دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۵

مولوی
درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام
عقل تو پای بندی، عشق تو سربلندی العقل فی الملام والعشق فی المدام
الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزام والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام
معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نی هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
دل را کباب کردی، خون را شراب کردی یا من فداک روحی یا سیدالانام
ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده من راوق قدیم، مستکمل القوام
مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشان زیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی
می گو تو هرچه خواهی، فرمان روا و شاهی سلمت یا عزیزی، یا صاحب السلام
باده چو با خیزان، چون پشه غم گریزان لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی
تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینم فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عرفانی، دعوت‌نامه‌ای است برای رهایی از بندهای «خودی» و «منیت» که آدمی را در حصار عقل محدود نگه داشته‌اند. شاعر با زبانی پرشور و نمادین، خواننده را به فنا در عشق الهی فرامی‌خواند و او را تشویق می‌کند که با شکستن سد عقل جزئی و پیوستن به دریای بی‌کران حقیقت، به مستی و شهودی دست یابد که در آن مرزهای میان بنده و معبود، و زشتی و زیبایی رنگ می‌بازد.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، سرشار از شور و هیجانِ کشفِ شهودی است؛ گویی صبح صادقِ معرفت در ظلماتِ عقل‌گراییِ صِرف طلوع کرده است. شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های می و مستی و درآمیختنِ زبان فارسی و عربی، کوشیده است تا حالتی از وجد عرفانی را به تصویر بکشد که در آن کمال انسان در «خامی‌زدایی» و تسلیمِ محض در برابر معشوق ازلی نهفته است.

معنای روان

درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی

وجود خود را همچون شیشه‌ای که از شراب مستی پر شده است، درهم بشکن. نام ننگینِ عاشقی را به جان بخر، چرا که نیک‌نامی راستین در همین بی‌نام و نشانی نهفته است.

نکته ادبی: تشبیه منیت به شیشه، استعاره‌ای برای شکنندگی هویت فردی در برابر حقیقت است.

پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام

اگر می‌نشینی، همچون صراحیِ پر از شور و نشاط بنشین و در جمعِ رهروان، همچون جامی باش که دیگران را سیراب می‌کند.

نکته ادبی: دعوت به خدمت به خلق و فروتنیِ عاشقانه در مقام ساقی.

عقل تو پای بندی، عشق تو سربلندی العقل فی الملام والعشق فی المدام

عقلِ مصلحت‌اندیش برای تو بند و قید است، اما عشق برای تو بلندمرتبگی و سربلندی است؛ عقل با سرزنش و ملامت همراه است و عشق با مستی و نوشیدنِ باده‌ حقیقت.

نکته ادبی: تقابلِ دوگانه عقل و عشق که بن‌مایه اصلی ادبیات عرفانی است.

الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزام والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام

بانگِ بیداریِ حقیقت به گوش می‌رسد و شبِ جهل در حال شکست خوردن است؛ و سپیده‌دمِ معرفت در دلِ تاریکی‌هایِ وجود، نمایان شده است.

نکته ادبی: استفاده از استعاره طلوع برای نشان دادن گشایشِ اسرار الهی.

معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نی هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی

جز ما معشوقی نیست و جز خونِ ما (جانِ ما) چیزی در میان نیست. هم رئیس و هم غلام، هر دو از یک جان و حقیقتِ واحد سرچشمه می‌گیرند.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود که در آن تقابل ارباب و بنده زایل می‌شود.

دل را کباب کردی، خون را شراب کردی یا من فداک روحی یا سیدالانام

دلم را کبابِ هجران و درد کردی و خونِ جگرم را به شرابِ معرفت تبدیل نمودی. ای کسی که جانم فدای تو باد، ای سرورِ همگان.

نکته ادبی: کنایه از رنجِ عاشقانه که مقدمه رسیدن به کمالِ مستی است.

ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده من راوق قدیم، مستکمل القوام

از مرکبِ اندیشه و فکرِ منطقی پیاده شو تا بتوانی از شرابِ عشق بهره‌مند شوی، شرابی که از صافیِ ازلی گذشته و به کمال و استحکام رسیده است.

نکته ادبی: نفیِ اندیشه‌ورزیِ صرف برای رسیدن به شهودِ عرفانی.

مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشان زیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی

دیگر از تلاطم و جوششِ نفسانی دست بردار؛ چرا که کمالِ وجود حاصل شده و دیگر جایی برای خامی و ناپختگیِ گذشته باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر رسیدن به مقام استغنا و بی‌نیازی.

می گو تو هرچه خواهی، فرمان روا و شاهی سلمت یا عزیزی، یا صاحب السلام

هر چه می‌خواهی بگو، که تو فرمانروا و پادشاهِ این میدان هستی. ای عزیزِ من، تسلیمِ توام، ای که صاحبِ صلح و آرامشِ جان منی.

نکته ادبی: تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر اراده‌ی معشوق.

باده چو با خیزان، چون پشه غم گریزان لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی

چون باده‌یِ عشق به جوشش می‌آید، غم‌ها همچون پشه‌ای از پیرامونِ ما می‌گریزند. مستانِ این راه را سرزنش نکنید، من جانم را فدای شما می‌کنم.

نکته ادبی: ملامت‌گریِ مستان در عرفان، نوعی طردِ عقل‌گرایانِ ظاهر‌بین است.

تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینم فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی

شهر تبریز از تابشِ خورشیدِ دین (شمس‌الدین) شادمان و پرنور باد. این خورشید هر جا که بتابد، مایه پشتیبانی و حمایتِ شرق و غربِ وجود است.

نکته ادبی: اشارت به شمس تبریزی به عنوان خورشیدِ حقیقت‌بخش.

آرایه‌های ادبی

تضاد عقل و عشق

تقابل میان عقلِ محدودکننده و عشقِ رهایی‌بخش.

استعاره خورشید دین

اشاره به شمس تبریزی که وجودش مانند خورشید تاریکی‌های جان را روشن می‌کند.

مراعات نظیر باده، صراحی، جام، مست

مجموعه‌ای از واژگان که فضایی از مستی عرفانی را ترسیم کرده‌اند.