دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۷۳

مولوی
باده ده، ای ساقی هر متقی بادهٔ شاهنشهی راوقی
جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم زیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟ از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی رو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده دعوتی است شورانگیز به رهایی از بندهای عقلِ جزئی و دل سپردن به مستیِ معرفتِ الهی. شاعر در این قطعه، خداوند را ساقیِ ازلی و ابدی می‌خواند که شرابِ حقیقت را به جان‌های مشتاق می‌نوشاند. پیام بنیادین اثر این است که حکمتِ حقیقی نه در کندوکاوهای ذهنی و منطقِ خشک، بلکه در تسلیمِ عاشقانه و فنایِ خویشتن در برابرِ تجلیِ جمالِ خداوند نهفته است؛ آنجا که عقلِ حسابگر به زانو درمی‌آید و نورِ حقیقت، تاریکیِ شک و تردید را در هم می‌شکند.

در فضای این شعر، دوگانگی‌های دنیوی همچون شب و روز، نور و ظلمت، و عقل و عشق در برابرِ یکتاییِ حضرت حق رنگ می‌بازند. شاعر با لحنی آمرانه و در عین حال عاشقانه، مخاطب را فرا می‌خواند تا با شکستنِ دیوارهای پندار و رهایی از بندِ «چرایی»های بی‌پایان، به مقامِ بی‌خودی و مشاهده‌یِ حق برسد؛ جایی که دوزخِ وجودِ انسان به بهشتِ جمالِ الهی بدل می‌گردد.

معنای روان

باده ده، ای ساقی هر متقی بادهٔ شاهنشهی راوقی

ای ساقی که پناهگاهِ پرهیزگارانی، از آن شرابِ گوارا و زلالِ پادشاهانه که ویژه‌یِ خاصانِ درگاهِ اوست، به من بنوشان.

نکته ادبی: راوق در لغت به معنای شرابِ صاف‌شده و زلال است؛ در اینجا به استعاره به معرفتِ ناب اشاره دارد.

جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی

جامِ کلامی به من بده که چنان گرمی و تأثیری در آن باشد که حتی دیوارهای سفت و بی‌جان را نیز به سخن و درکِ حقایق وادارد.

نکته ادبی: منطقی بودنِ دیوار کنایه از نفوذِ اثرِ سخنِ الهی در سخت‌ترین دل‌هاست.

بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی

درهای بسته را بگشا و اندوه و افکارِ مزاحم را درهم بشکن، چرا که تنها حاکم و پادشاهِ حقیقی و بی‌چون‌وچرایِ وجود، اوست.

نکته ادبی: شهِ مطلق، اشاره به خداوند است که فرمانروایی‌اش بی‌هیچ واسطه‌ای است.

چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی

اگر از حق بگریزی و پنهان شوی، کسی به تو نمی‌رسد و تو را درک نمی‌کند، اما اگر ما از او بگریزیم، او پیش از ما در مقصد حضور دارد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ حضورِ مطلق و سبقتِ رحمتِ الهی بر بندگان.

جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی

هنگامی که بهشتِ جمالِ تو جلوه‌گری کند، حتی جهنمِ سوزان نیز برای انسانِ تیره‎بخت و شقی، به باغی مصفا تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تجلی در اصطلاح عرفانی به معنای آشکار شدنِ انوارِ صفاتِ حق بر قلبِ سالک است.

ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی

تاریکی و روشنایی هر دو در برابرِ شکوهِ وجودِ تو سرگشته و حیرانند، چرا که تو خودِ حقیقتِ محضی یا خودِ نورِ مطلقِ ازلی هستی.

نکته ادبی: تضادِ میان نور و ظلمت برای بیانِ عجزِ ادراکِ دوگانه در برابرِ وحدتِ الهی به کار رفته است.

گشت شب و روز ز تو غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی

همه چیز، از شب و روز، غرق در نورِ وجودِ توست؛ شکوهِ تو چنان است که دیگر مفهومی از غرب و شرق برایت معنا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی «فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»، به این معنا که خداوند در هیچ جهتِ جغرافیایی محدود نیست.

