دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

سی و یکم

مولوی
اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی
یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی
چو آتش در درونت زد، دو دیدهٔ حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی
توی چون سوخت، هو باشد، چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی
تو زاهد می زنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی
ز صاف خمر بی دردی، ترا بو کو؟ اگر خوردی یکی درکش اگر مردی، شراب جان را واقی
شدی ای جفت طاق او، شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او، چو خلخالی بر آن ساقی
ببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل، که اندر نار اشواقی
برین معنی نمی افتی، چو در هر سایه می خفتی بهست خویشتن جفتی، وز آن طاق ازل طاقی
تو ای جان رسته از بندی، مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی، که آزاد از بغلطاقی
پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری؟ گه از شوخی گه از عاقی
گهی پر خشم و پرتابی، به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی، ز عجز افتاده در قاقی
یکی شاهی به معنی صد، که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی
به پیش شاه انس و جان، صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی؟
توی آن شه که خون ریزی، که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی، کساد جمله اسواقی
عطای سر دهم کرده، قدحها دم به دم کرده همه هستی عدم کرده، دو چشم از خود به هم کرده
الا ای شاه یغمایی، شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما، دوتا گشتم ز یکتایی
دو تایم پیش هر احول، یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول، توی دریای بینایی
زهی دریا، زهی گوهر، زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی
چنان نوری که من دیدم، چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم، عجب باشد؟! چه فرمایی؟
که گردیدیش افلاطون، بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون، شدی بی عقل و سودایی
چو مرمر بوده ام من خود، مگر کر بوده ام من خود چه اندر بوده ام من خود؟! ز بدخویی و بدرایی
ولیک آن ماه رو دارد، هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد، یکی سودای صفرایی؟!
دریغا جان ندادستم، چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم، ازان اقبال و بالایی
شبی دیدم به خواب اندر، که می فرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور، تو هم با ما و بی مایی
هزاران مکر سازد او، هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او، تو پنداری که همتایی
نپنداری ولی مستی، ازان تو بی دل و دستی ز می بد هرچه کردستی، که با می هیچ برنایی
چو از عقلت همی کاهد، چو بی خویشت همی دارد همی عذر تو می خواهد، چو تو غرقاب میهایی
بدیدم شعلهٔ تابان، چه شعله؟ نور بی پایان بگفتم: « گوهری ای جان، چه گوهر؟ بلک دریایی
مهی، یا بحر، یا گوهر، گلی، یا مهر، یا عبهر ملی یا بادهٔ احمر، به خوبی و به زیبایی
توی ای شمس دین حق، شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی
گروهی خویش گم کرده، به ساقی امر قم کرده شکمها همچو خم کرده، قدحها سر به دم کرده
ز بادهٔ ساغر فانی حذر کن، ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی، به تیغ قهر یزدانی
ز قیرستان ظلمانی، ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی، مگر ما را تو برهانی
ایا ساقی عزم تو، بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو، که آنجا دور گردانی
نه ماهی و تو آبی؟ نه من شیرم تو مهتابی؟ نه من مسکین تو وهابی؟ نه من اینم؟ نه تو آنی؟
نه من ظلمت؟ نه تو نوری؟ نه من ماتم؟ نه تو سوری نه من ویران تو معموری؟ نه من جسمم؟ نه تو جانی
قدحها را پیاپی کن، براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن، ز ساغرهای روحانی
بیارا بزم دولت را، که بر مالیم سبلت را نواز، آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی
در آن مجلس که خوبانند، ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند، که اول چیست، یا ثانی
زهی سودای بی خویشی، که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی، که خشتک یا گریبانی
ز بیخویشی از آن سوتر، همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمین بر، مر او را فر سلطانی
دو صد مفتی در آن عقلش، همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش، زهی بستان و بستانی
همی بیند یکایک را، چنان همچون یقین شک را زده از خشم آهک را، به چشم گوهر کانی
حلالش باد نازیدن، زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن، و او خویش است می دانی
کیست آن شاه شمس الدین، ز تبریز نکو آیین زهی هم شاه و هم شاهین، درین تصویر انسانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در زمره اشعار عرفانی پرشور است که به توصیف سفر معنوی سالک به سوی حقیقت و فنای در محبوب می‌پردازد. محور اصلی این سروده، تجلیِ شمس تبریزی به عنوان پیر و مرشد راه است که در قامت ساقیِ جان‌بخش ظاهر شده و سالک را به نوشیدن شرابِ معرفت و رهایی از قیدوبندهای عقل جزئی و نفسانی دعوت می‌کند.

