دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۷۴

مولوی
صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی
ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوش زادمی
از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی
گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی دم و فریادمی
گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی
گر نشکستی دل دربان راز قفل جهان همه بگشادمی
ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفهٔ بغدادمی
بس که همه سهو و فراموشیم گر نبدی یاد تو من یادمی
بس! که برد سر و پی این زبان حسره که من سوسن آزادمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که در آن عاشق، هستی و چیستی خود را در گروِ یاد و غمِ معشوق می‌بیند. شاعر با زبانی سرشار از ایثار، عشق را نه یک تجربه زمینی، بلکه نیرویی حیات‌بخش می‌داند که اگر در نهاد انسان دمیده نشود، او را به موجودی بی‌روح و فراموش‌شده بدل می‌سازد. در این فضای فکری، غمِ معشوق نه عاملِ اندوه، بلکه همان اکسیرِ حیاتی است که آدمی را از پوچی می‌رهاند.

شاعر در این تکاپو برای رسیدن به معشوق، به موانع درونی و بیرونی اشاره دارد؛ از غیرتِ معشوق که او را از هیاهوی جهان جدا می‌کند تا تعلقاتِ مکانی و وابستگی‌های نفسانی. در نهایت، او به سکوت و پرهیز از گفتار روی می‌آورد، چرا که زبان، خود حجابی است که مانع از دریافتِ حقیقتِ مطلق و شهودِ محض می‌گردد و عاشق را از آزادگیِ حقیقی دور می‌کند.

معنای روان

صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی

اگر صد بار هم جان می‌داشتم، همه را فدای معشوق می‌کردم و از این فدا کردنِ جان، بسیار شادمان می‌شدم.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته ساده برای بیانِ آرزویی در گذشته یا حال که تداوم دارد.

ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوش زادمی

اگر وجود و تن من مانند خاکِ افتاده بود، از برکتِ عشقِ او، تمامِ ذراتِ وجودم به گل‌هایِ عشق و هوش و آگاهی بدل می‌شد.

نکته ادبی: بدی در اینجا به معنای «بود» و از ریشه بودن است که در ادبیات کلاسیک رایج است.

از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی

برای به ثمر نشستنِ عشقِ او، من هم مانند آب برای آبیاریِ کشتِ او و باد برای خرمن‌کوبیِ محصولِ او، در خدمت بودم.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت (آب و باد) برای بیانِ تسلیم کاملِ عاشق در برابر معشوق.

گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی دم و فریادمی

اگر غمِ او در دلِ من نفوذ نمی‌کرد، من هم مثلِ مردمِ عادی، بی‌جان و بی‌فریاد و ساکن می‌ماندم.

نکته ادبی: دم به معنای نفس و جان است؛ بدون غمِ عشق، زندگی معنایی ندارد.

گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی

اگر حسادتِ عاشقانه (غیرت) معشوقِ من (شیرین) نبود، من در مقامِ عشق‌ورزی، از خسرو و فرهاد هم پیشی می‌گرفتم و به افتخاراتِ بزرگ‌تری می‌رسیدم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ خسرو و شیرین و فرهاد؛ شیرین در اینجا استعاره از معشوقِ عارف است.

گر نشکستی دل دربان راز قفل جهان همه بگشادمی

اگر غرور و خودخواهیِ خود (دربانِ راز) را نمی‌شکستم، نمی‌توانستم قفل‌های بسته و پیچیده‌یِ اسرارِ جهان را بر خود بگشایم.

نکته ادبی: دربانِ راز استعاره‌ای از نفسِ اماره یا همان سدی است که مانعِ رسیدن به حقیقت می‌شود.

ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفهٔ بغدادمی

اگر وابستگی‌هایِ جغرافیایی و دنیویِ من (همدان) مرا در بند نمی‌کشید، اکنون همراهِ آن یارِ سفرکرده (که از بغداد آمده) بودم.

نکته ادبی: استفاده از نام شهرها برای اشاره به تعلقاتِ مکانی که مانعِ سلوکِ معنوی است.

بس که همه سهو و فراموشیم گر نبدی یاد تو من یادمی

من چنان غرق در خطا و فراموشی هستم که اگر یادِ تو نبود، اصلاً وجودم فراموش می‌شد و نامی از من باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر ضعفِ ذاتیِ انسان و اینکه هویتِ عاشق تنها با یادِ معشوق معنا می‌یابد.

بس! که برد سر و پی این زبان حسره که من سوسن آزادمی

دیگر بس است! این زبانِ سرکش، سر و پایِ هستیِ مرا به باد داده است. افسوس که ای کاش مانند سوسن، ده زبان می‌داشتم اما در سکوت و آزادگی به سر می‌بردم.

نکته ادبی: سوسن در ادب فارسی به داشتنِ ده زبان (گلبرگ) و در عین حال خاموشی معروف است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خسرو و فرهاد

اشاره به داستان‌های مشهور عاشقانه در ادبیات کهن فارسی برای مقایسه میزانِ ارادتِ عاشق.

ایهام و نماد سوسن

نمادِ گلی است که ده زبان دارد اما خاموش است، که با وضعیتِ عاشق و پرگویی او در تضاد است.

استعاره دربان راز

اشاره به نفسِ آدمی که مانند نگهبانی مانع از ورود به حریمِ اسرار الهی می‌شود.