دیوان شمس - ترجیعات

مولوی

اول

مولوی
هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا
ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا
ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی
ای خوان لطف انداخته و با لئیمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبهٔ ثنا
ای دیدهٔ خوبان چین در روی تو نادیده چین دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا
ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا
ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا
با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا
درم رفیقان از برون دارم حریفان درون در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا
ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من
تنها به سیران می روی یا پیش مستان می روی یا سوی جانان می روی باری خرامان می روی
در پیش چوگان قدرگویی شدم بی پا و سر برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می روی
از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می روی
بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می روی
ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می روی
تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می روی
ای قبلهٔ اندیشها شیر خدا در بیشها ای رهنمای پیشها چون عقل در جان می روی
گه جام هش را می برد پردهٔ حیا برمی درد گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران می روی
هجران چه هرجا که تو گردی برای جست وجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می روی
ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر
یک مسله می پرسمت ای روشنی در روشنی آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی
خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می شود بر می کنیش از آهنی
نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی
تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی
هر لحظه ای جان نوم هردم به باغی می روم بی دست و بی دل می شوم چون دست بر من می زنی
نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرام منی
ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی
خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی
لاله بخونی غسلی کند نرگس به حیرت برتند غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی
ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم
آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده
سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده
زین باده شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نیابی عاقلی در حلقهٔ آدم کده
لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بی فایده
از دسا ما یا می برد یا رخت در لاشی برد از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده
گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت باده ت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده
بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده
آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی آمد قران جام و می بگذشت دور مایده
رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده
ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمایشی شکوهمند از تجلی عشق الهی و شوریدگیِ سالک در طریقِ عرفان است. شاعر در این قطعات، معشوق ازلی (خداوند) را کانون هستی، زیبایی، لطف و بخشش می‌داند و با استفاده از زبانی سرشار از تمثیلات طبیعت، باده، و مستانگی، تلاش می‌کند تأثیر عمیق و ویرانگرِ حضورِ معشوق را بر جانِ عاشق تبیین کند.

درونمایه اصلی شعر، عبور از عقلِ جزئی‌نگر و سردِ دنیوی و رسیدن به گرمای عشقِ حقیقی است. شاعر با دعوت به «مستی» و رهایی از بندهایِ عقل و منطقِ رایج، مخاطب را به سویِ فنایِ در معشوق و رسیدن به آرامش و حقیقتی می‌خواند که فراتر از توصیفات معمول است.

معنای روان

هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا

همه اجزای وجود تو—چهره، مو، شیوه رفتار، و حتی بی‌مهری‌هایت—برای من دلنشین و خواستنی است.

نکته ادبی: واژه «قفا» به معنای پشت و کنایه از بی‌اعتنایی یا پشت کردن معشوق است که در نظر عاشق نیز خوش می‌آید.

ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا

ای تجلیِ عشق ابدی، ای که زیبایی‌ات از حد و مرز فراتر است، ای ماه‌رویی که قد و قامتی چون سرو داری و ای کسی که جان‌بخش و گره‌گشای دل‌ها هستی.

نکته ادبی: «حسن بی‌حد» کنایه از جمال بی‌انتها و مطلق الهی است.

ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی

ای که جانِ بخشنده باغ و گلزاری، ای شمع فروزان آسمان و زمین، ای فریادرس عاشقان و ای تک‌سوارِ میدانِ حق و حقیقت.

نکته ادبی: «هل اتی» اشاره به سوره انسان و اشارتی است به مقام شامخ معشوق در کلام الهی.

ای خوان لطف انداخته و با لئیمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبهٔ ثنا

ای که سفره لطف و کرمت برای همگان گسترده است و حتی با فرومایگان نیز می‌سازی، طوطی و کبک و فاخته همگی در ستایش تو آواز می‌خوانند.

نکته ادبی: «خوان لطف» استعاره از سفره نعمت و بخشش بیکران است.

ای دیدهٔ خوبان چین در روی تو نادیده چین دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا

ای که زیبارویان چین در برابر زیبایی تو، نقص و کمبودی ندارند؛ پس دامن از افراد نادان و گول برچین و چهره‌ی خشنودِ خود را با بی‌مهری نخراش.

نکته ادبی: اشاره به زیبارویان چین که در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی مطلق بوده‌اند.

ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا

ای که پادشاهان، در برابر تو درویش و فقیرند و سر تسلیم فرود آورده‌اند، همه در ستایش تو اندیشه‌ورز هستند و تو شایسته تمامی این ستایش‌ها هستی.

نکته ادبی: «خسروان» نماد قدرت دنیوی در برابر قدرت معنوی معشوق است.

ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا

ای کسی که به زاهدان صبر می‌بخشی و به عابدان اخلاص عطا می‌کنی، ای که در وقتِ گشایش و دیدار، چون گلستانِ جانِ عارفان هستی.

نکته ادبی: «بسط و التقا» در عرفان به معنای گشایش روحی و دیدار با حق است.

با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا

من امشب با عاشقان همراه شده‌ام و نمی‌خوابم؛ ای دوست، تا زمانی که وقت دعا و نیایش است، قصد دارم برای تو دعا کنم.

نکته ادبی: «جفت» در اینجا به معنای هم‌نشین و هم‌مسیر است.

درم رفیقان از برون دارم حریفان درون در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا

دوستانِ ظاهری‌ام در بیرون هستند اما رفیقان حقیقی‌ام در درون جانم جای دارند؛ دلی پر از دلبران و خانه دلم پر از صفایِ یاران حقیقی است.

نکته ادبی: «صفه اخوان صفا» کنایه از محفلِ دوستانِ پاک‌باخته و عارف است.

ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من

ای رونقِ باغ و چمن، ای ساقیِ سرو و سمن؛ دهانم از یاد تو شیرین شده است و اکنون می‌خواهم ترجیع‌بندِ شعر را بگویم.

نکته ادبی: «ترجیع» اصطلاحی در ساختار شعری است که به بازگشتِ یک بیت تکراری اشاره دارد.

تنها به سیران می روی یا پیش مستان می روی یا سوی جانان می روی باری خرامان می روی

آیا تنها به سیر و سیاحت می‌روی، یا به پیشواز مستان می‌روی، یا به سوی جانان روانه‌ای؟ به هر حال، بسیار با وقار و خرامان می‌روی.

نکته ادبی: سیران جمع سیر به معنای حرکت و سلوک است.

در پیش چوگان قدرگویی شدم بی پا و سر برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می روی

من در برابرِ قدرتِ تو، بی‌آراده و بی‌اختیار شده‌ام؛ اگر به میدانِ عشق می‌روی، مرا نیز با خود ببر.

نکته ادبی: «چوگان قدر» کنایه از قدرتِ تسخیرکننده معشوق است که عاشق را بی اختیار می‌سازد.

از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می روی

اگر برای جولان و حرکتِ خود سفر کنی، خورشید در برابر تو ناچیز و ماه تیره و فلک برایت تنگ و کوچک جلوه می‌کند.

نکته ادبی: «تنگ آمدن» استعاره از کوچک بودن و حقیر بودن تمام هستی در برابر عظمت معشوق است.

بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می روی

بسیار یارِ کمیابی بودی، بسیار دیر به سراغم آمدی، اما اکنون چه زود و آسان از دستم می‌روی.

نکته ادبی: تناقض در عبارت «دیر و دشوار» در برابر «زود و آسان» برای نشان دادنِ سرگشتگی عاشق است.

ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می روی

ای دلبرِ خورشید‌چهره و ای عیسایی که به مداوای بیمارانِ عشق می‌پردازی، خوشا به حالِ قومی که تو در کویِ ایشان قدم می‌گذاری.

نکته ادبی: «عیسی بیمارجو» اشاره به صفتِ شفابخشی معشوق برای دردهای روحانی است.

تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می روی

آیا تو تماماً جانی، یا خضرِ زنده‌ای، یا آبِ حیات بخشی که این‌گونه از نظر خلق پنهان و دور می‌شوی؟

نکته ادبی: «آب حیوان» نماد جاودانگی و کمال روحی است.

ای قبلهٔ اندیشها شیر خدا در بیشها ای رهنمای پیشها چون عقل در جان می روی

ای قبله‌ی اندیشه‌ها، ای شیرِ خدا در بیشه‌های عشق، ای رهنمایِ همگان، تو مانند عقل در اعماق جانِ آدمی نفوذ می‌کنی.

نکته ادبی: «شیر خدا در بیشه‌ها» کنایه از شجاعت و قدرتِ معنویِ مطلق است.

