دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

هفدهم

مولوی
گر دلت گیرد و گر گردی مول زین سفر چاره نداری، ای فضول
دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست هین روان باش و رها کن مول مول
ورنه اینک می برندت کشکشان هر طرف پیکست و هر جانب رسول
نیستی در خانه، فکرت تا کجاست فکرهای خل را بردست غول
جادوی کردند چشم خلق را تا که بالا را ندانند از سفول
جادوان را، جادوانی دیگرند می کنند اندر دل ایشان دخول
خیره منگر، دیدها در اصل دار تا نباشی روز مردن بی اصول
(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن کافتابی کرد از بالا نزول
آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در افول
نعره کم زن زانک نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حلول
حق اگر پنهان بود ظاهر شود معجزاتست و گواهان عدول
لیک تو اشتاب کم کن صبر کن گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »
ربنا افرغ علینا صبرنا لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول
بر اشارت یاد کن ترجیع را در ببند و ره مدتشنیع را
ای گذر کرده ز حال و از محال رفته اندر خانهٔ فیه رجال
ای بدیده روی وجه الله را کین جهان بر روی او باشد چو خال
خال را حسنی بود از رو بود ور نمی بینی چنین چشمی به مال
چون بمالی چشم، در هر زشتیی صورتی بینی کمال اندر کمال
چند صورتهاست پنداری که اوست تا رسی اندر جمال ذوالجلال
خلق را می راند و خوبی او می کشاند گوش جان را که تعال
خاک کوی دوست را از بو بدان خاک کویش خوشتر از آب زلال
اندران آب زلال اندر نگر تا ببینی عکس خورشید و هلال
تا شنیدم گفتن شیرین او می فزاید گفتن خویشم ملال
دامن او گیر یعنی درد او رویدت از درد او صد پر و بال
سر نمی ارزد به درد سر، عجب خود بیندیش و رها کن قیل و قال
سر خمارت داد و مستیها دهد زیر آن مستی بود سحر هلال
از پی این مه به شب بیدار باش سر منه جز در دعا و ابتهال
وقت ترجیعست برجه تازه شود چون جمالش بی حد و اندازه شو
دیگران رفتند خانهٔ خویش باز ما بماندیم و تو و عشق دراز
هرکی حیران تو باشد دارد او روزه در روزه، نماز اندر نماز
راز او گوید که دارد عقل و هوش چون فنا گردد، فنا را نیست راز
سلسله از گردن ما برمگیر که جنون تو خوش است ای بی نیاز
طوق شاهان چاکر این سلسله ست عاشقان از طوق دارند احتراز
خار و گل را حسن بخش از آب خضر طاق را و جفت را کن جفت ناز
هرکی او بنهد سری بر خاک تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز
نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهار حسن خود تو می گراز
حسن تو باید که باشد بر مراد عاشقان را خواه سوز و خواه ساز
خواه ردشان کن به خط لایجوز خواهشان از فضل ده خط جواز
خواهشان چون تار چنگی بر سکل خواهشان چون نای گیر و می نواز
خواهشان بی قدر کن چون سنگ و خاک خواه چون گوهر بدهشان امتیاز
عاقبت محمود باشد داد تو ای تو محمود و همه جانها ایاز
در غلامی تو جان آزاد شد وز ادبهای تو عقل استاد شد
مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا مس ما کی بود پیش کیمیا؟!
پیش خورشیدی چه دارد مشت برف جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!
زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!
با تموزیهای خورشید رخت زمهریر آمد تموز این ضحی
بر دکان آرزو وشوق تو کیسه دوزانند این خوف و رجا
بر مصلای کمال رفعتست سجدهای سهو می آرد سها
خواب را گردن زدی ای جان صبح چه صباح آموختن باید ترا؟!
چپ ما را راست کن ای دست تو کرده اژدرهای هایل را عصا
شکر ایزد را که من بیگانه رنگ گشته ام با بحر فضلت آشنا
کف برآرم در دعا و شکر من جاودانی دیده زان بحر صفا
ای تو بیجا همچو جان و من چو تن می روم در جستن تو جا به جا
عمر می کاهید بی تو روز روز رست از کاهش به تو ای جان فزا
واجدی و وجدبخش هر وجود چه غم ار من یاوه کردم خویش را
هین سلامت می کند ترجیع من که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل شورانگیز، دعوتی است به ترک تعلقات دنیوی و تسلیم محض در برابر اراده‌ی الهی. شاعر با زبانی سرشار از جذبه و معرفت، مخاطب را متوجه می‌کند که گریز از مسیر حقیقت ممکن نیست و هر چه انسان در برابر این کشش مقاومت کند، رنج او افزون‌تر می‌شود. در این نگاه، آزادی حقیقی در بندگیِ حضرت دوست نهفته است و آدمی تنها زمانی به کمال می‌رسد که خویشتنِ خود را در اقیانوس بی‌کران وجود او فانی کند.