در فضای این شعر، سوختن و فنا شدن نماد کمال است؛ همچون چوبی که در آتش می‌سوزد تا عطر و خلوصش آشکار شود. شاعر با بیانی پرشور، تقابل میان زهدِ ظاهری و مستیِ عارفانه را ترسیم کرده و تأکید می‌کند که تنها با شکستنِ حصارِ خودِ کاذب و پیوستن به دریای بی‌کرانِ حقیقت (شمس‌الدین)، می‌توان به مقام رهایی و دیدنِ نورِ مطلق دست یافت.

معنای روان

اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی

ای سالک، اگر درون خود را مانند چوبِ خام در آتش عشق بسوزانی، به آن حقیقت و عطر ابدی دست می‌یابی که پس از فنا شدنِ هستیِ محدودِ تو، باقی و جاویدان می‌ماند.

نکته ادبی: استعاره از چوب خام که نماد نفسِ تربیت‌نشده است.

یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی

اگر لحظه‌ای در آتش عشق بسوزی، از آلودگی‌های مادی پاک شده و به نور حقیقت می‌رسی؛ آنگاه با خصلت‌های خدایی و اخلاق پسندیده، مردم را به سوی حق هدایت می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میان سوختن و نورانی شدن که یک پارادوکس عرفانی است.

چو آتش در درونت زد، دو دیدهٔ حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی

وقتی آتش عشق درونت شعله‌ور شود، چشم‌های ظاهربینت بسته می‌شود و چهرۀ تو از حرارت اشتیاق، همچون گل سرخ برافروخته و درخشان می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به بسته شدن حواس پنج‌گانه در برابر کشف و شهود درونی.

توی چون سوخت، هو باشد، چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی

وقتی 'خودِ' تو سوخت، تنها خدا می‌ماند و وقتی غیر خدا در تو سوخت، تنها او وجود دارد؛ در این حالت، از جانب او صدها خورشیدِ معرفت و اشراق بر تو می‌تابد.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا که در آن وجودِ سالک در وجود حق محو می‌شود.

تو زاهد می زنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی

ای زاهد که مرا به خاطر دوری از شریعت ظاهری سرزنش می‌کنی، در حالی که من به حقیقتِ حق نزدیک‌ترم؛ تو چنان در بندِ ظواهر هستی که از اصلِ معنا بی‌خبری و در دوری به سر می‌بری.

نکته ادبی: نقد زهد ریایی در برابر عشق حقیقی.

ز صاف خمر بی دردی، ترا بو کو؟ اگر خوردی یکی درکش اگر مردی، شراب جان را واقی

از این شرابِ صاف و بدون رنجِ عشق، تو چه بهره‌ای داری؟ اگر واقعاً مردِ راه هستی و جرات داری، جرعه‌ای از این شرابِ روحانی بنوش.

نکته ادبی: استعاره از شراب به معنای جذبه و حال عرفانی.

شدی ای جفت طاق او، شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او، چو خلخالی بر آن ساقی

وقتی به مقام وصال رسیدی، با معشوق یکی شدی و در شرابِ او غرق گشتی، چنان به او نزدیک و همراه می‌شوی که گویی تو زینتِ پاهای او هستی.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از همراهی و پیوستگی با معشوق.

ببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل، که اندر نار اشواقی

وقتی چشم از وابستگی‌های دنیوی (آب و گل) بستی، به حقیقتِ هستی دست یافتی؛ ای دل، تو از این آتشِ اشتیاق پخته و کمال‌یافته شدی.

