دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

سی‌و سوم

مولوی
رها کن ناز، تا تنها نمانی مکن استیزه، تا عذرا نمانی
مکن گرگی، مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی
دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی، اینجا نمانی
منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی
ز دام عشوه پر خود نگه دار که تا از اوج و از بالا نمانی
مشو مولای هی ناشسته رویی که تا از عشق، مولانا نمانی
مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی
چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی
رها کن عربده، خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی
همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم پیاپی، تا که نابینا نمانی
چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک، زیر پا نمانی
چو استاره به بالا شب روی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی
مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی
ز بعد این غزل ترجیع باید شراب گل مکرر خوشتر آید
چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت، چرا دل وار نایی؟
چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی
درآ در سینها کآرام جانی درآ در دیدها که توتیایی
فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی
چو عقلی بی تو دیوانه شود مرد چو جانی، کس نمی داند کجایی
چو خمری، در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی
نباشد حسن بی تصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی
اگر چیزی نمی دانم به عالم همی دانم که تو بس جان فزایی
چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی
به جانبازی گشاده دار، دو دست که حاتم را تو استاد سخایی
مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی
عدو را مار و ما را یار می باش که موسی صفا را تو عصایی
تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی
به ترجیع سوم مرصاد بستیم که بر بوی رجوع یار مستیم
ایا خوبی، که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی
ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی، هم نسیمی
چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی
به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم
سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم
درآری نیمشب، روشن شرابی بگردانی، که اشرب یا حمیمی
زهی ساقی، زهی جام، و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم
هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم
حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم
تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللئیم
شود صحرای بی پایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم
فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم
ز یسقون رحیقا نوش می کن وخل ذاالتحدث یا کلیمی
کسی که آفتاب آمد غلامش همی آید به مشتاقان سلامش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند با زبانی عارفانه و بیانی شورانگیز، مخاطب را به سفری درونی برای عبور از حصارهای دنیوی و خودخواهی‌های نفسانی فرامی‌خواند. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات گوناگون، سالکِ طریق عشق را تشویق می‌کند که از تعلقات ناپایدار دست بشوید و با فروتنی و تسلیم، جان خود را به سوی منبع لایزالِ نور و حقیقت سوق دهد.

در بخش‌های میانی و پایانی، فضای شعر به حال و هوای مستیِ الهی و وجدِ عرفانی تغییر می‌یابد. در این ساحت، شاعر با ترسیم چهره‌ای از معشوقِ ازلی که جان‌بخش و درمان‌گر است، عشق را نه به معنای وابستگیِ زمینی، بلکه به مثابه‌ی نیرویی رهایی‌بخش معرفی می‌کند که باعث تولد دوباره‌ی جان و تعالیِ روح انسان می‌شود.

معنای روان

رها کن ناز، تا تنها نمانی مکن استیزه، تا عذرا نمانی

غرور و ناز را کنار بگذار تا در دام تنهایی گرفتار نشوی و با کسی دشمنی و ستیز نکن تا مانند «عذرا» (که در داستان‌های عاشقانه سرنوشتی محزون داشت) تنها و مطرود نماني.

نکته ادبی: عذرا اشاره به داستان وامق و عذرا دارد؛ استعاره از عاشقی که گرفتار فراق شده است.

مکن گرگی، مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی

خوی درندگی و ستمگری را کنار بگذار و همراهان و دوستان خود را مرنجان، تا مانند گرگ که به دلیل درندگی‌اش همیشه در صحرا و به تنهایی رانده می‌شود، بی‌یاور نمانی.

نکته ادبی: گرگ نماد طمع و درندگی است که پیامد آن طرد شدن از اجتماع انسانی است.

دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی، اینجا نمانی

چشمان ظاهر‌بین خود را بر جهان غیب و امور معنوی بدوز و در آن غرق شو تا سرانجام به همان‌جا برسی و در این عالم خاکی و مادی نمانی.

نکته ادبی: غیب در اینجا به معنای عالم معنا و حقیقتِ پنهان است.

منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی

به هر دلبری که در راه می‌بینی دل مبند و بوسه طلب نکن، تا از رسیدن به آن دلبر حقیقی و زیبا که کمال مطلق است، باز نمانی.

نکته ادبی: لب بر لب گذاشتن کنایه از دلبستگی‌های سطحی و زودگذر است.

ز دام عشوه پر خود نگه دار که تا از اوج و از بالا نمانی

جان خود را از دامِ فریب‌ها و ظواهر پر زرق و برق دنیا حفظ کن تا از اوج و مرتبه‌ی بلندی که برای تو مقدر شده، سقوط نکنی.

نکته ادبی: پَر در اینجا نمادِ ابزارِ پروازِ روح و تعالی است.

