دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

بیست و دوم

مولوی
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم
هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم
وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم
غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم وانچ ماند همه را بادهٔ انگور کنیم
وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین سورهٔ فتح رسیدست به ما، سور کنیم
ره نمایان که به فن راه زنان فرح اند راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم
جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهان بخش به دستور کنیم
کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم
تاکنون شحنهٔ بد او دزدی او بنماییم میر بودست، ورا چاکر و مأمور کنیم
همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم
کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم
بی نوایان سپه را همه سلطان سازیم همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم
نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم
خط سلطان جهانست و چنین توقیع است که ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است
خیز تا رقص درآییم همه دست زنان که رهیدیم به مردی همه از دست زنان
باغ سلطان جهان را بگشودند صلا همه آسیب بتانست و همه سیبستان
چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر؟! چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان؟!
همگی فربهی و پرورش و افزونیست چو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان
خاص مهمانی سلطان جهانست بخور نه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان
آفتابیست به هر روزن و بام افتاده حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان
ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوست که ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان
این همه رفت، بماناد شعاع رویت که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان
یک زبانه ست از آن آتش خود در جانم که از آن پنج زبانه ست مرا پیچ زبان
هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچ اند باورم می نکنی، هین بشنو بانگ امان
شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتش تیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان
مثل او نقش نگردد به نظر در دیده هیچ دیده بندیدست مثال سلطان
لیک از جستن او نیست نظر را صبری از ملک تا بسمک از پی او در دوران
هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو به می ستان نور ز سبحان و بخلقان می ده
زو فراموش شدت بندگی و خدمت من بی وفا نیستی، آخر مکن ای جان چمن
خود یکی روز نگفتی، که : « مرا یاری بود » زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن
سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن
من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن؟
رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن
بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده چشم یعقوب بود منتظر پیراهن
من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن؟
نه تو خورشید بدی بنده چو استارهٔ روز؟ نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچون لگن؟
بی تو ای آب حیات من و ای باد صبا کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن؟!
تا ز انفاس خدا درندمد روح الله مریمان شکرستان نشوند آبستن
نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن؟
نه تو ساقی روانها بدهٔ ششصد سال؟ تن تن چنگ تو می آمد بی زحمت تن؟
چند بیتی که خلاصه ست فرو ماند، تو گو کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن
هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر دف من دفتر عشق و دف ایشان دف تر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی پرشور و عرفانی برای بیداری معنوی و گسستن زنجیرهای خودبینی و غم‌های دنیوی است. شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عاشقانه، مخاطب را به تحول درونی فرا می‌خواند تا با عبور از وهم و نادانی، به سرچشمه حقیقت (سلطان جان) برسد. در این فضا، غم و رنج به واسطه حضور عشق به شادی و شور تبدیل می‌شود و هرگونه مانعِ بر سر راهِ سیر و سلوک، همچون حجابی است که باید کنار زده شود.

درونمایه اصلی اثر، استحاله و تغییر ماهیت است؛ همان‌طور که غوره به انگور و انگور به باده تبدیل می‌شود، جانِ آدمی نیز باید از خامیِ دنیوی به پختگیِ عرفانی برسد. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای داستانی (مانند یوسف و یعقوب) و تمثیلات طبیعت، نشان می‌دهد که عالم هستی پرتویی از تجلی الهی است و هر که چشم بصیرت بگشاید، در هر ذره، حضور معشوق را می‌بیند و از قید و بندهای تنگِ مادی رها می‌شود.

معنای روان

هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم

برخیزید و حرکت کنید تا از خودِ کاذب و منیّت خود فاصله بگیریم و لحظه‌ای در وجود خویش غوغایی از شور و حال ایجاد کنیم.

نکته ادبی: خویش ز خود دور کردن، کنایه از نفیِ خودپرستی و رهایی از بندِ منِ محدود است.

هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم

برخیزید تا با مستیِ عشق دست‌افشانی کنیم و این خیالِ واهیِ غم و اندوه را در گورِ فراموشی دفن کنیم.

نکته ادبی: دست زدن در اینجا به معنای رقص و پایکوبی صوفیانه است.

وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم

پندار و وهم، سالکان راهِ حق را ضعیف و رنجور نگاه می‌دارد؛ اما ما خودِ این وهم را با فریادی از حقیقت، از پای درمی‌آوریم.

نکته ادبی: عربده در اینجا نمادِ فریادِ حق‌طلبانه و غلبه بر وهم است.

غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم وانچ ماند همه را بادهٔ انگور کنیم

غوره (حالتِ خامِ سالک) به انگور (پختگی) تبدیل شده است، پس بیایید از این پختگی بهره ببریم و آنچه باقی ماند را نیز به شرابِ نابِ معرفت بدل کنیم.

