دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

دهم

مولوی
هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کو تلف یار نیست؟
هست سری کو چو سرم مست نیست؟ هست دلی کو چو دلم زار نیست؟
مختلف آمد همه کار جهان لیک همه جز که یکی کار نیست
غرقهٔ دل دان و طلب کار دل آنک گله کرد که دلدار نیست
گرد جهان جستم اغیار من گشت یقینم که کس اغیار نیست
مشتریان جمله یکی مشتریست جز که یکی رستهٔ بازار نیست
ماهیت گلشن آنکس که دید کشف شد او را که یکی خار نیست
خنب ز یخ بود و درو کردم آب شد همه آب و زخم آثار نیست
جمله جهان لایتجزی بدست چنگ جهان را جز یک تار نیست
وسوسهٔ این عدد و این خلاف جز که فریبنده و غرار نیست
هست درین گفت تناقض ولیک از طرف دیده و دیدار نیست
نقطه دل بی عدد و گردش است گفت زبان جز تک پرگار نیست
طاقت و بی طاقتی آمد یکی پیش مرا طاقت گفتار نیست
مست شدی سر بنه اینجا، مرو زانکه گلست و ره هموار نیست
مست دگر از تو بدزدد کمر جز تو مپندار که طرار نیست
چونک ز مطلوب رسیدست برات گشت نهان از نظر تو صفات
بار دگر یوسف خوبان رسید سلسلهٔ صد چو زلیخا کشید
جامه درد ماه ازین دستگاه نعره زند چرخ که هل من مزید
جملهٔ دنیا نمکستان شدست تا که یکی گردد پاک و پلید
بار دگر عقل قلمها شکست بار دگر عشق گریبان درید
کرد زلیخا که نکردت کس بنده خداوندهٔ خود را خرید
مست شدی بوسه همی بایدت بوسه بران لب ده، کان می چشید
سخت خوشی، چشم بدت دور باد ای خنک آن چشم که روی تو دید
دیدن روی تو بسی نادرست ای خنک آن، گوش که نامت شنید
شعشعهٔ جام تو عالم گرفت ولولهٔ صبح قیامت دمید
عقل نیابند به دارو، دگر عقل ازین حیرت شد ناپدید
باز نیاید، بدود تا هدف تیر چو از قوس مجاهد جهید
هدهد جان چون بجهد از قفس می پرد از عشق به عرش مجید
تیغ و کفن می برد و می رود روح سوی قیصر و قصرمشید
رسته ز اندیشه که دل می فشرد جسته ز هر خار که پا می خلید
چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه منک لنا کل غد الف عید
شد گه ترجیع و دلم می جهد دلبر من داد سخن می دهد
این بخورد جام دگر آرمش بارد و هشیار بنگذارمش
از عدمش من بخریدم به زر بی می و بی مایده کی دارمش؟
شیره و شیرین بدهم رایگان لیک چو انگور نیفشارمش
همچو سر خویش همی پوشمش همچو سر خویش همی خارمش
روح منست و فرج روح من دشمن و بیگانه نینگارمش
چون زنم او را؟! که ز مهر و ز عشق گفتن گستاخ نمی یارمش
گر برمد کبکبهٔ چار طبع من عوض و نایب هر چارمش
من به سفر یار و قلاووزمش من به سحر ساقی و خمارمش
تا چه کند لکلکهٔ زر و سیم که تو بگویی که: « گرفتارمش »
او چو ز گفتار ببندد دهن از جهت ترجمه گفتارمش
ور دل او گرم شود از ملال مروحه و باد سبکسارمش
ور بسوی غیب نظر خواهد او آینهٔ دیدهٔ دیدارمش
ور به زمین آید چون بوتراب جمله زمین لاله و گل کارمش
ور بسوی روضهٔ جانها رود یاسمن و سبزه و گلزارمش
نوبت ترجیع شد ای جان من موج زن ای بحر درافشان من
شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش ای ز رخت در دل ما جوش، جوش
بادهٔ حمرای تو همچون پلنگ گرگ غم اندر کف او موش، موش
چونک برآید به قصور دماغ افتد از بام نگون هوش، هوش
چونک کشد گوش خرد سوی خود گوید از درد خرد: « گوش، گوش »
گوش او: خیز، به جان سجده کن در قدم این قمر می فروش
گفت: کی آمد که ندیدم منش گفت که: تو خفته بودی دوش دوش
عاشق آید بر معشوقه مست که نبرد بوی از آن شوش شوش
عشق سوی غیب زند نعرها بر حس حیوان نزند آن، خروش
شهر پر از بانگ خر و گاو شد بر سر که باشد بانگ وحوش
ترک سوارست برین یک قدح ساغر دیگر جهة قوش، قوش
چونک شدی پر ز می لایزال هیچ نبینی قدحی بوش، بوش
جمله جمادات سلامت کنند راز بگویند چو خویش، و چو توش
روح چو ز مهر کنارت گرفت روح شود پیش تو جمله نقوش
نوبت آن شد که زنم چرخ من عشق عزل گوید بی روی پوش
همچو گل سرخ سواری کند جمله ریاحین پی او چون جیوش
نقل بیار و می و پیشم نشین ای رخ تو شمع و میت آتشین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از تفکر عرفانیِ وحدت وجود است که در آن شاعر با زبانی شورانگیز و صوفیانه، کثرتِ ظاهریِ جهان را ناشی از خطای دید و توهمِ ذهن می‌داند. در این نگاه، حقیقتِ هستی، یگانه است و تمامیِ پدیده‌ها و تضادهای جهان، جلوه‌هایی از یک حقیقت واحد هستند که عاشق برای رسیدن به آن، باید از خودِ خویش و تعلقاتِ دنیوی عبور کند.

