دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۸

مولوی
گهی پرده سوزی، گهی پرده داری تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها به پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند توی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیده که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل قرار غم الحق دهد بی قراری
دلا معنی بی قراری بگویم بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاری بطی الاجابة، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی اموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصل فهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمس اذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدنا کذا عادةالشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقب و ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی گهی ابرواری چو گوهر بباری
زمین گوهرت را به جای چراغی نهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من رود هم برم چون بیایی، مرا هم بیاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتابی است از رابطه‌ عرفانی و عاشقانه میان انسان (سالک) و معشوق ازلی (خداوند). شاعر در این قطعه به تبیین دوگانگی‌های وجودی می‌پردازد؛ تقابل‌هایی همچون خزان و بهار، قهر و لطف، و مرگ و زندگی، که همگی نشانه‌هایی از تجلیات گوناگون حق‌تعالی هستند. در این فضا، سالک در پی آن است که با رهایی از قیدوبندهای حسی و نفسانی، به حقیقتی که در پس این نقاب‌ها نهفته است، دست یابد.

مضمون محوری این اثر، تسلیم و رضا در برابر مشیت الهی است. شاعر با زبانی نمادین نشان می‌دهد که چگونه انسان در برابر قدرت مطلق عشق، اراده خویش را فدا می‌کند و این بی‌قراری که در ظاهر اضطراب است، در باطن آرامشی عمیق برای رسیدن به قرب الهی است. در نهایت، همه چیز به دایره‌ی حضور معشوق بازمی‌گردد که با رفتن او، جان می‌رود و با آمدنش، هستی دوباره جان می‌گیرد.

معنای روان

گهی پرده سوزی، گهی پرده داری تو سر خزانی، تو جان بهاری

تو گاهی حقیقت را آشکار می‌کنی و گاه پنهان می‌داری؛ تو هم سرآغازِ سختی‌ها (خزان) هستی و هم جان‌بخشِ رویش و شادمانی (بهار).

نکته ادبی: پرده‌سوزی و پرده‌داری استعاره از تجلی و استتار ذات الهی است.

خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری

تلخی و شیرینیِ روزگار از تو سرچشمه می‌گیرد؛ باید دید در خزانِ قهر و بهارِ لطفِ تو، چه سرنوشتی برای من رقم می‌خورد.

نکته ادبی: تناسب میان تلخی و شیرینی با خزان و بهار.

بهاران بیاید، ببخشی سعادت خزان چون بیاید، سعادت بکاری

وقتی بهارِ رحمت تو می‌آید، سعادت می‌بخشی و وقتی خزانِ سختی‌ها می‌رسد، آن را بهانه‌ای برای کاشتنِ بذرِ سعادت در جانِ من قرار می‌دهی.

نکته ادبی: خزان در اینجا استعاره از دوران محنت و سختی است که زمینه رشد معنوی است.

ز گلها که روید بهارت ز دلها به پیش افکند گل سر، از شرمساری

در برابر بهاری که از دل‌های عاشقانِ تو می‌روید، گل‌های زیبای جهان از خجالت سرشان را پایین می‌اندازند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گل‌ها برای نشان دادن کمال زیبایی معشوق.

گرین گل ازان گل یکی لطف بردی نکردی یکی خار در باغ خاری

اگر گل‌های ظاهریِ جهان ذره‌ای از لطف و زیبایی تو را بهره‌مند بودند، هیچ‌گاه در باغِ خود خاری نمی‌داشتند.

نکته ادبی: اشاره به کمال مطلق معشوق که هرچه به او نزدیک‌تر شود، از نقص (خار) پاک‌تر است.

همه پادشاهان، شکاری بجویند توی که به جانت بجوید شکاری

همه پادشاهان به دنبال شکارِ طعمه هستند، اما تو پادشاهی هستی که جانِ من پیوسته به دنبال شکارِ توست.

نکته ادبی: وارونگی رابطه صید و صیاد در عرفان؛ عاشق شکار معشوق می‌شود.

شکاران به پیشت، گلوها کشیده که جان بخش ما را، سزد جان سپاری

عاشقانِ تو در پیشگاهت با جان‌های تقدیم‌کرده حاضرند، چرا که شایسته است جان خود را فدای آن بخشنده‌ی جان کنند.

نکته ادبی: کنایه از تسلیم محض سالک در برابر معشوق.

قراری گرفته، غم عشق در دل قرار غم الحق دهد بی قراری

غمِ عشق در دلم قراری ایجاد کرده که عجیب است؛ چرا که این قرارِ غم، خود باعثِ نوعی شوریدگی و بی‌قراریِ عاشقانه می‌شود.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) میان قرار و بی‌قراری.

