دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

سی‌ام

مولوی
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می خوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بی گزندی تو عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی ز بی خشمی و بی کینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق می خندد، دو چشم عشق می گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
بدین مفتاح کوردم، گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن
توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می داند که صد لونش بیارایی
شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می آیی
بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی
توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت، نه نسیه ست و نه فردایی
به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را
سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟ چنین تنها چه می گردی؟ درین صحرا چه می کاری؟
زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری
مرا گویی: « چه می گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری
ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری
گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟
سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان سلام علیک بی پایان، بر آن کرسی جباری
چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری
تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری
وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو، یقین می دان که مرداری
خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟
رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر که سرشار از شور و هیجانِ عرفانی است، توصیفِ حالِ عاشقِ واصلی است که در برابرِ تجلیِ جمالِ خداوند یا پیر و مرشدِ روحانی، در حیرتی عمیق فرو رفته است. فضا، فضایِ شیدایی و رهایی از بندِ عقلِ جزئی است، جایی که عاشق در میانِ دایره‌یِ جذب و کششِ معشوق، وجودِ خویش را نثار می‌کند.

مضمونِ محوری، تضاد میانِ عالمِ ظاهر و باطن و گذار از رنجِ هجران به شادیِ وصال است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌هایِ درخشان و زبانی مملو از ستایش، به دنبالِ نشان دادنِ این حقیقت است که تنها با فنایِ در عشق است که می‌توان به بقا و کمالِ حقیقی دست یافت و طعمِ شیرینِ حلوایِ معرفت را چشید.

معنای روان

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

چه قامتِ موزون و زیبایی، چه صورتِ درخشانی، چه لب‌هایِ سرخی داری! تو تمامیِ حقیقتِ جسم و عقل و عشق و جانِ منی.

نکته ادبی: سرو، ماه، یاقوت و مرجان استعاره‌هایِ کلاسیک برای قامت، صورت و لبانِ محبوب هستند.

عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می خوانی؟

تو همچون نسیمِ نویدبخشِ بهاری و شکارچیِ دل‌هایِ مشتاقان هستی؛ در آن نگاهِ پر رمز و راز چه نهفته داری و زیرِ لب چه ذکرِ عاشقانه‌ای می‌خوانی؟

نکته ادبی: غمزه به معنیِ اشاره‌یِ چشم و ابرو است که در ادبیاتِ عرفانی، رمزِ جلوه‌گری‌هایِ الهی است.

عجب حلوای قندی تو، امیر بی گزندی تو عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی

تو مانندِ حلوایِ شیرین و مقدسی هستی که هیچ آسیبی به تو نمی‌رسد؛ همچون ماهِ درخشانی هستی که فلک را به گردش در می‌آوری.

نکته ادبی: حلوا استعاره از لذتِ روحانی و معرفتِ الهی است.

عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی

تو از هر پدیده‌یِ شگفت‌انگیزی عجیب‌تر و از هر امرِ پنهانی آگاه‌تری؛ تو در میانِ نوایِ جان‌بخشِ خود، هم تدبیرِ کارها را می‌دانی و هم دوایِ دردِ عاشقان هستی.

نکته ادبی: خبیر از نام‌هایِ الهی است که به معنایِ آگاهِ مطلق به باطنِ امور است.

ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی ز بی خشمی و بی کینی، به غفران خدا مانی

شیرینیِ وجودت از حد و مرز بیرون است؛ تو همچون عقلِ کل (عقلِ الهی) همه‌چیز را درک می‌کنی و با آن بزرگواری و نداشتنِ کینه، به صفتِ بخشندگیِ خدا شباهت داری.

نکته ادبی: عقلِ کل در عرفان، نمادِ صادرِ نخستین و واسطه‌یِ فیضِ الهی است.

زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی

چه شکوه و زیباییِ خدایی‌ای! تو همچون شمعِ روشنی هستی که خانه را روشن می‌کنی؛ چه استادِ فرزانه و چه خورشیدِ تابناکِ الهی هستی.