فضای شعر، فضایی سرشار از مستیِ روحانی، حیرتِ عاشقانه و گسستن از عقلِ جزئی‌نگر است. شاعر، عشق را تنها راهِ رسیدن به یگانگی می‌داند و با استفاده از تمثیل‌هایی چون 'شراب'، 'بازار' و 'یوسف و زلیخا'، سعی دارد مخاطب را از ظاهرِ پرزرق‌وبرقِ عالم به باطنِ آن هدایت کند تا دریابد که در دایرهٔ هستی، جز 'او' کسی نیست.

معنای روان

هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کو تلف یار نیست؟

آیا کسی در این عالم پیدا می‌شود که مانند من در عشق، خود را پنهان نکرده باشد؟ و آیا کسی هست که در مسیرِ رسیدن به محبوب، جان و هستی‌اش را از دست نداده باشد؟

نکته ادبی: تلف یار کنایه از فنا شدن در محبوب است.

هست سری کو چو سرم مست نیست؟ هست دلی کو چو دلم زار نیست؟

آیا سری پیدا می‌شود که همچون سرِ من از شرابِ معرفت مست نباشد؟ و آیا دلی هست که همچون دلِ من در آتشِ عشق، زار و نالان نباشد؟

نکته ادبی: مست و زار در اینجا صفاتِ حالتیِ عاشق در برابرِ تجلیاتِ معشوق است.

مختلف آمد همه کار جهان لیک همه جز که یکی کار نیست

کارهای جهان در ظاهر بسیار متنوع و گوناگون به نظر می‌رسند، اما در حقیقت، همگی جز یک کار و یک جریانِ واحد نیستند.

نکته ادبی: مختلف آمدن به معنای تنوع و گوناگونیِ ظاهری است.

غرقهٔ دل دان و طلب کار دل آنک گله کرد که دلدار نیست

کسی که از نبودِ دلدار گله می‌کند، باید بداند که خودش غرق در طلبِ اوست و همین اشتیاقِ او، نشان‌دهندهٔ حضورِ پنهانِ همان دلدار است.

نکته ادبی: غرقه بودن استعاره از مستغرق شدن در طلب است.

گرد جهان جستم اغیار من گشت یقینم که کس اغیار نیست

در سراسرِ جهان به جستجوی 'دیگران' یا اغیار پرداختم، اما سرانجام به این یقین رسیدم که در حقیقت، هیچ‌کس جز او وجود ندارد.

نکته ادبی: اغیار جمع غیر، به معنای هر چیزی غیر از خداوند یا معشوق است.

مشتریان جمله یکی مشتریست جز که یکی رستهٔ بازار نیست

همهٔ خریداران در بازارِ هستی، در واقع یک خریدارِ واحد هستند و در این بازار، جز یک راسته و مسیرِ اصلی وجود ندارد.