دلا معنی بی قراری بگویم بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری

ای دل، بیا تا معنای این بی‌قراری را برایت بگویم؛ گوش فرا ده و از یاری بشنو که یارِ توست.

نکته ادبی: خطاب به خود (تخلص) و دعوت به شنیدن حقیقت.

فدیت لمولی به افتخاری بطی الاجابة، سریع الفرار

من با افتخار جانم را فدای مولایم کردم؛ او که در پاسخ به نیازِ من هم‌زمان سریع است و هم (در جلوه‌گری) زود گریزان.

نکته ادبی: استفاده از عبارت عربی که ویژگی‌های متناقض محبوب را بیان می‌کند.

و منذ سبانی هواه، ترانی اموت و احیی، بغیر اختیاری

از آن زمان که عشقِ او مرا اسیرِ خود کرد، می‌بینی که چگونه بدون اراده‌ی خود، میانِ مرگ و زندگی در نوسانم.

نکته ادبی: اشاره به فنا و بقا در تصوف.

اموت بهجر، و احیی بوصل فهذاک سکری، وذاک خماری

در دوری تو می‌میرم و در وصل تو زنده می‌شوم؛ این مرگ و زندگی، همان مستی و خماریِ من است.

نکته ادبی: تضاد مرگ و زندگی در خدمت بیان احوال عاشق.

عجبت بانی اذرب بشمس اذا غاب عنی زمان التواری

در شگفتم که چگونه من که بنده‌ای ناچیزم، هنگامی که خورشیدِ حقیقت غایب است، باز هم از پرتوِ آن بهره‌مندم.

نکته ادبی: اشاره به تأثیر دائم فیض الهی حتی در دوران فترت.

اذا غاب غبنا، و ان عاتعدنا کذا عادةالشمس فوق الذراری

هرگاه او غایب شود، ما نیز نیست می‌شویم و هرگاه بازگردد، ما نیز به هستی بازمی‌گردیم؛ این قاعده مانند تابش خورشید بر ستارگان است.

نکته ادبی: تمثیل خورشید و ستارگان برای بیان وابستگی وجودی عاشق به معشوق.

بمائین یحیی، بحس و عقل فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری

انسان با دو آبِ حیات زنده است: حس و عقل؛ حس (ظاهربینی) درجا می‌زند و عقل (باطن‌بینی) همواره در حرکت و تکاپوست.

نکته ادبی: تفکیک ادراک حسی از ادراک عقلی/عرفانی.

فماالعقل، الا طلاب المواقب و ماالحس الاخداع العواری

عقل چیزی جز طلبِ مراتبِ بلند نیست و حواس پنج‌گانه چیزی جز فریبی ظاهری و عریان نمی‌باشند.

نکته ادبی: نقد حواس ظاهری به عنوان مانع شناخت حق.

فذو العقل یبصر هداه و یخضع و ذوالحس یبصر هواه یماری

خردمند راهِ هدایت را می‌بیند و تسلیم می‌شود، اما کسی که اسیرِ حواس است، تنها هوسِ خود را می‌بیند و ستیزه‌جویی می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان خردمند سالک و اسیر هوس.

گهی آفتابی ز بالا بتابی گهی ابرواری چو گوهر بباری

گاه مانند خورشیدی از بالا بر من می‌تابی و گاه همچون ابری، گوهرهای بارانِ رحمتت را بر من می‌باری.

نکته ادبی: تمثیل خورشید و ابر برای مظاهر گوناگون فیض.

زمین گوهرت را به جای چراغی نهد پیش مهمان به شبهای تاری

زمین (جانِ عاشق) نورِ تو را همچون چراغی برمی‌گیرد و در شب‌های تاریکِ هجران، پیشِ مهمانِ دل قرار می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره نور برای هدایت الهی.

ز من چون روی تو ز من رود هم برم چون بیایی، مرا هم بیاری

هرگاه تو از من روی برگردانی، هستیِ من نیز با تو می‌رود و هرگاه بازگردی، تو هستیِ مرا به من بازمی‌گردانی.

نکته ادبی: مفهوم فنا و بقا در عرفان اسلامی.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) قرارِ غم / بی‌قراری

پیوند دادن دو مفهوم متضاد که در عالم عرفان، سرمنشأ یک حقیقت واحد هستند.

تضاد خزان و بهار / مرگ و زندگی / غیبت و حضور

استفاده از تقابل‌های دوگانه برای نشان دادن گستره‌ی تجلیات خداوند.

تمثیل خورشید و ستارگان

تشبیه رابطه عاشق و معشوق به خورشید و نوری که ستارگان از آن می‌گیرند.

استعاره پرده‌سوزی

اشاره به آشکار کردنِ اسرارِ نهانِ الهی توسط معشوق.