دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

بیست و هشتم

مولوی
ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می کشی زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمی کشی
امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم امروز و بالاترم، کامروز خوشتر می کشی
امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو می افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می کشی
امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز دربر می کشی
ای اصل اصل دلبری، امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می بری، وز سر چه خوش سر می کشی
ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی ای روز، گوهر می دهی، وی شب، تو عنبر می کشی
ای صبحدم، خوش می دمی، وی باد، نیکو همدمی وی مهر، اختر می کشی، وی ماه، لشکر می کشی
ای گل، به بستان می روی، وی غنچه پنهان می روی وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر می کشی
ای روح، راح این تنی، وی شرع، مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر می کشی
ای باده، دفع غم توی، بر زخمها مرهم توی وی ساقی شیرین لقا، دریا به ساغر می کشی
ای باد، پیکی هر سحر، کز یار می آری خبر خوش ارمغانیهای آن زلف معنبر می کشی
ای خاک ره، در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب، بر سر می دوی، وز بحر گوهر می کشی
ای آتش لعلین قبا، از عشق داری شعلها بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمی کشی
ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا می کشی
عیسی جان را از ثری، فوق ثریا می کشی بی فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلی می کشی
متانند موسی چشمها از چشم پیدا می کنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا می کشی
این عقل بی آرام را، می بر که نیکو می بری وین جان خون آشام را می کش که زیبا می کشی
تو جان جان ماستی، مغز همه جانهاستی از عین جان برخاستی، ما را سوی ما می کشی
ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان، لا را بالا می کشی
از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می کشی
شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان می کشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی
تن را که لاغر می کنی، پر مشک و عنبر می کنی مر پشهٔ را پیش کش، شهپر عنقا می کشی
زاغ تن مردار را، در جیفه رغبت می دهی طوطی جان پاک را، مست و شکرخا می کشی
نزدیک مریم بی سبب، هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما می کشی
یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هردمش ای جان به بالا می کشی
یونس به بحر بی امان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می کشی
در پیش سرمستان دل، در مجلس پنهان دل خوان ملایک می نهی، نزل مسیحا می کشی
ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان می کشی فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می کشی
درد دل عشاق را، خوش سوی درمان می کشی هر تشنهٔ مشتاق را، تا آب حیوان می کشی
خود کی کشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان می کشی
سلطان سلطانان توی، احسان بی پایان توی در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان می کشی
پیش دو سه دلق دنی، چندان تواضع می کنی گویی کمینه بندهٔ، خوان پیش سلطان می کشی
زنبیلشان پر می کنی، پر لعل و پر در می کنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می کشی
الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگین شده، گویی به زندان می کشی
فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می خرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می کشی
فرعون را گفته کرم: « بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می کشی »
فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا، کو را تو پنهان می کشی
موسی ما ناخوانده، سوی شعیبی رانده چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان می کشی؟!
موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان می کشی؟!
ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود، چون سر به کیوان می کشی
ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم می کشی افزون شود رنج دلم، گر لحظهٔ کم می کشی
ای آنک ما را می کشی، بس بی محابا می کشی تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا می کشی
چند استخوان مرده را، بار دگر جان می دهی زندانیان غصه را، اندر تماشا می کشی
زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک می زند، کو را همانجا می کشی
ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی ره زن، که خوش ره می زنی، می کش، که زیبا می کشی
ای آفتاب نیکوان، وی بخت و اقبال جوان ما را بدان جوی روان، چون مشک سقا می کشی
چون دیدم آن سغراق نو، دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم: « بدو چون سوی سودا می کشی »
ای عقل هستم می کنی،وی عشق مستم می کنی هرچند پستم می کنی، تا رب اعلا می کشی
ای عشق می کن حکم مر، ما را ز غیر خود ببر ای سیل می غری، بغر، ما را به دریا می کشی
ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن ای لا، مرا بردار کن، زیرا بالا می کشی
هرکس که نیک و بد کشد، آن را بسوی خود کشد الا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما می کشی
ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی؟ وز کاهلی پا می کشی؟!
ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی؟ وز کاهلی پا می کشی؟!
ای سر، بنه سر بر زمین، گر آسمان می بایدت وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا می کشی
ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خیر و شر وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا می کشی
والله که زیبا می کشی، حقا که نیکو می کشی بی دست و خنجر می کشی، بیچون و بی سو می کشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ستایش‌نامه‌ای پرشور در توصیف «جذبه الهی» و قدرت بی‌کرانِ عشق برای تعالی بخشیدن به جان‌های خسته است. شاعر با زبانی سرشار از وجد و سرسپردگی، خداوند (یا پیر و مرشد) را نیرویی می‌بیند که پیوسته عالم و آدم را از بندهای دنیوی و مادی رهانیده و به سوی آسمانِ حقیقت و جوهرِ هستی می‌کشاند.