نکته ادبی: تضاد میان آب و گل (مادیت) و آتش (معنویت).

برین معنی نمی افتی، چو در هر سایه می خفتی بهست خویشتن جفتی، وز آن طاق ازل طاقی

چون مدام در سایه‌های وهم و خیال می‌خوابی، به این حقیقتِ درونی دست نمی‌یابی؛ در حالی که می‌توانی با اتصال به اصلِ ازلی، جفتِ ابدیِ آن حقیقت شوی.

نکته ادبی: استعاره از سایه برای دنیا و خواب برای غفلت.

تو ای جان رسته از بندی، مقیم آن لب قندی قبای حسن برکندی، که آزاد از بغلطاقی

ای جانی که از بندِ تعلقات آزاد شدی و در جوارِ محبوبِ شیرین‌سخن ساکن گشتی؛ لباسِ غرور و حسنِ ظاهری را کنار بگذار، چرا که تو از بندهایِ دنیوی رها شده‌ای.

نکته ادبی: بغلطاق به معنای قبا یا پوشش است که کنایه از تعلقات دنیوی است.

پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری چرا تو زین پدر دوری؟ گه از شوخی گه از عاقی

اگر انسانِ کامل و عاقل هستی، فرزندِ عقلِ کل باش وگرنه مانند جغدِ بیماری در ویرانه‌ها هستی؛ چرا از این اصلِ عقلانی دوری می‌کنی؟ گاهی با شوخی و گاهی با نافرمانی از حق.

نکته ادبی: عاقی به معنای عاق والدین یا نافرمانی است.

گهی پر خشم و پرتابی، به دعوی حاجب البابی گهی خود را همی یابی، ز عجز افتاده در قاقی

گاهی با غرور و خشم، خود را نگهبانِ درگاهِ حق می‌دانی و ادعای بزرگی داری، و گاهی از عجز و ناتوانی در حضیضِ خواری و بی‌چارگی گرفتار می‌شوی.

نکته ادبی: تضاد رفتاریِ سالکِ مبتدی میان کبر و عجز.

یکی شاهی به معنی صد، که جان و دل ز من بستد که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی

آن شاهی که در معنا صدها شاه است، جان و دل مرا ربود؛ کسی که هیچ‌کس جز او نتوانست برای من طبیب و دارو و افسون‌گر باشد.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی به عنوان مرشد و طبیبِ جان.

به پیش شاه انس و جان، صفای گوهر و مرجان تو جان چون بازی ای بی جان که اندر خوف املاقی؟

در پیشگاهِ شاهِ انس و جان که وجودش همچون گوهر و مرجان گران‌بهاست، چرا ای موجودِ بی‌جان، جانت را فدا نمی‌کنی؟ آیا از ترسِ فقر و ناداری است؟

نکته ادبی: املاق به معنای فقر و تنگدستی است.

توی آن شه که خون ریزی، که شمس الدین تبریزی به سوق حسن بستیزی، کساد جمله اسواقی

تو ای شمس تبریزی که شاهِ بزرگی هستی و با خونِ نفسِ اماره، بازارِ حسن و زیباییِ صوری را کساد کردی و به جای آن، بازارِ عشق را رونق دادی.

نکته ادبی: سوق حسن به معنای بازار زیبایی است که با عشق شمس بی‌رونق می‌شود.

عطای سر دهم کرده، قدحها دم به دم کرده همه هستی عدم کرده، دو چشم از خود به هم کرده

شرابِ معرفت را پیاپی به ما بخشیدی و هستیِ مجازی ما را به نیستی مبدل کردی؛ گویی با این کار، چشمانِ ما را به سویِ دیدنِ حقیقت باز کردی.

نکته ادبی: اشاره به محو شدن در تجلیات الهی.

الا ای شاه یغمایی، شدم پرشور و شیدایی مرا یکتاییی فرما، دوتا گشتم ز یکتایی

ای پادشاهِ غارتگرِ دل، من شوریده و شیدا شدم؛ از تو می‌خواهم که مرا به وحدتِ حقیقی برسانی، چرا که در تفرقه و دویی گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: یغمایی کنایه از دزدِ دل بودنِ محبوب.

