دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

بیست و چهارم

مولوی
امروز به قونیه، می خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده، می آید شفتالو
در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده صد جان و جهان نو ، در می رسد از هر سو
کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو
عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟! هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو
بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو
برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!
بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید چون فاخته می گوید هر بلبل جان: « کوکو »
گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو
بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو
با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو
گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو
شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو
گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »
گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو
بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو
مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو
گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟ گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو
ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو
ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان، پیش لبت خندانت
چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می باید بر قند و شکر خندد آن لعل سخن دانت
هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت
ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان، هریک شده مهمانت
پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت
بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت
ای رحمت بی پایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت
تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت
وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت
ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت
در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت
ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت
در باز شود والله، دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت
خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده می ریزد در جانت
ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن، بدرید گریبانت
با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت
زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت
چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا
امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم، یا آن لب چون حلوا؟
من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟! او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا
هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا
شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟ دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا
بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!
کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟! کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!
با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان تاریک بود انجم، بی مغز بود جوزا
چون نار نماید آن، خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا
مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا
زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا
ای ساقی روحانی، پیش آر می جانی تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا
لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان افزا
آن بادهٔ جان افزا، از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را
چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان، دل می برود از جا
گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت » گفتا که: « نمی آیم، کاین خار به از خرما »
ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا
گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما
در محنت عشق او، درجست دوصد راحت زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور، جذبه و وجدِ عرفانی است که در آن شاعر با زبانی حماسی و سرزنده، از تجلیِ انوارِ الهی و آمدن «یار» یا همان پیر و مرشد روحانی سخن می‌گوید. فضا، فضای تجدید حیاتِ معنوی است که در آن، کهنگیِ عالمِ مادی رنگ می‌بازد و تازگیِ عشق، جان و جهان را دگرگون می‌کند.

درونمایهٔ اصلی این اثر، دعوت به کنار گذاشتنِ عادت‌ها و دلبستگی‌های قدیمی و استقبال از تجلیاتِ نویِ الهی است. شاعر با استفاده از تصاویرِ رندانه و مفاهیمِ عرفانی، تقابلِ میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و عشقِ بی‌پروا را ترسیم می‌کند و مخاطب را به مستیِ حضور و رهایی از بندهای تعلقاتِ دنیوی دعوت می‌نماید.

معنای روان

امروز به قونیه، می خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده، می آید شفتالو

امروز در شهر قونیه، صد چهره زیبا و دلارام می‌خندند؛ گویی آمدن آن محبوب از منطقه لارنده، شادی و طراوتی تازه به شهر بخشیده است.

نکته ادبی: شفتالو در اینجا استعاره از شیرینی، طراوت و تازگیِ حضور یار است.

در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده صد جان و جهان نو ، در می رسد از هر سو

در برابر این خنده و شادیِ معنوی، جان و جهان همگی بنده و فرمان‌بردارند؛ چرا که از هر سو، جان‌های تازه‌ای در حالِ رسیدن و متولد شدن هستند.

نکته ادبی: بندگی جان و جهان کنایه از غلبه‌ی قدرتِ عشق بر تمامیِ هستی است.

کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو

ای کسی که در جستجوی نویی هستی، کهنگی‌ها را کنار بگذار و به سوی یارِ تازه برو؛ چرا که هر چه نو باشد، لذت و شعفِ بیشتری برای روح به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: تضادِ کهنه و نو، نمادی از تحولِ درونی و دست شستن از عادت‌های گذشته است.

عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟! هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو

عالم پر از این خوبان و زیبارویان است؛ ای جان، چه بر سرِ ما آمده که این همه زیبایی را نمی‌بینیم؟ در هر سو، پادشاهی با لبخند و خویی شیرین دیده می‌شود.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای معشوقی است که بر جان عاشق پادشاهی می‌کند.

بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو

بر چهره‌ی هر یک از این بتان (زیبارویان) نوشته شده است که نباید نوشت؛ و بر چانه‌ی سیب‌گونشان رقمی زده شده که نشان می‌دهد هر کس که مشقِ عشق کند، هرگز مست و مدهوش نخواهد ماند (یا معنای کنایی: عشق پایداری می‌آورد).

نکته ادبی: لاتکتب اشاره به نهی از نوشتنِ حدودِ الهی یا مادی بر چهره‌ی مطلقِ جمالِ یار است.

برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!

برخیز تا ما نیز بلند شویم و با دوست (خدا یا مرشد) درآمیزیم؛ لالا (پرستار یا مراقب) از ما و از آن لولو (محبوبِ درخشان) چه می‌داند؟

نکته ادبی: لولو استعاره از معشوقی درخشان و ارزشمند است.

بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید چون فاخته می گوید هر بلبل جان: « کوکو »

به خاطرِ رخسارِ گل‌گونِ او که از باغِ ابدیت می‌روید، هر بلبلِ جانی مانندِ پرنده فاخته آوازِ «کو کو» (کجا کجا) سر می‌دهد تا او را بیابد.

نکته ادبی: فاخته پرنده‌ای است که در ادبیات کلاسیک نمادِ بی‌قراری و جستجوی مداوم است.

گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو

اگر این‌که تو می‌گویی شکر است، پس آن شکری که قبلاً می‌شناختیم چه بود؟ ای جانِ من، تو برای من هم مایه مستی هستی و هم داروی دردهایم.

نکته ادبی: تضاد میان شکرِ ظاهری و شکرِ حقیقی (معشوق).

بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو

آن دلبرِ زیبا دوباره آمد تا آشوبی به پا کند و با قدرتِ عشقش، زن را از قیدِ شوهر (تعلقاتِ مادی) برهاند.

نکته ادبی: زن و شو در اینجا استعاره از نفس و تعلقاتِ دنیوی است.

با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو

در برابرِ زیباییِ یارِ من، «زن» چه اهمیتی دارد؟ او مانند طبل‌زن است؛ و در مطبخِ عشق، شوهر (مرد) جز کاسه‌لیسی بیش نیست.

نکته ادبی: تحقیرِ تعلقاتِ مادی در برابرِ عظمتِ عشق.

گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو

اگر به سرانگشتانِ یار با دقت بنگری، نه به نسب و خاندان اهمیت می‌دهی و نه به چادر و ظواهرِ بی‌ارزش.

نکته ادبی: اغلاغو به معنای آویزان و بی‌اصالت است.

شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان تا روز دهل می زد آن شاه برین بارو

ای جان، تو شب در خواب بودی و من در سرگردانی؛ تا اینکه آن پادشاهِ بلندمرتبه از بامداد طبلِ بیداری نواخت.

نکته ادبی: طبل زدن کنایه از فراخوانِ الهی و بیدارباشِ معنوی است.

گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »

از سرِ فضولی پرسیدم: ای پادشاهِ روشن‌ضمیر، این چه کاری است که می‌کنی؟ سلطان سنجر و قتلو کجا هستند (که تو خود به این کار پرداخته‌ای)؟

نکته ادبی: اشاره به پادشاهان بزرگِ تاریخی برای نشان دادنِ ناچیزیِ قدرتِ دنیوی در برابرِ عشق.

گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو

گفت: بنگر که از عشقِ فاخرِ من، هم خواجه و هم بنده، همه در کوچه و خیابان افتاده‌اند (متحیر شده‌اند).

نکته ادبی: کو در اینجا نمادِ فضایِ عمومیِ حیرتِ عارفانه است.

بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو

عاشق بر طبلِ کسی دیگر سر نمی‌کوبد (جز برای یار)؛ پیراهنِ یوسف مخصوصِ این بو و عطرِ الهی شده است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و عطرِ پیراهن او که نمادِ بینایی و حقیقت است.

مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو

مغز و جانم مست است و می‌خواهم سخنی بگویم؛ حتی اگر به جرمِ این سخن مرا مجازات کنند یا به هر سرنوشتی دچار شوم.

نکته ادبی: زقلو به معنای نوعی مجازات یا سنگ‌سار است.

گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟ گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو

فرض کن سخن بگویم؛ چه سودی از این گفتن حاصل می‌شود؟ آن جادوگرِ عشق، گوشِ تمامِ عالم را می‌بندد (تا حقیقت را نشنوند).

نکته ادبی: جادو کنایه از فریبندگی و قدرتِ خیره‌کننده عشق است.

ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو

ای جان، اگر تو بخندی، من دوباره این سخن را تکرار می‌کنم؛ تا از این خوشی و مستی، آهو از شدتِ نشاط بر روی شیر بجهد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ دگرگونیِ طبیعت در اثرِ عشق.

ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت تا زنده شود قربان، پیش لبت خندانت

ای عید، غلامِ توست و جانِ من فدای تو؛ تا پیشِ لب‌های خندان تو، این قربانی زنده و تازه شود.

نکته ادبی: لبِ خندان کنایه از منبعِ حیات و بخششِ الهی است.

چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می باید بر قند و شکر خندد آن لعل سخن دانت

آیا قند و شکر در برابرِ تو جایی دارند؟ خیر، زیرا آن لب‌های سخن‌دانِ تو، خود به قند و شکر می‌خندند (چون شیرین‌تر از آنند).

نکته ادبی: لعل کنایه از لبِ سرخِ معشوق است.

هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت

هر کس در راهِ عشق ذلیل شد، عزیز گشت؛ و جز تشنه، کسی از چشمه‌ی حیاتِ (آب زندگانیِ) تو نمی‌نوشد.

نکته ادبی: پارادوکسِ عزت در ذلتِ عاشقی.

ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان بنگر به تهی دستان، هریک شده مهمانت

ای شادیِ سرمستان و ای رونقِ صد باغ، به تهی‌دستان بنگر که هر کدام مهمانِ تو شده‌اند.

نکته ادبی: تهی‌دستان کنایه از عارفانی است که از دلبستگی‌های مادی خالی شده‌اند.

پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت

قدحی شراب بنوشان تا دل آزاده شود؛ و جان از خوانِ نعمتِ تو سیر بخورد.

نکته ادبی: قدح و شراب استعاره از معارفِ الهی و شورِ عرفانی است.

بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت

رازهای بسیاری شنیدم و شرابِ بسیاری نوشیدم؛ اما آن شرابِ پنهانیِ تو بود که تمامِ رازهایم را آشکار کرد.

نکته ادبی: شرابِ پنهانی استعاره از شهودِ قلبی و کشفِ حقایق است.

ای رحمت بی پایان وقتست که در احسان موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت

ای رحمتِ بی‌کران، زمانِ آن رسیده که در مقامِ احسان، دریای گوهرافشانت ناگهان موجی بزند.

نکته ادبی: بحرِ گهرافشان کنایه از منبعِ بی‌پایانِ فیضِ الهی است.

تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت

تا دامنِ هر جانی پر از مروارید و گوهر شود و ماهیِ جان در دریایِ احسانِ تو غوطه‌ور گردد.

نکته ادبی: قلزم کنایه از دریای وسیعِ رحمتِ حق است.

وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت

وقت آن رسیده که مست‌ها راهِ خانه را پیش بگیرند؛ شب شده است، اما با وجودِ ماهِ درخشانِ تو، چه غمی از تاریکیِ شب داریم؟

نکته ادبی: ماه درخشان استعاره از چهره‌ی یار یا پیرِ راه است.

ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت

ای عید، سفره را پهن کن و حقِ ما را از ماهِ رمضان بستان؛ و با گیسوانِ پریشانت، ما را به جمعیت و آرامش برسان.

نکته ادبی: جعد پریشان کنایه از تجلیاتِ متنوعِ جمالِ الهی است.

در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت

لباسِ نو بپوش و شادمانه به منبر برو تا صد ماه (زیبارو) از خراسان برای سجده‌ی شکرِ تو حاضر شوند.

نکته ادبی: منبر کنایه از جایگاهِ رفیعِ تجلیِ حقیقت است.

ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت

ای جانی که بداندیش هستی، گستاخانه پیش برو؛ اگر دربانت مرا گرفت، من مجرمِ تو خواهم بود.