در نگاه سراینده، تمامی رخدادهای هستی—چه غم‌ها و چه شادی‌ها، چه بلاها و چه نعمت‌ها—همگی ابزارهایی هستند که دستی غیبی برای صیقل دادنِ روح و کشاندنِ جان به سوی کمال مطلق از آن‌ها بهره می‌برد. فضا، فضایی حماسی-عرفانی است که در آن، تقلاهای انسانی در برابرِ کششِ نیرومندِ عشق، به رهایی و رستگاری ختم می‌شود.

معنای روان

ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می کشی زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمی کشی

ای که ما را از زمینِ خاکی به آسمان‌های بلندِ حقیقت پرواز می‌دهی، تندتر و بیشتر این کار را بکن، چرا که تو جان ما را به سوی جایگاه اصلی‌اش می‌بری و این کشش بسیار دلپذیر است.

نکته ادبی: چرخ اخضر استعاره از آسمان نیلگون و جایگاه معنوی است.

امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم امروز و بالاترم، کامروز خوشتر می کشی

امروز با حالی خوش برخاستم و درونم پر از هیاهو و شوق است؛ امروز جایگاهم بالاتر رفته است، چرا که تو مرا با لذت بیشتری به سوی خود می‌کشانی.

نکته ادبی: شور و غوغا اشاره به وجد عرفانی دارد.

امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو می افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می کشی

امروز هر تشنه‌کامِ حقیقت را در دریای معرفت غرق می‌کنی؛ همان‌طور که ذوالنون (یونس) را به کام ماهی و ابراهیم را به میان آتش کشاندی تا از امتحان‌های سخت، سرفراز بیرون بیایند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های قرآنی یونس و ابراهیم است که بلاها را نردبان عروج می‌دانند.

امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز دربر می کشی

امروز خلقی از عشق تو سوخته‌اند و چشم امید به تو دوخته‌اند تا ببیند بالاخره چه کسی را پیش از دیگران به سوی خود فرا می‌خوانی و در آغوش می‌گیری.

نکته ادبی: در بر کشیدن استعاره از عنایت و توجه خاص الهی است.

ای اصل اصل دلبری، امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می بری، وز سر چه خوش سر می کشی

ای اصلِ زیبایی و دلربایی، امروز جلوه‌ای متفاوت داری؛ چه زیبا دل‌ها را می‌ربایی و چه استادانه سرهای سرکش را به تسلیم و اطاعت وا می‌داری.

نکته ادبی: سر کشیدن در اینجا به معنای تسلیم کردن و به فرمان آوردن است.

ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی ای روز، گوهر می دهی، وی شب، تو عنبر می کشی

ای آسمان که جایگاه باشکوهی هستی، و ای زمین که منزلگاه زیبایی هستی؛ ای روز که گوهرِ نور می‌بخشی و ای شب که عطرِ خوشِ آرامش را می‌گستری.

نکته ادبی: عنبر کشیدن کنایه از پخش کردن رایحه خوش در فضای شب است.

ای صبحدم، خوش می دمی، وی باد، نیکو همدمی وی مهر، اختر می کشی، وی ماه، لشکر می کشی

ای سپیده‌دم که خوش می‌تابی، و ای باد که چه همدم خوبی هستی؛ ای خورشید که ستاره‌ها را به دنبال خود می‌کشی و ای ماه که سپاهیان ستاره را به همراه داری.

