دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

بیست و یکم

مولوی
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم
گفت: « خوش باش که بخشیمت صدجان دگر ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم؟! »
گفتم: « ابحان چو توی از تن ما جان خواهد گر درین داد، بپیچیم یقین نامردیم »
ما نهالیم، بروییم، اگر در خاکیم شاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم؟!
بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمین به صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم
چونک درمان جوان طالب دردست و سقم ما ز درمان بپریدیم و حریف دردیم
جان چو آئینهٔ صافی است، برو تن گردیست حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم
این دو خانه ست دو منزل به یقین ملک ویست خدمت نو کن و شاباش که خدمت کردیم
چون بیامد رخ تو بر فرس دل شاهیم چون بیامد قدحت، صاف شویم ار دردیم
می دهنده چو توی، فخر همه مستانیم پرورنده چو توی، زفت شویم ار خردیم
هین به ترجیع بگو شرح زبان مرغان گر نگویی به زبان، شرح کنش از ره جان
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود آنچنان زود برون شد که ندانم که کی بود
گفتم: « از بهر خدا ای سره مهمان عزیز اینچنین زود کنی معتقدان را بدرود؟ »
گفت: « کس دید درین عالم یک روز سپید که سیاه آبه نباریدش ازین چرخ کبود؟ »
از برای کشش ما و سفر کردن ما پیک بر پیک همی آید از آن اصل وجود
هر غم و رنج که اندر تن ودر دل آید می کشد گوش شما را به وثاق موعود
نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در شکر حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود
چه فضولی تو؟ که این آمد و آن بیرون شد کارافزایی تو غیر ندامت نفزود
پای در باغ خرد نه، به طلب امن و خلاص سربنه، پای بکش زیر درختان مرود
باد امرود همی ریزد اگر نفشانی می فتد در دهن هرکی دهان را بگشود
این بود رزق کریمی که وفادار بود که ز دست و دهن تو نتوانندربود
قایمم مات نیم، تا بنگویند که مرد که چه کوتاه قیامست و درازست سجود
شرح این زرق که پاکست ز ظلم و توزیع گوش را پهن گشا تا شنوی در ترجیع
همچو گل خنده زنان از سر شاخ افتادیم هم بدان شاه که جان بخشد، جان را دادیم
آدمی از رحم صنع دوباره زاید این دوم بود که مادر دنیا زادیم
تو هنوز ای که جنینی بنبینی ما را آنک زادست ببیند که کجا افتادیم
نوحه و درد اقارب خلش آن رحم است او چه داند که نمردیم و درین ایجادیم
او چه داند که جهان چیست، که در زندانیست همه دان داند ما را که درین بغدادیم
یاد ما گر بکنی هم به خیالی نگری نه خیالیم، نه صورت نه زبون بادیم
لیک ما را چو بجویی سوی شادیها جو که مقیمان خوش آباد جهان شادیم
پیشهٔ ورزش شادی ز حق آموخته ایم اندر آن نادره افسون چو مسیح استادیم
مردن و زنده شدن هر دو وثاق خوش ماست عجبی وار نترسیم، خوش و منقادیم
رحما بینهم آید، همچون آییم چو اشداء علی الکفر بود، پولادیم
هر خیالی که تراشی ز یکی تا به هزار هم عدد باشد، و می دانک برون ز اعدادیم
از پی هر طلب تو عوضی از شاهست همچو عطسه که پیش یرحمک الله است
شربت تلخ بنوشد خرد صحت جو شربتی را تو چه گویی که خوش است و دارو؟
عاشقان از صنم خویش دو صد جور کشند چون بود آن صنمی که حسن است و خوش خو؟
در چنین دوغ فتادی که ندارد پایان منگر واپس، وز هر دو جهان دست بشو
این شب قدر چنانست که صبحش ندمد گشت عنوان برات تو رجال صد قوا
چو از این بحر برون رفتنت اومید نماند احمقی باشد ازین پس طلب خنب و سبو
ز آسمان آید این بخت، نه از عالم خاک کار اقبال و ستاره ست، نه کار بازو
چون چنین روی بدیدی نظرت روشن شد پشت را باز شناسد نظر تو از رو
هر کرا آخر کار این سبقت خواهد بود هم ز اول بود او شیفته و سوداخو
صدفی باشد گردان به هوای گوهر سینه اش باز شود بیند در خود لولو
جعد خود را چو بیند بکند ترک کلاه خانه چون یافته شد، بیش نگوید: « کوکو »
جوزها گرچه لطیفند و یقین پر مغزند بشکن و مغز برون آور و ترجیع بگو
گرچه بی عقل بود، عقل شد او را هندو ورچه بی روی بود او بگذشت از بارو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، سفری عارفانه و شورانگیز به سوی حقیقتِ مطلق است که در آن، مرگ نه به عنوان یک پایان، بلکه همچون دریچه‌ای برای رهایی از زندانِ تن و پیوستن به آغوشِ معشوق ازلی ترسیم شده است. شاعر با زبانی نمادین، جهان مادی را گذرگاهی فانی می‌داند که روحِ بی‌قرارِ انسان، مشتاقِ پرواز از آن است. در این مسیر، رنج‌ها و سختی‌های دنیوی در نگاهِ عاشق، به منزله‌ی دارو و ابزاری برای تعالیِ جان تلقی می‌شوند.

