دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۲۲۶

مولوی
قلت له مصیحا یا ملک المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق
قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نائلک الاشرف بالک لم یغلق
جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد فی الزلزله من یک لم یخفق
صرت انا لا انا غیرک عندی فنا ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق
هیج کس ای جان من، جان سخن دان من نور رخ شد ندید، تا نکند بیدقی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات که آمیزه‌ای از عربی و فارسی است، نمایانگر مقام والای معشوق و ستایش مطلق اوست. سراینده با زبانی حماسی و عارفانه، از عظمت و شکوه معشوق سخن می‌گوید و سپس به بیان حال خود می‌پردازد که در عشق او از هستی خویش تهی شده و تنها وجود معشوق برایش باقی مانده است.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، تضرع و تسلیم در برابر کمال مطلق است که در آن، عاشق خود را در برابر شکوه معشوق، ناچیز و بی‌مقدار می‌بیند و با بیانی سوزناک از فنای خویش در عشق می‌گوید.

معنای روان

قلت له مصیحا یا ملک المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق

با صدای بلند به او گفتم ای پادشاه مشرق! قسم به آفریدگار جهان که هرگز کسی مانند تو خلق نشده است.

نکته ادبی: استفاده از سوگند (اقسم) برای تأکید بر عظمت معشوق که از سنت‌های مدح در شعر عربی است.

قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نائلک الاشرف بالک لم یغلق

قدر و منزلت تو برای همگان قابل درک نیست و هرگز به وعده‌ای که می‌دهی خلفِ وعده نمی‌کنی؛ درگاهِ بخششِ والای تو نیز هیچ‌گاه برای کسانی که به آن‌ها توجه داری، بسته نمی‌ماند.

نکته ادبی: واژه نائل به معنای عطا و بخشش است که در متون کلاسیک به کثرت به کار رفته است.

جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد فی الزلزله من یک لم یخفق

بدن من از شدت این عشق و دلتنگی همچون دانه خردلی ریز و ناتوان شده است؛ کسی که در این راه دچار تپش و اضطرابِ عشق نشده، همچنان در سرگردانی و تزلزلِ دنیوی باقی مانده است.

نکته ادبی: تشبیه به خردل در متون عرفانی نشان‌دهنده فنا و ناچیزیِ سالک در برابر عظمت حق است.

صرت انا لا انا غیرک عندی فنا ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق

من دیگر آن منِ پیشین نیستم و در برابر تو، هستیِ هر موجودی برایم به نیستی بدل شده است. ای دارنده ثروت بی‌کران، هرکس که با تو دشمنی کند، نادانی فریب‌خورده بیش نیست.

نکته ادبی: مفهوم فنا اصطلاحی عرفانی است که در آن عاشق از صفات بشری خود دست می‌شوید.

هیج کس ای جان من، جان سخن دان من نور رخ شد ندید، تا نکند بیدقی

ای جانِ من و ای کسی که حقیقت کلام را در می‌یابی، هیچ‌کس لایق دیدن نور چهره تو نبود، مبادا که این حقیقتِ والا را همچون مهره‌ای در بازیِ شطرنج به بازی بگیرد و قدر آن را نداند.

نکته ادبی: بیدق به معنای پیاده‌نظام در شطرنج است که کنایه از بازیچه‌انگاری و بی‌ارزش کردنِ امور والا توسط افراد ناآگاه است.

آرایه‌های ادبی

اغراق مثلک لم یخلق

تأکید بر یگانگی و بی‌مانندی معشوق.

تشبیه جسمی کالخردله

مانند کردن جسم به دانه خردل برای نشان دادن نهایت ضعف و کوچکی در برابر عشق.

تضاد و فنا انا لا انا

بیان عرفانیِ مرحله نیستیِ عاشق در معشوق.