گه جام هش را می برد پردهٔ حیا برمی درد گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران می روی

گاهی جامِ هوشیاری را از دست می‌گیرد و پرده حیا را می‌درد، گاهی به روحِ آدمی می‌گوید: چرا به سویِ هجران و دوری می‌روی؟

نکته ادبی: اشاره به احوالِ متغیرِ سالک میانِ هوشیاری و مستی است.

هجران چه هرجا که تو گردی برای جست وجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می روی

هجران کجاست؟ هر جا که تو برای جست‌وجو می‌گردی، همچون ابری با چشمانِ گریان به همراهِ ماهِ تابان روان هستی.

نکته ادبی: تصویرسازی ابر و ماه برای نشان دادنِ همسویی و همراهیِ عاشق و معشوق است.

ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر

ای نورِ هر عقل و بصیرت، ای که از خورشید و ماه روشن‌تری، به این ترجیع سوم نگاه کن و با دقت آن را بنگر.

نکته ادبی: خطاب به معشوق برای جلبِ توجه به متنِ عرفانی است.

یک مسله می پرسمت ای روشنی در روشنی آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی

یک پرسش دارم ای روشنیِ بی‌پایان؛ چه افسونی در این جانِ من می‌دمی که غم‌هایم را به شادی بدل می‌کنی؟

نکته ادبی: «فسون دمیدن» کنایه از دمِ مسیحایی و اثرات معنوی معشوق است.

خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می شود بر می کنیش از آهنی

تو در کلامِ سحرانگیزت، مانند داوود نبی هستی که آهن در دستانش همچون موم نرم می‌شد؛ تو نیز سختی‌ها را از دلِ آهن‌سنگِ جانم بیرون می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به معجزه حضرت داوود در نرم کردن آهن.

نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی

نه، بلکه تو پادشاهِ مطلقی که در گلبرگِ ملکِ حقیقت جای داری، تو شاگردِ خاصِ خالقِ هستی و از همه افسون‌ها بی‌نیازی.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ متعالیِ معشوق که از هر قدرتی فراتر است.

تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی

از آن لحظه که تو را شناختم، اسبِ دولت و اقبال را تاختم و از ترسِ دنیا رها شدم و به ایمنی رسیدم.

نکته ادبی: «اسب دولت تاختن» کنایه از دستیابی به کامیابی و سعادت است.

هر لحظه ای جان نوم هردم به باغی می روم بی دست و بی دل می شوم چون دست بر من می زنی

هر لحظه جانِ تازه‌ای می‌گیرم و به گلستانِ تازه‌ای می‌روم؛ وقتی دستِ لطف بر من می‌زنی، عقل و دل از دست می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به تحولِ دائمِ احوالِ عارف در پیِ تجلیات الهی.

نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرام منی

نه چرخِ فلک را می‌شناسم و نه ستاره سها را، نه بهایِ کالاها را می‌دانم؛ با این‌که نادانم، اما می‌دانم که تو آرامشِ منی.

نکته ادبی: نفیِ دانشِ دنیوی در برابرِ عرفانِ قلبی.

ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی

ای روزی‌رسانِ پادشاهی و ملکوت، ای قطبِ عالم، بعید است از آن حسن و نمکِ وجودت که دلِ مهمان را بشکنی.

نکته ادبی: «حاشا» برای تأکید بر کریم بودنِ ذاتِ الهی است.

خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی

چه ساعتِ خوشی است که آن محبوبِ من در چمنِ جان سرسبز است و من همچون بیدِ مجنون در برابرِ بادِ عشقِ او سر تعظیم فرود آورده‌ام.

نکته ادبی: «بیدِ منثنی» (خمیده) کنایه از تواضع و تسلیمِ عاشق است.

لاله بخونی غسلی کند نرگس به حیرت برتند غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی

لاله از خونِ عاشق غسل می‌کند، نرگس از حیرتِ زیباییِ تو سرگشته است، غنچه کلاه از سر می‌افکند و سوسن از سوسنیِ (آزادی) خود می‌افتد.

نکته ادبی: تشخیصِ گل‌ها و نسبت دادنِ حالاتِ انسانی به آن‌ها در وصفِ معشوق.

ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم

ای ساقیِ مجلسِ بخشندگی، من مست و پریشانِ توام؛ ای که گلشنِ بهشتِ جانی، امروز مهمانِ توام.