اثر با لحنی حماسی و در عین حال سرشار از تواضع و تسلیم، از مخاطب می‌خواهد که از تعلقاتِ ظاهری دست بشوید و با تکیه بر ایمان، به استقبالِ تحولاتِ هستی برود. فضای کلیِ متن، تضادی میانِ «بودنِ ظاهری» و «حقیقتِ باطنی» ایجاد می‌کند و به خواننده نوید می‌دهد که هر چه در این دنیا به ظاهر زوال است، در ساحتِ معنا، عینِ شکوفایی و رستگاری است.

معنای روان

هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم

ما این جهانِ مادی را ترک گفتیم و سنگینیِ تعلقاتِ آن را از دوش بر زمین گذاشتیم و با بهره‌مندی از جلوه‌ی جمالِ معشوق، به سرزمینی عجیب و شگفت‌انگیز پای نهادیم.

نکته ادبی: هله: شبه‌جمله برای تحریض و دعوت. گرانی در اینجا استعاره از تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی است.

دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم

اگر دوست (خداوند)، جامی مملو از زهر به ما تعارف کرد، چون آن زهر از دستانِ پرمهرِ اوست، آن را با خوشحالی نوشیدیم.

نکته ادبی: تضادِ میان زهر و شادی، بیانگرِ پذیرشِ بلا در راهِ عشق است.

گفت: « خوش باش که بخشیمت صدجان دگر ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم؟! »

او فرمود: خوش باش که صدها جانِ دیگر به تو می‌بخشم؛ ما هرگز کسی را بدون دلیل و از سرِ بی‌عدالتی نیازرده‌ایم.

نکته ادبی: گزافه به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

گفتم: « ابحان چو توی از تن ما جان خواهد گر درین داد، بپیچیم یقین نامردیم »

من پاسخ دادم: وقتی خدایی چون تو، جانِ ما را می‌طلبد، اگر در برابرِ این داد و دهشِ الهی تردید کنیم یا عقب‌نشینی کنیم، یقیناً در راهِ مردانگی و عشق نیستیم.

نکته ادبی: ابحان: اشاره به ابهت و بزرگی ذات الهی. بپیچیم: کنایه از ترس و تردید.

ما نهالیم، بروییم، اگر در خاکیم شاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم؟!

ما همچون نهالی در خاکِ این دنیاییم و اگر در خاک هم باشیم، باز رشد می‌کنیم. وقتی پادشاهِ عالم (خدا) با ماست، چه باکی داریم که چهره‌مان زرد (رنجور) باشد؟

نکته ادبی: رخ زرد کنایه از رنج کشیدن و زهد است.

بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمین به صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم

ما از نظر روح در آسمان‌ها و اوجیم، اگرچه به لحاظ جسم در زیر خاک (گور) قرار داریم؛ ما در حقیقت زنده‌ایم، هرچند که در ظاهر مرده‌ایم.

نکته ادبی: تضادِ آسمان و زمین، برتریِ عالمِ جان بر عالمِ جسم را نشان می‌دهد.

چونک درمان جوان طالب دردست و سقم ما ز درمان بپریدیم و حریف دردیم

از آنجا که درمان و شفا، خود طالبِ درد و بیماری است، ما از درمان گریختیم و همچنان همراه و هم‌نشینِ درد باقی ماندیم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی که درد، راهِ رسیدن به حقیقت است.

