دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

شانزدهم

مولوی
بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را می کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل
بپوشد از نقش رویم، به شادی حلهٔ اطلس بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل
روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل
روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و خوش میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل
چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل
توی عمر جوان من، توی معمار جان من که بی تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل
خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل
فلکهاییست روحانی، بجز افلاک کیوانی کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک منزل
مددها برج خاکی را، عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را، ز وهابی بود اکمل
مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد ز حس نبود، بود از جان و برق عقل مستعقل
خمش کن، آب معنی را بدلو معنوی برکش که معنی در نمی گنجد درین الفاظ مستعمل
دو سه ترجیع جمع آمد، که جان بشکفت از آغازش ولی ترسم که بگریزد، سبکتر بندها سازش
بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا
پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا
منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا
به صد لطفم همی جویی، به صد رمزم همی خوانی بهر دم می کشی گوشم که ای پس مانده، هی پیش آ
ندیدم هیچ مرغی من که بی پری برون پرد ندیدم هیچ کشتی من که بی آبی رود عمدا
مگر صنع غریب تو، که تو بس نادرستانی که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا
درون سینه چون عیسی نگاری بی پدر صورت که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا
عجایب صورتی شیرین، نمکهای جهان در وی که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا؟!
چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری همان ساعت بگیرد جان، شود گویا، شود بینا
نه ز اشراق جان آمد کاوخ جسمها زنده؟ زهی انوار تابنده، زهی خورشید جان افزا
بهر روزن شده تابان، شعاع آفتاب جان که از خورشید رقصانند این ذرات بر بالا
زهی شیرینی حکمت که سجده می کند قندش بنه از بهر غیرت را، دگر بندی بر آن بندش
بیار از خانهٔ رهبان میی همچون دم عیسی که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی
چراغ جمله ملتها، دوای جمله علتها که هردم جان نو بخشد برون از علت اولی
ملولی را فرو ریزد، فضولی را برانگیزد بهشت بی نظیرست او، نموده رو درین دنیا
بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی
درین خانهٔ خیال تن که پرحورست و آهرمن بتی برساخت هرمانی ولی همچون بت ما، نی
بدیدی لشکر جان را، بیا دریاب سلطان را که آن ابرست و او ماهی، و آن، نقش و او جانی
هلا ای نفس کدبانو، منه سر بر سر زانو ز سالوس و ز طراری نگردد جلوه این معنی
تو کن ای ساقی مشفق، جهان را گرم چون مشرق که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی
به من ده آن می احمر، به مصر و یوسفانم بر که سیرم زین بیابان و ازین من و ازین سلوی
جهانی بت پرست آمد، ز صورتهاش مست آمد بتی کانجا که باشد او نباشد « بی » نباشد « تی »
خموش این « بی » و این « تی » را به جادویی مده شکلی رها کن، تا عصای خود بیندازد کف موسی
دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی شنو از سرو و از سوسن حکایتهای آزادی
مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل
فروشد در زمین سرما، چو قارون و چو ظلم او برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل
درفش کاویانی بین، تصورهای جانی بین که می تابد بهر گلشن ز عکس روی یار ای دل
گل سوری که عکس او جوانان را کند غوصه چو بر پیران زند بویش نماندشان قرار ای دل
فرشته داد دیوان را زیرپوشی ز حسن خود برآمد گل بدان دستی، که خیره ماند خار ای دل
درختان کف برآورده، چو کفهای دعاگویان بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل
جهان بی نوا را جان بداده صد در و مرجان که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل
میان کاروان می رو، دلا آهسته آهسته بسوی حلقهٔ خاص و حضور شهریار ای دل
چو مرد عشرتی ای جان، به کف کن دامن ساقی چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل
چو موسیقار می خواهی برون آ از زمین چون نی وگر دیدار می خواهی مخور شب کوکنار ای دل
خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه هزار استاد می بینم، نه چون تو پیشه کار ای دل
بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها که در زمره آثار شورانگیز و عرفانی مولانا جلال‌الدین بلخی قرار دارند، دعوتی است پرشور به سوی حقیقتِ ازلی و رهایی از قیدوبندهای زمان، مکان و تعلقات دنیوی. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای اصیل عرفان ایرانی مانند «می»، «ساقی»، «کشتی» و «دریای معنا»، مخاطب را از غرق شدن در ظواهرِ فریبنده عالمِ صورت برحذر می‌دارد و او را به حضور در لحظه، تسلیم در برابر عشق الهی و کشفِ حقیقتِ نهفته در جانِ خویش فرا می‌خواند.

فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از جوششِ درونی و وجدِ عارفانه است. مولانا جهانِ مادی را همچون «خیالستان» یا «خانه خیال» می‌بیند که اگرچه پر از تصاویر رنگارنگ است، اما حقیقت در آن پنهان است. هدفِ غایی شاعر، گذار از این صورت‌ها، دستیابی به «معنا» و اتصالِ قطره جانِ انسان به دریای بیکرانِ هستی است که در آن، دوگانگی‌ها رنگ می‌بازند و وحدتِ وجود آشکار می‌گردد.

معنای روان

بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را می کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل

آن شرابِ عشق و معرفت را برایم بیاور که از همان روز نخست ما را شیفته و حیران خود کرد؛ شرابی که جانِ آدمی را از بندِ نگرانی‌های گذشته و اضطراب‌های آینده رها می‌سازد و به ابدیت پیوند می‌دهد.

نکته ادبی: ماضی و مستقبل استعاره از قیدهای زمانی هستند که انسان را در دنیای مادی اسیر می‌کنند.

بپوشد از نقش رویم، به شادی حلهٔ اطلس بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل

این عشق، چهره‌ی مرا با جامه‌ای از شادی و سرور می‌پوشاند (مانند پوشیدن لباس فاخر اطلس) و شور و شوق در جانم همچون شیرِ جوشان در دیگِ مسی، می‌خروشد.

نکته ادبی: مرجل به معنای دیگ مسی است و جوشش شیر در آن نماد تلاطمِ بی‌قرارِ عشق در جان عاشق است.

روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل

کشتی جانِ خود را به آن دریای مملو از مروارید و معانیِ بلند بران؛ زیرا وقتی این کشتی ساکن بماند و حرکت نکند، دچار نقص و آسیب می‌شود و از مسیرِ کمال باز می‌ماند.

نکته ادبی: کشتی نمادِ وجودِ انسان و دریا نمادِ دریای معرفت و حقیقت است.

روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و خوش میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل

حرکت کن تا جانِ تو به تو بگوید: «روان و روحت شاد و خوش باد»، آن هم در میانِ دریایِ حیات‌بخشی که برای خضرِ پیامبر (نمادِ راهنمای طریق) آبِ حیات است.

نکته ادبی: منهل به معنای محلِ نوشیدن آب است و به داستان خضر در جستجوی آب حیات اشاره دارد.

چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل

چه بسیار جام‌هایِ عشقی که به جانِ غم‌زده می‌رسد، اما اگر ساقیِ حقیقی، عاشق را با جام‌هایِ زودگذر و فریبنده سرگرم نکند، جان هرگز به آن اوج نمی‌رسد.

نکته ادبی: مستعجل به معنای شتابان و زودگذر است که به ماهیتِ ظاهریِ تعلقات اشاره دارد.

توی عمر جوان من، توی معمار جان من که بی تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل

ای معشوق، تو عمرِ جوانیِ من و معمارِ جانِ منی؛ زیرا بدونِ تدبیر و هدایتِ تو، جان‌هایِ آدمیان ویرانه است و راهی به سویِ کمال ندارند.

نکته ادبی: مستأصل به معنای درمانده و بیچاره است.

خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل

جهانِ خیالیِ اندیشه‌ی ما از روحِ تو مدد می‌گیرد، همان‌طور که این اشکالِ پایینی (دنیا) از گردشِ افلاکِ آسمانی تأثیر می‌پذیرند.

نکته ادبی: اسفل به معنای پست‌ترین است که در مقابلِ علو (بلندی) به کار رفته است.

فلکهاییست روحانی، بجز افلاک کیوانی کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک منزل

آسمان‌هایِ روحانی‌تری فراتر از این آسمان‌هایِ مادیِ کیوانی وجود دارند که از آنجا نعمت‌ها و انوارِ الهی به صورتِ منزل‌گاه‌ها در برج‌هایِ فلکی نازل می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به کیهان‌شناسیِ کهن و سلسله‌مراتبِ عالمِ ملکوت.

مددها برج خاکی را، عطاها برج آبی را تپشها برج آتش را، ز وهابی بود اکمل

مددها به برج‌های خاکی، عطاها به برج‌های آبی، و شور و تپش به برج‌های آتشی می‌رسد، و این همه از «وهاب» (نامی از نام‌های خداوند) کامل‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیراتِ کواکب و عناصر چهارگانه در طالع‌بینیِ کهن که مولانا آن را به فیضِ الهی نسبت می‌دهد.

