دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

بیست و پنجم

مولوی
شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او
گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست می فتادم بر خاک پای او
هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او
در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او
هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او
هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او
چشمت ضعیف می شود از فرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او
چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او
آن نقدهای قلب که بنهادهٔ به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او
هر سوت می کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست بجز اقتضای او
هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او
جانم دهی ولی نکشی، ور کشی بگو من بارها گزارده ام خونبهای او
فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنین و دعای او
بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او
چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست می خرام به زیر لوای او
ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست
امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما
دف می خرید زهره و برهم همی نهاد می ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا
در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا
بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار بجز گرمی و ضیا؟!
امسال سال تست، اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا
خوان ابد، نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم، از غیرت خدا
ای شاه، کژنهادهٔ از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا؟
جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا
گوید که: « چون بدیت دران غربت دراز » گویند : « آنچنان که بود درد بی دوا
چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا
در بحر زاده ایم و به خشکی فتاده ایم » ای زادهٔ وفاش تو چونی درین جفا؟
منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی
زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح: « چنین گفتهٔ مرا »
در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده ست در خرمن خدای، نه رخصست و نی غلا
آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا
ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی
در روضهٔ ریاحین می گرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست
گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو، هم حیف و هم خطاست
زنجیر بسکلد، بسوی اصل خود رود زیرا که پروریدهٔ آن معتدل هواست
اینجا قباش ماند، یعنی عبارتی اما قبای یوسف، دلرا چو توتیاست
هین جهد کن تو نیز، که بیرون کنی قبا در بحر، بی قبا شدنت شرط آشناست
ای مرد یک قبا، تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی، تجمل و پوشش ترا عراست
الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست
کشتی که داشت، هم ز برای عوام داشت بهر پیادهٔ چو پیاده شوی، سخاست
اما دغل بسیست، تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست
دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد، فارغ ز کهرباست
هرکو سفر به بحر کند در سفینه اش او ساکن و رونده و همراه انبیاست
در نان بسی برفتی، در آب هم برو از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست
زین سان طبق طبق، متعالی همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست
این ره چنین دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست، چو رهبر ترا رضاست
آری، دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست
گر در جفا رود ره وگر در وفا رود جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی شورمندانه و عارفانه، تصویرگرِ سلوکِ عاشقِ سالک به سوی معشوق ازلی است. شاعر در این اثر، جهان مادی و دلبستگی‌های دنیوی را همچون حجابی می‌بیند که مانع از اتصال جانِ حقیقت‌جو به دریای بی‌کرانِ الوهیت شده است. درون‌مایه اصلی، گذار از «خود» و رهایی از قیدوبندهای ظاهری برای رسیدن به دریای وحدت است.

در فضای این اثر، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ عرفانی همچون «دریا» برای حقیقت، «کشتی» برای کالبد انسانی، و «قبا» به عنوان نماد تعلّقات دنیوی، مسیری را ترسیم می‌کند که در آن، جانِ آدمی با پشت سر گذاشتنِ نفاق، تردید و هوی‌وهوس، در نهایت به آرامشِ مطلق و فنای در ذاتِ خداوند می‌رسد. این شعر، دعوتی است به رهایی از تظاهر و بازگشت به اصلِ خویش.

معنای روان

شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او

شب‌هنگام در مستی و بی‌خودی، غرق در یاد و هیبتِ یار بودم و از شگفتیِ زیباییِ او و روش‌های دلربایش، حیران و سرگشته ماندم.

نکته ادبی: های‌های به معنای فریاد و ناله و در اینجا نشان از کثرت یاد و ذکر است.

گه دست می زدم که زهی وقت روزگار گه مست می فتادم بر خاک پای او

گاهی از شدت شادی و شعف، دست‌افشانی می‌کردم که چه روزگار خوشی دارم، و گاهی از فرطِ بی‌خودی و مستی، بر خاکِ درگاهِ او می‌افتادم.

نکته ادبی: زهی صوتِ تحسین است به معنای چه خوب و مبارک.

هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او

هفت آسمان از عشقِ او به رقص و حرکت درآمده‌اند و از بادهٔ جان‌افزای او، پربار و سرشار گشته‌اند.