نکته ادبی: اشاره به شجاعتِ عاشق در ورود به حریمِ یار.

در باز شود والله، دربان بزند قهقه بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت

به خدا سوگند که در باز خواهد شد و دربان از تعجب قهقهه می‌زند؛ او وقتی حیرتِ تو را ببیند، کفِ پایت را خواهد بوسید.

نکته ادبی: حیرت مرحله‌ای متعالی در عرفان است که در آن عقل مغلوب می‌شود.

خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن هردم رطلی خنده می ریزد در جانت

خنده‌ی یارِ من پنهان‌شدنی نیست؛ او هر لحظه پیمانه‌ای از خنده را در جانت می‌ریزد.

نکته ادبی: رطل کنایه از پیمانه‌ای بزرگ از شورِ عشق است.

ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر کز فربهی گردن، بدرید گریبانت

ای جان، از شرابِ تلخ (مر) فربه و تنومند شدی، تا جایی که از این همه فربهی، گریبانِ لباست پاره شد.

نکته ادبی: فربهی کنایه از کمالِ معنوی است که در کالبدِ مادی نمی‌گنجد.

با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت

با چهره‌ای که مانندِ پارچه‌ی اطلس است، همین اطلس برای ما کافی است؛ اگر آن لحظه (آن) برایت رخ دهد، تو نیز مانندِ ما می‌شوی.

نکته ادبی: آنت (لحظه‌ی تو) به معنای زمانِ رسیدنِ فیضِ الهی است.

زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن مستی کن و باقی را درده به عزیزانت

از این‌ها گذشتم، این قدحِ روشن را بگیر؛ مستی کن و باقیِ شراب را به عزیزانت بده.

نکته ادبی: اشاره به گذشتن از مقامات و رسیدن به اصلِ حقیقت.

چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا

وقتی آن‌ها به خانه می‌روند و من تنها می‌مانم، با آن سیاه‌پوستانِ شب (تاریکی) تا صبح پای‌کوبی می‌کنم.

نکته ادبی: زنگیکان شب استعاره از ظلمتِ شب است که عاشق با آن انس می‌گیرد.

امروز گرو بندم با آن بت شکرخا من خوشتر می خندم، یا آن لب چون حلوا؟

امروز شرط می‌بندم با آن بتِ شکرخند؛ که آیا من خوش‌تر می‌خندم یا آن لبِ شیرین‌مانندِ او؟

نکته ادبی: بت کنایه از معشوقی است که به پرستش گرفته می‌شود.

من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟! او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا

من فقط یک دهان دارم، چقدر می‌توانم بخندم؟ اما او مانندِ درختِ گل، سر تا پایش در حالِ خندیدن و شکفتن است.

نکته ادبی: تشبیه به درختِ گل نشان‌دهنده‌یِ خنده‌یِ دائمی و جاریِ یار است.

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

جانا، مرا شاد کن تا جانم شرحِ آن را بگوید؛ تا شهر از این فتنه و غوغا به آشوب کشیده شود.

نکته ادبی: غوغا نمادِ شورشِ درونیِ عاشق است.

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟ دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

شهر چه ارزشی دارد وقتی عشقِ تو شور به پا می‌کند؟ حتی ماهی در دریا از عشقِ تو دیوانه می‌شود.

نکته ادبی: تسریِ عشق به تمامِ کائنات.

بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!

ای جان، این سایه‌ی عشق بر روی زمین افتاده است؛ خدا می‌داند که اصلِ عشق در چه مقامِ بالایی قرار دارد.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ مثال و تجلیِ عشقِ الهی.

کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟! کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!

کجاست عالمِ جسم و عالمِ روح؟ کجایند پا و سرِ گل‌ها و کجایند کر و فرِ دل‌ها؟

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ عوالمِ مادی و اعتباری.

با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان تاریک بود انجم، بی مغز بود جوزا

با مشعلِ جانان و در برابرِ پرتوِ جان، ستارگان تاریک‌اند و صورتِ فلکیِ جوزا بی‌مغز و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تاریکیِ ستارگان در برابرِ نورِ مطلقِ معشوق.