در فضای این شعر، جهان همچون پرده‌ای رنگین و گاه فریبنده تصویر شده است که انسان را از حقیقتِ یگانه‌ی هستی غافل می‌کند. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات عرفانی (همچون آفتاب، کیمیا و سلسله)، به خواننده می‌آموزد که برای رسیدن به وصال، باید از ذهنِ آشفته و قضاوت‌های سطحی فاصله گرفت و با صبر و طمأنینه، به مشاهده‌ی انوار الهی در تمام ذرات هستی پرداخت تا عاقبتِ کار، که همان پیوند جان با جانان است، حاصل شود.

معنای روان

گر دلت گیرد و گر گردی مول زین سفر چاره نداری، ای فضول

اگر در دلت احساس گرفتگی و سنگینی می‌کنی و یا در سردرگمی غرق شده‌ای، بدان که از این سفرِ معنوی راه گریزی نداری؛ پس ای کسی که بیهوده و کنجکاوانه در پیِ دانستنِ بیهوده‌ها هستی، بیهوده تلاش مکن.

نکته ادبی: مول در اینجا به معنای سرگشته و سردرگم است. این واژه در متون کهن برای توصیف کسی به کار می‌رفت که مانند کلافِ سردرگم است.

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست هین روان باش و رها کن مول مول

دل به این مسیر بسپار و از حقیقت رو برنگردان؛ همین حالا در این راه قدم بگذار و این افکارِ پریشان و درهم‌تنیده را که مانند کلافی ذهن تو را اسیر کرده، رها کن.

نکته ادبی: مول‌مول در اینجا استعاره از افکار پیچیده و آزاردهنده است که مانند کلافی ذهن را مشغول می‌کند.

ورنه اینک می برندت کشکشان هر طرف پیکست و هر جانب رسول

اگر تسلیم نشوی، مرگ یا سرنوشت تو را به زور و با خواری با خود خواهد برد؛ چرا که در هر سو پیام‌آور و مأموری از جانب حق برای بازگرداندن تو به اصل خویش وجود دارد.

نکته ادبی: کشکشان به معنای به زور کشیدن و با خواری بردن است.

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست فکرهای خل را بردست غول

تو در خانه‌ی دلِ خویش حاضر نیستی و جانت غایب است؛ پس این اندیشه‌های پوچ و احمقانه‌ای که داری، توسط نیروهای فریبنده (غول‌ها) ربوده شده‌اند.

نکته ادبی: خل به معنای احمق، سبک‌مغز و بی‌خرد است.

جادوی کردند چشم خلق را تا که بالا را ندانند از سفول

شیاطین یا نیروهای فریبنده، چشمِ حقیقت‌بینِ مردم را سحر کرده‌اند تا نتوانند تفاوتِ میانِ امورِ متعالی (معنوی) و امورِ پست (مادی) را تشخیص دهند.

نکته ادبی: سفول در لغت به معنای پایین آمدن و پستی است و در اینجا در تقابل با بالا (تعالی) به کار رفته است.

جادوان را، جادوانی دیگرند می کنند اندر دل ایشان دخول

این جادوگران (فریب‌خوردگانِ نفس)، خود نیز تحتِ سلطه‌ی جادوگرانِ بزرگ‌تری (امیالِ درونی یا شیاطینِ قوی‌تر) هستند که در دل‌هایشان نفوذ کرده و آن‌ها را مسخر کرده‌اند.