نکته ادبی: «باغ ارم» نمادِ بهشت و زیباییِ آرمانی است.

آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده

به آن چشمِ شوخ‌وش نگاه کن که از خراباتِ عشق مست آمده و برای ریختنِ خونِ عاشقان دامن به کمر بسته است.

نکته ادبی: «چشم شوخ» صفتِ زیباییِ جسورانه و «خرابات» جایگاهِ بی‌خودی و مستیِ عرفانی است.

سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده

آن صنمِ زیبا سوگند یاد کرده است که باده عشق را چنان بگرداند که هیچ عقل و خردی در پدر و مادر (نسب) باقی نماند.

نکته ادبی: نفیِ تعلقاتِ خونی و نسبی در برابرِ مستیِ عشق.

زین باده شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نیابی عاقلی در حلقهٔ آدم کده

از این باده چنان افسونی در کار کنم که همه را مجنون کنم و در میانِ آدمیان دیگر عاقلی نیابی.

نکته ادبی: «مجنون» در اینجا بالاترین مقامِ عشق و رهایی از عقلِ خودبنیاد است.

لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بی فایده

لیلیِ ما ساقیِ جان است و مجنونِ او، کلِ هستیِ جهان؛ هر چه جز لیلی و مجنون باشد، پژمرده و بی‌فایده است.

نکته ادبی: تمثیلِ لیلی و مجنون برای بیانِ رابطه عاشق و معشوقِ ازلی.

از دسا ما یا می برد یا رخت در لاشی برد از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده

عشق ما یا جان را می‌برد و یا هستی را به لاشی (نیستی) می‌رساند؛ در این راه، چه در معبد و چه در میخانه، کسی از عشقِ ما جان سالم به در نمی‌برد.

نکته ادبی: تأکید بر فنا و نابودیِ منیت در راه عشق.

گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت باده ت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده

اگر مستیِ تو را نبینم، هستی‌ات را به آتش می‌کشم و تو را چنان با قهر و داد و بیداد مست می‌کنم که خودت را فراموش کنی.

نکته ادبی: «عربده» در اینجا شور و غوغایِ ناشی از مستیِ عشق است.

بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده

دورانِ عاقلان به سر آمد و زمانِ ساقی و مستان رسید؛ بر آن کسی که این قاعده را انکار می‌کند، رطلِ سنگینی (شراب) بریز.

نکته ادبی: نقدِ عقل‌گراییِ خشک و دعوت به تجربه درونی.

آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی آمد قران جام و می بگذشت دور مایده

بهار آمد و زمستانِ سرد رفت؛ زمانِ نوشیدنِ باده و هم‌نشینی رسید و دورانِ سفره‌هایِ دنیوی به پایان رسید.

نکته ادبی: «دی» نماد سردی و «بهار» نمادِ حضورِ معشوق است.

رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده

آن عجوزه‌یِ پر از نیرنگ (زمستانِ دنیوی) رفت و از پیِ آمدنِ بهار، صدها زیبایی و تجلیِ تازه زاده شد.

نکته ادبی: «عجوز» نمادِ دنیا و کهنگی است.

ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم

ای ساقی، ترجیع‌بندِ شعر را بخوان؛ شرابی همچون رنگِ بقم به من بده تا گوش‌هایم گرم شود و من نیز ترجیع‌بند را تکرار کنم.

نکته ادبی: «بقم» نام گیاهی است که رنگ قرمزِ تند می‌دهد و اشاره به رنگِ شراب دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده / شراب

نمادِ عشق الهی و شوریدگی که عقل را زائل می‌کند.

تناقض (پارادوکس) مستی و هشیاری

شاعر از مستی برای رسیدن به حقیقتی برتر از هشیاریِ عادی استفاده می‌کند.

نمادگرایی (سمبولیسم) فصل‌ها (بهار و دی)

بهار نماد حضور معشوق و شادی است و دی نماد سردی و دوری از حقیقت.

تشخیص (پرسونيفیکاسیون) اشکالِ گل‌ها

شاعر به گل‌ها حالات انسانی (مانند تعظیم، حیرت) نسبت می‌دهد تا زیبایی معشوق را ستایش کند.

ایهام مجنون

هم به شخصیتِ اسطوره‌ایِ مجنون اشاره دارد و هم به معنای عاشقِ دیوانه‌شده از عشقِ حق.