نکته ادبی: آرایه تشخیص برای صبحدم و باد به کار رفته است.

ای گل، به بستان می روی، وی غنچه پنهان می روی وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر می کشی

ای گل که در باغ می‌روی و ای غنچه که پنهان شکوفا می‌شوی؛ و ای سرو که از عمقِ خاک، آبِ زلالِ کوثر را به سوی شاخه‌هایت می‌کشانی.

نکته ادبی: اشاره به رویش و حیات‌بخشی که از جانب خداوند است.

ای روح، راح این تنی، وی شرع، مفتاح منی وی عشق شنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر می کشی

ای روح که آرامشِ جانِ منی، و ای شریعت که کلیدِ راهِ من هستی؛ ای عشقِ سرکش و راه‌زن که عقلِ مرا به بازی گرفته و دفترِ منطقِ او را در هم می‌پیچی.

نکته ادبی: شنگ به معنای سرکش و بازیگوش است.

ای باده، دفع غم توی، بر زخمها مرهم توی وی ساقی شیرین لقا، دریا به ساغر می کشی

ای باده‌ی معرفت که غم را می‌زدایی و مرهمِ دردهای منی؛ ای ساقیِ زیبا، که دریایی از عشق را در جامِ کوچکِ وجودِ من می‌گنجانی.

نکته ادبی: دریا به ساغر کشیدن کنایه از تجلی حقیقت مطلق در ظرف محدود وجود انسان است.

ای باد، پیکی هر سحر، کز یار می آری خبر خوش ارمغانیهای آن زلف معنبر می کشی

ای باد که پیکی در سحرگاهان هستی و از محبوبم خبر می‌آوری، چه ارمغان‌های خوشبویی از زلفِ معطرِ او به همراه می‌آوری.

نکته ادبی: زلف معنبر کنایه از صفات و تجلیاتِ زیبایی یار است.

ای خاک ره، در دل نهان داری هزاران گلستان وی آب، بر سر می دوی، وز بحر گوهر می کشی

ای خاکِ راه که در دلِ خود هزاران گلستان نهفته داری؛ و ای آب که جاری هستی و از اعماقِ دریا، گوهرها را بیرون می‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به توانایی‌های نهفته در عناصر طبیعت که نشانه قدرت خالق است.

ای آتش لعلین قبا، از عشق داری شعلها بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمی کشی

ای آتشِ شعله‌ور که لباسی سرخ بر تن داری و از عشق می‌سوزی؛ دهان به سوی همه باز کرده‌ای و هرچه در مسیرت هست را در کامِ خود می‌کشی.

نکته ادبی: آتش لعلین قبا استعاره از عشقِ سوزان و قدرتمند است.

ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می کشی آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا می کشی

خلاصه و پیامِ تکرار شونده این است که تو ما را به عالمِ بالا می‌بری؛ به همان‌جایی که سرچشمه‌ی حیاتِ جان است و جان‌ها را به آنجا می‌کشانی.

نکته ادبی: ترجیع در اینجا به معنای بندِ تکرار شونده‌ی شعر است که جان‌مایه کلام است.

عیسی جان را از ثری، فوق ثریا می کشی بی فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلی می کشی

تو حقیقتِ مسیحاییِ جان را از خاکِ پست به فراتر از آسمان‌ها می‌بری؛ و هر لحظه بدون در نظر گرفتنِ مکان، او را تا مقامِ بلندِ الهی بالا می‌کشی.

نکته ادبی: فوق ثریا کنایه از مقام قرب الهی است.

متانند موسی چشمها از چشم پیدا می کنی موسی دل را هر زمان بر طور سینا می کشی

چشم‌های عارفان مانندِ موسی توانایی دیدنِ تجلیات تو را دارند؛ و تو ای خدا، موسیِ جانِ ما را هر لحظه به کوه طورِ شهود می‌کشانی.

نکته ادبی: موسیِ دل استعاره از بخشِ بصیر و آگاهِ جان انسان است.

این عقل بی آرام را، می بر که نیکو می بری وین جان خون آشام را می کش که زیبا می کشی

این عقلِ ناآرامِ مرا ببر که خوب هدایتش می‌کنی، و این جانِ خون‌فشان و پرشور را به سوی خود بکش که چه زیبا راهنمایی می‌کنی.