نکته ادبی: دخول در اینجا به معنای نفوذ کردن و اثر گذاشتن بر باطنِ انسان است.

خیره منگر، دیدها در اصل دار تا نباشی روز مردن بی اصول

خیره و بی‌فکر به ظواهر نگاه نکن، بلکه حقیقتِ امور را در اصلِ آن‌ها جستجو کن تا در روزِ مرگ، دست‌خالی و بی‌بهره از معرفت نباشی.

نکته ادبی: اصول جمعِ اصل است و در اینجا به معنای ریشه و حقیقتِ هستی به کار رفته است.

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن کافتابی کرد از بالا نزول

آیه‌ی «نحن نزلنا» (ما نازل کردیم) را بخوان و سپاسگزار باش، چرا که خورشیدِ حقیقت از عالمِ بالا بر جانِ تو تابیده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه «انا نحن نزلنا الذکر» که دلالت بر نزول وحی و هدایت از سوی خداوند دارد.

آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در افول

این خورشید، آفتابِ دنیوی نیست که چهره را بسوزاند و نه خورشیدی است که غروب کند و از میان برود.

نکته ادبی: افول به معنای غروب کردن و از بین رفتن است؛ در اینجا نمادِ ناپایداریِ امورِ مادی.

نعره کم زن زانک نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حلول

فریاد و هیاهو مکن، چرا که محبوب به تو بسیار نزدیک است؛ نزدیکیِ او چنان است که ممکن است به اشتباه گمان کنی خدا در تو حلول کرده است.

نکته ادبی: حلول در کلام عرفانی، عقیده‌ی باطلِ رسوخ کردنِ ذاتِ خدا در جسمِ انسان است که شاعر از آن برحذر می‌دارد.

حق اگر پنهان بود ظاهر شود معجزاتست و گواهان عدول

اگر خداوند در ظاهر پنهان به نظر می‌رسد، اما حقیقتِ او از طریق معجزات و گواهانِ عادل و روشن‌بین آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: عدول جمعِ عادل است و در اینجا به معنای افرادِ پاک‌نهاد و حقیقت‌جویی است که گواه بر وجودِ حق‌اند.

لیک تو اشتاب کم کن صبر کن گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »

با این حال، تو شتاب مکن و صبر پیشه کن، هرچند که در سرشتِ انسان آمده است که: «انسان عجول است» (اشاره به آیه‌ی قرآن).

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی ۱۱ سوره‌ی اسراء: «و کان الانسان عجولاً».

ربنا افرغ علینا صبرنا لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول

خداوندا، بر ما صبر و شکیبایی فرو فرست و گام‌های ما را در این گل‌ولایِ دشواری‌های دنیا نلرزان.

نکته ادبی: اشاره به دعای قرآنی «ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا». وحول جمعِ وحل به معنای گل‌ولای است.

بر اشارت یاد کن ترجیع را در ببند و ره مدتشنیع را

بر اساسِ آن اشارتِ معنوی، ترجیع‌بندِ (بازگشتِ) عشق را به یاد آور؛ درهایِ غفلت را ببند و زبان به نکوهشِ این راه مگشا.

نکته ادبی: تشنیع به معنای عیب‌جویی و بدگویی کردن است.

ای گذر کرده ز حال و از محال رفته اندر خانهٔ فیه رجال

ای کسی که از قیدِ احوالاتِ متغیرِ نفس و ناممکن‌های ذهنی عبور کرده‌ای و به خانه‌ی «فیه رجال» (جایی که مردانِ خدا در آن ساکن‌اند) وارد شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی «فیه رجال یحبون ان یتطهروا» (در آن مسجدی است که مردانی هستند که دوست دارند پاک شوند).

ای بدیده روی وجه الله را کین جهان بر روی او باشد چو خال

ای کسی که رخسارِ زیبای خدا را مشاهده کرده‌ای؛ بدان که این جهان در برابرِ آن چهره، تنها مانند یک خالِ کوچک است.

