دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

سی‌و دوم

مولوی
شاهنشه مایی تو و به گلبرگ مایی هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی
گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می بینمت ای عشوه ده ما که کجایی
آنجا که برستست درخت تو وطن ساز زیرا ز صولست ترا روح فزایی
برپایهٔ تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی
ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی، که همایی
اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان کاستون حیاتی تو، و قندیل سرایی
خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود، چه موقوف صلایی؟!
گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی
اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبهٔ مرغ هوایی؟
این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گیر، که سلطان وفایی
آن ساغر شاهانهٔ مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی
نه باده دلشور و نه افشردهٔ انگور از دست خدا آمد، وز خنب عطایی
ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی
ای مست شده و آمده، که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی
جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی
خندید جهان از نظر و رحمت عامش بس کن، که به ترجیع بگوییم تمامش
ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا
ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیفست، از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا
جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که: « محالست و علالا »
خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهرهٔ زهرا
هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می پرد از انجای دل ما
برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست؟ این نور خدایست تبارک و تعالا
هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا
آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب، خبرش ده تو ازین عیش و تماشا
تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسلهٔ جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست؟ هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا
هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست گوید: « که برو » هیچ مرو، شاه بخانه ست
بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید مانندهٔ او نیست کسی، ژاژ مخایید
ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد، معیوب شمایید
بسته ست مگر روزن این خانهٔ دنیا خورشید برآمد، هله، بر بام برآیید
روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید؟
آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید
تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و، گر رهن بلایید
در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار چون نیک بجوشید، ازین خنب برآیید
ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید، شما عین عطایید
در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را، که شما نور لقایید
جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، دعوتی است عارفانه و پرشور به سوی رهایی از قفس تنگ تعلقات دنیوی و پیوستن به ساحتِ بیکرانِ حق‌تعالی. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه، مخاطب را نهیب می‌زند که به جای سرگرم شدن به بازیچه‌های فانی جهان، به اصل خویش بازگردد و جان خود را از بندِ گداییِ غیرِ خدا برهاند.

در این فضای آکنده از شور و سرمستی، جهان ماده همچون ویرانه‌ای تصویر شده که تنها جایگاهِ بوم‌صفتانِ غافل است و حقیقتِ هستی در گروِ نوشیدن از ساغرِ ایزدی و رسیدن به آگاهیِ معنوی است. هدف غایی، رسیدن به جایگاهی است که در آن، جانِ عاشق از خودیِ محدودِ خویش عبور کرده و به یگانگی با معشوقِ ازلی دست یابد.

معنای روان

شاهنشه مایی تو و به گلبرگ مایی هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی

تو پادشاه و سرور ما و مایه ی زیبایی و طراوت جان ما هستی؛ به هر کجا که از ما روی برگردانی و دور شوی، سرانجام دوباره به سوی ما باز خواهی گشت.

نکته ادبی: شاهنشه ترکیبی از شاه و شه است برای تاکید؛ گلبرگ در اینجا استعاره از لطافت و طراوت بخشیدن به جان است.

گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می بینمت ای عشوه ده ما که کجایی

اگرچه تن تو در ظاهر در این مکان حضور ندارد، اما من با چشم بصیرت و آگاهی درونی تو را می‌بینم؛ ای کسی که با عشوه و دلبری‌ات ما را گرفتار کردی، بگو که کجا هستی؟

نکته ادبی: ضمیر در ادبیات عرفانی به معنای باطن و درون و قلب انسان است که حقایق را درک می‌کند.

آنجا که برستست درخت تو وطن ساز زیرا ز صولست ترا روح فزایی

جایی که درخت وجود تو در آن روییده، همان‌جا وطن اصلی توست، زیرا از شکوه و عظمتِ آن است که جان تو قوت و نشاط می‌گیرد.

نکته ادبی: برستست مخفف روییده است؛ صولت به معنای هیبت و قدرت است.