نکته ادبی: استعاره از مراحل تکامل روحی انسان.

وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین سورهٔ فتح رسیدست به ما، سور کنیم

وحیِ الهی، دنیا را شیرین کرد؛ سوره فتح (نشانه پیروزی) به ما رسیده است، پس بیایید جشن بگیریم.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

ره نمایان که به فن راه زنان فرح اند راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم

راهزنانی که به دروغ ادعای راهنمایی دارند و از گمراه کردنِ مردم شادند، ما راهِ آنان را می‌بندیم و ماهیتِ پوشالی‌شان را آشکار می‌کنیم.

نکته ادبی: عور کردن در اینجا به معنای رسوا کردن و پرده‌برداری از حقیقتِ دروغین آنان است.

جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهان بخش به دستور کنیم

به جان‌های سرد و افسرده، گرمای خورشید حقیقت را می‌بخشیم و کارِ پادشاهِ جهان‌بخش را با دستورِ او پیش می‌بریم.

نکته ادبی: تف خورشید، استعاره از انوارِ الهی و گرمای عشق است.

کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم

نفسِ اماره (دشمن) با نیرنگ، زیباییِ جانِ ما را کشت؛ پس از این، صدها نفسِ این‌چنینی را خوار و رانده می‌کنیم.

نکته ادبی: شاهد در اینجا نمادِ معشوق یا جانِ لطیفِ انسانی است.

تاکنون شحنهٔ بد او دزدی او بنماییم میر بودست، ورا چاکر و مأمور کنیم

تا به حال این نفس (شحنه بد) دزدی می‌کرد و خود را حاکم نشان می‌داد، اکنون او را شناخته‌ایم و به خدمتِ خود درمی‌آوریم.

نکته ادبی: شحنه به معنای نگهبان و داروغه است که در اینجا به قدرتِ نفسِ سرکش اشاره دارد.

همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم

همه از دست ستم‌های او ناله می‌کردند، اکنون استخوان‌های قدرتِ او را می‌شکنیم و از آن، ساز (بربط و تنبور) می‌سازیم (یعنی ستم او را به نوا و شور بدل می‌کنیم).

نکته ادبی: بربط و تنبور نمادِ تبدیلِ رنج به نغمه‌های الهی است.

کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم

کیمیاگریِ عشق رخ داد و همه غم‌ها به شادی بدل شد، ما از این پس همچون سایه، خادمِ این نورِ حقیقت هستیم.

نکته ادبی: کیمیا نمادِ دگرگونیِ بنیادی در احوالِ انسان است.

بی نوایان سپه را همه سلطان سازیم همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم

سپاهِ بی‌نوایانِ روح را به مقامِ سلطنت می‌رسانیم و تمامِ دیوان (نیروهای روانی) را به ملکوت و حوریانِ بهشتی بدل می‌کنیم.

نکته ادبی: دیوان در اینجا می‌تواند به معنای نیروهای نفسانی باشد که به خدمت درآمده‌اند.

نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم

به آتشِ (جان)، هر لحظه لباسِ نور می‌پوشانیم و کوه‌های (سخت و سرد) وجود را با تجلیِ الهی، به کوه طور (محل تجلی بر موسی) تبدیل می‌کنیم.

نکته ادبی: طور، اشاره به کوهی است که خداوند بر آن تجلی کرد.

خط سلطان جهانست و چنین توقیع است که ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است

این فرمانِ سلطانِ جهان است که از این پس، هر غزل باید دارای ترجیع‌بند و تکرارِ معنای عاشقانه باشد.

نکته ادبی: ترجیع در اینجا به معنای بازگشتِ کلام به یک نقطه کانونی است.

خیز تا رقص درآییم همه دست زنان که رهیدیم به مردی همه از دست زنان

بیایید رقص‌کنان وارد شویم، چرا که با مردانگی و همت از دستِ زن‌صفتی (نفسانیتِ ضعیف) رهایی یافتیم.

نکته ادبی: دست زنان در اینجا ایهام دارد: یکی به معنای دست‌افشانی و دیگری به معنای رهایی از هواهای نفسانی (که در ادبیات عرفانی گاه با واژگانی که تداعی‌گر ضعف باشد، یاد می‌شود).

باغ سلطان جهان را بگشودند صلا همه آسیب بتانست و همه سیبستان

به باغِ پادشاهِ جهان دعوت (صلا) داده شد؛ هرچه در این باغ است، همه زیباییِ مطلق است و همه چیز همچون باغِ سیب، معطر و دلرباست.

نکته ادبی: سیبستان، استعاره از باغی پر از زیبایی‌های خوش‌بو و رسیده.

چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر؟! چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان؟!

وقتی زهر به شکر تبدیل می‌شود (توسط کیمیای عشق)، دیگر چه نیازی به شکرِ معمولی است؟ وقتی گرگ به شبان تبدیل می‌شود، چه حاجتی به شبانِ عادی است؟

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق که ذاتِ اشیاء را دگرگون می‌کند.

همگی فربهی و پرورش و افزونیست چو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان

همه چیز در اینجا فربهی و رشد است، چون خداوند (که شیرِ جان‌بخش است) بر این لبون (انسان) نظر افکنده است.

نکته ادبی: لبون به معنای شیردهنده است، اشاره به فیض‌رسانیِ حق به جان‌ها.

خاص مهمانی سلطان جهانست بخور نه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان

این مهمانیِ خاصِ پادشاهِ جان است، از آن بهره ببر، نه از آنِ امیرانِ دنیوی یا فلان شخصِ فانی.

نکته ادبی: اقطاع اشاره به زمین‌هایی دارد که حاکمان به دیگران می‌بخشیدند؛ در اینجا نمادِ فضلِ دنیوی است.

آفتابیست به هر روزن و بام افتاده حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان

خورشیدِ حقیقت به هر پنجره و بامی می‌تابد، لازم نیست برای یافتنِ آن به گوشه و کنار بروی.

نکته ادبی: زله به معنای توشه یا هدیه است.

ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوست که ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان

از چه می‌ترسیم؟ وقتی خورشید (نورِ الهی) لشکرِ اوست و سپر و شمشیرِ او نیز از نور است (یعنی هیچ ترسی در برابرِ نور وجود ندارد).

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

این همه رفت، بماناد شعاع رویت که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان

این همه گذشت، تنها شعاعِ چهره‌ی تو باقی بماند، که هرکس جمالت را دید، دیگر پروای جان ندارد.

نکته ادبی: سرِ جان داشتن، کنایه از دلبستگی به حیاتِ دنیوی است.

یک زبانه ست از آن آتش خود در جانم که از آن پنج زبانه ست مرا پیچ زبان

تنها یک زبانه از آن آتشِ عشق در جانم افتاده که باعث شده مرا به هزار پیچ و تاب وادارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراریِ عاشق در برابر تجلیِ معشوق.

هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچ اند باورم می نکنی، هین بشنو بانگ امان

هر دو (من و جانم) از دوریِ تو در تف و پیچ و تاب هستیم، اگر باور نمی‌کنی، فریادِ امان‌خواهیِ مرا بشنو.

نکته ادبی: تف به معنای حرارت و گرمایِ سوختن است.

شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتش تیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان

اگر تربیتِ شیر را ندیدی، به آن بنگر؛ اگر تیر را ندیدی، بانگِ کمان (که او را رها می‌کند) را بشنو.

نکته ادبی: اشاره به اینکه آثارِ قدرتِ الهی در جهان جاری است، حتی اگر خودش دیده نشود.

مثل او نقش نگردد به نظر در دیده هیچ دیده بندیدست مثال سلطان

هیچ نقشی به زیباییِ او در دیده نمی‌گنجد، هیچ چشمی مثلِ سلطانِ جان را ندیده است.

نکته ادبی: سلطان، نمادِ محبوبِ مطلق یا حق‌تعالی است.

لیک از جستن او نیست نظر را صبری از ملک تا بسمک از پی او در دوران

اما نظر را صبری برای جستنِ او نیست، از بالاترین جایگاهِ هستی (ملک) تا پایین‌ترین جایگاه (سمک)، همه در تکاپوی او هستند.

نکته ادبی: از ملک تا سمک، کنایه از تمامِ گستره‌ی عالمِ هستی است.

هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو به می ستان نور ز سبحان و بخلقان می ده

همچون خورشید و ماه، خودت از خورشید و ماه برتر باش؛ نور را از پروردگار بگیر و به بندگانِ او ببخش.

نکته ادبی: سبحان، نامی از نام‌های خداوند و به معنای پاک و منزه است.

زو فراموش شدت بندگی و خدمت من بی وفا نیستی، آخر مکن ای جان چمن

از یاد بردی که من بنده و خدمتگزارِ تو هستم؟ تو که بی‌وفا نیستی، ای جانِ گلشنِ من!

نکته ادبی: جانِ چمن، استعاره از طراوت و سرزندگیِ معشوق.

خود یکی روز نگفتی، که : « مرا یاری بود » زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن

حتی یک روز نگفتی که تو یاری داشتی؛ خیلی زود نام و یادِ مرا از دهان و کلامت حذف کردی.

نکته ادبی: بستنِ دهن، کنایه از فراموشی و سخن نگفتن از کسی است.

سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن

آن سخنانی که با هم گفتیم، شیرین بود، و آن حریفی که برایِ شراب و شیر (لذت‌های معنوی) با هم داشتیم.

نکته ادبی: خمر و لبن، نمادهای لذت‌های روحانی و نابِ عرفانی‌اند.

من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن؟

اگر من از مستیِ تو جامی شکستم، آیا تو خودِ دریایِ عسل (لطف و کرم) نیستی؟

نکته ادبی: بحرِ عسل، استعاره از دریایِ بی‌پایانِ کرم و اخلاقِ نیکوی معشوق.

رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن

اگر زلفِ تو (که همچون ریسمان است) در این دام بیفتد، صد جان و دل به هر پیچ و تابِ آن چنگ می‌زند.

نکته ادبی: رسنِ زلف، کنایه از گیراییِ و دلفریبیِ گیسوی یار است.

بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده چشم یعقوب بود منتظر پیراهن

بدون نسیمِ کرمِ تو، جانِ آدمی چشمش باز نمی‌شود؛ همچون چشمانِ یعقوب که منتظرِ پیراهنِ یوسف بود.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و یعقوب (قرآن) که پیراهنِ یوسف، بینایی را به یعقوب بازگرداند.

من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن؟

اگر من همچون یوسف در چاهِ افتادم، آیا شایسته نیست که تو ریسمانی برای بیرون آمدنم بفرستی؟

نکته ادبی: تکِ چاه، قعرِ چاه که نمادِ گرفتاری در دنیای مادی است.

نه تو خورشید بدی بنده چو استارهٔ روز؟ نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچون لگن؟

مگر تو نبودی که همچون خورشید بودی و من در برابرِ تو ستاره‌ای ناچیز؟ مگر تو نبودی که چون شمع بودی و من در برابرت حقیر؟

نکته ادبی: لگن در اینجا به عنوانِ ابزارِ خادمِ شمع (برای گرفتنِ موم یا نمادِ پایین‌دستی) به کار رفته است.

بی تو ای آب حیات من و ای باد صبا کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن؟!

بدونِ تو، ای آبِ حیات و ای نسیمِ صبا، کی دهانِ گل‌ها و رخسارِ سمن می‌خندد؟

نکته ادبی: آبِ حیات، استعاره از فیضِ الهی و منبعِ جاودانگی است.

تا ز انفاس خدا درندمد روح الله مریمان شکرستان نشوند آبستن

تا زمانی که روحِ الهی در جهان ندمد، مریم‌هایِ حقیقت‌جو (جان‌های مستعد) باردارِ حقایق نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به دمیدنِ روح‌القدس در مریم (ع).

نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن؟

مگر تو همان نیستی که اگر بر سرِ گوری بگذری، آن مرده از شوقِ قدمِ تو کفن می‌درد و زنده می‌شود؟

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ احیاگریِ عشق و روحِ الهی.

نه تو ساقی روانها بدهٔ ششصد سال؟ تن تن چنگ تو می آمد بی زحمت تن؟

مگر تو ساقیِ جان‌ها نبودی؟ وقتی تو چنگ می‌زنی، آیا تنِ من بدون هیچ زحمتی، خودبخود به رقص نمی‌آید؟

نکته ادبی: ششصد سال، نمادی از زمانِ طولانی و دیرینگیِ فیض‌رسانیِ محبوب است.

چند بیتی که خلاصه ست فرو ماند، تو گو کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن

چند بیتی که گفتم، خلاصه‌ای بود و بقیه‌اش ناگفته ماند؛ خودت بگو، چون این عظمت در کلام نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ زبان در وصفِ حقیقتِ متعالی.

هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر دف من دفتر عشق و دف ایشان دف تر

من مطربِ عشق هستم و دیگران مطربِ پول؛ دفترِ من دفترِ عشق است و سازِ آن‌ها سازی بی‌ارزش و خیس (ناکوشا).

نکته ادبی: دفِ تر، کنایه از سازِ بی‌نوایی است که طنینِ الهی ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره غوره انگور شد

تبدیلِ مراحلِ سیر و سلوکِ انسان از خامی به پختگی معنوی.

تلمیح چشم یعقوب و پیراهن یوسف

اشاره به داستان قرآنی یوسف و یعقوب برای بیانِ امید به عنایتِ معشوق.

کنایه به گور کردن غم

فراموشیِ کاملِ اندوه و رسیدن به رهاییِ روانی.

تشبیه چو خورشید و مهی

مقایسه حالاتِ روحیِ سالک با اجرامِ آسمانی برای بیانِ اوجِ معرفت.

تضاد (طباق) مطرب عشق و مطرب زر

تقابلِ ارزش‌های معنوی و اهدافِ مادی.