نکته ادبی: رسته به معنای ردیف و مسیرِ دکان‌ها در بازار است که به یگانگی اشاره دارد.

ماهیت گلشن آنکس که دید کشف شد او را که یکی خار نیست

آن‌کس که حقیقتِ گلشنِ هستی را مشاهده کرد، بر او آشکار شد که در میانِ گل‌ها، هیچ خارِ بیگانه‌ای وجود ندارد (همه چیز جلوهٔ دوست است).

نکته ادبی: گلشن و خار، تقابلی برای زیباییِ مطلق در برابرِ زشتی‌های پنداری است.

خنب ز یخ بود و درو کردم آب شد همه آب و زخم آثار نیست

ظرفِ یخ را پُر از آب کردم و چون یخ‌ها آب شد، همه چیز یکپارچه آب شد و دیگر از آن یخ‌ها (آثارِ کثرت) اثری نماند.

نکته ادبی: خنب به معنای خم و ظرفِ بزرگ است.

جمله جهان لایتجزی بدست چنگ جهان را جز یک تار نیست

تمام جهان حقیقتی تجزیه‌ناپذیر دارد و چنگِ هستی جز به یک تارِ واحد متصل نیست.

نکته ادبی: لایتجزی یک اصطلاح فلسفی به معنای غیرقابل‌تجزیه است.

وسوسهٔ این عدد و این خلاف جز که فریبنده و غرار نیست

وسوسه و فکری که دربارهٔ اعداد و تفاوت‌های ظاهریِ جهان دارید، چیزی جز فریب و نیرنگِ نفس نیست.

نکته ادبی: غرار به معنای بسیار فریبنده است.

هست درین گفت تناقض ولیک از طرف دیده و دیدار نیست

در این سخنانِ من تناقض دیده می‌شود، اما این تناقض از طرفِ دیدگاهِ تو و نوعِ نگاهِ توست، نه در اصلِ حقیقت.

نکته ادبی: دید و دیدار، اشاره به تفاوتِ نگاهِ ظاهربین و حقیقت‌بین دارد.

نقطه دل بی عدد و گردش است گفت زبان جز تک پرگار نیست

نقطهٔ دل، جایگاهِ بی‌کرانگی است و زبانِ من نمی‌تواند آن را توصیف کند، زبان تنها ابزارِ ترسیمِ ظاهر (مانند پرگار) است.

نکته ادبی: پرگار نمادِ محدودیت در ترسیمِ دایره است.

طاقت و بی طاقتی آمد یکی پیش مرا طاقت گفتار نیست

توانایی و ناتوانی در برابرِ عشق یکی است؛ من نیز تواناییِ گفتن و توصیفِ این حال را ندارم.

نکته ادبی: طاقت و بی‌طاقتی به وحدتِ احوالِ عاشق اشاره دارد.

مست شدی سر بنه اینجا، مرو زانکه گلست و ره هموار نیست

چون مستِ عشق شدی، همین‌جا بمان و نرو؛ چرا که راه، هموار نیست و گل‌های بسیاری در این مسیر است.

نکته ادبی: گل کنایه از موانع و جذابیت‌های دنیوی است.

مست دگر از تو بدزدد کمر جز تو مپندار که طرار نیست

مراقب باش، این 'مستِ دیگر' (نفسِ اماره) به راحتی کمربندِ تو را می‌دزدد؛ گمان مکن که او دزد نیست، او طرار و راهزنِ جانِ توست.

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و کیسه‌بُر است.

چونک ز مطلوب رسیدست برات گشت نهان از نظر تو صفات

هنگامی که از جانبِ محبوبِ حقیقی (مطلوب) به تو حکم و فرمانی رسید، صفاتِ الهی از دیدِ ظاهرِ تو پنهان گشت.

نکته ادبی: برات به معنای حکم یا سندی است که از سوی پادشاه یا بزرگ صادر می‌شود.

بار دگر یوسف خوبان رسید سلسلهٔ صد چو زلیخا کشید

بارِ دیگر زیباییِ یوسف‌وارِ معشوق ظاهر شد و صدها عاشق را همچون زلیخا به بندِ اسارتِ عشقِ خود کشید.