برپایهٔ تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی

در برابر پایه تخت پادشاهِ پادشاهان با خضوع و سجده قرار بگیر تا جان تو از ننگِ گدایی و طلب کردن از غیرِ خدا رها شود.

نکته ادبی: شه شاهان کنایه از خداوند متعال است.

ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی، که همایی

این ویرانه‌ی دنیا را به اهلِ غفلت (جغدها) بسپار و به سفری روحانی برو؛ به سوی جایگاهِ بلندِ تجلیِ حق بازگرد، زیرا تو در اصل مرغی از تبار همای سعادتی.

نکته ادبی: قاف تجلی استعاره از مقام قرب الهی است؛ هما نماد سعادت و بلندپروازی است.

اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان کاستون حیاتی تو، و قندیل سرایی

این ماجراهای دنیوی گذشت و تمام شد؛ ای پادشاهِ خوبان به سوی ما بیا، چرا که تو ستونِ حیاتِ ما و چراغِ فروزانِ این سرای هستی.

نکته ادبی: قندیل سرایی استعاره از روشنگری و هدایتگری در جهان است.

خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود، چه موقوف صلایی؟!

سفره‌ی ضیافتِ حق گسترده شده و درِ رحمت باز گشته است؛ مستانه و با شور و اشتیاق وارد شو، دیگر منتظر چه دعوتی هستی؟

نکته ادبی: موقوف صلایی کنایه از بی‌نیاز بودن از تعارف و دعوتِ دوباره است.

گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی

اگر تمام مردم جهان خود را با شراب و لذت‌های مادی سرگرم کنند، آن کسی که از شراب الهی سرمست است، سودای دیگری در سر دارد.

نکته ادبی: مخمور خدایی یعنی کسی که در عطش رسیدن به معشوق الهی می‌سوزد.

اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبهٔ مرغ هوایی؟

در قفسِ دنیا اگر دانه و آب به وفور یافت شود، چه فایده؟ که آن شکوه و قدرتِ پروازِ مرغِ آسمانی را در این قفس نمی‌توان یافت.

نکته ادبی: مرغ هوایی استعاره از روح بلندپرواز انسان است که در کالبد تن محبوس است.

این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست سغراق وفا گیر، که سلطان وفایی

این مرحله هم گذشت؛ ای کسی که امکان عبور از تو وجود ندارد (همه چیز در تو خلاصه می‌شود)، جامِ وفا را بگیر که تو سلطانِ وفا هستی.

نکته ادبی: سغراق همان ساغر و جام است.

آن ساغر شاهانهٔ مردانه بگردان تا گردد جانها خوش و جانباز و بقایی

آن جامِ شاهانه‌ای که مخصوص مردانِ راه است را بگردان و به عاشقان بده، تا جان‌ها شاد و آماده‌ی جانبازی و رسیدن به بقای ابدی شوند.

نکته ادبی: جانبازی در اینجا به معنای فدا کردن خودخواهی در راه عشق است.

نه باده دلشور و نه افشردهٔ انگور از دست خدا آمد، وز خنب عطایی

این باده نه شرابِ مست‌کننده‌ی زمینی است و نه عصاره‌ی انگور؛ بلکه از جانب خدا و از خمره‌ی بخشش‌های او آمده است.

نکته ادبی: خنب عطایی کنایه از مخزن فیض الهی است.

ای چشم من و چشم دو عالم به تو روشن دادی به یکی ساغرم از مرگ رهایی

ای کسی که روشناییِ چشمان من و تمام عالم به نورِ توست؛ تو با یک جرعه از این ساغر، مرا از چنگالِ مرگِ معنوی رهایی بخشیدی.

نکته ادبی: مرگ در اینجا به معنای غفلت از حق است.

ای مست شده و آمده، که زاهد وقتم ای رنگ رخ و چشم خوشت داده گوایی

ای که مست شده‌ای و نزد من آمده‌ای و ادعا می‌کنی که زاهدِ زمانه‌ای؛ رنگِ رخسار و چشمانِ زیبایت گواهی می‌دهد که تو هم مستِ عشقی.