نکته ادبی: جان خون‌آشام اشاره به جانِ طالب و پرالتهاب است.

تو جان جان ماستی، مغز همه جانهاستی از عین جان برخاستی، ما را سوی ما می کشی

تو جانِ جانِ ما و مغز و حقیقتِ هستیِ ما هستی؛ از اعماقِ جانِ ما سر برآوردی و اکنون ما را به سوی حقیقتِ وجودِ خودمان بازمی‌گردانی.

نکته ادبی: ما را سوی ما می کشی اشاره به بازگشتِ عبد به سوی معبود (که در درون اوست) دارد.

ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون تا صدر الا کشکشان، لا را بالا می کشی

ما همچون حرف «لا» (نفی) سرنگون بودیم و تو ما را از این نیستیِ مطلق بیرون آوردی؛ تا صدرِ «إلا» که مقامِ اثبات و وحدت است، ما را بالا می‌بری.

نکته ادبی: اشاره به «لا اله الا الله»؛ که نفیِ غیر و اثباتِ حق است.

از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می کشی

از لطفِ توست که جانِ بت‌پرستِ ما به مسجدِ اقصای پاکی تبدیل شده و عقلِ ما را که همچون قندیلی روشن است، بر سقفِ آسمان می‌کشی.

نکته ادبی: سقف مینا کنایه از آسمان و عالمِ بالا است.

شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان می کشند تو از چه و زندانشان سوی تماشا می کشی

پادشاهانِ دنیوی، نادانان را در زندانِ حبس می‌کنند؛ اما تو چرا زندانیانِ غمگین را به سوی تماشای زیبایی‌های خود می‌کشانی؟

نکته ادبی: تناقض ظاهری بین زندان دنیوی و تماشای الهی.

تن را که لاغر می کنی، پر مشک و عنبر می کنی مر پشهٔ را پیش کش، شهپر عنقا می کشی

تنِ ما را که لاغر می‌کنی، آن را پر از عطر و نیکی می‌سازی؛ مرغِ کوچکِ ضعیفِ ما را به پروازِ بلندِ همایِ عشقِ خود می‌کشی.

نکته ادبی: تضاد بین پشه (ضعف) و عنقا (عظمت/جان پاک).

زاغ تن مردار را، در جیفه رغبت می دهی طوطی جان پاک را، مست و شکرخا می کشی

تو زاغِ تنِ مردارخوار را رها می‌کنی که به دنبالِ پلیدی برود، اما طوطیِ جانِ پاکِ ما را مستِ شهدِ معرفت می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد بین زاغ (تنِ مادی) و طوطی (جانِ علوی).

نزدیک مریم بی سبب، هنگام آن درد و تعب از شاخ خشک بی رطب هر لحظه خرما می کشی

نزدیکِ مریم، بدونِ وسیله و به هنگامِ درد و رنج، از شاخه‌ی خشکِ درخت که خرمایی ندارد، هر لحظه روزیِ تازه می‌رسانی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان مریم در قرآن که از شاخه خشک خرما روزی گرفت.

یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون از راه پنهان هردمش ای جان به بالا می کشی

یوسف را که در میانِ خاک و خون در قعرِ چاهی ذلیل بود، از راهی پنهانی هر لحظه به سوی مقامِ عزتِ الهی بالا می‌بری.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و استعاره از رهایی جان از چاهِ تن.

یونس به بحر بی امان محبوس بطن ماهیی او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می کشی

یونس را که در دریای بی‌کران در شکمِ ماهی محبوس بود، همچون گوهری گران‌بها از قعرِ دریا به سوی خود می‌کشی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یونس.

در پیش سرمستان دل، در مجلس پنهان دل خوان ملایک می نهی، نزل مسیحا می کشی

در پیشِ عاشقانِ سرمستِ دل، در خلوت‌خانه‌ی دل، سفره‌ی فرشتگان را پهن می‌کنی و غذای آسمانیِ مسیحایی را برایشان فراهم می‌کنی.