جان چو آئینهٔ صافی است، برو تن گردیست حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم

جانِ آدمی همانندِ آینه‌ای شفاف است که بدن مانندِ گرد و غباری روی آن نشسته است؛ تا وقتی این گرد و غبارِ تن هست، حقیقتِ زیبایی در ما نمایان نمی‌شود.

نکته ادبی: تن گردیست: استعاره از بدن به عنوان مانعی برای مشاهده حقیقت.

این دو خانه ست دو منزل به یقین ملک ویست خدمت نو کن و شاباش که خدمت کردیم

این دنیا و آن دنیا، دو منزل و هر دو متعلق به اوست؛ تو خدمتِ تازه و نو به جا بیاور و شاد باش که خدمت به او، افتخار است.

نکته ادبی: شاباش: آفرین و تحسین کردن خود برای انجام وظیفه.

چون بیامد رخ تو بر فرس دل شاهیم چون بیامد قدحت، صاف شویم ار دردیم

وقتی چهره‌ی تو (معشوق) بر اسبِ دلِ ما سوار شد و پادشاهی کرد، ما نیز در برابرِ جامِ تو، حتی اگر دُردِ تلخ باشد، صاف و زلال می‌شویم.

نکته ادبی: صاف و دُرد: کنایه از تصفیه و پالایشِ روح.

می دهنده چو توی، فخر همه مستانیم پرورنده چو توی، زفت شویم ار خردیم

وقتی تو ساقیِ ما هستی، ما مایه افتخارِ تمامِ مستان هستیم؛ و وقتی تو پروردگارِ ما هستی، اگر هم خرد و ناچیز باشیم، به بزرگی می‌رسیم.

نکته ادبی: زفت به معنای فربه و بزرگ است.

هین به ترجیع بگو شرح زبان مرغان گر نگویی به زبان، شرح کنش از ره جان

ای ترجیع‌خوان! شرحِ زبانِ پرندگان را بگو؛ اگر نمی‌توانی با زبانِ سخن بگویی، آن را با زبانِ جان و دل بازگو کن.

نکته ادبی: زبانِ مرغان: اشاره به منطق‌الطیر و اسرارِ الهی.

در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود آنچنان زود برون شد که ندانم که کی بود

آن عزیز به این جهان آمد و چند روزی رخ نشان داد، اما چنان با شتاب رفت که نفهمیدم چه زمانی بود.

نکته ادبی: بیانگرِ ناپایداریِ حضورِ حقیقت در عالمِ مادی.

گفتم: « از بهر خدا ای سره مهمان عزیز اینچنین زود کنی معتقدان را بدرود؟ »

به او گفتم: ای مهمانِ عزیز و بزرگوار، چرا به خاطرِ خدا، این‌چنین زود معتقدان و دوستدارانِ خود را رها می‌کنی و می‌روی؟

نکته ادبی: بدرود: وداع و خداحافظی.

گفت: « کس دید درین عالم یک روز سپید که سیاه آبه نباریدش ازین چرخ کبود؟ »

او پاسخ داد: آیا کسی در این دنیا روزِ روشنی دید که در پی آن، از این چرخِ گردونِ کبود، بارانِ سیاهی و مصیبت نباریده باشد؟

نکته ادبی: چرخِ کبود: کنایه از آسمان و سرنوشتِ ناپایدار.

از برای کشش ما و سفر کردن ما پیک بر پیک همی آید از آن اصل وجود

برای اینکه ما را به سفرِ خود بکشاند و از این دنیا کوچ دهیم، پیک‌ها و نشانه‌ها یکی پس از دیگری از سوی آن اصلِ وجود می‌آیند.

نکته ادبی: پیک بر پیک: اشاره به حوادثِ زندگی که تلنگری برای بیداری‌اند.

هر غم و رنج که اندر تن ودر دل آید می کشد گوش شما را به وثاق موعود

هر رنج و اندوهی که در جسم و جانِ تو پدید می‌آید، در واقع گوشِ تو را می‌کشد و به سمتِ جایگاهِ وعده داده شده (آخرت) می‌کشاند.

نکته ادبی: وثاق: جایگاه و خانه.

نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در شکر حمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود

نیمی از عمرت به گلایه و نیمی دیگر به شکرگذاری گذشت؛ ستایش و نکوهش را رها کن و به سوی مقامِ محمود (جایگاهِ ستوده) حرکت کن.