لابه کنی، باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی

تو در حالی که ما را به سوی خود می‌خوانی، بدون هیچ چشم‌داشتی شرابِ معرفت می‌بخشی؛ تو ساقی‌ای هستی که چون دریایی بخشنده‌ای و بسیار مهربان.

نکته ادبی: لابه در اینجا به معنای التماس و نیازِ عارفانه به درگاهِ حق است.

مست قبول آمد قلب و سلیم زیرکی اینجاست همه احمقی

دلِ پاک و بی‌ریا به این شرابِ معرفت ایمان می‌آورد و آن را می‌پذیرد، اما عقلِ جزئی که تکیه‌اش بر زیرکیِ دنیوی است، در این راه چیزی جز حماقت نیست.

نکته ادبی: قلبِ سلیم در قرآن به معنای قلبی است که از شرک و آلودگی پاک باشد.

زیرکی ار شرط خوشیها بدی باده نجستی خرد و موسقی

اگر زیرکی و عقلِ حسابگر شرطِ رسیدن به خوشبختی و شادی بود، هیچ‌کس به دنبالِ شرابِ معرفت و عوالمِ عرفانی نمی‌رفت.

نکته ادبی: موسقی در اینجا به معنای موسیقی و سماع عرفانی است که برآمده از شورِ درونی است.

فرد چرایی تو اگر یار کی؟ از چه تو عذرایی اگر وامقی؟

اگر تو با یارِ حقیقی یکی شده‌ای، چرا هنوز احساسِ تنهایی می‌کنی؟ اگر تو عاشقی (وامق) هستی که به معشوق (عذرا) رسیده‌ای، دیگر چرا در بندِ پرسش‌های بی‌پایان هستی؟

نکته ادبی: وامق و عذرا از داستان‌های عاشقانه کلاسیک است که در اینجا نمادِ عاشقی و معشوقیِ کامل است.

غنچه صفت خویش ز گل درکشی رو بکش آن خار، بدان لایقی

مانندِ غنچه که خود را در میانِ گلبرگ‌ها پنهان می‌کند، از دلبستگی به خارها (امورِ دنیوی) دست بکش؛ تو لایقِ آن هستی که در گلستانِ معرفت شکوفا شوی.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ غنچه و خار به عنوان نمادِ لطافتِ روح و سختیِ تعلقاتِ دنیوی.

خار کشانند، اگر چه شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی

همه، حتی پادشاهان، در پیِ جمع‌کردنِ خارها (مشکلات و تعلقاتِ دنیوی) هستند، مگر تو که تنها عاشقِ گلستانِ جان و حقیقتِ روحانی هستی.

نکته ادبی: گلشنِ جان استعاره از عالمِ معنا و رهایی از قفسِ تن است.

خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی

ساکت باش و گشایشِ درهایِ حق را نظاره کن، چرا که گرفتار شدن در پیچ‌وخمِ سخنانِ مبهم و درهم‌پیچیده، راه به جایی نمی‌برد.

نکته ادبی: فتحِ باب استعاره از گشایشِ قلبی و رسیدن به درکِ حقایق است که با خاموشی و سکوتِ ذهن حاصل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی، باده، گلشن، خار

ساقی نمادِ فیض‌بخشِ الهی، باده نمادِ معرفت، گلشن نمادِ عالمِ معنا و خار نمادِ تعلقاتِ مادی و مشکلاتِ دنیوی است.

تضاد (طباق) ظلمت و نور، شب و روز، زیرکی و حماقت

شاعر با کنار هم قرار دادنِ این مفاهیمِ متضاد، برتریِ عالمِ معنا بر عالمِ صورت و ناتوانیِ عقلِ جزئی را برجسته کرده است.

تلمیح وامق و عذرا

اشاره به داستانِ عاشقانه کهن برای تبیینِ رابطه‌یِ عاشق و معشوق در مسیرِ عرفانی.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) زیرکی اینجاست همه احمقی

عقلِ مصلحت‌اندیش در ساحتِ عشقِ عرفانی نه تنها فضیلت نیست، بلکه نادانی و مانعِ راه است.