نکته ادبی: نزل مسیحا کنایه از رزقِ معنوی است.

ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان می کشی فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می کشی

ترجیع‌بندِ دیگر این است که چون سفره‌ی کرم می‌گستری، بهشتِ جان را از سرِ مهربانی پیشِ روی مهمانِ خود قرار می‌دهی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ضیافتِ الهی برای سالکان.

درد دل عشاق را، خوش سوی درمان می کشی هر تشنهٔ مشتاق را، تا آب حیوان می کشی

دردِ دلِ عاشقان را به سوی درمان می‌کشی و هر تشنه‌ی مشتاقی را تا رسیدن به آبِ حیات و جاودانگی هدایت می‌کنی.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از فیضِ الهی است.

خود کی کشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را هرکس که او انسان بود او را تو این سان می کشی

آخر چه کسی جز شاهان و عارفانِ آگاه را به سوی خود می‌کشی؟ هر کس که بوی انسانیت داشته باشد، تو او را این‌گونه به سوی خود می‌کشانی.

نکته ادبی: تأکید بر لایق بودنِ انسان برای جذبه‌های الهی.

سلطان سلطانان توی، احسان بی پایان توی در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان می کشی

تو پادشاهِ پادشاهانی و بخشندگیِ تو بی‌کران است؛ در قحط‌سالیِ این آخرِ زمان، تو سفره‌ی احسانِ خود را برای ما پهن کرده‌ای.

نکته ادبی: قحطِ آخرالزمان اشاره به دوری از معنویت در روزگارِ غفلت است.

پیش دو سه دلق دنی، چندان تواضع می کنی گویی کمینه بندهٔ، خوان پیش سلطان می کشی

پیشِ چند انسانِ بی‌ارزش این‌قدر تواضع می‌کنی، که گویی بنده کوچکِ آن‌ها هستی و سفره را پیشِ آن‌ها پهن می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به فروتنیِ الهی یا عنایتِ مرشد به شاگردانِ مبتدی.

زنبیلشان پر می کنی، پر لعل و پر در می کنی چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می کشی

زنبیلِ خالیِ آن‌ها را پر از لعل و مروارید می‌کنی؛ همچون دریای رحمت که خس و خاشاک را می‌برد، تو هم بارِ سنگینِ آن‌ها را می‌کشی.

نکته ادبی: تضاد بین خس (ناچیز) و گوهر (ارزشمند).

الله یدعو آمده آزادی زندانیان زندانیان غمگین شده، گویی به زندان می کشی

«الله یدعو» یعنی خداوند برای آزادیِ زندانیان از بندِ دنیا فرا می‌خواند؛ اما این زندانیانِ غمگینِ دنیا، گویی به سوی زندانِ غفلت کشیده می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به دعوتِ الهی به آزادی و تضادِ آن با اسارتِ انسانی.

فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می خرد گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می کشی

بخششِ تو، حتی فرعون را هم از نفسِ اژدهاگونه‌اش نجات می‌دهد، اگرچه به ظاهر او را با تهدیدِ اژدها به سوی خود می‌کشی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و فرعون و ثعبان (اژدها).

فرعون را گفته کرم: « بر تخت ملکت من برم تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می کشی »

کرمِ الهی به فرعون گفت: تو را به تختِ پادشاهی می‌برم؛ تو سرکشی نکن تا من تو را بکشم، چرا که تو پریشان‌حالی و نیاز به هدایت داری.

نکته ادبی: تفسیرِ عرفانیِ فرعون به عنوانِ نفری که نیاز به تربیتِ الهی دارد.

فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه مانند موسی کش مرا، کو را تو پنهان می کشی

فرعون گفت: این ارتباط از جانبِ توست و موسی فقط واسطه است؛ همان‌طور که موسی را به سوی خود کشیدی، مرا هم بکش، که تو او را در پنهان به سوی خود می‌کشی.

نکته ادبی: تعبیرِ عرفانی از رابطه ی فرعون و موسی.

موسی ما ناخوانده، سوی شعیبی رانده چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان می کشی؟!