نکته ادبی: وجه الله استعاره از تجلیات و ذاتِ خداوند است.

خال را حسنی بود از رو بود ور نمی بینی چنین چشمی به مال

خالِ صورت، زیبایی‌اش را از خودِ صورت دارد؛ اگر تو این زیبایی را در جهان نمی‌بینی، به این دلیل است که چشمت به دنبالِ مال و تعلقاتِ دنیوی است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «مال»؛ هم به معنای ثروت و دارایی و هم به معنای «مایل بودن» که کنایه از منحرف شدنِ نگاه است.

چون بمالی چشم، در هر زشتیی صورتی بینی کمال اندر کمال

هنگامی که غبارِ غفلت را از چشمانت بزدایی و آن‌ها را پاک کنی، در هر زشتی‌ و نقصی، کمالِ مطلقِ الهی را مشاهده خواهی کرد.

نکته ادبی: مالیدن چشم در اینجا کنایه از تصفیه و پاک‌سازیِ ادراک است.

چند صورتهاست پنداری که اوست تا رسی اندر جمال ذوالجلال

تصاویر و صورت‌های گوناگونِ جهان را به اشتباه حقیقت مپندار، بلکه از این تصاویر بگذر تا به جمالِ مطلقِ خداوندِ صاحبِ جلال برسی.

نکته ادبی: ذوالجلال صفتی برای خداوند است؛ تأکید بر اینکه ظاهرِ جهان نقابی برای جمالِ اوست.

خلق را می راند و خوبی او می کشاند گوش جان را که تعال

خداوند اگرچه خلق را با هیبتِ خود می‌راند و دور می‌کند، اما زیباییِ او گوشِ جانِ عاشقان را می‌گیرد و به سوی خود فرا می‌خواند.

نکته ادبی: تعال به معنای «بیا» و «برخیز» است، دعوتی برای سلوک.

خاک کوی دوست را از بو بدان خاک کویش خوشتر از آب زلال

خاکِ کویِ دوست را از رایحه‌ی خوشِ آن بشناس؛ آن خاک نزدِ عاشق، از آبِ زلال و گوارا نیز خوش‌تر و ارجمندتر است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ طهارت و قداستِ کویِ محبوب.

اندران آب زلال اندر نگر تا ببینی عکس خورشید و هلال

در آن آبِ زلال نگاه کن تا بازتابِ خورشید و ماه (نورِ الهی) را در آن ببینی.

نکته ادبی: خورشید و هلال استعاره از تجلیاتِ نورِ حق در جانِ عارف است.

تا شنیدم گفتن شیرین او می فزاید گفتن خویشم ملال

از وقتی که کلامِ شیرینِ او را شنیده‌ام، سخن گفتنِ خود برایم ملال‌آور شده است.

نکته ادبی: ملال به معنای خستگی و دل‌تنگی است؛ نشان‌دهنده‌ی برتریِ کلامِ حق بر کلامِ بشری.

دامن او گیر یعنی درد او رویدت از درد او صد پر و بال

دامنِ او را بگیر، یعنی دردهایِ عشقِ او را به جان بخر، چرا که از دلِ همین دردهاست که صدها پر و بال برای عروجِ تو می‌روید.

نکته ادبی: پارادوکس: درد به عنوان منشأ رشد و پرواز.

سر نمی ارزد به درد سر، عجب خود بیندیش و رها کن قیل و قال

عجب است که سر، ارزشِ دردسرِ عشق را ندارد؛ پس خودت بیندیش و این بحث‌ها و جنجال‌های بیهوده را رها کن.

نکته ادبی: قیل و قال کنایه از مباحثاتِ فلسفی یا کلامیِ بی‌حاصل در برابرِ تجربه‌یِ شهودیِ عشق.

سر خمارت داد و مستیها دهد زیر آن مستی بود سحر هلال

او اگرچه به تو خمار (مستیِ آزاردهنده) داد، اما مستی‌هایِ عمیق‌تری نیز به دنبال دارد و در پسِ این خمار، سِحر و زیباییِ ماه (جمالِ حق) نهفته است.