دو تایم پیش هر احول، یکن این مشکل من حل توی آخر تو اول، توی دریای بینایی

این دویی که پیش هر فردِ کوته‌بین مشکل است، برای من حل شده است؛ چرا که تو هم اولی و هم آخری و دریایِ بینشِ حقیقی تویی.

نکته ادبی: احول به معنای کسی است که یک چیز را دوتا می‌بیند (دوبین).

زهی دریا، زهی گوهر، زهی سر و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی جایی

چه دریای پرفیض و چه گوهرِ نایابی؛ چه سرورِ بزرگی که در اقلیمِ بی‌مکانیِ الهی، نورِ مطلق است.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ لا مکان و ذاتِ مطلقِ حق.

چنان نوری که من دیدم، چنان سری که بشنیدم اگر از خویش ببریدم، عجب باشد؟! چه فرمایی؟

آن نوری که دیدم و آن رازی که شنیدم، چنان عظیم است که اگر از هستیِ خویش بگذرم و خود را فدا کنم، شگفت‌انگیز نیست؛ تو چه می‌گویی؟

نکته ادبی: اشاره به تجربه شهودیِ سالک.

که گردیدیش افلاطون، بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون، شدی بی عقل و سودایی

چه کسی توانست با آن عقل و منطقِ خود به مقامِ افلاطون برسد؟ اما من در عشقِ تو چنان مجنون شدم که از عقل و هوش گذشتم و به شیدایی رسیدم.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ عشق بر عقلِ فلسفی.

چو مرمر بوده ام من خود، مگر کر بوده ام من خود چه اندر بوده ام من خود؟! ز بدخویی و بدرایی

آیا من مانند سنگِ سخت و بی‌احساس بودم؟ یا کر بودم و نمی‌شنیدم؟ یا در درونِ خودِ تاریک گرفتار بودم که چنین بدخویی می‌کردم؟

نکته ادبی: اعتراف به جهل و غفلتِ پیشین.

ولیک آن ماه رو دارد، هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد، یکی سودای صفرایی؟!

اما آن ماهِ زیبایِ خوش‌بو، چنان جذبه‌ای دارد که چگونه ممکن است کسی اسیرِ سودایِ بیمارگونه و حقیرِ دنیوی باشد؟

نکته ادبی: سودای صفراوی استعاره از خشم و افکارِ پریشانِ مادی است.

دریغا جان ندادستم، چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم، ازان اقبال و بالایی

افسوس که جانم را آن‌گونه که باید فدا نکردم و بال‌هایم را گشودم، اما هنوز در این مرتبه از اقبال و رفعت قرار نگرفته‌ام.

نکته ادبی: تأسف بر عدمِ کمالِ مطلوب.

شبی دیدم به خواب اندر، که می فرمود آن مهتر کزان میهای جان پرور، تو هم با ما و بی مایی

شبی در خواب دیدم که آن مرشدِ بزرگوار می‌گوید: از این شراب‌های جان‌بخش بنوش تا با ما باشی و از 'منیت' خود رها شوی.

نکته ادبی: بی‌مایی به معنای رهایی از خودخواهی است.

هزاران مکر سازد او، هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او، تو پنداری که همتایی

او هزاران حیله و بازیگری (تجلیات گوناگون) دارد؛ اگر با تو طرحِ دوستی بریزد، گمان مکن که تو با او برابری و همتا هستی.

نکته ادبی: اشاره به مکرِ الهی یا جلوه‌های متنوعِ حق.

نپنداری ولی مستی، ازان تو بی دل و دستی ز می بد هرچه کردستی، که با می هیچ برنایی

تو گمان نکن که مستی، بلکه بی‌دل و بی‌دست‌وپایی؛ هرچه کردی به خاطرِ آن شرابِ عشق بود، چرا که در برابرِ آن مستی، هیچ عملی از تو بر نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به سلبِ اختیار در مقامِ جذبه.