موسیِ ما هنوز به پیامبری خوانده نشده و به سوی شعیب رفته است؛ او عاشقی درمانده است، پس چرا به او دندان نشان می‌دهی و او را می‌آزاری؟

نکته ادبی: اشاره به دورانِ سختی‌های سلوک.

موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان می کشی؟!

موسیِ ما طاغی نشد و از واسطه‌گری هم ننگی نداشت؛ ده سال چوپانی کرد، پس چرا وقتی نامِ چوپان می‌آید، تو دندان بر او می‌کشی؟

نکته ادبی: دندان کشیدن کنایه از خشم و غضب است.

ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده این کف به سر بر می رود، چون سر به کیوان می کشی

ای شمسِ تبریزی، از تو این ناطقان به جوش و خروش آمده‌اند؛ این کف‌های روی دریا به بالا می‌روند، همان‌طور که تو آن‌ها را به سوی آسمان‌ها می‌کشانی.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی به عنوانِ عاملِ جذبه و تحولِ مولانا.

ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم می کشی افزون شود رنج دلم، گر لحظهٔ کم می کشی

ترجیعِ دیگر این است که ای جان، چون مدام مرا به سوی خود می‌کشی، اگر لحظه‌ای مرا رها کنی، رنجِ دوری‌ام افزون می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به عطشِ همیشگیِ سالک.

ای آنک ما را می کشی، بس بی محابا می کشی تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا می کشی

ای کسی که ما را می‌کشی، بسیار بی‌محابا این کار را می‌کنی؛ تو آفتابی و ما قطراتِ شبنم، پس ما را به سوی بالا تبخیر می‌کنی.

نکته ادبی: تمثیل آفتاب و شبنم برای بیانِ جذبِ روح به سوی حق.

چند استخوان مرده را، بار دگر جان می دهی زندانیان غصه را، اندر تماشا می کشی

چند استخوانِ مرده را دوباره جان می‌بخشی و زندانیانِ غم و غصه را به تماشای دنیای شگفت‌انگیزِ خود می‌بری.

نکته ادبی: اشاره به احیاءِ معنویِ روح.

زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک جان هردو دستک می زند، کو را همانجا می کشی

زین پیش، جان‌ها در آسمان‌ها همراهِ فرشتگان بودند؛ اکنون جان دوباره دست‌افشانی می‌کند، چرا که تو او را به همان جایگاهِ اصلی‌اش می‌کشانی.

نکته ادبی: اشاره به هبوط و بازگشتِ جان به عالم علوی.

ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی ره زن، که خوش ره می زنی، می کش، که زیبا می کشی

ای خورشید و ماه و روشنایی، ای آرامش و ایمنی؛ ای راه‌زن که چه زیبا دل را می‌ربایی، بکش که چه زیبا مرا به سوی خود می‌کشانی.

نکته ادبی: راه زن استعاره از عشق است که عقل را می‌رباید.

ای آفتاب نیکوان، وی بخت و اقبال جوان ما را بدان جوی روان، چون مشک سقا می کشی

ای آفتابِ زیبا، ای بخت و اقبالِ جوان؛ ما را به سوی آن جویِ روانِ حقیقت، مانندِ مشکِ سقایان می‌کشی.

نکته ادبی: مشکِ سقا کنایه از ظرفِ وجودی است که باید از حقیقت پر شود.

چون دیدم آن سغراق نو، دستار و دل کردم گرو اندیشه را گفتم: « بدو چون سوی سودا می کشی »

چون آن جامِ جدید را دیدم، هستی و دلم را گرو گذاشتم؛ به اندیشه گفتم: «تو چرا این‌گونه مرا به سوی سودای عشق می‌کشانی؟»

نکته ادبی: سغراق به معنای جامِ شراب است که استعاره از جذبه است.

ای عقل هستم می کنی،وی عشق مستم می کنی هرچند پستم می کنی، تا رب اعلا می کشی

ای عقل که مرا آگاه می‌کنی و ای عشق که مرا مستِ خود می‌کنی؛ هرچند مرا در ظاهر پست می‌کنی، اما در حقیقت تا مقامِ پروردگارِ متعال مرا بالا می‌بری.

نکته ادبی: تضاد بین پست کردن (تواضع) و بالا بردن (عروج).

