دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۲۲۹

مولوی
یا ولی نعمتی و سلطانی سابق الحسن ما له ثانی
انت بحر تحیط بالدنیا مدمن جوهر و مرجان
کان بنیان عبد کم خربا رمنی هو و شید ارکانی
کیف هذاالجفا و انت وفا؟ کیف اردیتنی بنسیان
حیة البین کلما هاجت لسعت مثل لسع ثعبان
ظل خدی مزعفرا کدرا سال دمعی کمایع آن
ارع قلبا هواک ساکنه لیس لی غیر عطفکم بانی
شمتت فی الشجون اعدائی کم تباکوا علی اخوانی
یا محیطا بروحه الدنیا انت بالروح حاضر دانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، مناجاتی است سوزناک و عارفانه که در آن سالک با بیانی پُرشور و دردمندانه، به ستایشِ جایگاهِ رفیعِ معشوقِ ازلی می‌پردازد و هم‌زمان، گلایه‌ای صمیمانه و عمیق از دوری و بی‌مهریِ ظاهریِ او دارد. شاعر در این ابیات، از دریای بی‌کرانِ رحمتِ الهی سخن می‌گوید که وجودِ خاکیِ انسان را بازسازی کرده و به آن معنایِ حقیقی بخشیده است.

فضای حاکم بر این اثر، گذار از رنجِ جانکاهِ فراق و شکوهِ از هجران، به سویِ درکِ شهودیِ حضورِ همیشگی و نزدیکِ معشوق است. شاعر می‌کوشد تناقضِ موجود میانِ «بی‌وفاییِ ظاهریِ یار» و «ماهیتِ وفادارِ او» را تبیین کرده و در نهایت به آن آرامشِ قلبی برسد که در آن، معشوق را نه در دوردست‌ها، بلکه در عمقِ جانِ خود حاضر و ناظر می‌یابد.

معنای روان

یا ولی نعمتی و سلطانی سابق الحسن ما له ثانی

ای که صاحبِ نعمت‌هایِ منی و سلطانِ وجودِ من هستی؛ تو در نیکی و کرم، پیشگام و یگانه‌ای که هیچ‌کس را یارایِ برابری با تو نیست و همتایی نداری.

نکته ادبی: ترکیبِ 'سابق الحسن' اشاره به صفتِ پیشگامیِ خداوند در فیض‌رسانی دارد.

انت بحر تحیط بالدنیا مدمن جوهر و مرجان

تو آن دریایِ بی‌پایانی هستی که تمامِ هستی را در بر گرفته‌ای و معدنِ جواهرات و مرواریدهایِ نابِ حقیقت و معرفتی.

نکته ادبی: استعاره از خداوند به عنوان اقیانوسِ وجود که سرچشمه‌ی همه زیبایی‌هاست.

کان بنیان عبد کم خربا رمنی هو و شید ارکانی

ساختارِ وجودیِ من، پیش‌تر در اثرِ غفلت ویران شده بود، اما تو آن ویرانه را ترمیم کردی و پایه‌هایِ سستِ هستیِ مرا استوار و آباد ساختی.

نکته ادبی: بنیانِ عبد، کنایه از ساختارِ روحی و معنویِ بنده است که با اراده معشوق مرمت شده.

کیف هذاالجفا و انت وفا؟ کیف اردیتنی بنسیان

چگونه این دوری و بی‌مهری ممکن است، در حالی که تو مظهرِ مطلقِ وفایی؟ چرا مرا به فراموشی سپردی و به این حالِ زار افکندی؟

نکته ادبی: تضاد میانِ جفا و وفا برای نشان دادنِ حیرتِ عاشق از رفتارِ معشوق است.

حیة البین کلما هاجت لسعت مثل لسع ثعبان

مارِ دوری و جدایی، هرگاه که برمی‌انگیزد، چنان زهرش را به جان می‌ریزد که دردش بسانِ نیشِ کشنده‌یِ یک مار است.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'حیة البین' تصویری از دردِ فراق است که مانند مار، جانِ عاشق را می‌گزد.

ظل خدی مزعفرا کدرا سال دمعی کمایع آن

چهره‌ام از شدتِ اندوهِ دوری، زرد و تیره گشته و اشکم چون آبی جوشان و تند بر گونه‌هایم جاری است.

نکته ادبی: مزعفر کردن در اینجا به معنای زرد شدنِ چهره از غصه است که در ادبیاتِ کلاسیک کنایه از بیماریِ عشق است.

ارع قلبا هواک ساکنه لیس لی غیر عطفکم بانی

از این قلبی که جایگاهِ مهرِ توست، پاسداری کن؛ چرا که من جز دلسوزی و شفقتِ تو، کسی را ندارم که معمارِ وجودم باشد.

نکته ادبی: استعاره از خداوند به عنوان معمارِ قلب؛ واژه‌ی 'بانی' به معنای سازنده و نگهدارنده است.

شمتت فی الشجون اعدائی کم تباکوا علی اخوانی

دشمنانم از غم و اندوهِ من به شادی نشستند؛ چه بسیار کسانی که به ظاهر برایِ مصیبتِ من گریستند، اما در نهان دلسوزِ واقعی نبودند.

نکته ادبی: اشاره به ریاکاریِ بدخواهان که در ظاهر همدردی می‌کنند اما در باطن از رنجِ عاشق شادمانند.

یا محیطا بروحه الدنیا انت بالروح حاضر دانی

ای کسی که با روحِ خویش جهان را احاطه کرده‌ای، تو در عمقِ جانِ من حاضری و از رگِ گردن به من نزدیک‌تری.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و حضورِ همه‌جایِ خداوند که در نهایتِ نزدیکی و قرب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر

تشبیه معشوق به دریایی بیکران که جهان را در بر گرفته و منبع فیض است.

استعاره حیة البین

تشبیه دردِ جانکاهِ فراق به نیشِ مار، برای القای حسِ زهرآگین بودنِ جدایی.

تضاد جفا و وفا

تقابلِ ظاهری میان بی‌مهری و وفاداری برای بیانِ حیرتِ عاشق از سکوت و عدمِ توجهِ معشوق.

کنایه مزعفرا

کنایه از زردیِ چهره ناشی از رنج و بیماریِ عشق.