مثال برج این حسها که پر ادراکها آمد ز حس نبود، بود از جان و برق عقل مستعقل

این درک و فهم‌هایِ حسی، مانندِ برج‌هایی هستند که پر از ادراک‌اند، اما حقیقتِ آن‌ها از حس نیست، بلکه از جان و درخششِ عقلِ الهی سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: مستعقل به معنای دارنده عقل یا منسوب به عقل است.

خمش کن، آب معنی را بدلو معنوی برکش که معنی در نمی گنجد درین الفاظ مستعمل

ساکت شو و آبِ معنا را با دلِ معنوی خود از چاهِ حقیقت بیرون بکش؛ زیرا آن معنایِ بلند در قالبِ این واژه‌ها و کلماتِ روزمره نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در توصیفِ حقایقِ متعالیِ عرفانی.

دو سه ترجیع جمع آمد، که جان بشکفت از آغازش ولی ترسم که بگریزد، سبکتر بندها سازش

دو سه ترجیع‌بندِ پیاپی جمع شد که جان را از همان آغاز شکوفا کرد، اما می‌ترسم که این حقیقت از دست برود؛ پس باید برای آن، بندها و ساختارهای دقیق‌تری (شعرِ قوی‌تری) بسازم.

نکته ادبی: اشاره‌ی شاعر به دشواریِ حفظِ حالتِ کشف و شهود در قالبِ شعر.

بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا

آن می را بیاور که غمِ جان را در میانِ هیاهویِ دنیا پنهان کند؛ بیاور آن می را که برایِ سودایِ عشق هیچ دوایی جز آن شرابِ سرخ‌رنگ نیست.

نکته ادبی: حمرا به معنای سرخ است (استعاره از شرابِ ناب عرفانی).

پر و بالم ز جادویی گره بستست سر تا سر شراب لعل پیش آر و گره از پر من بگشا

بال و پرِ من به خاطرِ سحر و جادویِ دنیا سرتاسر گره خورده است؛ شرابِ لعل‌فام را پیش بیاور تا این گره‌ها را از پرِ من بگشاید.

نکته ادبی: جادو کنایه از فریبندگی‌های دنیوی است که مانعِ پروازِ روح می‌شود.

منم چون چرخ گردنده که خورشیدست جان من یکی کشتی پر رختم که پای من بود دریا

من همچون چرخِ گردون هستم که خورشیدِ جانم در آن است؛ من کشتی‌ای پر از بارِ هستی‌ام که پایِ من در دریایِ حقیقت غوطه‌ور است.

نکته ادبی: خورشید نمادِ روح و حقیقتِ الهی در قلبِ شاعر است.

به صد لطفم همی جویی، به صد رمزم همی خوانی بهر دم می کشی گوشم که ای پس مانده، هی پیش آ

تو با صدها لطف مرا می‌جویی و با صدها رمز مرا صدا می‌زنی و هر لحظه گوشم را می‌کشی که ای عقب‌مانده، پیش بیا.

نکته ادبی: این بیت تصویرِ جذبه‌ی الهی است که عاشق را به سمتِ کمال می‌کشاند.

ندیدم هیچ مرغی من که بی پری برون پرد ندیدم هیچ کشتی من که بی آبی رود عمدا

هیچ پرنده‌ای را ندیدم که بدون بال پرواز کند و هیچ کشتی‌ای را ندیدم که بدون آب به اختیارِ خود حرکت کند.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی شاعر بر نیازِ سالک به ابزارِ لازم (معرفت و عشق) برای سیر و سلوک.

مگر صنع غریب تو، که تو بس نادرستانی که در بحر عدم سازی بهر جانب یکی مینا

مگر هنرِ شگفت‌انگیزِ تو که بسیار نادر و بی‌مانندی؛ چرا که تو حتی در دریایِ نیستی (عدم) هم می‌توانی برای هر طرفی، جامی از هستی بسازی.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خلاقه‌ی الهی در خلقِ هستی از عدم.

درون سینه چون عیسی نگاری بی پدر صورت که ماند چون خری بر یخ ز فهمش بوعلی سینا

درونِ سینه، صورتی بی‌نظیر (مانند عیسی) پدید آورده‌ای که فهمِ آن برای بزرگانِ علم و فلسفه همچون بوعلی‌سینا، مانندِ الاغی که روی یخ مانده باشد، دشوار و ناممکن است.

