دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۶۷

مولوی
از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری
هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی شد شتاب در کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می بری
ای تو سلیمان به سپاه و لوا خاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان می روی سوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنوی هیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همی کرد خیالش نظر محو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیست رفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دین شرح دهد حال من ار منکری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و شیداییِ عارفانه در برابر تجلیِ پرشکوهِ پیر و مراد است. شاعر در این ابیات، با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های آتشین و حماسی، حالِ دگرگونی و فنای خویش را در حضورِ پیرِ طریقت توصیف می‌کند.

در این فضای کلامی، عشق نه یک احساس آرام، بلکه نیرویی ویرانگر و در عین حال سازنده است که هویتِ فردی و تعلقاتِ دنیویِ عاشق را به آتش می‌کشد تا او را برای درکِ حقیقتی برتر آماده سازد. در اینجا، معشوق با صفاتی چون سلیمان و شیر خدا ستوده شده که نشان از قدرتِ مطلقِ معنویِ او بر جان و جهانِ شاعر دارد.

معنای روان

از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری

زیباییِ محبوبِ من چنان است که صدها خردمند را مست کرده و ناز و عشوه او مانند جادوی سامری، سحرآمیز و دلربا است.

نکته ادبی: «مه» استعاره از یار؛ «مشتری» ایهام به سیاره مشتری و خریدار زیبایی دارد؛ سامری اشاره به شخصیتی در داستان موسی است که گوساله سامری را ساخت.

هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری

هر نفسی که از او برمی‌آید، دین و ایمانِ مرسوم را می‌سوزاند و آتشی در دلِ منکران و کافران می‌افکند.

نکته ادبی: تضاد میان دین و کافر برای نشان دادن فراگیریِ قدرتِ عشق که فراتر از تقابل‌های مذهبی است.

آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری

شعله‌های آتشِ عشقِ او تا آسمان بالا رفته و از شدتِ حرارتِ آن، رنگِ افق به سرخی گراییده است.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ گستردگیِ تاثیرِ عشق.

دوش جمال تو همی شد شتاب در کف او مشعله آذری

دیشب زیباییِ تو با شتاب حرکت می‌کرد و در دستِ او مشعلی از جنسِ آتشِ آذری قرار داشت.

نکته ادبی: «آذری» اشاره به آذر، پدر یا عموی ابراهیم و کنایه از آتش و بت‌پرستی دارد که در اینجا به معنایِ شعله‌ی مقدسِ عشق به کار رفته است.

گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می بری

به او گفتم هین! کجا می‌روی؟ مانند شیرِ خدا (حضرت علی) به قصدِ چه کسی یا چه کاری حمله می‌بری؟

نکته ادبی: «شیر خدا» تلمیحی به القاب حضرت علی (ع) و نمادی از قدرت و هیبت.

ای تو سلیمان به سپاه و لوا خاتم تو افسر دیو و پری

ای که از نظر سپاه و شکوه، همچون سلیمانی؛ انگشترِ قدرتِ تو، فرمانروایِ دیو و پری (موجوداتِ ماورایی) است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان نبی و انگشتریِ او که نمادِ فرمانروایی بر عالمِ وجود است.

جان و روان سخت روان می روی سوی من کشته دمی ننگری

تو با چنان شتابی در جان و روانِ من حرکت می‌کنی که گویی مرا که کشته‌ و فداییِ تو هستم، نمی‌بینی.

نکته ادبی: اشاره به استغنا و بی‌توجهیِ معشوق نسبت به رنجِ عاشق.

نعره مستان میت نشنوی هیچ کسی را به کسی نشمری

تو فریادِ مستانه مرا نمی‌شنوی و گویی هیچ ارزشی برای هیچ‌کس قائل نیستی.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاهِ متعالیِ معشوق که از بندِ قضاوت‌هایِ بشری رهاست.

تیز همی کرد خیالش نظر محو شدم در تف آن ناظری

خیالِ او با نگاهی تیز به من نگریست و من در گرمایِ وجودِ آن ناظر، به کلی محو و نیست شدم.

نکته ادبی: «ناظر» در اینجا به معنایِ شاهد و بیننده (معشوق) است که نگریستنش سببِ فنایِ عاشق می‌شود.

نیست شدم نیست از آن شور نیست رفت ز من مهتری و کهتری

از آن شور و حالِ عدم و نیستی، دیگر چیزی از من باقی نماند؛ مقام و مرتبه‌ی بزرگی و کوچکی از وجودم رخت بربست.

نکته ادبی: مفهومِ «فنا» در تصوف؛ یعنی زوالِ «منِ» کاذب و رسیدن به وحدت.

مفخر تبریز شهم شمس دین شرح دهد حال من ار منکری

شمسِ دین که مایه افتخارِ تبریز و پادشاهِ من است، اگر کسی منکرِ این حالِ من شود، خود حقیقتِ آن را شرح خواهد داد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شمس تبریزی به عنوان پیر و مرادِ شاعر.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سامری، شیر خدا، سلیمان، آذری

استفاده از اسطوره‌ها و داستان‌های کهن برای عمق‌بخشی به توصیفِ معشوق.

مبالغه آتش دل بر شده تا آسمان

بزرگ‌نماییِ قدرتِ سوزندگیِ عشق که از ابعادِ انسانی فراتر رفته است.

استعاره مه، شیر خدا، سلیمان

استفاده از نام‌های نمادین برای ترسیمِ شخصیتِ متعالیِ معشوق.