دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۳

مولوی
غدرالعشق فزلت قدمی مزج الفرقة دمعی بدمی
و حنی القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و نی اسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنی شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانم نیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترا بدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال حسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم من اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدما منک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبر ز من بی دل و هذا قسمی
لا تبح قتلی بالصد وصل و اجرنی، انا صید الحرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و عاشقانه، به زبانِ مناجات و سوز و گدازِ سالکی سروده شده که میانِ دردِ فراق و لذتِ حضور سرگردان است. شاعر در ابیات ابتدایی که به عربی است، از رنجِ جدایی و حجابِ هستی سخن می‌گوید و سپس در ابیات فارسی، با رویکردی تواضع‌آمیز و ستایشگرانه، حقیقتِ معشوق را ورای درکِ سطحی توصیف می‌کند.

درونمایه اصلی شعر، 'فنا' و 'توحید' است؛ یعنی سالک اعتراف می‌کند که هرچه دارد از لطفِ پیشینِ معشوق است و هستیِ خود را حجابی می‌داند که باید کنار رود تا حقیقتِ جمالِ دوست آشکار شود. در نهایت، شاعر با توسل به بخشندگیِ معشوق، از او می‌خواهد که وی را از موهبتِ وصال محروم نکند.

معنای روان

غدرالعشق فزلت قدمی مزج الفرقة دمعی بدمی

عشق با نیرنگ خود مرا به لغزش و خطا انداخت و رنجِ دوری از یار، اشک چشمانم را با خون دلم درآمیخت.

نکته ادبی: ترکیب 'غدرالعشق' در سنتِ شعر عرفانیِ عربی، ناشی از نگاهی است که عشق را بازیگری می‌بیند که عاشق را به چالش می‌کشد.

و حنی القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم

دلِ من به خاطرِ آنچه عشق برایم به میراث گذاشت، بی‌تابی کرد؛ میراثی که چیزی جز حسرت و پشیمانیِ بی‌پایان نبود.

نکته ادبی: تکرارِ 'ندما فی ندم' تأکیدی است بر شدتِ پشیمانیِ سالک از دوریِ یار.

کرة الحجب وجودی و نی اسفا لیت وجودی عدمی

هستیِ من در اینجا همچون حجابی میان من و حقیقت ایستاده است؛ ای کاش وجود نداشتم تا این پرده میان ما از میان می‌رفت.

نکته ادبی: ایهام در 'عدم'؛ شاعر آرزوی نیستیِ خود را برای رسیدن به هستیِ مطلق دارد که همان مفهوم فناست.

و سقی الصب و قد اسکرنی شرب القلب و ماذاق فمی

عشق، جامِ مستی را به کامِ جانِ مشتاق ریخت؛ قلبم از این شراب سرمست شد، هرچند لب و دهانِ ظاهری‌ام طعم آن را نچشید.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ادراکِ حسی و ادراکِ شهودی (قلبی) که مختصِ عارفان است.

ای صنم لطف ترا می دانم نیم ای دوست، بدان حد عجمی

ای یار و محبوب، من لطافتِ تو را به خوبی درک می‌کنم؛ من آن‌قدر ناآگاه و بیگانه نیستم که ارزشِ جایگاه تو را ندانم.

نکته ادبی: واژه 'عجمی' در اینجا به معنای غیرعرب یا زبانِ دیگر نیست، بلکه به معنای شخصِ بی‌خبر و ناآگاه از مقاماتِ معنوی است.

ز لطیفی تو، گر شکر ترا بدل اندیشم، ترسم برمی

لطافت و شیرینیِ تو چنان است که اگر حتی در خیالِ خود، شیرینیِ دیگری را جایگزینِ تو کنم، از سزای این گستاخی در هراسم.

نکته ادبی: شاعر از تعبیر 'برمی' (بازگشت/عقب‌گرد) استفاده کرده که اشاره به مجازاتِ فکری یا تنزلِ مرتبه دارد.

من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال حسرت شاه و سپاه و حشمی

من در برابرِ شکوهِ تو کیستم؟ تو بر تختِ زیبایی تکیه زده‌ای و چنان عظمتی داری که پادشاهان و سپاهیانِ بزرگ نیز در برابر تو احساسِ کمبود می‌کنند.

نکته ادبی: استفاده از 'تخت جمال' استعاره از مقامِ شامخِ معشوق در عالمِ معناست.

منه انگشت تو بر حرف کژم من اگر حرف کژم تو قلمی

بر گفتارِ ناقص و ناهموارِ من خرده مگیر؛ اگر سخنِ من کژ است، به دلیلِ این است که تو قلمِ وجودِ منی و هرچه بر دفترِ جانم می‌نویسی، همان است.

نکته ادبی: تمثیلِ قلم و کاتب که در آن عاشق خود را صرفاً ابزاری در دستِ معشوق می‌بیند.

سبق الجود وجودی قدما منک، یا انت ولی النعم

پیش از آنکه من به هستی بیایم، جود و بخششِ تو وجود داشت؛ ای کسی که سرپرست و ولی‌نعمتِ همگان هستی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ پیشینیِ فیضِ الهی بر خلقتِ موجودات.

به حق جود وجودت که مبر ز من بی دل و هذا قسمی

تو را به حقِ بخشندگی و هستیِ باکرامتت سوگند می‌دهم که فیضِ خود را از منِ دل‌شکسته دریغ مکن؛ این قسم و پیمانِ من است.

نکته ادبی: تلفیقِ زبان فارسی و عربی در این بیت، قدرتِ التماسِ عاشقانه را در کلام افزایش داده است.

لا تبح قتلی بالصد وصل و اجرنی، انا صید الحرم

با دوری از خود، فرمانِ مرگِ مرا صادر مکن؛ مرا به وصالِ خود پناه ده که من صیدِ به دام‌افتاده در حریمِ تو هستم.

نکته ادبی: صیدِ حرم در ادبیاتِ عرفانی، اشاره به کسی است که با پناه آوردن به بارگاهِ الهی، از تعرضِ بدی‌ها در امان می‌ماند.

آرایه‌های ادبی

استعاره صنم

اشاره به معشوق که زیبایی‌اش چنان پرستیدنی و خیره‌کننده است که به بت تشبیه شده است.

تناقض شرب القلب و ماذاق فمی

بیانِ تفاوتِ مستیِ حقیقیِ روح با حواسِ جسمانی؛ قلبی که می‌نوشد اما دهان چشیدنش را حس نمی‌کند.

استعاره قلم

اشاره به اینکه معشوق، نویسنده و تعیین‌کننده‌ی سرنوشت و کلامِ عاشق است.

مراعات نظیر شاه، سپاه، حشم

گردآوریِ واژگانی که فضای درباری و شکوهِ دنیوی را به تصویر می‌کشند تا بزرگیِ معشوق را بهتر نشان دهند.