ای عشق می کن حکم مر، ما را ز غیر خود ببر ای سیل می غری، بغر، ما را به دریا می کشی

ای عشق، فرمانروایی کن و ما را از غیرِ خود ببر؛ ای سیل که می‌غری، بغر و ما را به سوی دریای هستیِ خود بکش.

نکته ادبی: سیل استعاره از قدرتِ قاهرِ عشق است.

ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن ای لا، مرا بردار کن، زیرا بالا می کشی

ای جان بیا اقرار کن و ای تن، انکار را رها کن؛ ای نفی (لا)، مرا بردار و با خود ببر، زیرا تو مرا به سوی بالا می‌کشی.

نکته ادبی: اشاره به گذشتن از «لا» برای رسیدن به «الا».

هرکس که نیک و بد کشد، آن را بسوی خود کشد الا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما می کشی

هر انسانی نتیجه اعمال خوب یا بد خود را به سوی خود جلب می‌کند، اما ای معشوق، تو جاذبه‌ای کمیاب و شگفت‌انگیز داری که ما را به سوی حقیقتِ خودمان می‌کشانی.

نکته ادبی: دلکش در اینجا به معنای گیرایی و جذابیتِ معنوی است که در برابرِ کشش‌های دنیوی قرار دارد.

ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی؟ وز کاهلی پا می کشی؟!

ای سرِ انسان، تو به واسطه او اعتبار و رفعت یافته‌ای و ای پا، تو به برکت او راهنما و پویا شده‌ای؛ پس چرا از روی تکبر سر فرود نمی‌آوری و چرا از سر تنبلی گام‌هایت را سست می‌کنی؟

نکته ادبی: سر نهادن ایهام دارد؛ هم به معنای تسلیم و سجده در برابر معشوق و هم به معنای سرکشی و تکبر.

ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی از کبر چون سر می نهی؟ وز کاهلی پا می کشی؟!

ای سرِ انسان، تو به واسطه او اعتبار و رفعت یافته‌ای و ای پا، تو به برکت او راهنما و پویا شده‌ای؛ پس چرا از روی تکبر سر فرود نمی‌آوری و چرا از سر تنبلی گام‌هایت را سست می‌کنی؟

نکته ادبی: تکرارِ بیت پیشین برای تأکیدِ بیشتر بر لزومِ تسلیمِ تمامیِ اعضا و جوارح در برابر امر الهی است.

ای سر، بنه سر بر زمین، گر آسمان می بایدت وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا می کشی

ای سر، اگر به دنبال رسیدن به آسمانِ معنویت هستی، باید در برابرش سر تواضع بر زمین بگذاری؛ و ای پا، اگر به دنبال رسیدن به صحرای گشایش و حقیقت هستی، از قدم نهادن در گل و لایِ دنیا دست بکش.

نکته ادبی: وحل به معنای لغوی گل و لای است که استعاره از تعلقات دنیوی و سدّ راهِ سلوک محسوب می‌شود.

ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خیر و شر وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا می کشی

ای چشم، به غیر از او (مخلوقات فانی) نگاه مکن؛ ای گوش، از شنیدنِ حرف‌های نیک و بد (دوگانگی‌های دنیوی) دوری کن؛ و ای عقل، دست از نادانی و باورهای پوچ بردار که تو به سوی حقیقتی مقدس (مسیحا) کشیده می‌شوی.

نکته ادبی: مغز خر خوردن کنایه از نادانی و بی خردی است؛ مسیحا استعاره از حقیقتِ احیاکننده و الهی است که جانِ مرده را زنده می‌کند.

والله که زیبا می کشی، حقا که نیکو می کشی بی دست و خنجر می کشی، بیچون و بی سو می کشی

به راستی که تو چه زیبا و شایسته ما را به سوی خود می‌کشی؛ تو بی آنکه دست یا خنجری داشته باشی و بدون نیاز به مکان و جهت، جان ما را به سمت خویش جذب می‌کنی.

نکته ادبی: بی‌چون و بی‌سو اشاره به ذاتِ قدسی خداوند دارد که از قیودِ زمان و مکان و صورت‌های مادی مبراست.