نکته ادبی: خمار در ادبیات عرفانی مقدمه‌ی کشف و شهود است که با رنج همراه است.

از پی این مه به شب بیدار باش سر منه جز در دعا و ابتهال

برای رسیدن به این «ماه» (محبوب)، شب‌زنده‌داری کن و سر بر سجده و دعا و تضرع بگذار.

نکته ادبی: ابتهال به معنای دعا کردن با زاری و خلوصِ نیت.

وقت ترجیعست برجه تازه شود چون جمالش بی حد و اندازه شو

وقتِ بازگشت به اصل (ترجیع) است، برخیز تا جانت تازه شود؛ چرا که جمالِ او بی‌حد و اندازه است.

نکته ادبی: ترجیع در اینجا به معنای بازگشت به مبدأ یا حالتی از ذکرِ مدام است.

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز ما بماندیم و تو و عشق دراز

دیگران به خانه‌های دنیویِ خود بازگشتند، اما ما ماندیم و تو و عشقِ بی‌پایانت.

نکته ادبی: تضاد میانِ مسافرانِ دنیا و عاشقانِ مقیمِ درگاهِ حق.

هرکی حیران تو باشد دارد او روزه در روزه، نماز اندر نماز

هر کس که حیران و سرگشته‌ی تو باشد، گویی در حالِ روزه گرفتن و نماز خواندنِ مداوم است (عبادتِ او قطع نمی‌شود).

نکته ادبی: حیرت در عرفان، عالی‌ترین مقامِ معرفت است که در آن عقلِ جزئی از کار می‌افتد.

راز او گوید که دارد عقل و هوش چون فنا گردد، فنا را نیست راز

کسی که عقل و هوشِ دنیوی دارد، از رازِ عشق می‌گوید؛ اما آن‌گاه که انسان در خدا فنا شود، دیگر «راز»ی باقی نمی‌ماند تا از آن سخن بگوید.

نکته ادبی: فنا به معنای نیست شدنِ خودخواهی در وجودِ مطلقِ حق.

سلسله از گردن ما برمگیر که جنون تو خوش است ای بی نیاز

سلسله‌ی عشق را از گردنِ ما برمدار، که این دیوانگیِ تو (عشقِ تو) بسیار شیرین است، ای بی‌نیاز.

نکته ادبی: سلسله کنایه از قیدِ بندگی و عشق است که برای عارف، عینِ آزادی است.

طوق شاهان چاکر این سلسله ست عاشقان از طوق دارند احتراز

طوقِ پادشاهان در برابرِ این سلسله‌ی بندگیِ تو، هیچ است؛ عاشقان از طوقِ دنیا و مقام دوری می‌کنند.

نکته ادبی: طوق استعاره از وابستگی به قدرت و جاه‌طلبیِ دنیوی.

خار و گل را حسن بخش از آب خضر طاق را و جفت را کن جفت ناز

با آبِ حیاتِ خود به خار و گل زیبایی ببخش و حتی طاق و جفت (همه چیز) را جفتِ ناز و کرشمه‌ی خود کن.

نکته ادبی: آبِ خضر کنایه از فیضِ الهی یا عنایتِ خاصِ خداوند است.

هرکی او بنهد سری بر خاک تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز

هر کس که سرِ تسلیم بر خاکِ تو می‌گذارد، او را بپذیر؛ چه در حقیقت (عارفان) و چه در مجاز (کسانی که در ابتدای راه هستند).

نکته ادبی: حقیقت و مجاز دو مرتبه‌ی سلوک‌اند؛ شاعر به کثرتِ راه‌های رسیدن اشاره دارد.

نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهار حسن خود تو می گراز

من را رها کن و هر چه می‌خواهد بشود، تو در بهارِ حسن و زیباییِ خود آزادانه خرامان باش.

نکته ادبی: گرازیدن به معنای با ناز و خرام راه رفتن است.

حسن تو باید که باشد بر مراد عاشقان را خواه سوز و خواه ساز

آنچه باید محقق شود، خواستِ زیباییِ توست؛ عاشقان را چه می‌سوزانی و چه می‌سازی (خلق می‌کنی)، برایشان فرقی ندارد.