نکته ادبی: مقامِ محمود: کنایه از جایگاهِ والای روحانی.

چه فضولی تو؟ که این آمد و آن بیرون شد کارافزایی تو غیر ندامت نفزود

این فضولی‌ها چیست که می‌کنی؟ که چه کسی آمد و چه کسی رفت؛ این کنجکاوی‌های بیهوده، چیزی جز پشیمانی برایت به ارمغان نیاورد.

نکته ادبی: کارافزایی: دخالت کردن در کارهای بی‌فایده.

پای در باغ خرد نه، به طلب امن و خلاص سربنه، پای بکش زیر درختان مرود

پای در بوستانِ خرد بگذار تا امنیت و رهایی بیابی؛ سرت را فرود آر و پایت را زیر درختانِ میوه (مراد) بکش.

نکته ادبی: امرود: گلابی. استعاره از بهره‌مندی از میوه‌های حکمت.

باد امرود همی ریزد اگر نفشانی می فتد در دهن هرکی دهان را بگشود

درختِ حکمت اگر آن را تکان ندهی، خودش میوه‌اش را می‌ریزد و در دهانِ هر کسی که آماده باشد و دهان گشوده باشد، می‌افتد.

نکته ادبی: استعاره از رزقِ معنوی که بدونِ تلاشِ مادی به دست می‌آید.

این بود رزق کریمی که وفادار بود که ز دست و دهن تو نتوانندربود

این همان روزیِ بخشنده‌ی باوفایی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از چنگِ تو برباید.

نکته ادبی: اشاره به رزقِ الهی که زوال‌ناپذیر است.

قایمم مات نیم، تا بنگویند که مرد که چه کوتاه قیامست و درازست سجود

من در پیشگاهِ او ایستاده‌ام و شکست نخورده‌ام، تا کسی نگوید که مردم؛ سجده‌ام چقدر کوتاه و قیامم چقدر طولانی و پرمعناست.

نکته ادبی: قیام و سجود: نمادِ ایستادگی در عشق و خاکساری در برابر معشوق.

شرح این زرق که پاکست ز ظلم و توزیع گوش را پهن گشا تا شنوی در ترجیع

شرحِ این سخنانِ ناب که از هرگونه ظلم و تقسیمِ ناعادلانه پاک است را بشنو؛ گوش‌هایت را کاملاً باز کن تا حقیقت را در این ترجیع‌بند بشنوی.

نکته ادبی: زرق: اینجا به معنایِ کلامِ فریبنده نیست، بلکه به معنایِ حقیقتِ باطنی است.

همچو گل خنده زنان از سر شاخ افتادیم هم بدان شاه که جان بخشد، جان را دادیم

همچون گلی که از شاخه می‌افتد، ما نیز با خنده از این جهان رخت بربستیم و جانِ خود را به همان پادشاهی که جان‌بخش است، تقدیم کردیم.

نکته ادبی: خنده‌زنان: نمادِ پذیرشِ مرگ با آغوش باز.

آدمی از رحم صنع دوباره زاید این دوم بود که مادر دنیا زادیم

انسان از رحمِ آفرینش دوباره متولد می‌شود؛ این تولدِ دومِ ماست که مادرِ دنیا (طبیعت) ما را زاد.

نکته ادبی: تولدِ ثانی: اصطلاحِ عرفانی برای بیداریِ معنوی.

تو هنوز ای که جنینی بنبینی ما را آنک زادست ببیند که کجا افتادیم

ای کسی که هنوز در مرحله‌ی جنینی (محدودیت) هستی، ما را نمی‌بینی؛ اما آن که زاده شده (بیدار گشته)، می‌بیند که ما به چه جایگاهِ بلندی رسیده‌ایم.

نکته ادبی: استعاره از تفاوتِ دیدگاهِ اهلِ دنیا و اهلِ معنا.

نوحه و درد اقارب خلش آن رحم است او چه داند که نمردیم و درین ایجادیم

گریه و دردِ نزدیکان، تنها حاصلِ دلبستگی به آن رحمِ مادی است؛ او چه می‌داند که ما نمرده‌ایم، بلکه در این جهانِ آفرینشِ نو، زنده‌ایم؟

نکته ادبی: اقارب: خویشاوندان. ایجاد: آفرینش و هستیِ تازه.

