دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۲۰۴

مولوی
یا ملک المبعث والمحشر لیس سوی صدرک من مصدر
سر نبری ای سر، اگر سر بری آن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری نظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان بر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فوادی لم غیبته بعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران برتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه عمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم سرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلما اسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون بر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به هل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زر جوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتنا افتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم دین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی قد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقا زن نشود حامله از سعتری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، که سرشار از معانی عرفانی و بافتی دوگانه (فارسی و عربی) است، به ساحتِ سیر و سلوکِ روحانی و بازگشتِ جانِ انسان به مبدأ خویش اشاره دارد. فضای حاکم بر این اشعار، فضاییِ توحیدی و دعوت‌گرانه است که مخاطب را از بندِ تعلّقاتِ مادی و غفلت‌هایِ دنیوی می‌رهاند و او را به سویِ جایگاهِ رفیعِ وجودی‌اش، که همان عرشِ حقیقت است، فرا می‌خواند.

مضمونِ محوریِ این ابیات، تقابلِ میانِ ظاهر و باطن، و فروشِ نقدِ عمر و ایمان در برابرِ نسیه‌ی دنیاست. شاعر با استفاده از زبانِ تمثیلی، به این حقیقت اشاره دارد که آدمی باید از قیدِ خودپرستی و هواهایِ نفسانی آزاد شود تا بتواند حقیقتِ الهی را در جانِ خود مشاهده کند و به آرامشِ واقعی برسد.

معنای روان

یا ملک المبعث والمحشر لیس سوی صدرک من مصدر

ای پادشاهِ روزِ رستاخیز و قیامت، هیچ خاستگاه و منشأ حقیقتی جز وجود و سینه تو وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از "صدر" در اینجا استعاره از مقامِ حضور و تجلیگاهِ الهی است.

سر نبری ای سر، اگر سر بری آن ز خری دان که تو سر واخری

ای سَر (هستی و وجود)، اگر سِرّ (راز الهی) را نبری (نخری)، نادانی است؛ زیرا ندانستنِ ارزشِ این راز، نشانه‌ی حماقتِ توست که خود را به ثمنِ بخس می‌فروشی.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی "سر" (به معنای سَرِ بدن و سِرّ الهی) و بازیِ کلامی با مشتقاتِ ریشه "شری" (خریدن و فروختن).

مقلة عینی لک یا ناظری نظرة قلبی لک یا منظری

مردمکِ چشمم تنها تو را می‌بیند و قلبم تنها به تو چشم دوخته است، ای کسی که تمامِ وجودم به تماشایِ تو مشغول است.

نکته ادبی: تکرارِ "ناظر" و "منظر" تأکیدی بر وحدتِ بیننده و نگریستنی است.

همچو پری، باش ز خلقان نهان بر نپری تا نشنوی چون پری

مانندِ فرشتگان (پریان) از دیدِ مردم پنهان باش و تا ندایِ حقیقت را نشنیده‌ای، برایِ پرواز و ظهورِ شتاب‌زده اقدام نکن.

نکته ادبی: اشاره به خلوت‌نشینیِ عارفانه و ضرورتِ صبر تا هنگامِ رسیدنِ کشف و شهود.

غاب فوادی لم غیبته بعد حضوری لک، یا محضری

قلبم پس از آنکه حضورِ تو را تجربه کرد، غایب و بی‌قرار شد؛ چرا که پس از درکِ آن مقام، هر چیزِ دیگری برایش غیبت محسوب می‌شود.

نکته ادبی: تقابل میان "غیبت" و "حضور" که در عرفان به معنایِ غیبت از عالمِ مادی و حضور در عالمِ معناست.

بر سر خشکی چو ثقیلان مران برتر از آنی که روی برتری

مانندِ افرادِ سنگین‌وزن و دنیادوست بر رویِ زمین راه مرو؛ تو برتر از آنی که در بندِ خشکی و مادیات باشی.

نکته ادبی: استعاره از حرکتِ روحانی و تعالیِ روح که نباید به زمینِ مادیات چسبیده باشد.

منزلناالعرش و ما فوقه عمرک یا نفس قمی، سافری

منزلگاهِ ما عرش و بالاتر از آن است؛ ای جان، برخیز و به سویِ آن سفر کن.