نکته ادبی: زهی (زِهی) به معنایِ خوشا یا چه زیباست که برایِ تحسین به کار می‌رود.

زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی

تو که به این دل‌شکستگان و ناتوانان توان و شادی می‌بخشی، تمامِ پادشاهانِ دنیا در برابرِ تو همچون سربازانِ حقیرند و تو سلطانِ حقیقی هستی.

نکته ادبی: سرهنگ در اینجا به معنایِ فرماندهِ نظامی است که در برابرِ سلطانِ روحانی، مقامی دون دارد.

به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

به هر چیزی که توجه کنی و نفوذ کنی، آن چیز جان می‌گیرد و چنان در عشقِ تو می‌سوزد که از آن صدها شور و پریشانی برمی‌خیزد.

نکته ادبی: آسیب در این متن به معنایِ تأثیر یا نظرِ افکندن است.

یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی

نیمی از جهان از شیرینیِ وصالِ تو خندان است و نیمی دیگر از تلخیِ فراقت گریان؛ این تضاد به خاطرِ شهدِ پیوند و زهرِ جداییِ توست.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ همیشگیِ عالمِ هستی که ترکیبی از قبض و بسط یا شادی و اندوه است.

دهان عشق می خندد، دو چشم عشق می گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی

خنده‌یِ عشق و گریه‌یِ عشق همزمان در توست؛ چرا که این حلوایِ معرفت بسیار شیرین است، اما بهره‌مندی از آن پنهان و درونی است.

نکته ادبی: تضادِ خندیدن و گریستن، نشان‌دهنده‌یِ پیچیدگیِ تجربه‌یِ عرفانی است.

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

دل و جانِ پریشان و تنگِ ما را با نسیمِ حضورِ خود آرام کن و این زندانِ دنیا را برایِ ارواحِ دربند، همچون گلستان ساز.

نکته ادبی: مروح کردن به معنایِ روح بخشیدن و فرحناک کردن است.

بدین مفتاح کوردم، گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن

اگر با این کلید (شعر و سخن) مخزنِ اسرارِ دل گشوده نشد، کلیدی دیگر می‌سازم و با تکرارِ این ترجیع‌بند آن را آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: مفتاح به معنایِ کلید و استعاره از کلامِ موزون و عرفانی است.

توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی که سلطان السلاطینی و خوبان جمله طغرایی

ای جان، تو در لشکرگاهِ زیبایی، پرچمدارِ اصلی هستی؛ چرا که تو پادشاهِ پادشاهانی و همه‌یِ خوبان در برابرِ تو همچون نشان‌ها و فرمان‌هایِ تو هستند.

نکته ادبی: طغرا نشانِ پادشاهی و فرمانِ مکتوب است.

حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!

تو ریشه‌یِ شیرینی و لذت هستی که خوانِ عشق را گسترده‌ای؛ جز تو که استادِ حقیقیِ این راهی، چه کسی می‌تواند چنین حلوایی (معرفتی) بسازد؟

نکته ادبی: حلاوت استعاره از شیرینیِ ایمان و عشق است.

جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می داند که صد لونش بیارایی

اگر جهان را به آتش بکشی و آسمان‌ها را درهم بریزی، جهان همچنان خشنود است، زیرا می‌داند که تو با صدها رنگ و نقش، آن را می‌آرایی.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ مطلقِ معشوق در خلقت و دگرگونیِ عالم.

شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می آیی

اکنون آسمان به خاطرِ شادیِ آمدنِ تو، سرشار از گل‌هایِ معطر است و زمین نیز به شکرانه‌یِ این حضور، دستانش را به دعا بلند کرده است.

نکته ادبی: ریحانه در اینجا به معنایِ گل و گیاهِ خوشبو است.

بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی

بیا و کنارم بنشین تا از شادیِ دیرین بخندیم؛ چرا که تو معدنِ لذت و شادی هستی و انوارِ بخشندگیِ الهی را دریافت کرده‌ای.

نکته ادبی: کان به معنایِ معدن است که استعاره از سرچشمه‌یِ فضل است.

به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن تو خندان روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی

در چنین گلستانِ پرشکوهی، خندیدن رواست؛ تو شاداب‌تری یا من؟ اصلا من چه کاره‌ام؟ تو مولا و سرورِ منی.

نکته ادبی: اقبال در اینجا به معنیِ سعدِ زمانه یا خوش‌اقبالی است.

توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی

تو گلستانِ منی و من بلبلِ آن؛ تو که به تنهایی همه چیز هستی، بیا که از حضورِ تو صد غوغا و شور در آسمان و زمین برپا شده است.

نکته ادبی: لایحصل به معنایِ کسی است که به تنهایی واجدِ همه‌یِ کمالات است.

توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی

تو کاملی و من ناقصم؛ تو خالصی و من در مسیرِ خلوصم؛ تو جشن و شوری و من رقصنده‌یِ آن؛ من در پایین‌دستم و تو بر بلندایِ کمالی.

نکته ادبی: اسفل و معلا تضادِ بینِ عالمِ خاکی و ساحتِ الهی است.

چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی

وقتی تو می‌آیی، آن «من» و «تو» بودن از بین می‌رود و با مستی و شیدایی، همه‌یِ این تعینات و تصرفاتِ ذهنی فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: دویی به معنایِ دوگانگی و پندارِ جدا بودنِ عاشق از معشوق است.

تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی

تو «ما» هستی و ما «تو» هستیم؛ دیگر نمی‌دانم من هستم یا تو. تو هم شکری و هم شکری که آن را می‌خورد؛ بخور که بسیار خوش می‌خوری.

نکته ادبی: شکر خا کسی است که شکر می‌خورد و کنایه از کسی است که از حلاوتِ عشق بهره می‌برد.

وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت، نه نسیه ست و نه فردایی

وعده‌هایِ تو وفا دارد و در عطایِ تو هیچ درنگی نیست؛ بخششِ تو نقد است و نه نسیه و وعده‌یِ فردایی.

نکته ادبی: اشاره به فوریتِ فیضِ الهی در عرفان است.

به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را

ای یار، با این ترجیع‌بندِ سوم، دلِ ما را نورانی کن؛ جامِ شرابِ معرفت را بگردان و همه‌یِ دل‌ها را با هم یکی و متحد کن.

نکته ادبی: صهبا نامی برایِ شرابِ انگوری است که در عرفان نمادِ مستیِ الهی است.

سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟ چنین تنها چه می گردی؟ درین صحرا چه می کاری؟

سلام بر تو ای دهقان؛ در آن انبان (کیسه) چه داری؟ چرا تنها می‌گردی و در این بیابان (دنیا) چه چیزی می‌کاری؟

نکته ادبی: دهقان در اینجا استعاره از خداوند یا مرشدِ آفریننده است که بذرِ جان می‌کارد.

زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری

چه سلطانِ زیبایی هستی که هرکس تو را ببیند، حتی اگر کوه اُحد (سنگین و بزرگ) باشد، از سبکی و شادیِ دیدارِ تو به پرواز در می‌آید.

نکته ادبی: سبکساری کنایه از رهایی از سنگینیِ گناه و تعلقاتِ دنیوی است.

مرا گویی: « چه می گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری

به من می‌گویی چه می‌گویی؟ تو که حدیثِ زیبایی و خوش‌خویی می‌کنی، در حقیقت داری دلِ مهمانِ خویش را جستجو می‌کنی و سرِ مستان را می‌تراشی (درمان می‌کنی).

نکته ادبی: خاری در اینجا به معنیِ تراشیدنِ مویِ سر یا کنایه از پاکسازیِ سرِ مستان است.

ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری

ای ساقیِ مقدس، گاهی برایِ امتحانِ ما می‌آیی، گاهی از حالِ رنجور و بیمارِ ما می‌پرسی و گاهی انگورها را برایِ تبدیل به شراب می‌فشاری.

نکته ادبی: انگور فشردن کنایه از رنج کشیدن برای رسیدن به مستی و کمال است.

گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟

گاهی دامن برمی‌چینی که برایِ آلوده‌دامنانِ راه فخر بفروشی؛ گاهی هم بساطِ خود را جمع می‌کنی؛ چه کسی می‌داند در چه بازاری هستی؟

نکته ادبی: بازار در عرفان نمادِ عالمِ امکان و داد و ستدِ معنوی است.

سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری

هر لحظه سلام بر تو، بر آن قامتِ موزون، بر آن چهره‌یِ همچون ماهت و بر آن یغمایی که از هوشیاریِ ما می‌کنی.

نکته ادبی: یغما به معنایِ غارت است؛ کنایه از اینکه عشقِ الهی، هوشیاریِ عقلانی را از عاشق می‌رباید.

سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان سلام علیک بی پایان، بر آن کرسی جباری

سلامِ مشتاقان بر آن سلطان و حاکمِ بزرگ؛ سلامی بی‌پایان بر آن جایگاهِ بلندِ پادشاهیِ تو.

نکته ادبی: جباری از نام‌هایِ الهی به معنایِ جبران‌کننده و مسلط بر امور است.

چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری

چه پادشاهی است! چه پادشاهی که شادی، لشکرِ اوست؛ چه ماهی است این ماهی که بر این آسمانِ کبود می‌درخشد؟

نکته ادبی: ایوانِ زنگاری کنایه از آسمان است که رنگِ کبود یا سبزِ تیره دارد.

تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری

به مهمانانِ تازه‌رسیده‌یِ خود نگاه کن؛ برو دیگی زرین آماده کن و اگر پرنده‌ای داری یا خرگوشی از کوهستان، بپز.

نکته ادبی: دعوت به پذیرایی از نفس و تطهیرِ آن با ذبحِ تعلقاتِ مادی است.

وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو، یقین می دان که مرداری

و اگر این‌ها نبود، خودت را قربانی کن؛ اگر قربانی نشوی، یقین بدان که مرداری (حیاتِ روحانی نداری).

نکته ادبی: قربان شدن کنایه از فنایِ فی‌الله و گذشتن از هویتِ فردی است.

خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان چرایی بی نمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟

خاموش باش و ورد نخوان، تو هنوز لذتِ مستی را نداری؛ ای عزیز چرا بی‌مزه مانده‌ای، حال آنکه در همسایگیِ معدنِ نمک هستی؟

نکته ادبی: نمکسار کنایه از محضرِ پیر و منبعِ اصلیِ معرفت است.

رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

به بیابانی رسیدم که از خاکِ آن هستی و وجود می‌روید و بارانِ شور و مستی از هر طرف بر آن می‌بارد.

نکته ادبی: بیابان استعاره از وادیِ سلوک است که ظاهرش خشک اما باطنش سرشار از حیات است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو، ماه، یاقوت

استعاره از زیبایی‌هایِ جسمانیِ معشوق برایِ توصیفِ کمالاتِ روحانی.

پارادوکس (تضاد) شهدِ پیوندی، زهرِ هجرانی

جمعِ دو مفهومِ متضاد برایِ بیانِ تجربه‌یِ همزمانِ شادیِ وصل و اندوهِ دوری.

تشبیه چو عقلِ کل بره بینی

تشبیه وجودِ معشوق به عقلِ کل که نشان‌دهنده‌یِ دانشِ وسیعِ اوست.

نماد حلوا

نمادی از لذتِ روحانی و حقیقتِ شیرینِ معرفتِ الهی.

تضاد (طباق) خندان و گریان

برایِ نمایشِ دوگانگیِ حالاتِ عاشق در مواجهه با جذبه‌هایِ الهی.