دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۷۰

مولوی
ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی
ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی؟
سر ز کفن بر زن و ما را بگو که: « ز وطن خویش چرا می روی؟ »
نی غلطم، عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی
یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی
یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی
یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی
یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی
یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با نگاهی ژرف و عارفانه به مقوله‌ی مرگ و انتقال روح از عالم خاکی به عالم افلاک می‌نگرد. شاعر مرگ را نه به مثابه‌ی نابودی، بلکه به عنوان رهاییِ جان از قفسِ تن و بازگشت به وطن اصلی و جاودان توصیف می‌کند.

در جای‌جایِ این اثر، انگیزه‌های گوناگونِ این سفرِ معنوی برشمرده می‌شود؛ از فرمان قضا گرفته تا کششِ جمالِ الهی و تصفیه‌ی روح، که همگی نشان‌دهنده‌ی اشتیاقِ جان برای پیوستن به سرچشمه‌ی هستی است.

معنای روان

ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی

ای کسی که از دنیای ما رخت برمی‌بندی و می‌روی، خوشا به حالت که با شادمانی از این زمینِ خاکی به سوی آسمان‌ها پرواز می‌کنی.

نکته ادبی: سما در اینجا نماد عالم علوی و جایگاه اصلی روح است.

ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی؟

ای روحِ آزاد شده که قفسِ تن را شکستی و از بندِ مادیات رستی، اکنون که بال‌های پروازت را گشوده‌ای، به کدامین مقصد روان هستی؟

نکته ادبی: قفس استعاره از کالبد مادی است که روح در آن محبوس است.

سر ز کفن بر زن و ما را بگو که: « ز وطن خویش چرا می روی؟ »

سر از کفن بیرون آور و به ما بگو که چرا از میانِ خویشان و وطنی که در آن بودی، دل برکندی و می‌روی؟

نکته ادبی: ز وطن خویش کنایه از دلبستگی‌های دنیوی است.

نی غلطم، عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی

نه، اشتباه می‌کنم؛ این جهانِ فانی، خانه اصلی تو نبود و تنها به امانت نزد ما بودی، اکنون به سوی وطنِ اصلی و ابدی خود بازمی‌گردی.

نکته ادبی: عاریه بودنِ وطن اشاره به آموزه‌ی عرفانیِ ناپایداری دنیا دارد.

چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی

چون از جانبِ سرنوشت و حکمِ الهی، دعوتِ مرگ صادر شد، تو اکنون به دنبالِ فرمانده و مجریِ قضا و قدر حرکت می‌کنی.

نکته ادبی: سرهنگ قضا استعاره از عاملِ مرگ یا فرشته‌ی قبض روح است.

یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی

یا اینکه نسیمی روح‌نواز از باغ‌های بهشت بر جانت وزیده و تو اکنون در پیِ خشنودی و رضای الهی به راه افتاده‌ای.

نکته ادبی: رضوان علاوه بر نام دربان بهشت، به معنای خشنودی نیز هست که ایهام زیبایی ایجاد کرده است.

یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی

یا به دلیلِ تجلیِ شکوهمندِ ذاتِ ازلیِ خداوند، چنان در حیرت و بی‌قراری فرو رفته‌ای که بی سر و پا و سرگشته راهیِ آن دیار شدی.

نکته ادبی: بی‌سر و پا کنایه از بی‌اختیار بودن و غرق در حیرت بودن است.

یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی

یا به سببِ تابشِ شعاع‌های زیبایی و جمالِ مطلقِ حق، مستِ آن دیدار گشته و به سویِ ملاقات با محبوب می‌روی.

نکته ادبی: لقا به معنای دیدار و ملاقات با معبود است که غایتِ عرفان است.

یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی

یا همچون دُردِ (رسوبِ) تهِ خمِ شراب که تصفیه شده و به بالادست می‌آید، تو نیز از آلودگی‌ها پاک گشته و به سوی عالمِ اعلا عروج می‌کنی.

نکته ادبی: بنِ خم و دُرد اشاراتی به فرآیندِ پالایشِ روح از ناپاکی‌های دنیوی است.

یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی

و یا با آن صفات و حالاتی که خاموشانِ راهِ حقیقت دارند، در سکوت و به دور از هیاهو و پنهانی به سوی مقصد خویش می‌روی.

نکته ادبی: خفا به معنای پنهانی و رازداری است که در سیر و سلوک اهمیت دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره قفس

تشبیه کالبد مادی انسان به قفسی که روح در آن زندانی است.

ایهام رضوان

اشاره همزمان به خازن بهشت و خشنودیِ خداوند.

تشبیه و نماد دُرد و صاف

تمثیل سیرِ کمالِ روح؛ دُرد نماد ناپاکی‌ها و صاف نمادِ حقیقتِ خالص و عروج یافته است.

تشخیص (پرسونيفيكاسيون) سرهنگِ قضا

بخشیدنِ ویژگیِ فرماندهی به مقدراتِ الهی.