نکته ادبی: شاعر به زاهدانِ ظاهربین طعنه می‌زند که نشانه‌های عشق در ظاهرشان پیداست.

جان شاد بدانست که یکتاست درین عشق هرچند گرو گردد دستار و دو تایی

جانِ شادمان به خوبی دانست که در این عشق، او یکتا و بی‌همتاست، هرچند که در این راه تمامِ دارایی و لباس‌هایش را هم از دست بدهد.

نکته ادبی: گرو شدن دستار و دوتا کنایه از فقر اختیاری و گذشتن از تعلقات مادی است.

خندید جهان از نظر و رحمت عامش بس کن، که به ترجیع بگوییم تمامش

جهان از نظر و رحمتِ عامِ او شادمان گشت؛ دیگر سخن را کوتاه کن تا بقیه‌ی مطلب را در قالبِ ترجیع‌بند بیان کنیم.

نکته ادبی: ترجیع اشاره به قالب شعری خاصی است که در آن بیت یا مصرع تکرار می‌شود.

ای مست شده از نظرت اسم و مسما وی طوطی جان گشته ز لبهات شکرخا

ای کسی که از دیدنِ جمالِ تو، هم اسم و هم مسما (ذات و حقیقت) مست گشته‌اند، و ای که طوطیِ جان از شیرینیِ کلام و لبان تو شکرخوار شده است.

نکته ادبی: شکرخا صفتی برای طوطی که به شیرین‌سخنی معروف است.

ما را چه ازین قصه که گاو آمد و خر رفت هین وقت لطیفست، از آن عربده بازآ

ما را با این قصه‌های بی‌حاصلِ گاو و خر (امور دنیوی) چه کار؟ اکنون وقتِ لطیفِ حضور است، از آن غوغا و هیاهو دست بردار و به اصلِ خود بازگرد.

نکته ادبی: گاو و خر کنایه از اشتغالاتِ پست و مادی است.

ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ای جان و ولی نعمت هر وامق و عذرا

ای پادشاه، تو پادشاهی کن و بزمِ روحانی را بیارای، چرا که تو جان و ولی‌نعمتِ هر عاشقِ دلسوخته‌ای (همچون وامق و عذرا).

نکته ادبی: وامق و عذرا از عاشقان معروف ادبیات فارسی هستند.

هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا

تو هم پرورش‌دهنده‌ی جان‌هایی و هم سرچشمه‌ی می و شیر (لذت‌های روحانی)؛ تو هم بهشتِ جاویدانی و هم مقامِ بلندِ سدره‌المنتهی.

نکته ادبی: سدره خضرا اشاره به درختی در آسمان هفتم در فرهنگ اسلامی است که نماد مقام قرب است.

جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم گویند خسیسان که: « محالست و علالا »

ما جز این حرفی نمی‌زنیم، و اگر هم بگوییم، افرادِ کوته‌فکر و خسیس می‌گویند که این حرف‌ها محال و بی‌اساس است.

نکته ادبی: خسیسان به معنای افرادِ تنگ‌نظر و مادی‌گراست.

خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی تا چرخ برقص آید و صد زهرهٔ زهرا

اگر می‌خواهی که ما سخن بگوییم، جامِ شرابِ صبحگاهی را عطا کن، تا از شدتِ شادی، چرخِ گردون و ستارگان به رقص درآیند.

نکته ادبی: زهره ستاره‌ای است که در ادبیاتِ فارسی به رقص و موسیقی مشهور است.

هرجا ترشی باشد اندر غم دنیا می غرد و می پرد از انجای دل ما

هر جا که در غمِ دنیا، تیرگی و تلخی باشد، دلِ ما از آنجا می‌گریزد و با شور و حال به پرواز در می‌آید.

نکته ادبی: ترشی کنایه از تلخی و ناگواریِ غم‌های دنیاست.

