دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

یازدهم

مولوی
بیا، که باز جانها را شهنشه باز می خواند بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می راند
بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند
مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه که باغ وبیشه می خندد، که برگ تازه افشاند
بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند
صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند
صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت بیا، کین شکل و این صورت به لطف یار می ماند
دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی پی این بود، می دانی، که عالم را بخنداند
قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می داند؟!
یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمهٔ حیوان که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند
چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند
درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند
بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »
بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن درخت از باد می رقصد کچون من بی قرارست آن
زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن
عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن و یا در مغز هر نغزی، شراب بی خمارست آن
نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن
همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن
بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن
بخوری می کند ریحان، که هنگام وصال آمد چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن
حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارشت آن
زهی عشق مظفر فر، کچون آمد قمار اندر دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن
درونش روضه و بستان، بهار سبز بی پایان فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن
سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد
بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟ که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی
خرامان مست می آیی، قدح در دست می آیی که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی
کمینه جام تو دریا، کمینه مهره ات جوزا کمینه پشه ات عنقا، کمینه پیشه ات مردی
ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی
بیا ای عشق بی صورت، چه صورتهای خوش داری که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی
چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان فزایی تو چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی
بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی
مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی: « من آن تو تو آن من، چرا غمگین و پر دردی؟ »
ترا ای عشق چون شیری، نباشد عیب خون خواری که گوید شیر را هرگز : « چه شیری تو که خونخواری؟ »
به هر دم گویدت جانها: «حلالت باد خون ما که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی »
فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی
ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی که شیر عشق بس تشنه ست و دارد قصد خونریزی
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی بگو: «نار ولا عار » که مردن به ز بدنامی
چو حلهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ، آمد گل قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوهٔ عامی
لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی
دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که: « ای دهان بسته » بگفتش: «بستگی منگر، توبنگر باده آشامی »
جوابش گفت بلبل: « هی، اگر می خوارهٔ پس می کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی؟! »
جوابش داد غنچه، توز پا و سر خبر داری تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی
بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم» بگفت: « ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی؟ »
بگفتش : « بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی »
نه این مستی چو مستیها، نه این هش مثل آن هشها که آن سایه ست و این خورشید و آن پستست و این سامی
اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی
گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی
ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری که شمس الدین تبریزی بفرماید مرا بوری
مرا گوید: « بیا، بوری، که من با غم تو زنبوری که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری
ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری
مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت مبین زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری »
زهی حسنی که می گیرد چنین زشت از چنان خوبی زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری
دلا می ساز با خارش، که گلزارش همی گوید: « اگرچه مشک بی حدم، نباشد وصل کافوری »
چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری
چو جان با تست، نعمتها ز گردون بر زمین روید وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری
سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری
هزاران دشمن و ره زن، برای آن پدید آمد که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری
نظرها را نمی یابی، و ناظر را نمی بینی چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری
به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می خایم
ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره
چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟! چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟
چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زیره
هزاران فاضل و دانا، غلام چشم یک بینا کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر، چیره
زهی خورشید جان افزا که یک تابش چو شد پیدا هزاران جان انسانی برویید از گل تیره
بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبیره
رهست از عقرب اعشی، بسوی عقرب گردون ولی مکه کسی بیند، که نبود بستهٔ خیره
امیر حاج عشق آمد، رسول کعبهٔ دولت رهاند مر ترا در ره، ز هر شریر و شریره
چه با برگم از آن خرما، که مریم چشم روشن شد کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجیره
جهان پیر برنا شد، ز عشق این جوانبختان زهی چرخ و زمین خوش، که آن پیرست و این تیره
مجو لفظ درست از ما، دل اشکسته جو اینجا چو هر لفظش ادیب آمد، ادیبی تا شود طیره
بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته فلک هفت و زمین هفتست و اعضا هفت چون هفته
بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را به فرعونان خود بنما کرامتهای موسی را
به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را
بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی باشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را
همه حوران بستان را، از آن انهار خمر اینجا چنان سرمست و بیخود کن، که نشاسند ماوی را
چه صورتهای روحانی نگاریدی به پنهانی که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را
شهیدان ریاحین را که دی در خون ایشان شد برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را
بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را
ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را
مگر گل فهم این دارد، که سرخ وزرد می گردد چو برگ آن شاخ می لرزد مگر دریافت معنی را
بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را
به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را ز ترجیع چنین شعری که سوزد نور شعری را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نغمه‌ای شورانگیز در ستایش بهار و نمادپردازی آن برای ظهور تجلیات الهی و بازگشت ارواح به اصل خویش است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، آمدن فصل بهار را بهانه‌ای قرار می‌دهد تا شوقِ دیدار معشوق ازلی و حضورِ درخشانِ شمس تبریزی را در آینه جهان هستی بازتاب دهد.