چون نار نماید آن، خود نور بود آخر سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا

اگرچه آن نور همچون آتش (نار) می‌نماید، اما در نهایت همان نورِ حقیقت است؛ چنان‌که سودایِ کلیم‌الله (موسی) به یدِ بیضا تبدیل شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و درخششِ دست او.

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

ای جان، از غم مگریز، در دلِ درد به دنبالِ درمان باش؛ چرا که گل از دلِ خار می‌روید و لعل و گوهر از دلِ سنگِ خارا.

نکته ادبی: قانونِ تضاد که در آن غم، مقدمه‌ی شادی است.

زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

از این‌ها گذشتم، ای ساقی شرابِ جان را بنوشان؛ ای که با رویِ خوشت، گوشه‌ی هر زندانی به صحرا و گشایش تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: زندان نمادِ تن و تعلقات است که با نورِ یار گشاده می‌شود.

ای ساقی روحانی، پیش آر می جانی تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا

ای ساقیِ روحانی، میِ جان را پیش آر؛ تو چشمه‌ی حیات هستی و ما همگی تشنه و در جستجوی توایم.

نکته ادبی: استسقا یعنی تشنگیِ مفرط و طلبِ آبِ حیات.

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان افزا

ای جان، ما را با لبِ بسته و سرگردان رها مکن؛ ساغر را بگردان و آن را پر از شرابِ جان‌افزا کن.

نکته ادبی: گرداندنِ ساغر، اشاره به بخششِ فیضِ الهی به همگان است.

آن بادهٔ جان افزا، از دل ببرد غم را چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را

آن شرابِ جان‌افزا، غم را از دل می‌برد و هر غصه و ماتمی را به جشن و شادی تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تبدیلِ غم به سور (جشن) از برکاتِ شرابِ عرفانی است.

چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان کز گفتن نام جان، دل می برود از جا

وقتی جامِ جان، مظهرِ خوبی و نظامِ جان باشد، با گفتنِ نامِ آن جان، دل از دست می‌رود و مدهوش می‌شود.

نکته ادبی: از دست رفتنِ دل، کنایه از غلبه‌یِ عشق بر عقل است.

گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت » گفتا که: « نمی آیم، کاین خار به از خرما »

به دلم گفتم که تنها برای یک ساعت از این رنج عشق دست بردار و بیاسای. دلم پاسخ داد: باز نمی‌گردم، چرا که این خار (رنج عشق) برای من از آن خرما (راحتی و عافیت) بسیار ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تضاد میان خار و خرما که به ترتیب نماد رنج عشق و راحتی کاذب دنیاست، محور اصلی معنایی بیت را شکل داده است.

ماهی که هم از اول با حر بیارامد در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

جانی که از همان ابتدا با گرمای حضور خورشید حقیقت خو گرفته و آرام یافته است، هرگز در جویبار کوچک دنیا آرام نمی‌گیرد و حوض محدود نمی‌تواند جایگاه و مأوای او باشد.

نکته ادبی: واژه «حر» در اینجا استعاره از گرمای عشق یا جلوه‌گری محبوب است و اشاره به ذات بلندپرواز عاشق دارد که در امور دنیوی نمی‌گنجد.

گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

اگر در جایگاه فرودست و پستی قرار بگیرم، از هستی ساقط می‌شوم و پژمرده می‌گردم. من خورشیدپرست هستم و به گرمای آن جلوه متعالی عادت کرده‌ام.

نکته ادبی: «بفسرم» از مصدر فسردن به معنای یخ‌زدن و پژمردن است که نشان می‌دهد دوری از معشوق برای عاشق، مرگ‌آور است.

در محنت عشق او، درجست دوصد راحت زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!

در دل همان رنج عشق او، صدها آسایش و گشایش نهفته است؛ پس چه کسی غیر از انسان ناآگاه (ترسا)، از این رنج دلپذیر هراسان خواهد بود؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه «ترسا» که می‌تواند هم به معنای مسیحی باشد و هم به معنای کسی که ترسان است، که در ساختار جمله نوعی بازی کلامی ایجاد کرده است.