مشو مولای هی ناشسته رویی که تا از عشق، مولانا نمانی

تابع و مریدِ هر کس که چهره‌ای ناشناخته یا فاقد معنویت دارد مشو، تا از درکِ عشقِ حقیقی و رسیدن به مقام «مولانا» (سروریِ حقیقیِ جان) باز نمانی.

نکته ادبی: ناشسته روی در اینجا به معنای کسی است که سیرت و باطن او پاک نشده است.

مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی

از غصه‌ی نداری و فقرِ مادی، چهره‌ات را زرد و افسرده نکن، تا به خاطر دغدغه‌ی سیم و زر، از دیدار سیمایِ درخشانِ یار محروم نمانی.

نکته ادبی: تضادِ سیم (نقره/پول) با سیما (چهره) در این بیت برجسته است.

چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی

چون تو به همتِ بلند خود پادشاهیِ جاودان را طلب می‌کنی، پس نگران نان و غذای روزمره نباش و در پی این امورِ ناچیز نمانی.

نکته ادبی: شربا به معنای آشامیدنی و در اینجا استعاره از روزیِ دنیوی است.

رها کن عربده، خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی

دعوا و جنجال را کنار بگذار و با حلم و بردباری خو بگیر، تا از مجلسِ قربِ پادشاهِ ما دور نمانی.

نکته ادبی: عربده کنایه از ستیزه‌جویی و غرورِ نفسانی است.

همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم پیاپی، تا که نابینا نمانی

سرمه‌ی تعظیم و احترام را مداوم در چشمِ جانت بکش، تا از دیدنِ حقیقت نابینا نمانی.

نکته ادبی: سرمه کشیدن استعاره از کسبِ بینش و بصیرت است.

چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک، زیر پا نمانی

مانند ذرّات گرد و غبار که در نور خورشید به جنب‌وجوش می‌آیند، به سوی خورشید حقیقت بشتاب تا همچون خاک، زیر پای دیگران خوار نمانی.

نکته ادبی: ذرّه در ادبیات عرفانی نمادِ سالکِ عاشق و خورشید نمادِ حقیقت الهی است.

چو استاره به بالا شب روی کن که تا ز آن ماه بی همتا نمانی

در شبِ این دنیای مادی، مانند ستاره‌ای به سمتِ بالا حرکت کن تا از آن ماهِ بی‌همتا (خداوند/معشوق) دور نمانی.

نکته ادبی: حرکتِ ستاره به بالا، استعاره از سیرِ سلوک است.

مزن هر کوزه را در خنب صفوت که تا از عروةالوثقی نمانی

هر کوزه‌ای (هر اعتقاد یا امری) را در خُمِ خالصِ حقیقت فرو مبر تا از دستگیره‌ی محکمِ ایمان (عروةالوثقی) جدا نمانی.

نکته ادبی: عروةالوثقی اشاره به آیه‌ای از قرآن است که به معنای ریسمانِ محکم الهی است.

ز بعد این غزل ترجیع باید شراب گل مکرر خوشتر آید

پس از این غزل، نوبتِ ترجیع‌بند است؛ چرا که لذتِ باده‌ی حقیقت، با تکرار و نوشیدنِ دوباره، گواراتر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ساختار شعری ترجیع‌بند دارد که تکرار در آن نقش مؤکد دارد.

چو در عهد و وفا دلدار مایی چو خوانیمت، چرا دل وار نایی؟

چون تو در عهد و پیمانِ وفا، دلدارِ ما هستی، پس وقتی تو را می‌خوانیم، چرا مثلِ یک عاشقِ واقعی به سوی ما نمی‌آیی؟

نکته ادبی: دل‌وار به معنی به شیوه‌ی دلدار و عاشقانه است.

چو الحمدت همی خوانیم پیوست کچون الحمد دفع رنجهایی

از آنجا که ما پیوسته «الحمد» (ستایشِ خداوند) را می‌خوانیم که دفع‌کننده‌ی رنج‌هاست، تو نیز به سوی ما بیا.

نکته ادبی: الحمد در اینجا به معنای ذکر و نیایش است.

درآ در سینها کآرام جانی درآ در دیدها که توتیایی

در سینه‌های ما که آرامشِ جانِ توست وارد شو و در دیدگان ما جای بگیر، چرا که تو برای ما مانند توتیایی هستی که بینایی می‌بخشد.

نکته ادبی: توتیا ماده‌ای است که برای تقویت و روشنایی چشم استفاده می‌شده است.

فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی

از روزنه‌های قلب‌های ما سر بیرون کن و جلوه‌گری نما، زیرا ما ناچاریم و گریزی از طلبِ نورِ تو نداریم.