در جای‌جایِ این اثر، تحولِ طبیعت و شکوفاییِ درختان و گل‌ها، تمثیلی از بیداریِ جانِ آدمی و رهایی از بندِ زمستانِ سردِ غفلت است. شاعر با تکرارِ بندهای ترجیع، مخاطب را به دگرگونیِ باطنی، تسلیم در برابر عشق و درکِ حقیقتِ هستی دعوت می‌کند که سرشار از لطف، انصاف و حیاتِ ابدی است.

معنای روان

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می خواند بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می راند

ای جان‌ها بیایید که پادشاهِ عالم دوباره شما را به سوی خویش فرامی‌خواند؛ چنان‌که چوپان مهربان، گله را به سوی دشتِ سرسبز راهنمایی می‌کند.

نکته ادبی: شهنشه (مخفف شاهنشاه) در اینجا استعاره از خداوند یا معشوق کامل است.

بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند

فصل بهار فرارسیده و همه همچون کوچ‌نشینان که از قشلاق به ییلاق می‌روند، باید از سرما و سستیِ زمستان به سوی طراوت و شادابی حرکت کنند.

نکته ادبی: قشلق و بییلا (ییلاق) استعاره از مرحله پایینِ معنوی به مرحله متعالی است.

مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه که باغ وبیشه می خندد، که برگ تازه افشاند

به گوسفندِ جانِ خود، گیاه و برگِ خشکِ سال‌های گذشته را نده؛ زیرا اکنون باغ و بیشه از خنده‌های شکوفه‌ها و طراوتِ تازه سرشار است.

نکته ادبی: گیاه پارینه استعاره از باورها و دلبستگی‌های کهنه و بی‌روح است.

بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند

ای درختانی که در سرمای زمستان، سختیِ بسیار دیدید، اکنون بیدار شوید؛ چرا که بهارِ عدالت الهی فرارسیده تا حقِ شما را از دستِ دیوِ سرما بستاند.

نکته ادبی: دیتان (دیده بودند) فعل ماضی است که به سختی‌های گذشته اشاره دارد.

صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند

هدهد و قمری (پرندگانِ الهی) بانگ زدند که شادمان باشید و غمگین مباشید، زیرا آن سلیمانی (معشوقِ دانا) بازگشته که حتی مورچه‌ای را نمی‌آزارد.

نکته ادبی: سلیمانی اشاره به سلیمان نبی دارد که نماد پادشاهیِ معنوی است.

صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت بیا، کین شکل و این صورت به لطف یار می ماند

ندایِ دولت و خوشبختی در جهان پیچید که عالم همچون بهشت شده است؛ به سوی این زیبایی‌ها بیا که این سیمایِ دل‌فریب، نشان از لطفِ یار دارد.

نکته ادبی: نادیِ دولت به معنای منادی یا خبررسانِ سعادت است.

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی پی این بود، می دانی، که عالم را بخنداند

آیا می‌دانی که سرمایِ زمستان و اشک‌های ابرِ نیسان، همه برای این بود که زمین را آماده‌ی خندیدن و شکوفا شدن کند؟

نکته ادبی: نیسان ماهی است که باران‌هایش در ادب فارسی به حیات‌بخش بودن معروف است.

قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می داند؟!

محصول و کالایِ جانِ خود را به باغِ معرفت ببر؛ چرا که گل و نیلوفر شکفته‌اند. اگر بدانی که دلبر آنجاست، دیگر نگرانِ سعادت نخواهی بود.

نکته ادبی: قماش استعاره از هستی و سرمایه وجودیِ انسان است.

یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمهٔ حیوان که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند

یقین بدان که آن جانان و امیرِ چشمه‌ی حیات، در همین‌جاست که باغِ مرده را زنده کرده و بخشیدنِ جان، کارِ همیشگیِ اوست.

نکته ادبی: چشمه حیوان (آب حیات) استعاره از فیض الهی است.

چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند

وقتی معشوق به گلستان وارد می‌شود، گل‌ها به نشانه احترام سجده می‌کنند و وقتی به شکرستان می‌رسد، نیشکرها در برابر شیرینیِ او خجل می‌شوند.

نکته ادبی: قصب به معنایِ ساقه نی است که به کنایه از قند و شیرینی آمده است.

درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند

درختان همچون یعقوب، چشم‌انتظارِ یوسفِ خویش‌اند تا با آمدنِ او، صبرِ همه هجران‌کشیده‌ها به پایان برسد و به دیدار نائل شوند.

نکته ادبی: یعقوبان و یوسف نمادِ عاشق و معشوقِ فراق‌کشیده هستند.

بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »

بهار آمد و باید از بهار سخن گفت. تو ترجیع‌بندی (تکرارِ نغمه‌ای) بخوان تا من بگویم این شکوفه‌ها از کجا پدید آمده‌اند.

نکته ادبی: ترجیع در اینجا به معنایِ تکرارِ یک بیت یا بندِ آهنگین است.

بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن درخت از باد می رقصد کچون من بی قرارست آن

این بهار است یا چهره‌ی یار؟ درخت از وزشِ باد می‌رقصد، گویی او نیز همچون من از شوقِ دیدار، بی‌قرار است.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از حالِ درخت که متأثر از عشق است.

زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن

چه بسیار گل‌های زیبایی که همچون پری‌زادگان در گلزاری آباد می‌خندند؛ این شادی و زیبایی، همه از لطفِ پروردگار است.

نکته ادبی: پری‌زادگان استعاره از زیبایی‌های خیره‌کننده و فرازمینی است.

عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن و یا در مغز هر نغزی، شراب بی خمارست آن

این بهار، چه باغِ عجیبی است که طعمِ شهد و شیر می‌دهد؛ گویی در مغزِ هر چیزی، شرابی نشاط‌بخش و بی‌خمار نهفته است.

نکته ادبی: باغ ضمیر استعاره از درونِ پاک و روشنِ عارف است.

نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن

غنچه سر در گریبان پنهان کرده و دهانش به خنده باز است؛ چرا پنهان می‌خندد؟ شاید از ترسِ خارِ بدخواهان است.

نکته ادبی: اشاره به غنچه که گویی چون انسانی خندان در گریبان پنهان شده است.

همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن

نرگس چشم‌انتظار و بینا شده و سوسن خاموش است؛ گویی می‌گوید سخن گفتن را بس کن که اکنون وقتِ دیدن و نگریستن است.

نکته ادبی: نرگس به دلیلِ شکلِ ظاهری‌اش در شعر فارسی به چشم تشبیه می‌شود.

بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن

لاله همچون مجنون، جگری سوخته و دلی پرخون دارد، زیرا عاشقِ آن دلبرِ موزون است که چهره‌ای چون گل دارد.

نکته ادبی: لاله به دلیلِ داغِ سیاهِ میانِ گلبرگ‌هایش، نمادِ عاشقِ سوخته‌دل است.

بخوری می کند ریحان، که هنگام وصال آمد چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن

ریحان بویِ خوشِ وصال می‌دهد و درختانِ چنار دست‌های خود را گشوده‌اند تا به استقبالِ آغوشِ یار بروند.

نکته ادبی: دست گشودنِ چنار، تصویرسازی از شاخه‌های درخت است.

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارشت آن

عشق، حقیقتی است که دریاها را نیز می‌بلعد و همچنان تشنه‌ی حقیقت است؛ این عشق، پادشاهی است که سیراب نمی‌شود.

نکته ادبی: استسقاء به معنای طلبِ آب و عطشِ مداوم است.

زهی عشق مظفر فر، کچون آمد قمار اندر دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن

چه عشقی پیروز و باشکوه که وقتی به میدانِ قمارِ هستی آمد، دو عالم را باخت و جان را نیز بر سرِ آن گذاشت و هنوز هم در این بازی است.

نکته ادبی: قمار استعاره از ریسکِ عاشقی و گذشتن از هستی برای معشوق است.

درونش روضه و بستان، بهار سبز بی پایان فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن

درونِ عارف همچون باغی سرسبز و بی‌پایان است و هرگز آرام ندارد، زیرا بهارِ حقیقیِ او، معشوقی است که از بیرونِ این جهان بر او می‌تابد.