چو از عقلت همی کاهد، چو بی خویشت همی دارد همی عذر تو می خواهد، چو تو غرقاب میهایی

وقتی این شرابِ عشق از عقلت می‌کاهد و تو را از خودت تهی می‌کند، خودش هم عذرِ تو را می‌خواهد، چرا که تو در دریایِ عشقِ او غرق شده‌ای.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از عذرخواهیِ معشوق برای مستیِ عاشق.

بدیدم شعلهٔ تابان، چه شعله؟ نور بی پایان بگفتم: « گوهری ای جان، چه گوهر؟ بلک دریایی

شعله‌ای درخشان دیدم، نه شعله بلکه نوری بی‌انتها؛ گفتم تو گوهری هستی، نه، تو دریایی هستی از نور.

نکته ادبی: تکاملِ ادراک در اثرِ شهود.

مهی، یا بحر، یا گوهر، گلی، یا مهر، یا عبهر ملی یا بادهٔ احمر، به خوبی و به زیبایی

آیا تو ماهی، یا دریا، یا گوهر، یا گل، یا خورشید؟ در زیبایی و خوبی، تو همه چیز هستی.

نکته ادبی: تتابع اضافات و استفاده از استعاراتِ متعدد برای بیانِ کمالِ محبوب.

توی ای شمس دین حق، شه تبریزیان مطلق فرستادت جمال حق برای علم آرایی

ای شمس‌الدینِ تبریزی که پادشاهِ مطلقِ عارفانی، جمالِ حق تو را فرستاد تا علمِ حقیقی را آشکار کنی.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شمس تبریزی.

گروهی خویش گم کرده، به ساقی امر قم کرده شکمها همچو خم کرده، قدحها سر به دم کرده

گروهی که خود را گم کرده‌اند، به فرمانِ ساقی لبیک گفتند، شکم‌های خود را از شرابِ عرفان پر کردند و پیوسته قدح نوشیدند.

نکته ادبی: استعاره از خم و قدح برای ظرفیتِ روح.

ز بادهٔ ساغر فانی حذر کن، ورنه درمانی وگرچه صد چو خاقانی، به تیغ قهر یزدانی

از باده‌یِ دنیوی که فانی است حذر کن، وگرنه هلاک می‌شوی، حتی اگر مانند خاقانی شاعر بزرگی باشی، باز هم در برابرِ قهرِ الهی راه به جایی نمی‌بری.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ شرابِ روحانی و شرابِ مادی.

ز قیرستان ظلمانی، ایا ای نور ربانی که از حضرت تو برهانی، مگر ما را تو برهانی

ای نورِ الهی، ما را از این تاریکیِ قبرستانِ دنیا رهایی بده؛ مگر اینکه خودت دستِ ما را بگیری و نجاتمان دهی.

نکته ادبی: قیرستان استعاره از دنیای تاریک و ظلمانی.

ایا ساقی عزم تو، بدان توقیع جزم تو نشان ما را به بزم تو، که آنجا دور گردانی

ای ساقی، به آن عزم و دستورِ قطعیِ خود، ما را به مجلسِ بزمِ خویش راه بده تا در آنجا با تو دور بزنیم (در دایره‌یِ هستی بچرخیم).

نکته ادبی: توقیع به معنای فرمان و دستور است.

نه ماهی و تو آبی؟ نه من شیرم تو مهتابی؟ نه من مسکین تو وهابی؟ نه من اینم؟ نه تو آنی؟

مگر نه این است که تو آبی و من ماه (که در تو منعکس می‌شوم)؟ مگر نه این است که تو مهتابی و من شیرم؟ این دوگانگی‌ها چیست؟ مگر من اینم و تو آنی؟

نکته ادبی: استفاده از تقابل‌های دوگانه برای رسیدن به وحدتِ وجود.

نه من ظلمت؟ نه تو نوری؟ نه من ماتم؟ نه تو سوری نه من ویران تو معموری؟ نه من جسمم؟ نه تو جانی

مگر من تاریکی نیستم و تو نور؟ مگر من ماتم نیستم و تو شادی؟ مگر من ویرانه‌ام و تو معموری، مگر من جسمم و تو جان؟

نکته ادبی: تضادهای پی‌درپی برای نشان دادن رابطه عاشق و معشوق.