نکته ادبی: یوسف خوبان اشاره به زیباییِ کمالِ معشوق دارد.

جامه درد ماه ازین دستگاه نعره زند چرخ که هل من مزید

از این دستگاهِ عشق، آسمان (چرخ) جامه می‌درد و فریاد می‌زند که آیا باز هم بیشتر از این هست؟

نکته ادبی: هل من مزید اشاره به آیهٔ قرآن و نشان‌دهندهٔ طلبِ بی‌پایان است.

جملهٔ دنیا نمکستان شدست تا که یکی گردد پاک و پلید

سرتاسرِ دنیا تبدیل به نمکزار شده است تا پاک و پلید در آن مشخص و جدا شوند.

نکته ادبی: نمکستان استعاره از آزمونگاه است که ناپاکی‌ها را آشکار می‌کند.

بار دگر عقل قلمها شکست بار دگر عشق گریبان درید

باز هم عشق، قلمِ خرد را شکست و گریبانِ صبر را درید تا عاشقی را به کمال برساند.

نکته ادبی: قلم شکستن کنایه از عجزِ عقل در برابر عشق است.

کرد زلیخا که نکردت کس بنده خداوندهٔ خود را خرید

زلیخا کاری کرد که هیچ‌کس نکرد؛ بنده، صاحب و خداوندگارِ خود را با عشق خرید.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ قرآنیِ یوسف و زلیخا که در اینجا نمادِ خریدنِ بنده، خدا را است.

مست شدی بوسه همی بایدت بوسه بران لب ده، کان می چشید

مست شدی و حالا بوسه می‌خواهی؟ بوسه بر لبی بزن که شرابِ حقیقت از آن می‌چشد.

نکته ادبی: بوسه استعاره از اتصالِ روحی با معشوق است.

سخت خوشی، چشم بدت دور باد ای خنک آن چشم که روی تو دید

چقدر زیبایی! از چشمِ بد دور باشی؛ چه خوشبخت است چشمی که رویِ تو را دید.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و مبارک باد است.

دیدن روی تو بسی نادرست ای خنک آن، گوش که نامت شنید

دیدنِ روی تو بسیار نادر و دشوار است؛ پس چه خوش‌بخت است گوشی که نامِ تو را شنید.

نکته ادبی: نادر به معنای کمیاب و ارزشمند است.

شعشعهٔ جام تو عالم گرفت ولولهٔ صبح قیامت دمید

نورِ جامِ شرابِ تو تمامِ عالم را فرا گرفت و صدای صبحِ قیامت از آن برخاست.

نکته ادبی: شعشعه به معنای درخشش و پرتو است.

عقل نیابند به دارو، دگر عقل ازین حیرت شد ناپدید

دیگر هیچ دارویی برای درمانِ خرد وجود ندارد؛ چرا که عقل از حیرتِ این عشق، ناپدید و محو شد.

نکته ادبی: حیرت مقامِ سرگشتگیِ عارف در برابرِ تجلیاتِ حق است.

باز نیاید، بدود تا هدف تیر چو از قوس مجاهد جهید

تیر وقتی از کمانِ مجاهد رها شد، دیگر بازنمی‌گردد و مستقیم به سمتِ هدف می‌دود.

نکته ادبی: قوسِ مجاهد استعاره از ارادهٔ الهی یا تلاشِ عارف است.

هدهد جان چون بجهد از قفس می پرد از عشق به عرش مجید

وقتی هدهدِ جان از قفسِ تن پرواز می‌کند، از رویِ عشق به عرشِ باشکوهِ الهی پرواز می‌کند.

نکته ادبی: هدهد استعاره از روحِ سالک است.

تیغ و کفن می برد و می رود روح سوی قیصر و قصرمشید

روح با شمشیر و کفن (آماده‌باش برای شهادت و فداکاری) به سویِ قدرت‌های دنیویِ بزرگ می‌رود.

نکته ادبی: قیصر و جمشید نمادِ قدرت‌ها و شکوهِ دنیوی هستند که روح بر آن‌ها برتری می‌جوید.

