دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۱

مولوی
کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی
گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی «فاعلاتن فلاعات ابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفی چه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان هر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی
ارتمی اغاپسودی کایکا پراترا نور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی
با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بس با کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟
چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برم کای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!
دل همی گوید « برو من از کجا، تو از کجا! من دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی
پوستها را رنگها و مغزها را ذوقها پوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟! »
کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن شب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم ده ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی
شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جان تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این اثر، شاعر با زبانی سحرآمیز و بهره‌گیری از تعابیر چندزبانه و رمزآلود، به توصیف تجلیات گوناگون معشوق الهی می‌پردازد. فضا، فضای حیرت و جستجوی عاشقانه‌ای است که در آن معشوق در صورت‌های مختلف -از فیلسوف و عارف گرفته تا بیگانه و پادشاه- ظهور می‌کند تا عاشق را در مقام آزمایش و تماشای جلوه‌های جمالِ مطلق قرار دهد.

مفهوم بنیادین این است که ذات حق در هیچ صورت، دین، زبان یا مذهب خاصی محدود نمی‌شود. این صورت‌ها صرفاً پوسته‌هایی هستند که معشوق برای بازی با عاشق بر تن می‌کند؛ حقیقتِ وجود، فراتر از این قشرهاست و در قلمرو عشقِ مطلق جای دارد که تنها با خاموشی و فنایِ خویشتن در آفتابِ وجودِ معشوق (شمس) قابل درک و شهود است.

معنای روان

کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی

ای سرور و آقای من که با زبانی ناشناخته و رمزی سخن می‌گویی، نیمه‌شب بر بام خانه من چه می‌کنی؟ به دنبال کیستی و چه کسی را می‌جویی؟

نکته ادبی: اشاره به کاربرد زبان‌های خارجی و آمیخته که در دیوان شمس برای نمایش جهانی بودن و بیگانگی معشوق با حدود زبانی استفاده شده است.

گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی

گاهی با پوشش زاهدانه و عصا در دست می‌آیی و خود را کالویروس می‌نامی، و گاهی با عمامه و نیزه، در هیبت یک عرب غریب جلوه می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میان هیئت‌های گوناگون معشوق که نشان‌دهنده سیال بودن حضور اوست.

چون عرب گردی، بگویی «فاعلاتن فلاعات ابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی

هنگامی که در هیبت عرب ظاهر می‌شوی، از علوم و قواعد سخن می‌گویی و ادعا می‌کنی که تمام دنیا را در جامه‌ات پنهان کرده‌ای و می‌توانی آن را به نمایش بگذاری.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات عروضی مانند 'فاعلاتن' برای نشان دادن بازی شاعر با فرم‌های علمی و ادبی.

علت اولی نمودی خویش را با فلسفی چه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی

در برابر فیلسوف و حکیم، خود را به عنوان «علت اولی» (نخستین سرچشمه هستی) نشان می‌دهی؛ اما این نقش‌بازی‌ها چه سودی برای تو دارد؟ در حالی که تو خودت، خدایِ منی و من مدام تو را می‌خوانم.

نکته ادبی: نقد تلویحی فلسفه و استدلال‌های عقلی در برابر شهود عاشقانه.

گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان هر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی

اگر چنین باشی یا چنان، فرقی نمی‌کند؛ تو جانِ جانِ منی. ای پادشاه شیرین‌سخن، به هر زبانی که می‌خواهی سخن بگو.

نکته ادبی: تأکید بر برتری گوهرِ عشق بر صورت‌های ظاهری و زبانی.

ارتمی اغاپسودی کایکا پراترا نور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی

ای کسی که با این زبان بیگانه سخن می‌گویی، حقیقتاً چه هستی؟ آیا نور حقی، یا خودِ حق هستی، یا فرشته‌ای و یا پیامبری؟

نکته ادبی: حیرتِ عاشق در شناختِ ماهیتِ حقیقیِ معشوق.

با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بس با کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟

تو نه این هستی و نه آن، تو صرفاً تجلیِ عشقی و بس. با کدام لشکر و در کدام جایگاهِ رفیع و موکبی ظهور کرده‌ای؟

نکته ادبی: عبور از تشبیهات و رسیدن به ساحتِ بی‌صورتیِ عشق.

چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برم کای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!

وقتی به خاطر غم دل می‌سوزم یا بر این دلِ بیچاره دلسوزی می‌کنم، از خود می‌پرسم که چرا این قلبِ مسکین دچار چنین بیقراری و التهابی است؟

نکته ادبی: انتقالِ روایت از توصیف معشوق به واکاویِ درونیِ وضعیت عاشق.

دل همی گوید « برو من از کجا، تو از کجا! من دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی

دلم به من می‌گوید: «از من دوری کن، جایگاهِ من با تو متفاوت است؛ من در پیِ حقیقت و معنا هستم و تو به دنبال صورت و ظاهر (قالب)، پس به کارِ خود مشغول باش.»

نکته ادبی: تمایز نهادن میانِ مقامِ دل (معنا) و مقامِ تن (صورت).

پوستها را رنگها و مغزها را ذوقها پوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟! »

پوسته‌ها و ظواهر، رنگ‌های گوناگون دارند و مغزها و حقایق، لذت‌هایِ درونی خود را؛ چگونه ممکن است پوسته با مغز هم‌مذهب و هم‌رنگ باشد؟

نکته ادبی: تمثیل پوست و مغز برای تبیینِ تفاوتِ ادیان و ظواهر با حقیقتِ واحدِ عرفانی.

کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن شب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی

ای حضورِ بی‌کران، با آمدن تو، شبِ جهلِ ما به روزِ آگاهی تبدیل شد؛ چنان‌که دیگر برای ما شبی باقی نمانده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی شب به ظلمتِ بی خبری و روز به نورِ معرفت که با حضورِ معشوق ایجاد شده است.

من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم ده ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی

من خاموش شدم، چرا که خودِ تو فسونی هستی که بدون زبان، تعلیم می‌دهی. ای کسی که تمامِ هستی، از شرق تا غرب، در برابرِ عظمتِ تو لرزان و ترسان است.

نکته ادبی: اعتراف به عجزِ زبان و برتریِ تعلیمِ خاموش (سلوکِ قلبی) بر کلام.

شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جان تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی

ای شمس تبریزی، همچون آفتاب از مشرقِ جان طلوع کن تا بندهای کفر و خودبینی و شگفتیِ از خود را از میانِ ما بگشایی.

نکته ادبی: خطاب نهایی به پیر و مراد، که با نامِ 'شمس' (خورشید) نمادِ روشنگری و آزادی از قیدهای نفسانی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس پوستها را رنگها و مغزها را ذوقها

تقابل میان ظاهر و باطن برای نشان دادن بیگانگیِ قشری‌گری با حقیقتِ عرفانی.

استعاره شمس تبریزی، برآ چون آفتاب

نامِ شمس به عنوان نمادِ خورشیدِ حقیقت که تاریکیِ جهل را از میان می‌برد.

چندزبانی (Multilingualism) کالی تیشی آینوسوای...

استفاده از عبارات یونانی و بیگانه برای تأکید بر فرامرزی بودن و عدم محدودیتِ معشوق الهی.

تشخیص دل همی گوید...

جان‌بخشی به دل و گفتگو با آن به عنوان یک هویتِ مستقل و داناتر از عقلِ جزئی.