برخیز و بخیلانه در خانه فروبند کانجا که توی خانه شود گلشن و صحرا

برخیز و با بخل، درِ خانه‌ی وجودت را به روی غیر ببند، زیرا هر جا که تو حضور داشته باشی، آنجا تبدیل به گلستان و دشتِ وسیع می‌شود.

نکته ادبی: بخیلانه در اینجا کنایه از غیرت و اختصاص دادنِ دل به محبوب است.

این مه ز کجا آمد و این روی چه رویست؟ این نور خدایست تبارک و تعالا

این ماه (محبوب) از کجا پدیدار شد و این چهره چه چهره‌ای است؟ این جلوه‌ای از نورِ خداست که بسیار باشکوه و پاک است.

نکته ادبی: تبارک و تعالا صفات خداوند متعال است.

هم قادر و هم فاخر و هم اول و آخر اول غم و سودا و بخرید بیضا

او هم تواناست و هم با‌عظمت و هم آغاز و پایانِ همه چیز است؛ اوست که غم و سودا را آفرید و در عین حال خریدارِ جانِ پاکِ عاشقان است.

نکته ادبی: بیضا به معنای پاک و روشن است؛ اشاره به جان‌های پاک.

آن دل که نلرزیدت و آن چشم که نگریست یارب، خبرش ده تو ازین عیش و تماشا

خداوندا، آن دلی که در برابر عظمت تو نلرزید و چشمی که تو را ندید، به او خبری از این عیش و تماشای روحانی بده.

نکته ادبی: تماشا در اینجا به معنای مشاهده‌ی جمال حق است.

تا شید برآرد به سر کوه برآید فریاد برآرد که تمنیت تمنا

تا خورشید برآید و به بالای کوه برسد، فریاد می‌زند که این آرزو و خواستن، حقیقتِ وجودِ من است.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و نور است.

نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد شاباش زهی سلسلهٔ جذب و تقاضا

آن عشق، چنان او را گرفتار کرده که حتی فرصت سر خاراندن هم به او نمی‌دهد؛ آفرین بر این سلسله‌ی جذب و تقاضای الهی.

نکته ادبی: شاباش تحسینی است برای ابراز شگفتی از قدرتِ کششِ عشق.

در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست؟ هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا

آیا در این شهر احمق‌تر از من کسی هست که گرفتار عشق نشده باشد؟ هر لحظه این عشق مرا از مرتبه‌ی بالا می‌گیرد و دگرگون می‌کند.

نکته ادبی: گول در اینجا به معنای کسی است که در چشمِ دنیا نادان به نظر می‌رسد اما در عشق غرق است.

هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست گر صادق و جدست و گر عشوه و تیبا

هر داد و ستدی که از جانبِ معشوق باشد، دلنشین است؛ چه حقیقت باشد و چه عشوه و فریب برای آزمودنِ عاشق.

نکته ادبی: تیبا به معنای فریب و عشوه است.

هر عشوه که دربان دهدت دفع و بهانه ست گوید: « که برو » هیچ مرو، شاه بخانه ست

هر بهانه‌ای که دربانِ عشق برای دفع کردنِ تو می‌آورد، فقط یک بهانه است؛ اگر می‌گوید برو، هرگز نرو که شاه (خداوند) در خانه حضور دارد.

نکته ادبی: دربان استعاره از مشکلاتِ راه است که برای آزمودنِ عاشق پیش می‌آید.

بر دلبر ما هیچ کسی را مفزایید مانندهٔ او نیست کسی، ژاژ مخایید

کسی را با دلبر ما مقایسه نکنید و کسی را به او اضافه نکنید؛ هیچ‌کس شبیه او نیست، پس سخنان بیهوده نگویید.

نکته ادبی: ژاژ به معنای سخنِ بیهوده و بی‌معنی است.

ور زانک شما را خلل و عیب نمودست آن آینه پاک آمد، معیوب شمایید

اگر به نظر شما عیب و نقصی می‌آید، بدانید که آن آینه‌یِ حق پاک و بی‌عیب است؛ بلکه خودتان معیوب هستید.

نکته ادبی: آینه استعاره از ذاتِ الهی است که حقایق را منعکس می‌کند.