رسته ز اندیشه که دل می فشرد جسته ز هر خار که پا می خلید

از اندیشه‌هایی که دل را تحتِ فشار می‌گذاشت رها شد و از هر خار و سختی که پایش را می‌خراشید، نجات یافت.

نکته ادبی: خار استعاره از ناملایماتِ مسیرِ سلوک است.

چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه منک لنا کل غد الف عید

آسمان از شادیِ او چرخید و ماه گفت که برای ما هر روزِ آینده، هزار عید خواهد بود.

نکته ادبی: جملهٔ عربی، بشارتی است بر عید بودنِ لحظاتِ وصل.

شد گه ترجیع و دلم می جهد دلبر من داد سخن می دهد

زمانِ تکرارِ سخن (ترجیع‌بند) رسید و دلم از شوق می‌تپد؛ دلبرِ من سخنِ عشق می‌گوید.

نکته ادبی: ترجیع، تکرارِ یک بند در ساختارِ شعری است.

این بخورد جام دگر آرمش بارد و هشیار بنگذارمش

این جام را نوشید، جامِ دیگری برایش می‌آورم؛ او را در حالِ مستی و هشیاری رها نمی‌کنم.

نکته ادبی: بنگذارمش یعنی او را ترک نمی‌کنم.

از عدمش من بخریدم به زر بی می و بی مایده کی دارمش؟

من او را با ارزشِ جان (زر) از عدم خریدم؛ بدونِ شراب و غذایِ معنوی چطور می‌توانم او را نگه دارم؟

نکته ادبی: مایده اشاره به رزقِ معنوی و فیضِ الهی دارد.

شیره و شیرین بدهم رایگان لیک چو انگور نیفشارمش

شیره و شیرینیِ این شراب را رایگان می‌بخشم، اما همچون انگور، او را برای گرفتنِ عصاره‌اش نمی‌فشارم (به او فشار نمی‌آورم).

نکته ادبی: فشردنِ انگور استعاره از تحمیلِ فشار بر معشوق است.

همچو سر خویش همی پوشمش همچو سر خویش همی خارمش

او را همچون رازِ خویش پنهان می‌کنم و مانندِ رازِ سر‌به‌مهر، او را در سینه نگه می‌دارم.

نکته ادبی: خاریدن در اینجا به معنایِ استعاریِ جستجو یا نگه داشتنِ چیزی در خاطر است.

روح منست و فرج روح من دشمن و بیگانه نینگارمش

او جانِ من و گشایشِ روحِ من است؛ هرگز او را دشمن یا بیگانه نمی‌انگارم.

نکته ادبی: فرج به معنای گشایش و رهایی است.

چون زنم او را؟! که ز مهر و ز عشق گفتن گستاخ نمی یارمش

چطور می‌توانم با او تندی کنم؟ که از شدتِ مهر و عشق، حتی جسارتِ حرف زدن با او را ندارم.

نکته ادبی: گستاخ در ادبیاتِ کلاسیک به معنای بی‌ادبی یا زیاده‌روی در جسارت است.

گر برمد کبکبهٔ چار طبع من عوض و نایب هر چارمش

اگر چهار طبعِ عالم (آب، باد، خاک، آتش) متزلزل شوند، من جایگزین و نایبِ آن چهار عنصر برای او هستم.

نکته ادبی: چهار طبع، ارکانِ تشکیل‌دهندهٔ جهانِ مادی هستند.

من به سفر یار و قلاووزمش من به سحر ساقی و خمارمش

من در سفر، یار و راهنمایِ او هستم و در سحرگاه، ساقی و خمارِ او می‌باشم.

نکته ادبی: قلاووز به معنای راهنما و بلدِ راه است.

تا چه کند لکلکهٔ زر و سیم که تو بگویی که: « گرفتارمش »

این هیاهویِ زر و سیم (پول و مادیات) چه ارزشی دارد؟ که بخواهی بگویی او گرفتارِ این‌هاست؟

نکته ادبی: لکلکه به معنایِ سر و صدا و هیاهویِ بیهوده است.

او چو ز گفتار ببندد دهن از جهت ترجمه گفتارمش

هرگاه او از سخن گفتن سکوت می‌کند، من از جانبِ او، سخنانش را ترجمه می‌کنم.

نکته ادبی: ترجمه در اینجا به معنای بیانِ اسرارِ خاموشِ اوست.