نکته ادبی: تشبیه طنزآمیزِ عقلِ جزئی در برابرِ عظمتِ عشق که حتی فلاسفه را هم درمانده می‌کند.

عجایب صورتی شیرین، نمکهای جهان در وی که دیدست ای مسلمانان نمک زیبنده در حلوا؟!

صورتی شگفت و شیرین که تمامِ نمکِ عالم در اوست؛ ای مسلمانان! چه کسی دیده است که نمک، زینت‌بخشِ حلوا باشد؟ (تناقضِ زیبایی‌آفرین).

نکته ادبی: تضاد میان شیرینیِ حلوا و شوریِ نمک برای نشان دادنِ کمالِ مطلوبِ معشوق.

چنان صورت که گر تابش رسد بر نقش دیواری همان ساعت بگیرد جان، شود گویا، شود بینا

چنان صورتی که اگر پرتوِ آن بر نقشِ یک دیوار بیفتد، همان دم جان می‌گیرد، سخن می‌گوید و بینا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ حیات‌بخشیِ عشق و تجلیِ الهی.

نه ز اشراق جان آمد کاوخ جسمها زنده؟ زهی انوار تابنده، زهی خورشید جان افزا

آیا این درخششِ جان نبود که اجسامِ مرده را زنده کرد؟ درود بر آن انوارِ تابنده و درود بر آن خورشیدِ جان‌افزا.

نکته ادبی: اشراق به معنای تابشِ نورِ الهی است.

بهر روزن شده تابان، شعاع آفتاب جان که از خورشید رقصانند این ذرات بر بالا

شعاعِ آفتابِ جان از هر روزنه‌ای تابان شده است، همان‌طور که ذراتِ غبار در پرتوِ خورشید می‌رقصند، جان‌ها نیز در برابرِ او می‌رقصند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ درخشان از رقصِ سماع و حضورِ ذراتِ عالم در محضرِ خورشیدِ حق.

زهی شیرینی حکمت که سجده می کند قندش بنه از بهر غیرت را، دگر بندی بر آن بندش

درود بر آن شیرینیِ حکمت که قند در برابرش سجده می‌کند؛ برای محافظت از این زیبایی، بندهای دیگری بر آن ببند (تا از چشمِ حسودان در امان بماند).

نکته ادبی: غیرت در عرفان، محافظت از حریمِ معشوق است.

بیار از خانهٔ رهبان میی همچون دم عیسی که یحیی را نگه دارد ز زخم خشم بویحیی

از خانه‌ی راهبان، شرابی مانندِ دَمِ عیسی بیاور که یحیی را از زخمِ خشمِ بویحیی (دشمنان) حفظ کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌هایِ پیامبران در قرآن.

چراغ جمله ملتها، دوای جمله علتها که هردم جان نو بخشد برون از علت اولی

او چراغِ تمامِ ملت‌ها و دوایِ همه‌ی بیماری‌هاست؛ او که هر لحظه جانی نو به آدمی می‌بخشد، فارغ از علت‌ها و معلول‌های دنیوی.

نکته ادبی: علتِ اولی به خدایِ بی‌علت و خالقِ همه‌چیز اشاره دارد.

ملولی را فرو ریزد، فضولی را برانگیزد بهشت بی نظیرست او، نموده رو درین دنیا

او غم و ملالت را فرو می‌ریزد و شوق و ذوقِ معنوی را برمی‌انگیزد؛ او بهشتی بی‌نظیر است که همین حالا در دنیا رخ نشان داده است.

نکته ادبی: فضولی در اینجا به معنایِ شوق و جنب‌وجوشِ بی‌ملاحظه است.

بهار گلشن حکمت چراغ ظلمت وحشت اصول راحت و لذت نظام جنت و طوبی

او بهارِ گلشنِ حکمت، چراغِ ظلمتِ وحشت، ریشه‌ی راحت و لذت و نظامِ بهشتِ طوبی است.

نکته ادبی: طوبی نام درختی در بهشت است.

درین خانهٔ خیال تن که پرحورست و آهرمن بتی برساخت هرمانی ولی همچون بت ما، نی

در این خانه‌ی خیال‌انگیزِ بدن که پر از وسوسه‌ها و اهریمنان است، بتی ساختند، اما نه بتی مانندِ بتِ ما (معشوقِ حقیقی).

نکته ادبی: اهریمن نمادِ بدی‌ها و وسوسه‌های نفسانی است.