نکته ادبی: سوز و ساز؛ تضادی که نشان‌دهنده‌ی رضا به قضا است.

خواه ردشان کن به خط لایجوز خواهشان از فضل ده خط جواز

خواه آن‌ها را با خطِ «رد» از خود دور کن و خواه با فضل و بخششِ خود، به آنان اجازه‌یِ ورود بده.

نکته ادبی: اشاره به استعاره‌ی اداری (خطِ لایجوز و جواز) که در میانِ شعرا رایج بود.

خواهشان چون تار چنگی بر سکل خواهشان چون نای گیر و می نواز

خواه آن‌ها را مثلِ تارِ چنگ بر رویِ سُکُل (پایه) بکش و خواه مثلِ نی در دست بگیر و بنواز.

نکته ادبی: تار و نی استعاره از ابزارِ دستِ حق بودنِ عاشق برای تجلیِ اراده‌ی اوست.

خواهشان بی قدر کن چون سنگ و خاک خواه چون گوهر بدهشان امتیاز

خواه آنان را به قدرِ سنگ و خاک بی‌ارزش کن و خواه همچون گوهر، به آنان مقام و امتیاز ببخش.

نکته ادبی: تضاد میان بی‌قدری و گوهر بودن برای نشان دادنِ اختیارِ مطلقِ حق.

عاقبت محمود باشد داد تو ای تو محمود و همه جانها ایاز

عاقبتِ کارِ تو، همیشه ستوده است، ای که تو محمود (ستوده) هستی و همه‌ی جان‌ها در برابرِ تو مانند ایاز (بنده‌ی مخلص) هستند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ محمود غزنوی و ایاز که در ادبیاتِ فارسی نمادِ عشقِ بنده به مولاست.

در غلامی تو جان آزاد شد وز ادبهای تو عقل استاد شد

در بندِ بندگیِ تو بودن، جانِ مرا آزاد کرد و از درس‌هایِ ادبِ تو، عقلِ من به استادی رسید.

نکته ادبی: پارادوکس: آزادی در بندگی.

مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا مس ما کی بود پیش کیمیا؟!

«ما»یِ ما چه ارزشی دارد وقتی تو دم از «انا» (منِ الهی) می‌زنی؟ مسِ وجودِ ما در برابرِ کیمیایِ تو چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: کیمیا استعاره از نظرِ لطفِ حق است که وجودِ پست (مس) را به طلایِ ناب تبدیل می‌کند.

پیش خورشیدی چه دارد مشت برف جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!

در برابرِ خورشید، یک مشت برف چه دارد جز اینکه از پرتو و روشناییِ آن ذوب و فانی شود؟

نکته ادبی: فنا شدنِ برف در آفتاب، نمادی از زوالِ خودی در برابرِ عظمتِ الهی.

زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!

سرمایِ کشنده و صد هزاران زمهریر، در برابرِ گرمایِ «تموز» (تابستانِ) تو کجا می‌تواند باقی بماند؟

نکته ادبی: زمهریر و تموز نمادهای تقابلِ سردیِ کفر/قهر و گرمایِ ایمان/لطف‌اند.

با تموزیهای خورشید رخت زمهریر آمد تموز این ضحی

با تابستانِ (گرمیِ) خورشیدِ رخسارِ تو، حتی زمهریر نیز به تابستانِ درخشان تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تبدیلِ قهر به لطف در پرتوِ جمالِ محبوب.

بر دکان آرزو وشوق تو کیسه دوزانند این خوف و رجا

در بازارِ آرزو و اشتیاقِ تو، خوف و رجا (ترس و امید) مانندِ کیسه‌دوزان (کاسبان) نشسته‌اند.

نکته ادبی: خوف و رجا دو بالِ پروازِ مؤمن‌اند که در اینجا به عنوانِ ابزارِ معامله در بازارِ عشق تصویر شده‌اند.