نکته ادبی: معلق‌زنان استعاره از حرکت و تکاپوی هستی به سوی معشوق است.

در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او

در ذهن‌ها، نهایتِ بی‌خودی و حیرت پدیدار شده و در گوش‌های جان، بانگِ دعوتِ او طنین‌انداز گشته است.

نکته ادبی: صریر به معنای صدای قلم یا آواز و صلا به معنای دعوت و بانگ است.

هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او

از برکت عدالتِ او، درندگان نیز خویِ حیوانی را کنار گذاشته و رام شده‌اند؛ چنان‌که هر ذره‌ای از عالم، دهان به ستایش و سپاسِ او گشوده است.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرِ فراگیرِ فیضِ الهی بر تمامی کائنات.

هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او

هر کجا که وفایی یافت می‌شود، در برابرِ وفاداریِ مطلقِ او، از شرم و خجالت آب می‌شود.

نکته ادبی: بوالوفا کنایه از کسی است که ادعای وفاداری دارد.

چشمت ضعیف می شود از فرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او

چشمانِ ظاهربینِ تو از دیدنِ خورشیدِ دنیایی ضعیف می‌شود، اما در برابرِ خورشیدِ حقیقت (لقای یار)، صدها خورشیدِ ظاهری ناتوان و بی‌فروغ‌اند.

نکته ادبی: فرص به معنای دیدن و خیره شدن است.

چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او

آن خورشیدِ حقیقت چنان پرنور است که حتی چشمانِ ضعیف را نیز با لطف و کرمِ خود، همچون سرمه، بینا می‌کند.

نکته ادبی: توتیا نمادِ درمانِ دیده و بینایی‌بخش است.

آن نقدهای قلب که بنهادهٔ به پیش چون ژیوه می طپند پی کیمیای او

آن سکه‌های تقلبی (تعلّقات دنیوی) که پیش روی نهاده‌ای، در برابرِ کیمیایِ وجودِ او، همچون جیوه مضطرب و بی‌قرارند.

نکته ادبی: قلب در اینجا به معنای بدل و ناخالص است.

هر سوت می کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست بجز اقتضای او

خیالاتِ گوناگون، ذهن‌ها را به هر سو می‌کشاند، اما حقیقت این است که تنها اراده و اقتضایِ الهی است که تعیین‌کننده است.

نکته ادبی: اقتضا به معنای ضرورت و اراده‌ی الهی است.

هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم بحر کرم وی آمد و ما آشنای او

هر یک از ما همچون کشتی‌هایی هستیم که در برخورد با هم آسیب می‌بینیم، اما او دریایِ کرم است و ما تنها شناگرانِ این دریا هستیم.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای شناگر است.

جانم دهی ولی نکشی، ور کشی بگو من بارها گزارده ام خونبهای او

اگر جانم را می‌ستانی، مگیر؛ اما اگر می‌کشی، بگو که من بارها پیشکشِ این خونبها را پرداخته‌ام (یعنی فانی شده‌ام).

نکته ادبی: اشاره به مفهوم فنا و گذشتن از جان برای معشوق.

فرع عنایت تو بود کوشش مرید فرع دعای تست حنین و دعای او

تلاشِ سالک، فرع و نتیجهٔ عنایتِ اوست؛ همان‌طور که ناله و دعایِ عاشق، فرع بر اجابت و دعایِ معشوق است.

نکته ادبی: حنین به معنای ناله و اشتیاق است.

بر بوی آب تست ورا در سراب میل بر بوی نقد تست سوی قلب رای او

سالک به امیدِ آبِ حقیقت، در سرابِ دنیا می‌دود و به خیالِ یافتنِ سکهٔ طلا (حقیقت)، به سوی سکه‌های بدل می‌رود.

نکته ادبی: قلب و نقد در اینجا تقابل میانِ حقیقت و مجاز است.

چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق سرمست می خرام به زیر لوای او

ای سالکِ صادق، اکنون که تاجِ عشق بر سر داری، با سرمستی و افتخار زیر پرچمِ او گام بردار.

نکته ادبی: لوایِ او کنایه از راهِ او و ولایتِ اوست.

ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست

ترجیع‌بندی دیگر می‌گویم چرا که یار خواسته است؛ هر کژی و نارسایی که در گفتار من هست، با خواستِ او به راستی و کمال بدل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ الهی در کلامِ شاعر (تاییدِ غیبی).

امسال سال عشرت و ولت در استوا ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما

امسال، سالِ جشن و برابری است، و خوشا به حالِ کسی که بخت و طالعش با ما همراه و هم‌راستا باشد.

نکته ادبی: استوا در اینجا به معنای تعادل و راستی است.

دف می خرید زهره و برهم همی نهاد می ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا

زهره (سیارهٔ شادی و موسیقی) دف می‌خرید و چنگ را برای نواختن آماده می‌کرد.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نمادِ موسیقی و طرب است.

در طبع می نهاد هزاران خروش جوش در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا

در نهادِ موسیقی، هزاران شور و جوشش قرار داد و در نی، با دمِ مسیحایی خود، نوایِ الهی دمید.

نکته ادبی: انفاس اشاره به نَفَسِ روحانی و حیات‌بخش است.

بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است خورشید را چه کار بجز گرمی و ضیا؟!

این پایه‌گذاریِ شادی و عشرتی است که جهان هرگز ندیده است؛ مگر خورشید جز گرمی و روشنایی، کار دیگری دارد؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای تاکید بر ذاتِ کمالیِ الهی.

امسال سال تست، اگر زهره طالعی زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا

اگر بخت و اقبالِ تو چون زهره است، امسال سالِ توست؛ زهره از این مژده چنان شاد است که از خود بی‌خود شده است.

نکته ادبی: زهره‌جنی در اینجا به معنای از شادی در پوست خود نگنجیدن است.

خوان ابد، نهاد خدا و اساس نو من سال و ماه گفتم، از غیرت خدا

سفرهٔ ابدیت را خداوند گسترانده و اساسِ تازه‌ای نهاده است؛ من از سال و ماه گفتم، اما این در واقع خارج از زمان و متعلق به اوست.

نکته ادبی: غیرتِ خدا در اینجا به معنایِ ناتوانیِ واژگان از توصیفِ حقیقتِ الهی است.

ای شاه، کژنهادهٔ از مستی آن کلاه چندان گرو شود به خرابات ما قبا؟

ای شاه، از مستیِ عشق کلاه را کج نهاده‌ای؛ آیا در خراباتِ ما (مقام فنا)، قبا و لباسِ تعلّقاتِ دنیوی گرو گذاشته می‌شود؟

نکته ادبی: خرابات نمادِ جایگاهِ رهایی از قید و بند و ریا است.

جانها فنا شوند ز جام خدای خویش ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا

جان‌ها در بادهٔ معرفتِ او فانی می‌شوند و از هرگونه اندیشه و کشمکش و ماجرایِ دنیوی رها می‌گردند.

نکته ادبی: فنا به معنای زوالِ نفسِ اماره در حضورِ معشوق است.

گوید که: « چون بدیت دران غربت دراز » گویند : « آنچنان که بود درد بی دوا

پرسیدند در آن غربتِ طولانی (هجران) چگونه بودی؟ پاسخ دادند: همان‌طور که دردِ بی‌درمان است.

نکته ادبی: غربت در ادبیات عرفانی، دوری از اصل و عالمِ ملکوت است.

چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم مهجور از لقای تو ای ماه کبریا

چون ماهیانی که از دریا دور افتاده و بر ریگ‌های داغ تپش می‌کنند، از دیدارِ تو ای ماهِ بزرگ، محروم مانده‌ایم.

نکته ادبی: ماهیان استعاره از ارواحِ دورافتاده از عالمِ بالا هستند.

در بحر زاده ایم و به خشکی فتاده ایم » ای زادهٔ وفاش تو چونی درین جفا؟

ما زادهٔ دریایِ وحدتیم و در خشکیِ دنیا افتاده‌ایم؛ ای زادهٔ وفایِ او، تو در این دوری و سختی چگونه‌ای؟

نکته ادبی: بحر نمادِ عالمِ روحانی و خشکی نمادِ عالمِ مادی است.