بدیدی لشکر جان را، بیا دریاب سلطان را که آن ابرست و او ماهی، و آن، نقش و او جانی

لشکرِ جان را دیدی؟ پس بیا و سلطانِ آن را دریاب که آن (لشکر) همچون ابر است و او (سلطان) ماه، و آن نقش است و او جان.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیک برای تفکیکِ ظاهر و باطن.

هلا ای نفس کدبانو، منه سر بر سر زانو ز سالوس و ز طراری نگردد جلوه این معنی

ای نفسِ کدبانو (نفسِ اماره)، سرت را بر زانو نگذار (تنبلی نکن)؛ با فریبکاری و زیرکی، این حقیقتِ عالی جلوه‌گر نمی‌شود.

نکته ادبی: سالوس به معنای ریاکاری و تظاهر است.

تو کن ای ساقی مشفق، جهان را گرم چون مشرق که عاشق از زبان تو بسی کردست این دعوی

ای ساقیِ مهربان، جهان را مانندِ مشرق گرم و روشن کن، چرا که عاشق از زبانِ تو بسیار این ادعا را مطرح کرده است.

نکته ادبی: مشرق نمادِ طلوعِ معرفت و روشنایی است.

به من ده آن می احمر، به مصر و یوسفانم بر که سیرم زین بیابان و ازین من و ازین سلوی

آن شرابِ سرخ را به من ده و مرا به سرزمینِ مصرِ معنوی و یوسفانِ جمالِ الهی ببر؛ چرا که از این بیابانِ دنیا و این خوراکِ تکراری خسته‌ام.

نکته ادبی: من و سلوی غذایِ بهشتیِ قومِ موسی است که استعاره از لذت‌های معنوی است.

جهانی بت پرست آمد، ز صورتهاش مست آمد بتی کانجا که باشد او نباشد « بی » نباشد « تی »

تمامِ جهان بت‌پرست است و از صورت‌هایِ ظاهری مست شده است؛ بتی که آنجا باشد، نه «بی» وجود دارد و نه «تی» (اشاره به نیستیِ خود).

نکته ادبی: بازیِ زبانی با حروف که اشاره به وحدتِ مطلق و از بین رفتنِ دوتایی‌ها دارد.

خموش این « بی » و این « تی » را به جادویی مده شکلی رها کن، تا عصای خود بیندازد کف موسی

خاموش باش و این «بی» و «تی» را با جادویِ کلام شکل مده؛ رهایش کن تا عصایِ خود را (عصایِ حقیقت را) کفِ موسی بیندازد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ تبدیلِ عصا به اژدها که نمادِ قدرتِ الهی در برابرِ سحرِ دنیاست.

دهان بربند چون غنچه که در ره طفل نوزادی شنو از سرو و از سوسن حکایتهای آزادی

مانند غنچه دهان ببند که در راهِ طفلی نوزاد (نورِ تازه) هستی؛ از سرو و سوسن حکایت‌های آزادی را بشنو.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ سکوت و گوش سپردن به نجوای طبیعت برای درکِ حقیقت.

مه دی رفت و بهمن رفت و آمد نوبهار ای دل جهان سبزست و گل خندان و خرم جویبار ای دل

دی و بهمن گذشت و نوبهار آمد؛ جهان سبز و گل‌ها خندان و جویبارها خرم شدند، ای دل شاد باش.

نکته ادبی: تغییر فصل‌ها نمادِ گذار از سختی به آسانی و تحولِ روحی است.

فروشد در زمین سرما، چو قارون و چو ظلم او برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل

سرمایِ زمستان مانندِ قارون و ظلمِ او در زمین فرو رفت و سوسن مانندِ شمشیرِ آبدار از زمین برآمد.

نکته ادبی: تشبیه سوسن به تیغِ آبدار (شمشیر تیز و صیقلی) به دلیلِ شکل و درخششِ آن.

درفش کاویانی بین، تصورهای جانی بین که می تابد بهر گلشن ز عکس روی یار ای دل

درفشِ کاویانی را ببین که در تصوراتِ جان، از عکسِ رویِ یار بر گلشن‌ها می‌تابد، ای دل.

نکته ادبی: درفش کاویانی نمادِ شکوه و پیروزی است که اینجا در معنایِ روحانی به کار رفته است.

گل سوری که عکس او جوانان را کند غوصه چو بر پیران زند بویش نماندشان قرار ای دل

گلِ سرخ (سوری) که تصویرش جوانان را غرقِ در فکر می‌کند، وقتی بویِ آن به پیران می‌رسد، دیگر برایشان قراری باقی نمی‌ماند، ای دل.