او چه داند که جهان چیست، که در زندانیست همه دان داند ما را که درین بغدادیم

او چه می‌داند جهان چیست، چرا که خود در زندانِ تن گرفتار است؛ اما کسی که حقیقت را می‌داند، واقف است که ما در این جایگاهِ رفیع (بغدادِ عرفانی) هستیم.

نکته ادبی: بغداد: اینجا استعاره از جایگاهِ آرامش و امنیتِ معنوی است.

یاد ما گر بکنی هم به خیالی نگری نه خیالیم، نه صورت نه زبون بادیم

اگر ما را یاد می‌کنی، تنها به خیالت می‌نگری؛ ما نه خیالیم، نه صورتِ ظاهری و نه بازیچه‌ی بادِ بی‌مقدار.

نکته ادبی: نفیِ صورت: تأکید بر حقیقتِ مجردِ روح.

لیک ما را چو بجویی سوی شادیها جو که مقیمان خوش آباد جهان شادیم

اما اگر به دنبالِ ما می‌گردی، ما را در مسیرِ شادی‌ها جستجو کن، چرا که ما ساکنانِ همیشگیِ سرزمینِ شادی هستیم.

نکته ادبی: خوش‌آباد: کنایه از عالمِ بقا و شادیِ روحانی.

پیشهٔ ورزش شادی ز حق آموخته ایم اندر آن نادره افسون چو مسیح استادیم

ما فنونِ شادمان بودن را از خداوند آموخته‌ایم و در این سحر و جادویِ نادر، همچون حضرت عیسی استاد هستیم.

نکته ادبی: مسیح: اشاره به معجزه و قدرتِ جان‌بخشی.

مردن و زنده شدن هر دو وثاق خوش ماست عجبی وار نترسیم، خوش و منقادیم

مردن و زنده شدن برای ما هر دو جایگاهِ خوشایندی است؛ ما از این تحول نمی‌هراسیم و با جان و دل آن را پذیرفته‌ایم.

نکته ادبی: منقاد: فرمان‌بردار و تسلیمِ قضا و قدر.

رحما بینهم آید، همچون آییم چو اشداء علی الکفر بود، پولادیم

وقتی با یکدیگر هستیم (رحما بینهم)، لطیفیم و وقتی با دشمنانِ حق روبرو می‌شویم (اشداء علی الکفار)، همچون پولاد محکمیم.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی که نشان‌دهنده تعادلِ روحِ عارف است.

هر خیالی که تراشی ز یکی تا به هزار هم عدد باشد، و می دانک برون ز اعدادیم

هر تصوری که از اعداد و کثرت در ذهن بسازی، همه در شمارش می‌گنجند، اما بدان که ما از تمامِ این اعداد فراتریم.

نکته ادبی: فراتر از اعداد: وحدتِ وجود و فراتر بودن از کثرتِ مادی.

از پی هر طلب تو عوضی از شاهست همچو عطسه که پیش یرحمک الله است

در برابرِ هر خواسته‌ی تو، پاداشی از سوی پادشاه می‌رسد؛ همان‌طور که وقتی عطسه می‌کنی، پاداشش دعایِ «یرحمک الله» است.

نکته ادبی: تشبیه به عطسه، مثالی ساده برای درکِ پیوندِ سبب و مسبب است.

شربت تلخ بنوشد خرد صحت جو شربتی را تو چه گویی که خوش است و دارو؟

عقلِ حقیقت‌جو، شربتِ تلخ (رنج) را می‌نوشد؛ تو چگونه چنین چیزی را با آن‌همه خاصیت، دارو نمی‌خوانی؟

نکته ادبی: شربتِ تلخ: سختی‌ها و ریاضت‌های معنوی.

عاشقان از صنم خویش دو صد جور کشند چون بود آن صنمی که حسن است و خوش خو؟

عاشقان از معشوقِ خود صدها رنج می‌کشند؛ پس آن صنمی که مظهرِ زیبایی و خوش‌خویی است، چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: صنم: معشوق و محبوبِ حقیقی.

در چنین دوغ فتادی که ندارد پایان منگر واپس، وز هر دو جهان دست بشو

تو در دریایی از معرفت افتاده‌ای که پایانی ندارد؛ به عقب نگاه نکن و از هر دو جهان دل بشوی.

نکته ادبی: دست شستن: کنایه از رها کردنِ تعلقاتِ دو عالم.