بر مصلای کمال رفعتست سجدهای سهو می آرد سها

در مصلایِ کمالِ رفعتِ تو، حتی «سها» (ستاره‌ای کم‌نور) نیز سجده‌ی سهو (سجده‌ی تدارکِ اشتباه) به جای می‌آورد.

نکته ادبی: سجده سهو، سجده‌ای است که برای جبرانِ خطایِ فراموشی در نماز انجام می‌شود؛ اشاره به تواضعِ تمامِ هستی.

خواب را گردن زدی ای جان صبح چه صباح آموختن باید ترا؟!

ای جانِ صبح، تو که خواب (غفلت) را از بین برده‌ای؛ دیگر چه چیزی مانده که بخواهی بیاموزی؟

نکته ادبی: جانِ صبح استعاره از روشنگری و آگاهیِ مطلق.

چپ ما را راست کن ای دست تو کرده اژدرهای هایل را عصا

خداوندا، کاستی‌ها و انحرافاتِ وجودیِ ما را اصلاح کن، همان‌طور که دستِ قدرتِ تو، اژدهایِ هولناک (در داستانِ موسی) را به عصایی بی‌خطر تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه‌ی عصایِ موسی که اژدها شد و دوباره به عصا تبدیل گشت؛ نمادی از قدرتِ تغییرِ حق.

شکر ایزد را که من بیگانه رنگ گشته ام با بحر فضلت آشنا

خدا را سپاس که من که پیش‌تر از دایره لطف تو دور بودم و رنگ و بوی دیگری داشتم، اکنون با دریای بخشش و رحمت تو آشنا و همراه شده‌ام.

نکته ادبی: بیگانه رنگ در اینجا به معنای کسی است که با صفات الهی سنخیت نداشته و به غیر او مشغول بوده است.

کف برآرم در دعا و شکر من جاودانی دیده زان بحر صفا

من در حال دعا و سپاسگزاری، دست‌هایم را مانند کفی که بر روی دریا پدیدار می‌شود، به سوی تو بلند می‌کنم و چشم دلم همواره به آن دریای پاکی و صفا دوخته است.

نکته ادبی: کف به دو معناست؛ هم کفِ دست که به نشانه دعا برمی‌آید و هم کفِ روی دریا که با واژه بحر تناسب دارد.

ای تو بیجا همچو جان و من چو تن می روم در جستن تو جا به جا

ای محبوبی که همچون جان، مکان‌ناپذیری و فراتر از جایی، و من که همچون تن به مکان وابسته‌ام؛ من در طلب تو بی‌وقفه از این سو به آن سو می‌روم.

نکته ادبی: تضاد میان «بی‌جا» بودن خداوند و «جا به جا» رفتن سالک، تأکید بر تفاوت ماهوی عالمِ امر و عالمِ خلق است.

عمر می کاهید بی تو روز روز رست از کاهش به تو ای جان فزا

عمر من بدون حضور تو، روز به روز در حال کاهش و تباهی بود، اما اکنون به واسطه‌ی تو ای جان‌بخشِ هستی، از آن فرسایش و زوال رهایی یافتم.

نکته ادبی: جان‌فزا صفت خداوند است که حیات معنوی را به روح انسان می‌بخشد.

واجدی و وجدبخش هر وجود چه غم ار من یاوه کردم خویش را

تو خود دارنده و پدیدآورنده و هم بخشنده‌ی وجد و شور در هر موجودی هستی؛ پس چه اندوهی است اگر من در مسیر جستجوی تو، خویشتنِ خویش را گم کرده باشم؟

نکته ادبی: واجدی و وجدبخش اشاره به جایگاه خداوند در مقامِ آفریننده و منشأ شعفِ روحانی است.

هین سلامت می کند ترجیع من که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟

آگاه باش که این ترجیع‌بندِ من، تو را سلام می‌گوید و با مهر می‌پرسد که آیا خوشحالی؟ و آیا از زحمتی که من برایت ایجاد کرده‌ام، چه حالی داری؟

نکته ادبی: ترجیع در اینجا به معنای بند تکرار شونده در قالب ترجیع‌بند است و شاعر با آن مخاطب را مورد خطاب قرار می‌دهد.