منت خدای راست که بازآمدی به بحر چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی

خدا را شکر که دوباره به دریا بازگشتی؛ پس همچون صوفیان، لب از یادآوریِ گذشته ببند.

نکته ادبی: مامضی به معنای آنچه گذشته است و اشاره به رها کردنِ اندوهِ گذشته دارد.

زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو گفتن ز بعد صلح: « چنین گفتهٔ مرا »

زیرا یادآوریِ وحشتِ گذشته، خود نوعی وحشتِ تازه است؛ سخن گفتن از گذشته، میانِ عاشق و معشوق شایسته نیست.

نکته ادبی: تاکید بر حال‌محوری و فراموشیِ غم‌های پیشین.

در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده ست در خرمن خدای، نه رخصست و نی غلا

در بزمِ اولیا، نه از شکوفه‌های دنیوی خبری هست و نه از جنجال و هیاهو؛ در محضرِ الهی، نه رخصتی برای خودخواهی است و نه غلّ و غشی.

نکته ادبی: غلا در اینجا به معنای خیانت و ریا است.

آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا

آنجا چنان سعادتی است که با عقل و قیاس درک نمی‌شود و هر لحظه، فیض و برگزیدگیِ تازه‌ای نصیب می‌شود.

نکته ادبی: متراقی به معنای اوج گرفتن و ارتقا یافتن است.

ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی

این ترجیع‌بندِ سوم است، اگر خواستِ حق نبود، جانِ من توانِ نظم کردن و سرودن نداشت.

نکته ادبی: اشاره به الهام‌بخش بودنِ معشوق در کلامِ شاعر.

در روضهٔ ریاحین می گرد چپ و راست گل دسته بستن تو ندانم پی کراست

در باغِ گل‌هایِ روحانی قدم بزن؛ من نمی‌دانم این گل‌دسته‌هایی که می‌بندی، برای کیست؟

نکته ادبی: گل‌دسته کنایه از اعمالِ ظاهری و تعلقاتِ بی‌ارزش است.

گل دسته در هوای عفن پایدار نیست آن را کشیدن این سو، هم حیف و هم خطاست

این گل‌ها در هوایِ آلوده (دنیا) پایدار نیستند؛ چیدن و نگه داشتنِ آن‌ها، هم حیف است و هم اشتباه.

نکته ادبی: عفن به معنای بدبو و فاسد است.

زنجیر بسکلد، بسوی اصل خود رود زیرا که پروریدهٔ آن معتدل هواست

زنجیرِ تعلّقات را بگسل و به سوی اصلِ خود بازگرد؛ زیرا تو در هوایِ پاکِ آنجا پرورده شده‌ای.

نکته ادبی: اصل به معنای منشاء الهیِ روح است.

اینجا قباش ماند، یعنی عبارتی اما قبای یوسف، دلرا چو توتیاست

در اینجا لباس و نام و نشانت مانده است؛ اما پیراهنِ یوسف (نشانهٔ وصلِ حق)، برای دل همچون توتیا (داروی چشم) است.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و تاثیرِ پیراهنِ او در بیناییِ یعقوب (وصال).

هین جهد کن تو نیز، که بیرون کنی قبا در بحر، بی قبا شدنت شرط آشناست

تلاش کن تا این لباس‌هایِ عاریتی (خودخواهی) را بیرون کنی؛ شرطِ شناگری در دریایِ حقیقت، برهنگی و بی‌تعلّقی است.

نکته ادبی: بی‌قبا بودن نمادِ رهایی از تعلّقاتِ دنیوی است.

ای مرد یک قبا، تو قبا بر قبا مپوش گر بحریی، تجمل و پوشش ترا عراست

ای کسی که تنها یک قبا داری، روی هم لباس نپوش؛ اگر اهلِ دریایی، تجملات و پوشش‌هایِ اضافی برای تو بارِ گناه و شرم است.

نکته ادبی: عرا به معنای برهنگی و کنایه از آزادیِ از خود است.

الفقر فخر گفت رسول خدای ازین سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست

پیامبرِ خدا فرمود «الفقرُ فخری» (فقر افتخار من است)؛ اوست شناگرِ چیره دست و سرورِ شناگرانِ طریقِ حق.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ نبوی در بابِ ارزشِ فقرِ الی‌الله.