ور دل او گرم شود از ملال مروحه و باد سبکسارمش

و اگر دلِ او از ملال گرم و برافروخته شود، من همچون بادبزن و نسیمی سبک‌سار برایش می‌وزم تا آرام گیرد.

نکته ادبی: مروحه به معنای بادبزن است.

ور بسوی غیب نظر خواهد او آینهٔ دیدهٔ دیدارمش

و اگر او بخواهد به سویِ عالمِ غیب بنگرد، من آینهٔ چشمِ او برایِ دیدنِ آن جهان می‌شوم.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنای مشاهدهٔ غیبی است.

ور به زمین آید چون بوتراب جمله زمین لاله و گل کارمش

و اگر او مانندِ حضرت علی (بوتراب) به زمین بیاید، تمامِ زمین را برایش با گل و لاله مزین می‌کنم.

نکته ادبی: بوتراب لقبِ حضرت علی به معنای پدرِ خاک است.

ور بسوی روضهٔ جانها رود یاسمن و سبزه و گلزارمش

و اگر او به سویِ باغِ جان‌ها قدم بگذارد، من آنجا را برایش با یاسمن و گل و سبزه می‌آرایم.

نکته ادبی: روضه به معنای باغ و گلستان است.

نوبت ترجیع شد ای جان من موج زن ای بحر درافشان من

نوبتِ تکرارِ بندِ اصلی (ترجیع) رسید ای جانِ من؛ ای دریایِ دُررافشان، خروشان و پرموج باش.

نکته ادبی: درافشان استعاره از سخنانِ ارزشمند است.

شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش ای ز رخت در دل ما جوش، جوش

سحرگاه شد ای ساقی، جام را بنوش؛ ای که از چهره‌ات در دلِ ما جوش و خروشی برپاست.

نکته ادبی: نوش، نوش تکرار برای تأکید بر مستی است.

بادهٔ حمرای تو همچون پلنگ گرگ غم اندر کف او موش، موش

شرابِ سرخِ تو مانندِ پلنگِ درنده است که گرگِ غم را در چنگالِ خود مانندِ موشی کوچک درهم می‌شکند.

نکته ادبی: بادهٔ حمرا به معنای شرابِ سرخ است.

چونک برآید به قصور دماغ افتد از بام نگون هوش، هوش

وقتی آن شراب به اوجِ سر و مغز می‌رسد، عقل از بامِ وجود به پایین می‌افتد و هوش از سر می‌پرد.

نکته ادبی: قصورِ دماغ استعاره از اوجِ آگاهی یا سر است.

چونک کشد گوش خرد سوی خود گوید از درد خرد: « گوش، گوش »

هنگامی که خردِ الهی، گوشِ جان را به سوی خود می‌کشد و حقیقت را آشکار می‌کند، از شدتِ درکِ این حقیقت و دردِ دوری، بانگ برمی‌آورد که: بشنو و گوش فرا ده.

نکته ادبی: «گوشِ خرد» اضافه استعاری است؛ خرد در اینجا نه عقلِ جزئی، بلکه عقلِ کلی و الهی است.

گوش او: خیز، به جان سجده کن در قدم این قمر می فروش

عقل به تو می‌گوید: برخیز و با تمام وجودت در پیشگاه این معشوقِ زیبا و ماهرو که همچون ساقی، شرابِ معرفت می‌دهد، به سجده بیفت.

نکته ادبی: «قمر» در ادبیات عرفانی استعاره از معشوقِ کامل و نورانی است.

گفت: کی آمد که ندیدم منش گفت که: تو خفته بودی دوش دوش

عاشق می‌پرسد: این معشوق کی آمد که من او را ندیدم؟ پاسخ می‌شنود که: تو دیشب (و شب‌های گذشته) در خوابِ غفلت بودی و او را ندیدی.

نکته ادبی: «دوش» در اینجا به معنای شبِ گذشته و نمادی از دورانِ غفلت و بی‌خبری است.

عاشق آید بر معشوقه مست که نبرد بوی از آن شوش شوش

عاشق، مست و بی‌خود به سوی معشوق می‌آید؛ چنان مست که از جایگاه و مقامِ او هیچ نشان و بویی حس نمی‌کند و تنها غرق در حضور اوست.