نکته ادبی: دعوت به سفری درونی و معنوی، ورایِ مرزهایِ مادی.

جمله چو دردند به پایان خم سرور از آنی تو، که تو سروری

همه در برابرِ حقیقت مانندِ درد (رسوباتِ شراب) هستند؛ تو سرور و اصلِ کار هستی چون حقیقتِ آن را در خود داری.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ شراب و دردِ آن برایِ تفکیکِ جوهر از عرض.

قلت الا بدلنا سلما اسلمک الصبر قفی واصبری

پرسیدم آیا صلح و آشتی‌ای هست؟ صبر تو را به سلامتی رساند؛ پس بایست و شکیبا باش.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ صبر در سلوک به عنوانِ کلیدِ رسیدن به مقامِ امن.

چند پس پرده و از در برون بر در این پرده، اگر بر دری

چرا هنوز پشتِ پرده‌هایِ پندار مانده‌ای؟ اگر به درِ این پرده بکوبی، عبور خواهی کرد.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از حجاب‌هایِ دنیوی است که مانعِ دیدنِ حقیقت است.

قالت هل صبری الا به هل عقدالبیع بلا مشتری

گفت آیا شکیبایی بدونِ او ممکن است؟ مگر می‌شود داد و ستدی باشد اما خریداری در کار نباشد؟

نکته ادبی: تمثیلِ رابطه عاشق و معشوق به رابطه خریدار و فروشنده در بازارِ حقیقت.

می مفروش از جهت حرص زر جوهر می خود بنماید زری

شرابِ روحانی را به خاطرِ حرصِ زر مفروش؛ زیرا جوهرِ آن شراب، خود بالاترین ارزش و طلا است.

نکته ادبی: نقدِ فروختنِ معنویات به ثمنِ بخسِ مادیات.

اذ حضرالراح فما فاتنا افتح عینیک به وابصری

هنگامی که شرابِ حضور فراهم است، آن را از دست مده؛ چشمانت را باز کن و آن را تماشا کن.

نکته ادبی: فراخوان به هوشیاری و آگاهیِ درونی در لحظه‌ی تجلی.

می بفروشی، چه خری؟! جز که غم دین بفروشی چه بری؟! کافری

شرابِ حق را می‌فروشی؟ چه چیزی جز غم می‌خری؟ دین را می‌فروشی؟ چه چیزی جز کفر و تباهی به دست می‌آوری؟

نکته ادبی: استفاده از استفهامِ انکاری برایِ نشان دادنِ خسرانِ معامله‌ی دنیا با آخرت.

قر به العین کلی واشربی قد قرب امنزل فاستبشری

چشمت روشن باد، خانه نزدیک است؛ پس شادمان باش.

نکته ادبی: بشارت به نزدیک بودنِ وصول به مقصد.

وصلت فانی ننماید بقا زن نشود حامله از سعتری

وقتی به وصال رسیدی، دیگر از "بقا" (خودخواهی) خبری نیست؛ همان‌طور که گیاه "سِعتر" (آویشن) نمی‌تواند حامله شود (اشاره به ضرب‌المثلی درباره عقیم بودنِ چیزی یا بیهودگیِ انتظارِ غیرممکن).

نکته ادبی: اشاره به فنایِ فی‌الله؛ وقتی وصل حاصل شد، خودِ انسانی (بقا) در او محو می‌شود.

آرایه‌های ادبی

ایهام سر

در بیت دوم به دو معنای سَر (عضو بدن) و سِرّ (راز الهی) به کار رفته است.

تمثیل خرید و فروش

معامله‌گریِ در این اشعار تمثیلی از تعاملِ انسان با حقیقت است؛ فروشِ دین و خریدِ غم، نمایانگرِ خسرانِ اخروی است.

تضاد غیبت و حضور

به کارگیریِ مفاهیمِ عرفانیِ غیبت (از عالم دنیا) و حضور (در محضر حق) برای ترسیمِ حالتِ عارف.

استعاره پرده

اشاره به حجاب‌هایِ نفسانی که مانعِ مشاهده‌ی جمالِ الهی هستند.