دریا برای نمایشِ وسعتِ وجود و بخشندگیِ او.

تشخیص (جان‌بخشی) عشق خوانی را فتاده

عشق به عنوان یک موجودِ زنده تصویر شده که مجروح گشته و با شاعر سخن می‌گوید.

تلمیح یوسف

اشاره به زیباییِ یوسفِ پیامبر برای مقایسه‌یِ برتریِ جمالِ معنویِ شمس.

تناقض (پارادوکس) آهن چو مومست

نشان دادن قدرتِ عشق که سخت‌ترین چیزها (آهن) را به نرم‌ترین‌ها (موم) تبدیل می‌کند.

اغراق صد ماه ازو سوزند

بزرگ‌نماییِ نورِ شمس که ماه نیز در برابرش ناچیز است.