نکته ادبی: روزن‌های دل استعاره از مجاریِ ادراکِ معنوی است.

چو عقلی بی تو دیوانه شود مرد چو جانی، کس نمی داند کجایی

عقل بدون وجودِ تو دیوانه می‌شود؛ تو جانِ منی، اما هیچ‌کس نمی‌داند که تو در کدام مقام و جایگاهی نهان هستی.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عارف در مواجهه با ذاتِ خداوند.

چو خمری، در سر مستان درافتی برآیند از حیا و پارسایی

تو مانند شرابِ نابی که به سرِ مست می‌زند، در وجودِ ما درمی‌آیی و ما از شرم و پاکیِ ناشی از آن، به حقیقت می‌رسیم.

نکته ادبی: خمری اشاره به تجلیِ عشق است که عقلِ مادی را از سر به در می‌کند.

نباشد حسن بی تصدیع عشاق که نبود عیدها بی روستایی

زیبایی و حسن، بدونِ دردسر و رنجی که برای عاشقان ایجاد می‌کند، محقق نمی‌شود؛ همان‌طور که عید بدون حضورِ مردم و هیاهو معنا ندارد.

نکته ادبی: تصدیع به معنای سردرد و دردسر است.

اگر چیزی نمی دانم به عالم همی دانم که تو بس جان فزایی

اگر در این عالم هیچ چیز نمی‌دانم، همین‌قدر می‌دانم که تو بسیار جان‌افزا و حیات‌بخش هستی.

نکته ادبی: جان‌افزا صفتِ مستقیمِ محبوبِ ازلی است.

چه جولانها کنند جانها چو ذرات که تو خورشید از مشرق برآیی

جان‌ها مانند ذراتِ غبار در نورِ تو جولان می‌دهند و می‌رقصند، زیرا تو خورشیدی هستی که از مشرقِ حقیقت طلوع می‌کنی.

نکته ادبی: جولان دادنِ جان‌ها استعاره از رقصِ سماع و وجدِ عرفانی است.

به جانبازی گشاده دار، دو دست که حاتم را تو استاد سخایی

برای ایثار و بخشش، دستانت را گشاده نگه‌دار، چرا که تو استادِ بخشندگی هستی (بیشتر از حاتمِ طایی).

نکته ادبی: حاتم نمادِ تاریخیِ بخشندگی در ادبیات فارسی است.

مکش پای از گلیم خویش افزون که تا داناتر آیی از کسایی

پایت را از حدِ گلیمِ خود درازتر نکن (توقع بیجا نداشته باش)، تا از کسانی که لباسِ تقوا و دانش پوشیده‌اند، داناتر جلوه کنی.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروفِ پایت را از گلیم خود درازتر نکن.

عدو را مار و ما را یار می باش که موسی صفا را تو عصایی

برای دشمن، مارِ گزنده باش و برای ما یار و یاور، چرا که تو برایِ موسیِ صفایِ باطن، عصایِ معجزه‌گر هستی.

نکته ادبی: موسی و عصا نمادِ قدرتِ الهی در برابرِ باطل است.

تمسک کن به اسباب سماوات که در تنویر قندیل سمایی

به اسبابِ آسمانی و معنوی تمسک بجو، چرا که تو در آن چراغدانِ آسمانی، نوری درخشان هستی.

نکته ادبی: تنویر قندیل سمایی استعاره از جایگاهِ رفیعِ روحِ انسان است.

به ترجیع سوم مرصاد بستیم که بر بوی رجوع یار مستیم

با این بندِ سومِ ترجیع، راهِ بازگشت را بستیم و اکنون به امیدِ رجوعِ دوباره‌ی یار، سرمست هستیم.

نکته ادبی: مرصاد به معنای کمین‌گاه و در اینجا استعاره از آماده‌باش برای دریافتِ فیض است.

ایا خوبی، که در جانها مقیمی به وقت بی کسی جان را ندیمی

ای کسی که در جان‌های ما مقیمی، تو در وقتِ تنهایی، بهترین هم‌نشینِ جان هستی.

نکته ادبی: ندیم به معنای همنشین و هم‌صحبت است.

ز تو باغ حقایق برشکفتست نباتش را هم آبی، هم نسیمی

به خاطرِ وجودِ توست که باغِ حقایق شکوفا شده است؛ برای این گیاهانِ باغِ حقیقت، تو هم آبِ حیات هستی و هم نسیمِ جان‌بخش.

نکته ادبی: نبات در اینجا استعاره از موجودات و حقیقت‌های پدید آمده است.

چو خوبان فانی و معزول گردند تو در خوبی و زیبایی مقیمی

زمانی که زیبایی‌هایِ فانیِ دنیا از بین می‌روند و معزول می‌شوند، تو همچنان در کمالِ زیبایی و خوبی باقی هستی.

