دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۲۲۵

مولوی
یا ملک المحشر، ترحم لا ترتشی کل سقیط ردی ترحمه تنعش
تحبس ارواحنا فی صورت صورت فی ورق مدرک جل عن المنقش
نورک شعشاعه یخرق حجب الدجی تمنعها غیرة عن بصر الاعمش
ضء فضاء الفلا عن درک ادراکه تدرجه راقة فی نظر الا خفش
قارب معراجنا، فارق الی المرتقی حان رحیل السری فانا عن المفرش
وارکب خیل السخا، فهو حسان النهی وادرس لوح الوفا وافهم ما یرقش
فاسرق درا اذا کنت اخی سارقا واشرب من کاسنا معتجلا تنتشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عرفانی و مناجات‌گونه است که با زبانی رمزآلود و تمثیلی، به موضوعات عمیق الهیاتی، یعنی محدودیت وجودی انسان در کالبد مادی و تلاش برای رهایی از این بند جهت رسیدن به معراج معنوی می‌پردازد. شاعر در این ابیات، ضمن ستایش جلال و جمال الهی، بر ضرورت حرکت، سخاوت روح و هوشیاری قلبی برای ادراک حقیقت هستی تأکید می‌ورزد.

درونمایه اصلی اثر دعوت به سلوک است؛ نویسنده از سالک می‌خواهد که با جسارت و طلب، حقایق پنهان را از عالم غیب «برباید» و با گسستن از تعلقات دنیوی و برخاستن از بستر غفلت، به سرمستی حضور دست یابد. فضا، فضایِ شوریدگیِ عارفانه و طلبِ صادقانه است.

معنای روان

یا ملک المحشر، ترحم لا ترتشی کل سقیط ردی ترحمه تنعش

ای پادشاهِ روزِ رستاخیز، بدون هیچ چشم‌داشتی بر ما رحم کن؛ چرا که هر کس به سبب گناهانش در افتادگی است، اگر تو به او رحم کنی، او را دوباره جان می‌بخشی و زنده می‌کنی.

نکته ادبی: ترکیب 'لا ترتشی' (رشوه نگیر) در اینجا کنایه از بی‌نیاز بودنِ خداوند و بخششِ بی‌توقعِ اوست. 'سقیط' به معنای افتاده و طرد شده است.

تحبس ارواحنا فی صورت صورت فی ورق مدرک جل عن المنقش

ارواح ما در کالبدهای مادی و صورت‌های زمینی گرفتار شده‌اند، گویی در دفتری از هستی محبوس گشته‌ایم که فراتر از توصیف و ترسیمِ هر نقاشی است.

نکته ادبی: تکرارِ 'صورت صورت' یکی به معنای شکل و کالبد و دیگری به معنای نقش بستن و آفریده شدن است که بر تنگیِ فضایِ مادی دلالت دارد.

نورک شعشاعه یخرق حجب الدجی تمنعها غیرة عن بصر الاعمش

شعاعِ نورِ تو، پرده‌های تاریکی را پاره می‌کند؛ اما غیرتِ الهی مانع می‌شود که چشمانِ ضعیف و ناتوانِ نااهلان، حقیقتِ این نور را مشاهده کنند.

نکته ادبی: شعشاعه به معنای پرتو افشانی شدید است. 'غیرت' در عرفان به معنای حمیتِ الهی برای پنهان نگه داشتنِ حقایق از نااهلان است.

ضء فضاء الفلا عن درک ادراکه تدرجه راقة فی نظر الا خفش

روشناییِ فضای بیکرانِ هستی، فراتر از درک و دریافتِ عادی است؛ این حقیقتِ لطیف و ظریف، برای کسانی که چشم بصیرتشان ضعیف است و در نورِ حقیقت تیره می‌بینند، قابل رویت نیست.

نکته ادبی: واژه 'اخفش' در اینجا به کسی گفته می‌شود که در روشنایی، چشمانش تار می‌شود و به درستی نمی‌بیند؛ استعاره از کسانی که تابِ تجلیاتِ حق را ندارند.

قارب معراجنا، فارق الی المرتقی حان رحیل السری فانا عن المفرش

برای معراجِ ما مهیا شو و به سوی آن مقامِ بلند حرکت کن؛ زمانِ کوچِ شبانه و سلوک فرا رسیده است، پس ما از بسترِ غفلت و آسودگی برخاسته‌ایم.

نکته ادبی: رحیلِ سری اشاره به حرکتِ شبانه و خلوت‌گزینی در سلوک است. 'مفرش' در اینجا نمادِ سکون و دلبستگی‌های دنیوی است.

وارکب خیل السخا، فهو حسان النهی وادرس لوح الوفا وافهم ما یرقش

بر اسبِ سخاوت و بخشندگی سوار شو که این مرکب، نیکوترین راهِ خردمندی است؛ و لوحِ وفاداری را بخوان و معانیِ پنهانِ آن را دریاب.

نکته ادبی: خیلِ سخا (اسبِ سخاوت) استعاره از روحیه‌ای است که انسان را در مسیر کمال به جلو می‌برد. 'یرقش' به معنای نقش زدن و نوشتن است.

فاسرق درا اذا کنت اخی سارقا واشرب من کاسنا معتجلا تنتشی

اگر از اهلِ طلب هستی، گوهرهای حکمت را بربا؛ و از جامِ ما به شتاب بنوش تا به مستیِ معنوی و شهودِ حق دست یابی.

نکته ادبی: سرقتِ در (دزدیِ مروارید) کنایه‌ای عرفانی است؛ یعنی حقیقت را باید با جسارت و شوقِ وافر به دست آورد، نه با انتظارِ منفعلانه.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) خیل السخا (اسب سخاوت)

بخشندگی و گشاده‌دستی به اسبی تشبیه شده است که سالک را به مقصود می‌رساند.

کنایه (Metonymy) سرقتِ در

اشاره به کسبِ معرفت و حکمت با تلاش و زیرکی، نه به معنای دزدیِ رایج.

تضاد (Paradox) نور و دجی

تقابل میان نورِ الهی و ظلمتِ دنیوی که بر شکوهِ تجلیِ حق تأکید دارد.

نماد (Symbol) معراج

نمادِ سیر و سلوکِ عرفانی و صعودِ روح از عالمِ ماده به عالمِ معنا.