نکته ادبی: «شوش» در اینجا به معنای مکان یا جایگاه است و تکرار آن برای تأکید بر گم‌گشتگیِ عاشق در فضایِ حضور است.

عشق سوی غیب زند نعرها بر حس حیوان نزند آن، خروش

عشق، فریادهای خود را به سوی عالمِ غیب (عالم معنا) می‌کشد و این فریاد، برای حس‌های ظاهری و حیوانی که سرگرمِ امورِ مادی هستند، شنیدنی نیست.

نکته ادبی: «حسِ حیوان» اشاره به حواس پنج‌گانه ظاهری است که در بندِ امور جسمانی هستند.

شهر پر از بانگ خر و گاو شد بر سر که باشد بانگ وحوش

شهر پر از هیاهوی دنیوی (مانند صدای خر و گاو) شده است؛ اما چه کسی گوش به زنگِ ندای حق و معانی متعالی (که از جنسِ وحوش و عالمِ غیب است) دارد؟

نکته ادبی: این بیت کنایه از غلبه‌ی دنیامداری و غفلتِ عمومی است که مانع شنیدنِ حق می‌شود.

ترک سوارست برین یک قدح ساغر دیگر جهة قوش، قوش

ترکِ زیبایی (معشوق) بر این جامِ معرفت سوار و مسلط است؛ و جامِ دیگری برای شکارِ این معنا (قوش) آماده کن.

نکته ادبی: «ترک» در شعر قدیم، نمادِ معشوقی زیبا، بی‌رحم و چابک است.

چونک شدی پر ز می لایزال هیچ نبینی قدحی بوش، بوش

هنگامی که وجودت از شرابِ معرفتِ ابدی لبریز شد، دیگر هیچ ظرف و قالبِ ظاهری (قدح) را نمی‌بینی، چرا که حقیقتِ شراب تو را از خودِ ظرف بی‌نیاز کرده است.

نکته ادبی: «می لایزال» به معنای معرفتِ الهی است که فناپذیر نیست.

جمله جمادات سلامت کنند راز بگویند چو خویش، و چو توش

هنگامی که به مقامِ وحدت برسی، تمام جمادات و اشیاء نیز به تو سلام می‌دهند و رازهای هستی را همچون خودت و همراه با تو بازگو می‌کنند.

نکته ادبی: این بیت اشاره به مقامِ «تسبیحِ موجودات» دارد که عارف در حالاتِ متعالی درک می‌کند.

روح چو ز مهر کنارت گرفت روح شود پیش تو جمله نقوش

هنگامی که روحِ الهی با مهربانی تو را در آغوش بگیرد، تمامِ نقش و نگارهای عالم در برابرِ چشمِ تو، تبدیل به حقیقتِ همان روح می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ اینکه عارف در همه چیز، جلوه‌ی حق را می‌بیند.

نوبت آن شد که زنم چرخ من عشق عزل گوید بی روی پوش

نوبتِ آن رسیده است که من با شور و وجد (چرخ‌زدن در سماع) از عشقِ ازلی بگویم، عشقی که بی هیچ حجاب و پرده‌ای سخن می‌گوید.

نکته ادبی: «چرخ‌زدن» اشاره به آیین سماع و رقصِ عارفانه دارد.

همچو گل سرخ سواری کند جمله ریاحین پی او چون جیوش

همچون گلِ سرخی که بر مرکبِ زیبایی سوار است، این عشق پیش می‌رود و تمامِ گل‌ها و گیاهان (جمله هستی) همچون لشکری مطیع به دنبالِ او هستند.

نکته ادبی: «جیوش» جمعِ جیش به معنای سپاهیان است که استعاره از همراهیِ تمامِ هستی با اراده‌ی عشق است.

نقل بیار و می و پیشم نشین ای رخ تو شمع و میت آتشین

خوراکی‌ها و شرابِ معرفت را بیاور و در کنارم بنشین؛ ای کسی که چهره‌ات چون شمعی فروزان و شرابِ وجودت آتشین و شورانگیز است.

نکته ادبی: «نقل و می» در اینجا استعاره از فیوضاتِ معنوی و لذتِ حضور در محضرِ پیر یا معشوق است.