این شب قدر چنانست که صبحش ندمد گشت عنوان برات تو رجال صد قوا

این شبِ قدر چنان نوری دارد که صبحِ آن هرگز طلوع نمی‌کند؛ این براتِ آزادیِ توست که با قدرتِ تمام ثبت شده است.

نکته ادبی: شبِ قدر: استعاره از لحظه‌ی بیداریِ روحانی.

چو از این بحر برون رفتنت اومید نماند احمقی باشد ازین پس طلب خنب و سبو

وقتی از این دریای معرفت راهِ بازگشتی نداری، حماقت است که پس از آن به دنبالِ کوزه و سبو (ظرف‌های محدود) باشی.

نکته ادبی: خنب و سبو: ابزارهای محدودِ عقلی که در برابرِ دریایِ معرفت ناچیزند.

ز آسمان آید این بخت، نه از عالم خاک کار اقبال و ستاره ست، نه کار بازو

این بخت و اقبال از آسمان می‌آید، نه از زمین؛ این کارِ ستاره و تقدیرِ الهی است، نه به بازو و زورِ تن.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ عنایتِ الهی بر تلاشِ مادی.

چون چنین روی بدیدی نظرت روشن شد پشت را باز شناسد نظر تو از رو

وقتی چنین حقیقتی را دیدی، نگاهت روشن شد و دیگر پشتِ پرده را از رویِ آن تشخیص می‌دهی.

نکته ادبی: بصیرت: تواناییِ دیدنِ باطنِ اشیاء.

هر کرا آخر کار این سبقت خواهد بود هم ز اول بود او شیفته و سوداخو

هر کس که در پایانِ کار به این مقامِ عالی می‌رسد، از همان ابتدا نیز عاشق و شیفته‌ی این راه بوده است.

نکته ادبی: سوداخو: عاشق و دیوانه‌وار رفتار کردن.

صدفی باشد گردان به هوای گوهر سینه اش باز شود بیند در خود لولو

همچون صدفی که در آرزوی گوهر می‌چرخد، سینه بگشا تا درونِ خود، آن مرواریدِ حقیقت را ببینی.

نکته ادبی: لولو: مروارید، استعاره از حقیقتِ نهفته در جان.

جعد خود را چو بیند بکند ترک کلاه خانه چون یافته شد، بیش نگوید: « کوکو »

وقتی زیباییِ حقیقی را دید، کلاهِ اعتبار را از سر برمی‌دارد؛ وقتی خانه (حقیقت) پیدا شد، دیگر با تعجب نمی‌گوید: کو؟

نکته ادبی: ترکِ کلاه: کنایه از رها کردنِ منیت و اعتبارِ ظاهری.

جوزها گرچه لطیفند و یقین پر مغزند بشکن و مغز برون آور و ترجیع بگو

گردوها اگرچه لطیفند و مطمئناً مغزِ پرباری دارند، اما آن‌ها را بشکن تا مغزِ حقیقت را بیابی و آنگاه سرودِ ترجیع را بخوان.

نکته ادبی: مغز: کنایه از لبّ و حقیقتِ دین و معرفت.

گرچه بی عقل بود، عقل شد او را هندو ورچه بی روی بود او بگذشت از بارو

اگرچه ظاهرِ بی‌عقل داشت، عقلِ کل بنده و هندویش شد؛ و اگرچه چهره‌ای نداشت، از دیوارِ بلندِ عالمِ مادی گذشت.

نکته ادبی: بارو: دیوار و حصارِ مادی که مانعِ رسیدن به حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جامِ زهر

توصیفِ سختی‌ها و بلاهایی که در مسیرِ عشقِ الهی به عاشق می‌رسد.

پارادوکس (متناقض‌نما) به صورت مرده، به صفت زنده

تضاد میان ظاهرِ مادی و باطنِ روحانی که مرگ را به معنایِ زندگیِ واقعی می‌داند.

تلمیح شرحِ زبانِ مرغان

اشاره به زبانِ خاصِ عارفان و اولیا که از اسرارِ الهی آگاهند (مانند منطق‌الطیر عطار).

تشبیه جان چو آینه صافی است

تبیینِ شفافیتِ روح و ضرورتِ زدودنِ زنگارِ تن برای مشاهده‌ی حقیقت.

کنایه دست بشوی

به معنای رها کردن و دل بریدن از تعلقاتِ دنیا.