نکته ادبی: معزول کنایه از زوال و فناپذیریِ دنیاست.

به وقت قحط بفرستی تو خوانی خذوا رزقا کریما من کریم

در زمانِ قحطیِ معنوی، تو سفره‌ای از نعمت می‌گستری و می‌گویی: رزقِ کریمانه‌ای را از خدای کریم دریافت کنید.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در سوره سبأ دارد که به رزقِ کریم اشاره می‌کند.

سهیلی دیگری در چرخ معنی یزکی کل روح کالادیم

تو ستاره‌ی سهیلِ دیگری در آسمانِ معنا هستی که هر روحی را به پاکی و تزکیه می‌رسانی.

نکته ادبی: سهیل ستاره‌ای است که دیدنش نویدبخشِ خیر و برکت است.

درآری نیمشب، روشن شرابی بگردانی، که اشرب یا حمیمی

در نیمه‌شبِ غفلت، شرابی روشن (حقیقت) می‌آوری و آن را می‌گردانی و می‌گویی: ای دوستِ صمیمی من، بنوش.

نکته ادبی: اشرب یا حمیمی به معنای ای دوست من بنوش است که رنگِ عربیِ عرفانی دارد.

زهی ساقی، زهی جام، و زهی می نعیم قی نعیم فی نعیم

چه ساقیِ بزرگوار، چه جامِ معرفت، و چه شرابی! این‌ها همه نعمت رویِ نعمت و برکت روی برکت است.

نکته ادبی: نعیم اشاره به بهشت و برکاتِ الهی است.

هزاران صورت زیبا و دلبر یولدهم شرابک من عقیم

هزاران صورتِ زیبا و دلبر، از همان شرابِ تو متولد می‌شوند، حتی اگر آن شراب در ظاهرِ امر، بی‌بار (عقیم) به نظر برسد.

نکته ادبی: استعاره از خلقِ زیبایی‌ها از بطنِ عشق.

حباب آن شراب و صفوت او شفاء فی شفاء للسقیم

حبابِ آن شراب (ظاهرِ آن) و صفایِ باطنیِ آن، برای بیمارِ دل، شفایی رویِ شفاست.

نکته ادبی: سقیم به معنای بیمارِ دل و دور از حقیقت است.

تصاعد سکره فی ام رأس ازال اللوم فی طبع اللئیم

مستیِ ناشی از آن به سر بالا می‌رود و پستی و لئامتِ طبعِ آدمِ فرومایه را از بین می‌برد.

نکته ادبی: لئیم به معنای شخصِ پست و فرومایه است.

شود صحرای بی پایان اخضر فواد ضیقه کقلب میم

صحرایِ بی‌انتهایِ وجود که خشکیده بود، با این شراب، سرسبز می‌شود و قلبِ تنگِ انسان، وسعت می‌یابد.

نکته ادبی: قلبِ میم اشاره به حرفِ میم دارد که در اشعار عرفانی گاهی برای اشاره به حضرت محمد (ص) یا قلبِ انسان به کار می‌رود.

فطوبی للندامی والسکارا اذا ماهم حسوها حسوهیم

پس خوشا به حالِ نوشندگان و مستانی که این شرابِ حقیقت را جرعه‌جرعه می‌نوشند.

نکته ادبی: طوبی دعای خیر برای رستگاری است.

ز یسقون رحیقا نوش می کن وخل ذاالتحدث یا کلیمی

از آن شرابِ خالص (رحیق) بنوش و این گفتگو و بحث‌هایِ بیهوده را رها کن، ای هم‌صحبتِ من.

نکته ادبی: رحیق به معنای شرابِ خالص و بهشتی است.

کسی که آفتاب آمد غلامش همی آید به مشتاقان سلامش

کسی که خورشیدِ حقیقت غلامِ اوست، سلامِ او به سویِ مشتاقان و عاشقان می‌آید.

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از نورِ مطلقِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عذرا، حاتم، موسی، سوره سبأ

اشاره به داستان‌ها و متونِ کهن برای غنا بخشیدن به کلام و درکِ مفاهیمِ انتزاعی.

تشبیه چو ذره، چو استاره، چون گرگ

به‌کارگیریِ عناصری از طبیعت برای ترسیمِ حالاتِ روحیِ سالک و جایگاهِ او در هستی.

استعاره شراب، خورشید، ساقی، غیب

نمادهایِ پرتکرارِ عرفانی که به ترتیب برای عشقِ الهی، حقیقتِ نور، مرشدِ راه و عالمِ معنا به کار رفته‌اند.

ایهام سیم، سیما

بازی با واژگان برای نشان دادنِ تضادِ بینِ ثروتِ ظاهری (پول) و ارزشِ باطنی (چهره و حقیقتِ انسان).