کشتی که داشت، هم ز برای عوام داشت بهر پیادهٔ چو پیاده شوی، سخاست

آن کشتی که پیامبر داشت، برای عوامِ مردم بود؛ برای کسی که همچون تو پیاده و طالب است، بخششِ او راهگشاست.

نکته ادبی: کشتی نمادِ شریعت و پیاده بودن نمادِ سلوکِ عرفانی است.

اما دغل بسیست، تو کشتی شناس باش زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست

اما دغل‌کار بسیار است؛ تو باید کشتی‌شناس باشی، زیرا دنیا فریب و جادوست.

نکته ادبی: سیمیا به معنای جادو و شعبده‌بازی است.

دنیا چو کهرباست و همه که رباید او گندم که مغز دارد، فارغ ز کهرباست

دنیا همچون کهرباست که همه چیز را جذب می‌کند؛ اما دلی که مغز و حقیقت دارد، از جاذبهٔ دنیوی رهاست.

نکته ادبی: کهربا نمادِ جاذبه‌های فریبنده و ظاهری است.

هرکو سفر به بحر کند در سفینه اش او ساکن و رونده و همراه انبیاست

هر کس در کشتیِ او به سفرِ دریایِ معرفت رود، هم آرام است و هم رهرو، و همراهِ پیامبران است.

نکته ادبی: ساکن و رونده پارادوکسِ عرفانی برای توصیفِ کمال است.

در نان بسی برفتی، در آب هم برو از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست

اگر در نان (معیشت) پیش رفته‌ای، در آب (معرفت) هم قدم بگذار؛ پس از سیرِ در آب، یقیناً جایگاهت آسمان است.

نکته ادبی: سیرِ در آب و سما به معنایِ مراتبِ صعودِ عرفانی است.

زین سان طبق طبق، متعالی همی شوی اما علای مرتبه جز صورت علاست

این‌گونه مرحله به مرحله اوج می‌گیری؛ اما بدان که حقیقتِ جایگاهِ رفیع، فراتر از صورت و ظاهر است.

نکته ادبی: اشاره به گذر از صورت به معنا.

این ره چنین دراز به یکدم میسرست این روضه دور نیست، چو رهبر ترا رضاست

این راهِ طولانی در یک لحظه پیموده می‌شود؛ این مقصد دور نیست، اگر رضایتِ حق رهبرِ تو باشد.

نکته ادبی: رضا کلیدِ کوتاه‌شدنِ راهِ سلوک است.

آری، دراز و کوته در عالم تنست اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست

آری، دوری و نزدیکی در عالمِ تن است؛ اما نزدِ خداوند، صبح و شام و زمان معنایی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌زمانیِ عالمِ معنا.

گر در جفا رود ره وگر در وفا رود جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!

اگر در جفا باشد و اگر در وفا باشد، جانِ تو از آنِ اوست؛ جانِ تو مگر می‌تواند از صاحبِ خویش دور شود؟

نکته ادبی: تاکید بر اینکه جان از عالمِ علوی است و همواره به او بازمی‌گردد.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای کرم / کشتی

دریا نمادِ حقیقتِ مطلق و هستیِ خداوند است و کشتی نمادِ کالبدِ انسانی یا شریعت که سالک را به مقصد می‌رساند.

کنایه قبا پوشیدن / برهنه شدن

قبا کنایه از تعلّقاتِ دنیوی و حجاب‌هایِ نفسانی است که باید برای رسیدن به دریایِ حق از تن درآورد.

تلمیح الفقر فخر

اشاره به حدیثِ نبوی «الفقرُ فخری» که نشان‌دهندهٔ ارزشِ فقرِ عارفانه و رهایی از مال و جاهِ دنیوی است.

تضاد نقد و قلب

تقابلِ میانِ سکهٔ طلا (حقیقت) و سکهٔ بدل (مجاز و دنیا) برای نشان دادنِ ارزشِ امورِ معنوی در برابرِ مادیات.

نماد کهربا

نمادِ دنیا که همچون کهربا خرده‌ریزه‌هایِ جان را جذبِ خود می‌کند و مانعِ پروازِ روح می‌شود.