قدحها را پیاپی کن، براق غصها پی کن خردها را تو لاشی کن، ز ساغرهای روحانی

جام‌ها را پیاپی بده، غصه‌ها را از میان ببر، عقل‌های جزئی را نابود کن تا با شراب‌های روحانی مست شویم.

نکته ادبی: لاشی کردن به معنای به عدم رساندن و فانی کردن است.

بیارا بزم دولت را، که بر مالیم سبلت را نواز، آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی

بزمِ وصال را بیارای که ما این دنیایِ دون را به هیچ می‌انگاریم؛ چنگِ شادی را بنواز تا با نغماتِ الهی روحمان تازه شود.

نکته ادبی: سبلت به معنای سبیل و کنایه از اهمیت ندادن به ظواهر و غرور است.

در آن مجلس که خوبانند، ز شادی پای کوبانند ز بیخویشی نمی دانند، که اول چیست، یا ثانی

در آن مجلس که خوبان حضور دارند، از شادی پای‌کوبی می‌کنند و چنان از خود بی‌خود شده‌اند که نمی‌دانند ابتدا چیست و انتها کدام است.

نکته ادبی: اشاره به مقام حیرت.

زهی سودای بی خویشی، که هیچ از خویش نندیشی که پس گشتی تو یا پیشی، که خشتک یا گریبانی

چه شوری است این بی‌خویشتنی، که دیگر به خود نمی‌اندیشی که عقب هستی یا جلو، یا چه لباسی بر تن داری.

نکته ادبی: خشتک و گریبان کنایه از پوشش و ظاهر است.

ز بیخویشی از آن سوتر، همی تابد یکی گوهر یکی مه روی سیمین بر، مر او را فر سلطانی

از این مرحله‌یِ بی‌خویشتنی هم فراتر، گوهری می‌تابد، چهره‌ای درخشان که شکوهِ پادشاهی دارد.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ والای تجلیِ محبوب.

دو صد مفتی در آن عقلش، همی غلطد در آن نقلش ز بستان یکی بقلش، زهی بستان و بستانی

صدها مفتی و دانشمند در درکِ عقلِ او سرگردانند؛ او از بستانِ حقیقت، گیاهی (معرفتی) می‌آورد که چه بستانِ شگرفی است.

نکته ادبی: بقل به معنای گیاه سبز است که کنایه از دانشِ تازه‌یِ عارفانه است.

همی بیند یکایک را، چنان همچون یقین شک را زده از خشم آهک را، به چشم گوهر کانی

او تک‌تکِ حقایق را می‌بیند، شک را به یقین تبدیل می‌کند و با خشمِ خود، ناخالصی‌ها را از چشمِ جان پاک می‌کند.

نکته ادبی: آهک به معنای سفیدی یا کدر بودن است که کنایه از غبارِ شک است.

حلالش باد نازیدن، زهی دید و زهی دیدن نتان از خویش ببریدن، و او خویش است می دانی

سزاوارِ اوست که ناز کند؛ چه دیدنِ عمیق و چه صاحبِ بصیرتی است. نمی‌توان از خود برید، چرا که او عینِ خودِ توست (در وحدتِ وجود).

نکته ادبی: اشاره به اتحاد عاشق و معشوق.

کیست آن شاه شمس الدین، ز تبریز نکو آیین زهی هم شاه و هم شاهین، درین تصویر انسانی

کیست آن شاهِ شمس‌الدین از تبریزِ نیک‌آیین؟ او هم شاه است و هم شاهینِ تیزپرواز در این تصویرِ انسانی.

نکته ادبی: شاهین استعاره از پرنده‌ای بلندپرواز و تیزبین.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی

اشاره به شمس تبریزی که شراب معرفت را به سالک می‌نوشاند.

تناقض (پارادوکس) بسوزانی، شوی از نار نورانی

سوختن (تخریب) عاملِ رسیدن به نور (تکامل) دانسته شده است.

تلمیح شمس‌الدین تبریزی

اشاره به شخصیت تاریخی و عرفانی پیرِ مولانا.

تضاد ظلمت و نور

تقابل میان جهان مادی و جهانِ معرفت.