نکته ادبی: تأثیرِ شگرفِ زیباییِ الهی بر پیر و جوان.

فرشته داد دیوان را زیرپوشی ز حسن خود برآمد گل بدان دستی، که خیره ماند خار ای دل

فرشته‌ای از زیباییِ خود، پوششی بر دیوانگی داد و گلی چنان شکفت که خار از حیرتِ آن سرگشته شد، ای دل.

نکته ادبی: تضادِ گل و خار برای نشان دادنِ برتریِ زیباییِ جان‌بخش.

درختان کف برآورده، چو کفهای دعاگویان بنفشه سر فرو برده چو مردی شرمسار ای دل

درختان دست‌هایشان را مانندِ دعاگویان بلند کرده‌اند و بنفشه سرِ خود را مانندِ مردی شرمسار پایین انداخته است، ای دل.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به عناصرِ طبیعت در حالِ عبادت.

جهان بی نوا را جان بداده صد در و مرجان که این بستان و آن بستان برای یادگار ای دل

به جهانِ بی‌نوا، صد در و مرجان بخشیده است که این بستان‌ها برای یادگاری باقی بمانند، ای دل.

نکته ادبی: توصیفِ سخاوتِ الهی در آفرینشِ زیبایی‌هایِ عالم.

میان کاروان می رو، دلا آهسته آهسته بسوی حلقهٔ خاص و حضور شهریار ای دل

در میانِ کاروانِ عشق آرام‌ آرام حرکت کن تا به حلقه‌ی خاصان و حضورِ شهریارِ هستی برسی، ای دل.

نکته ادبی: کاروان نمادِ مسیرِ دشوارِ عرفانی است که باید با متانت پیموده شود.

چو مرد عشرتی ای جان، به کف کن دامن ساقی چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل

ای جان اگر اهلِ عشرت و شادیِ الهی هستی، دامنِ ساقی را بگیر؛ و اگر صوفیِ «ابن‌الوقت» هستی، یادِ گذشته را مکن، ای دل.

نکته ادبی: ابن‌الوقت از اصطلاحاتِ صوفیه به معنایِ کسی است که در لحظه‌ی حال زندگی می‌کند.

چو موسیقار می خواهی برون آ از زمین چون نی وگر دیدار می خواهی مخور شب کوکنار ای دل

اگر مانندِ موسیقار می‌خواهی ناله کنی، از زمین مانندِ نی بیرون بیا و اگر دیدارِ یار می‌خواهی، شب‌ها کوکنار (مستیِ غفلت) مخور، ای دل.

نکته ادبی: استعاره از نی و موسیقار برایِ صدایِ جانِ عاشق.

خدا سازید خلقی را و هرکس را یکی پیشه هزار استاد می بینم، نه چون تو پیشه کار ای دل

خداوند برای هر کسی پیشه‌ای آفرید؛ من هزاران استاد می‌بینم، اما هیچ‌کدام مانندِ تو (ای معشوق) پیشه‌کار (ماهر) نیستند، ای دل.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ مطلقِ الهی در هنرمندیِ آفرینش.

بگویم شرح استایی اگر ترجیع فرمایی برون جه زین عمارتها که آهویی و صحرایی

اگر بخواهی شرحِ این استادی را بگویم، از این عمارت‌هایِ دنیوی بیرون بپر که تو آهویِ دشتِ آزادی، نه حیوانِ خانگی، ای دل.

نکته ادبی: عمارت استعاره از بدن و تعلقاتِ مادی است که روح را حبس کرده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه مهر در جانم مثال شیر در مرجل

تشبیه شور و هیجان عشق به شیر در حال جوشیدن در دیگ، برای نمایش تلاطم و حرارت.

استعاره کشتی جان

کشتی نماد وجود و جان انسان است که در دریای هستی و حقیقت باید حرکت کند.

تلمیح آب حیوانی ... خضر

اشاره به داستان خضر نبی که در جستجوی آب حیات (عمر جاودان) بود؛ نمادِ علم و حیات معنوی.

ایهام می

در جای‌جای متن، می نمادی است از عشق الهی، مستیِ شهود و معرفت که عقلِ جزئی را از کار می‌اندازد.

تشخیص درختان کف برآورده... بنفشه سر فرو برده

جان‌بخشی به طبیعت و نسبت دادن حالت دعا و شرمساری به درختان و گل‌ها.

تضاد ماضی و مستقبل

تقابل زمان گذشته و آینده که در برابرِ «حالِ عرفانی» قرار می‌گیرند.