نکته ادبی: روضه به معنای باغ و بهشت است.

سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد

سومین ترجیع این است که اشکِ من بر چهره‌ی زیبارویان می‌چکد و آن‌ها از این شوریدگی برآشفته می‌شوند و صورتم را از خشم می‌خراشند.

نکته ادبی: بت استعاره از معشوقی است که شاید بی‌رحم یا بی‌تفاوت به نظر می‌رسد.

بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟ که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی

ای عشق که چون پادشاهی می‌آیی، این بار چه ارمغانی آوردی؟ که خشکی و دریایِ وجودم از سخاوتِ تو، جوانمردی آموخته‌اند.

نکته ادبی: سلطان‌وش یعنی مانند پادشاه.

خرامان مست می آیی، قدح در دست می آیی که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی

تو در حالی که مست و خرامانی و جامی در دست داری می‌آیی؛ که همه‌ی پاکانِ عالم، بنده‌ی قطره‌ای از آن جامِ تو هستند.

نکته ادبی: دردی (ته‌مانده شراب) در عرفان نشانه‌ی حقایقِ والا و عمیق است.

کمینه جام تو دریا، کمینه مهره ات جوزا کمینه پشه ات عنقا، کمینه پیشه ات مردی

کوچک‌ترین جامِ تو دریاست، ناچیزترین مهره‌ات ستاره‌ است، پشه‌ی تو عنقاست و حتی شغلِ ساده‌ات نشان از مردانگیِ تمام دارد.

نکته ادبی: جوزا و عنقا نمادِ بزرگی و بلندمرتبگی هستند.

ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی

من از بیماری و رنجوری شادم، زیرا تو برای عیادت می‌آیی؛ اما از سلامتی رنج می‌برم، چون وقتی سالم هستم، تو به دیدار نمی‌آیی.

نکته ادبی: بیمارپرسی معشوق در ادب فارسی نشانه لطف و عنایت اوست.

بیا ای عشق بی صورت، چه صورتهای خوش داری که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی

ای عشقِ بی‌صورت، چه صورت‌های زیبایی داری! من در آن رنگی که نه سرخ است و نه زرد (رنگِ حقیقت)، حیران و سرگشته‌ام.

نکته ادبی: بی‌صورت بودن عشق به معنای فراتر از قالب‌های مادی بودن است.

چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان فزایی تو چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی

وقتی در قالبِ صورتِ زیبا می‌آیی، جان‌افزایی؛ و چون آن صورت را کنار می‌گذاری، باز هم همان عشقِ یگانه‌ای هستی که بودی.

نکته ادبی: صورت و معنا (بی‌صورت) دو قطبِ اصلی فلسفه‌ی عرفانی است.

بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی

بهارِ دلِ من از باران نیست، خزانش از خشکی نیست، تابستانش از گرما نیست و زمستانش از سرما نیست (چرا که این عشق ورایِ تغییراتِ اقلیمی است).

نکته ادبی: استعاره از استغنایِ عشقِ حقیقی از عواملِ طبیعی.

مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی: « من آن تو تو آن من، چرا غمگین و پر دردی؟ »

مبارک باشد آن لحظه‌ای که می‌آیی و به یگانگی به من می‌گویی: «من از آنِ توام و تو از آنِ من، چرا غمگینی؟»

نکته ادبی: یکتایی اشاره به وحدتِ عاشق و معشوق دارد.

ترا ای عشق چون شیری، نباشد عیب خون خواری که گوید شیر را هرگز : « چه شیری تو که خونخواری؟ »

ای عشق، اگر چون شیری خون‌خوار هستی، عیبی نیست؛ چه کسی به شیر می‌گوید چرا خون‌خواری؟ این خویِ توست.

نکته ادبی: خون‌خواریِ شیر کنایه از ازبین‌بردنِ منیتِ عاشق است.

به هر دم گویدت جانها: «حلالت باد خون ما که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی »

جان‌های عاشق هر لحظه به تو می‌گویند: خونِ ما بر تو حلال باد؛ زیرا هرکه را به شهادت رساندی، او را به زندگیِ ابدی رساندی.

نکته ادبی: حی ابد کنایه از حیاتِ معنوی پس از فنایِ نفس است.

فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی

چرخِ فلک از ترسِ دوری از درگاهِ تو در گردش است؛ فلک مدام می‌ترسد که نکند تو ناگهان از او روی برگردانی.

نکته ادبی: گردشِ فلک استعاره از تغییراتِ روزگار است.

ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی که شیر عشق بس تشنه ست و دارد قصد خونریزی

از ترجیع چهارمِ تو جای تعجب نیست که فرار کنی؛ چرا که شیرِ عشق بسیار تشنه است و قصدِ خون‌ریزی (فنا کردنِ خودی) دارد.

نکته ادبی: فرار از شیرِ عشق یعنی ترسیدن از نابودیِ خودیت.

بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی بگو: «نار ولا عار » که مردن به ز بدنامی

ای جان، از این شیرِ عشق فرار مکن؛ گریزِ تو نشانِ خامی است. بگو: «آتش برای من بهتر از ننگ است»، که مردن در راهِ عشق بهتر از بدنامی است.

نکته ادبی: نار ولا عار (آتش و نه ننگ) ضرب‌المثلی است که به ترجیحِ سختیِ راه بر ننگِ بزدلی اشاره دارد.

چو حلهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ، آمد گل قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوهٔ عامی

وقتی باغ لباسِ سبز پوشید و گل آمد، قبا (لباس) خودش را از سرخیِ خونِ عشق رنگین کرد تا از ننگِ لباسِ عادی و عامیانه رها شود.

نکته ادبی: حله به معنای لباسِ فاخر است.

لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی

لباسِ لاله شگفت‌انگیزتر است که هم سیاه دارد و هم سرخ؛ گریبانش خورشیدی و دامنش شامی (تاریک) است.

نکته ادبی: اشاره به لاله که میانه‌اش سیاه و گلبرگ‌هایش سرخ است.

دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که: « ای دهان بسته » بگفتش: «بستگی منگر، توبنگر باده آشامی »

بلبل به غنچه گفت: ای دهان‌بسته! غنچه گفت: به بسته بودنِ دهانم نگاه نکن، به باده‌نوشیِ درونی‌ام بنگر.

نکته ادبی: باده‌نوشی استعاره از دریافتِ فیضِ الهی است.

جوابش گفت بلبل: « هی، اگر می خوارهٔ پس می کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی؟! »

بلبل گفت: اگر می خواره‌ای، می باید مستان را آزاد کند؛ تو چرا در بندِ این دام (غنچه بودن) گرفتار شده‌ای؟

نکته ادبی: دام استعاره از تعلقاتِ دنیا و صورتی است که غنچه در آن محبوس است.

جوابش داد غنچه، توز پا و سر خبر داری تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی

غنچه پاسخ داد: تو خودت از پا و سر (حقیقت و ظاهر) خبر داری؟ تو اسیرِ خبرها و تاریخِ این روزگاری (نه حقیقتِ حال).

نکته ادبی: تاریخ ایام کنایه از امورِ گذرا و دنیوی است.

بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم» بگفت: « ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی؟ »

بلبل گفت: من از آن‌جا باخبرم که پیام‌برِ یارم. غنچه گفت: اگر حقیقتاً عارفِ یاری، چرا در بندِ پیام و حرف هستی؟

نکته ادبی: دربندِ پیغام بودن کنایه از واسطه‌گری و فاصله داشتن با اصلِ معناست.

بگفتش : « بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی »

گفت: اسرارم را بشنو؛ من مست و هشیارم. چون محوِ معشوقم، این زیباییِ من از اوست.

نکته ادبی: مست و هشیار پارادوکس (تناقض) عارفانه است؛ مست از عشق و هشیار به حقیقت.

نه این مستی چو مستیها، نه این هش مثل آن هشها که آن سایه ست و این خورشید و آن پستست و این سامی

این مستی با مستی‌های دیگر فرق دارد؛ آن یکی سایه بود و این خورشید است، آن پست بود و این بلندمرتبه است.

نکته ادبی: سایه و خورشید استعاره از عالمِ مجاز و عالمِ حقیقت است.

اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی

اگر جرعه‌ای از این مستی بر عقلِ عالمیان بپاشد، دیگر نه عالمی باقی می‌ماند و نه آدمی؛ همه در عشق غرق می‌شوند.

نکته ادبی: عقل در اینجا عقلِ جزوی و حسابگر است که در برابر عشق تاب نمی‌آورد.

گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی

گاهی از نگاهِ او مستم و گاهی در قندِ او غرقم؛ ای دل، آخر به خودت بیا و جایگاهت را میانِ این همه شیرینی بشناس.

نکته ادبی: قند و بادام استعاره از لذت‌های معنوی است.

ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری که شمس الدین تبریزی بفرماید مرا بوری

ترجیعِ پنجم را آغاز نمی‌کنم مگر با اجازه و دستور، همان‌طور که شمس تبریزی به من فرمان می‌دهد که بوری (حیران) باشم.

نکته ادبی: بوری در اینجا احتمالاً اشاره به حیرت یا نوعی نامِ نمادین است که شمس به شاعر داده است.

مرا گوید: « بیا، بوری، که من با غم تو زنبوری که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری

او به من می‌گوید: بیا و حیران باش، که من با غمِ تو همچون زنبوری هستم که تا خونت را عسل کنم و وجودت را به نور تبدیل کنم.

نکته ادبی: زنبور نمادِ کسی است که شهدِ حقیقت را از گل‌های معنوی می‌گیرد.

ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری

جهان از زنبورانِ باغِ جان پر از شهد و شمع شد؛ اگر اهلِ این میهمانی هستی، از شهد و شمعِ الهی نگریز.

نکته ادبی: شهد و شمع استعاره از علم و معرفتِ ناب است.

مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت مبین زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری »

از باغِ بیگانه شهد مخور که فاسد می‌شوی؛ زنبورِ بیگانه (مدعیانِ دروغین) را نبین که او دشمنِ توست و تو در آن راه بی‌دفاع و عریانی.

نکته ادبی: عوری کنایه از آسیب‌پذیریِ معنوی است.

زهی حسنی که می گیرد چنین زشت از چنان خوبی زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری

چه شگفتی عجیبی است که چنین جمالی از میان زشتی‌ها جلوه می‌کند؛ گویی نوری است که اگرچه بسیار دور از دسترس است، اما در دیدگانِ اهل نظر، هویداست.

نکته ادبی: پارادوکس میان 'حسن' و 'زشت' برای نشان دادن تجلی نور در ماده است.

دلا می ساز با خارش، که گلزارش همی گوید: « اگرچه مشک بی حدم، نباشد وصل کافوری »

ای دل، در برابر سختی‌های راهِ عشق صبر پیشه کن؛ چرا که گلستانِ وصل می‌گوید: حتی اگر من سرشار از عطر مشک باشم، هنوز به مقام وصلِ خالص و بی‌شائبه (کافوری) نرسیده‌ام.

نکته ادبی: مُشک و کافور در اینجا استعاره از درجات خلوص و معنویت است.

چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری

تو چه شرم و حیا و ناموسی داری؟ عاشق باید همچون مجنون بی‌پروا باشد و رسوا شود؛ زیرا حقیقتِ پنهان و مستور، هرگز با پوشیدگی و محافظه‌کاری به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به داستان مجنون به عنوان الگوی عاشقیِ بی‌پروا.

چو جان با تست، نعمتها ز گردون بر زمین روید وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری

وقتی جانِ الهی با تو همراه باشد، نعمت‌های آسمانی بر زمین بر تو می‌بارد، اما اگر این جان الهی در تو نباشد، حتی اگر در آسمان‌ها باشی، گویی در گور و خاک مدفونی.

نکته ادبی: تضاد میان حضور جان و دوری از آن، در قالب استعاره گردون (آسمان) و گور.

سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری

جان تو مانند اسرافیل است که با دمیدن در صور (شیپور) مردگان را زنده می‌کند؛ پس کالبد مادی خود را از هوای نفس تهی کن تا جایگاه دمیدنِ روحِ اسرافیل شود.

نکته ادبی: استعاره از نای قالب به عنوان بوقِ حیات‌بخش جان.

هزاران دشمن و ره زن، برای آن پدید آمد که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری

دشمنان و وسوسه‌ها برای این پدید آمده‌اند تا تو با عبور از آن‌ها، قدر جان خود را بدانی و بفهمی که پیروزی و عزت تو از جانب کیست.

نکته ادبی: منصور بودن به معنای یاری‌شده توسط خداوند است.

نظرها را نمی یابی، و ناظر را نمی بینی چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری

تو نه جلوه‌های حقیقت را می‌بینی و نه خودِ حقیقت‌بین (خدا) را، چه محرومیت بزرگی است که در بندِ نگاهِ ظاهری خود گرفتار مانده‌ای.

نکته ادبی: بازی کلامی میان ناظر و منظور.

به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می خایم

به سراغ ترجیع‌بند ششم می‌روم، اگر ذهن و اندیشه‌ام صاف و شفاف باشد؛ چرا که از دوریِ یار چنان گیج و سرگردانم که گویی ماده مخدری (بنگ) مصرف کرده‌ام.