بسته ست مگر روزن این خانهٔ دنیا خورشید برآمد، هله، بر بام برآیید

آیا روزنه‌یِ این خانه‌ی دنیا بسته شده است؟ خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، بشتابید و بر بامِ بلندِ آگاهی برآیید.

نکته ادبی: روزن کنایه از پنجره‌یِ ادراکِ معنوی است.

روزن چو گشاده نبود خانه چو گورست تیشه جهت چیست چو روزن نگشایید؟

وقتی روزنه بسته باشد، خانه مانند گور تاریک و تنگ است؛ پس چرا تیشه به دست نمی‌گیرید تا راهی برای نور باز کنید؟

نکته ادبی: تیشه ابزارِ شکستنِ بتِ نفس و گشودنِ راهِ معرفت است.

آگاه چو نبویت ز آغاز و ز آخر چون گوی بغلتید که خوش بی سر و پایید

چون از آغاز و انجامِ کار آگاه نیستید، مانند گوی، سرگردان می‌غلتید که این‌گونه خوش و بی‌سروپا شده‌اید.

نکته ادبی: بی‌سروپا کنایه از حیرانیِ سالک در راه است.

تسلیم شده در خم چوگان الهی گر در طرب و شادی و، گر رهن بلایید

در برابرِ چوگانِ تقدیرِ الهی تسلیم باشید، چه در شادی باشید و چه در بندِ بلا و سختی.

نکته ادبی: خمِ چوگان استعاره از مشیتِ الهی است که بنده را به هر سو می‌برد.

در خنب جهان همچو عصیرید گرفتار چون نیک بجوشید، ازین خنب برآیید

در خمره‌یِ دنیا مانند آبِ انگور گرفتارید؛ وقتی به جوشش و کمال رسیدید، از این خمِ هستی خارج شوید.

نکته ادبی: عصیر به معنای افشرده و آبِ انگور است که در اینجا استعاره از روحِ در بندِ تن است.

ای حاجتهایی که عطاخواه شدستید آخر بخود آیید، شما عین عطایید

ای تمامِ حاجت‌مندان که خواستارِ عطایِ حق هستید، سرانجام به خود بازگردید، زیرا خودِ شما عینِ آن عطایی هستید که می‌طلبید.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ حقیقتِ انسان با حق‌تعالی دارد.

در عشق لقایید شب و روز و خبر نیست ادراک شما را، که شما نور لقایید

در عشقِ دیدارِ حق، شب و روز تفاوت ندارد؛ ادراکِ شما از این حقیقت غایب است، در حالی که خودتان نورِ آن دیدار هستید.

نکته ادبی: لقا به معنای دیدار و ملاقات با محبوب است.

جویی عجب و تو ز همه چیز عجبتر آن بوالعجبانید که شاهید و گدایید

عجبِ بزرگی در کار است و تو از همه چیز عجیب‌تری، همان شگفت‌زدگانی هستید که هم پادشاهید (به اعتبارِ اصلِ الهی) و هم گدایید (به اعتبارِ نیازِ تن).

نکته ادبی: بوالعجبان به معنای صاحبانِ شگفتی و حیرت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خنب جهان

جهان به خمره‌ای تشبیه شده که روح در آن مانند آب انگور در حال جوشش و تکامل است.

تضاد شاه و گدا

تقابلِ مقامِ روحانیِ انسان (شاه) با وضعیتِ ظاهری و نیازمندیِ تن (گدا) برای نشان دادنِ جایگاهِ دوگانه‌ی انسان.

کنایه تیشه جهت چیست

اشاره به ابزارِ تلاش و مجاهدت برای شکستنِ موانعِ روحی و گشودنِ دریچه‌های نور.

تشبیه خانه چو گورست

توصیفِ ناآگاهی و دوری از حق به تاریکی و تنگیِ قبر.

ایهام همایی

هم به معنای پرنده‌ی سعادت است و هم می‌تواند اشاره به «هم» (تأکید) و «آیی» (بازگشتن) داشته باشد.