نکته ادبی: دنگ بودن به معنای مبهوت و بی‌حس بودن است.

ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره

نورِ عقلِ کل چنان مرا مبهوت و خیره کرد که دیگر هیچ داروی مخدری در برابر عظمتِ آن قدرت اثرگذاری ندارد.

نکته ادبی: عقل کل در عرفان به معنای علم لدنی و آگاهیِ کامل الهی است.

چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟! چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟

وقتی پادشاه حقیقی (حق) می‌آید، ابزارهای فریبنده شیطان چه جایگاهی دارند؟ وقتی مادری دلسوز حضور دارد، وسوسه‌های دورغین و بی‌ارزش چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: مهرِ ماریره اشاره به عشق‌های کاذب و آسیب‌زا دارد.

چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زیره

وقتی به عشق او روی آورده‌ام، دیگر چه نیازی به اندوختن علم و دانش ظاهری دارم؟ مثل این است که به شهر بصره خرما ببرم یا به کرمان زیره صادر کنم (کار بیهوده).

نکته ادبی: استفاده از ضرب‌المثل 'زیره به کرمان بردن' برای کارهای لغو و بی‌معنا.

هزاران فاضل و دانا، غلام چشم یک بینا کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر، چیره

هزاران عالم و دانشمند، غلامِ نگاهِ یک انسانِ بینادل هستند؛ همان‌گونه که شیر (شیرمردِ حقیقت) بر گاو و پیلِ (نفسِ سرکش) چیره می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان فضلِ ظاهری و چشمِ بینایِ عرفانی.

زهی خورشید جان افزا که یک تابش چو شد پیدا هزاران جان انسانی برویید از گل تیره

چه خورشیدِ جان‌بخشی که با یک تابشِ آن، هزاران روحِ انسانی از گل و لای مادی سر برآوردند و زنده شدند.

نکته ادبی: تشبیه تجلی الهی به خورشید برای حیات‌بخشی به جمادات.

بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبیره

هر سایه‌ای (هرکس) که در برابر این خورشید قرار می‌گیرد، در برابر عظمت او خود را کوچک می‌بیند و از غمِ دوری از آن حقیقت (تکبیره)، در خود فرو می‌رود.

نکته ادبی: سایه نماد وجودِ امکانیِ انسان در برابر وجودِ مطلق.

رهست از عقرب اعشی، بسوی عقرب گردون ولی مکه کسی بیند، که نبود بستهٔ خیره

راهی از ستاره‌ی نحس (عقرب) به سوی آسمان هست، اما کسی مکه و حقیقت را می‌بیند که گرفتار چشم‌بندی‌های دنیوی نباشد.

نکته ادبی: عقرب اعشی استعاره از طالعِ بد و تیرگی‌هاست.

امیر حاج عشق آمد، رسول کعبهٔ دولت رهاند مر ترا در ره، ز هر شریر و شریره

عشق، امیرِ کاروانِ حج و پیکِ کعبه‌ی سعادت است؛ او تو را در این مسیر، از شرِ هر بدخواه و بدی رهایی می‌بخشد.

نکته ادبی: عشق به عنوان راهنما و محافظِ سالک.

چه با برگم از آن خرما، که مریم چشم روشن شد کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجیره

من از آن خرمایی که مریم (س) را سیر کرد چه حاجتی دارم؟ من با خرمایِ معنویِ او چنان سیراب شدم که دیگر میل و عشقی به انجیرهای دنیوی ندارم.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی مریم و رطب (خرما).

جهان پیر برنا شد، ز عشق این جوانبختان زهی چرخ و زمین خوش، که آن پیرست و این تیره

جهانِ کهن به خاطرِ عشقِ این جوان‌بختان (عارفان) دوباره جوان شده است؛ خوشا به حالِ آسمان و زمینی که آن (آسمان) پیر و این (زمین) تیره است، اما به نورِ عشق روشن گشته.

نکته ادبی: تضاد میان کهنگی عالم و طراوتِ عشق.

مجو لفظ درست از ما، دل اشکسته جو اینجا چو هر لفظش ادیب آمد، ادیبی تا شود طیره

از من کلماتِ درست و آراسته نخواه، در اینجا فقط دلِ شکسته را طلب کن؛ چرا که هر کلمه‌ای از دلِ عارف، ادیبی است که دیگران را مبهوت می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ حالِ قلبی بر آرایه‌های لفظی.

بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته فلک هفت و زمین هفتست و اعضا هفت چون هفته

ترجیع‌بند هفتم را بخوان تا کلام کامل شود؛ چرا که آسمان هفت‌گانه و زمین هفت‌طبقه است و اعضای بدن انسان هم (در این دستگاهِ هفت‌گانه) مانند ایام هفته با هم هماهنگ‌اند.

نکته ادبی: نمادگرایی عدد هفت در کیهان‌شناسی قدیم.

بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را به فرعونان خود بنما کرامتهای موسی را

بیا ای موسی که از عصایِ چوبین، مار می‌سازی؛ به فرعون‌های درونِ ما، کرامت‌ها و قدرتِ حقیقیِ موسوی را نشان بده.

نکته ادبی: اشاره به معجزه عصای موسی و نمادِ قدرتِ معنوی در برابر فرعونِ نفس.

به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را

ای بهارِ جان، با یک نگاه، عالم را سرسبز می‌کنی و درختِ خشکِ ادعاهای توخالی را با میوه‌ی معنا بارور می‌سازی.

نکته ادبی: استعاره بهار برای حیاتِ معنوی.

بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی باشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را

به هر میوه‌ای بویی تازه ببخش و در هر سو جویباری روان کن و با شکوفه‌های خود، درختانِ سرو و طوبی را خندان کن.

نکته ادبی: تصویرسازی بهشتی برای فضای عرفانی.

همه حوران بستان را، از آن انهار خمر اینجا چنان سرمست و بیخود کن، که نشاسند ماوی را

همه جان‌های مشتاق را از جویبارِ شرابِ روحانی چنان سرمست کن که جایگاه و خانه و دنیا را فراموش کنند.

نکته ادبی: مستیِ شرابِ طهور استعاره از بی‌خودی در عشق خداست.

چه صورتهای روحانی نگاریدی به پنهانی که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را

چه صورت‌های روحانی و ملکوتی را به شکلِ پنهانی ترسیم کردی که تصویرهای زیبایِ مانی (نقاش افسانه‌ای) در برابر آن‌ها به حرکت در می‌آیند (و جان می‌گیرند).

نکته ادبی: اشاره به 'مانی' که نمادِ هنرِ نقاشی و زیبایی است.

شهیدان ریاحین را که دی در خون ایشان شد برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را

گل‌هایی که دیروز در خونِ خود (پژمردگی و خزان) بودند، تو زنده کردی و به آن‌ها جان دادی؛ گویی قیامت و حشر را به ما نشان دادی.

نکته ادبی: رستاخیزِ طبیعت استعاره از بازگشتِ ارواح به سوی حق.

بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را

همه گیاهان به برکتِ آن رزاقِ روزی‌دهنده، جامه‌های سبز پوشیدند و زبانِ هر برگ، تقاضایِ پاداش و فضلِ او را دارد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به برگ‌ها در مقامِ سائلانِ درگاهِ حق.

ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را

هر مرغی بر روی هر شاخه‌ای، سرنوشتِ خود را می‌خواند که چه زمان می‌میرد و چه هنگام رزقِ دنیا را می‌خورد.

نکته ادبی: پرندگان به عنوان گویایِ رازهای پنهان و تقدیر.

مگر گل فهم این دارد، که سرخ وزرد می گردد چو برگ آن شاخ می لرزد مگر دریافت معنی را

آیا گل فهمی دارد که رنگش سرخ و زرد می‌شود؟ وقتی برگِ آن شاخه می‌لرزد، گویی معنایِ حقیقیِ هستی را درک کرده است.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ شعورِ طبیعت.

بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را

آتشِ تقوایِ خشک و بی‌روح، تمامِ عالمِ 'ماسوی‌الله' (غیرِ خدا) را سوزاند، اما ناگهان برقی از جانبِ حق زد و همان تقوایِ ریایی را هم خاکستر کرد.

نکته ادبی: نقدِ تقوایِ متکی بر غیرِ خدا در برابرِ برقِ تجلی.

به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را ز ترجیع چنین شعری که سوزد نور شعری را

این هفت فتوا را نزدِ مفتیِ اول (خدا) ببرید تا با این شعر و ترجیع‌بند، آتشِ عشق، تمامِ تظاهراتِ علمی و شعری را بسوزاند.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر برتریِ سوزِ عشق بر فتوایِ ظاهری.